آنها و ایشان ، سرباز نظم نوین

اپیزد اول :

هیچ چیز آنقدر مقدس نیست ، که نشود با آن شوخی کرد

 

این جمله ایست که این روز ها خیلی شنیده می شود

البته در کمپین های آن ور و در جبهه آن طرف

خب شاید در نگاه بسیار غافلانه ، معنی این جمله آنقدر ها هم بد نباشد

اما واقعه یعنی چه ؛ که هیچ چیز آنقدر مقدس نیست ، که نشود با آن شوخی کرد!!!؟؟؟

 

کسی که جمله ی بالا را بپذیرد

یا باید دور تقدس رو خط بکشد و اصل تقدس رو زیر سوال ببرد

یا اینکه باید با مقدس ترین چیز هایش ، هم شوخی کند !!!!

 

در صورت اول فرد تبدیل می شود به یک آدمی که اثبات خیلی چیز ها برایش سخت است

چون هیچ دامنه ی تقدسی ندارد ، فردی که نه خدا برایش تقدس دارد ، نه کتاب خدا

نه فرستاده ی خدا

پس با چه چیز میشود مجاب اش کرد؟ با هیچ چیز

 

در صورت دوم

فرد چون با مقدسات شوخی می کند ، تقدس برایش چیز بی اهمیتی جلوه میدهد

و نه تنها تقدس معنی خود را از دست میدهد

بلکه مقدسات هم به راحتی زیر سوال میروند و آن نگرش قبل وجود نخواهند داشت

 

حال باید دید اثرات اینکه تقدس و مقدسات زیر سوال برود چیست!

خب بدیهی ترین تخریب این عمل ، بی قید کردن فرد است

و هیچ بندی جلوی راهش را نمی گیرد ( به قول خودشان آزادی تمام )

 

یکی دیگر از اثرات هم میتواند این باشد که دستاورد های مقدسات زیر سوال میرود

مثلا اگر امام هادی ، زمینه ساز ظهور است برای شیعیان

فردی که مسلمان است ، اگر شروع به تخریب مقدسات اش شود ، درون اش

ابتدا امام هادی از آن تقدس برایش می افتد

و دوم ، وقتی امام هادی برایش از ارزش بیوفتد

اما زمان هم برایش تقدسی نخواهد داشت ( فکر کنید ، پدر شما برایتان مقدس است و قابل احترام ، وقتی او حرفی بزند ، حرفش برایتان قابل احترام خواهد بود ، اما وقتی تقدس پدرتان بکشند ، شما برای حرف پدرتان هم احترام و تقدسی قایل نخواهید بود)

و الی الاخر...

 

کمپین های توهین به ائمه و شعار اصلی آنها که همان جمله ی بالاست

نشان دهنده ی شروع تخریب سلسله مراتبی دارد که ما به آن پایبندیم

و قطعا دلیل آنها برای توهین به امام هادی و سایر ائمه ، دستابی به نتایجی بیشتر از تخریب

خود امام هادی خواهد بود !!!!!

 

*                                           *                                            *

اپیزد دو :

چند وقت پیش در بالاترین بودیم

دیدیم لینکی را تیتر کرده اند که وای جماعت ، بشتابید که دارد در فلان کمپین فیسبوک

به کورش کبیر توهین می کنند

خدا رو شکر این حرکت  رو به نام بچه مذهبی ها تمام نکردند و خودشان به این

نتیچه رسیده اند که تخریب کوروش ، کار پان ترک ها ( ترک های وطن پرست ) می باشد

 

از توهین به کوروش خوشحال نشدم

اما راستش را بخواهید زیاد ناراحت هم نشدم

وقتی همین ها امام هادی را مسخره می کنند

بگذار کسانی دیگر هم کوروش کبیر که مقدس می دانندش را مسخره کنند

 

خلاصه کامنت هارو که می خوندم ، بعضی ها حرف های عجیبی میزدند

یک عده ای اندک ، شروع کردند به فحش دادن به کسانی که این صفحه ی فیسبوک رو درست کردند( همین ها که مارا مسخره می کردند ، وقتی خونمان به جوش آمده بود )

عده ای دیگر اما بیشتر ، نظرشون این بود که وقتی به امام هادی توهین می شه

چرا به کورش توهین نشه و هر عملی عکس العمل خودش رو داره

و عده ای دیگر که خیلی بیشتر بودند

نظر خاصی داشتند که برایم جالب بود

این عده می گفتند ، اصلا تقدس به هیچ وجه نباید وجود داشته باشه

چه در قبال امام هادی ، چه در قبال کورش و اینکه باید با مقدسات برخورد کرد

و هر تقدسی باید شکسته بشه

این حرف ها از زبان کاربران ثابت بالاترین زده شد

چون همانطور که میدانید ، بالاترین بعد از مدتی ، به هیچ وجه دیگر عضو نمی پذیرد

و یک محیط بسیار ایزوله ای دارد

خب معنی این حرف ها چیست

یعنی نه تنها مذهب ، بلکه عقاید ملی هم نباید فرد را در قید و بند دچار کنند

یعنی یک فرد بی دین بی ریشه ی ملی

یک فردی که هیچ چیز کنترل اش نمی کند!

فردی که نه خدا برایش مقدس است ، نه فرامین اش ، نه فرستادگان اش

البته نه فقط همین

این فرد نسبت به پدر و مادرش هم( خانواده ( حتی همسر و فرزندان ))  ، حریمی ندارد

اغلب با آنها زندگی نمی کند و در قید آنها نیست

نه تنها این ها

بلکه اداب ملی را هم قبول ندارد و مرز ها ی ملی و هویتی را زیر سوال میبرد

مانند آداب زندگی

مدل زندگی ، مدل آراستگی ظاهری و ... ( دقیقا مانند شیطان پرست ها که نه شیوه ی ملی

را دنبال می کردند در زندگی ، نه مذهبی ، نه اجتماعی )

 

اما حالا چه؟

این فرد بعد از مدتی دچار سرگشتگی در زندگی و رسیدن به احساس پوچی خواهد شد

و اینجاست که در عین سرگشتگی فرد ، نظام (!!) جهانی سرمایه داری شروع به برده داری

عقلی می کند

و سرانجام نظم نوین جهانی نیاز به چنین افرادی دارد!!!

کسانی که امروز به عقاید مذهبی ما و خودشان تیشه میزنند

فردا منتظر باشند که کسانی دیگر به عقاید ملی شان تیشه می زنند!!!

این خط __ این نشان *

__________________________________________________________________

یک - ببخشید طولانی شد ، می ترسیدم نتوانم بعدا قسمت دوم اش را جمع کنم!

 

دو  - کسانی که نام شهدا را یدک می کشند و نان شهدا را می خورند

یادشان نرود که قابیل هم برادر شهید بود

 

سه - گاهی ترس از مرگ هم چیز خوبیست

 

چهار - به نظر ، یک آدم چقدر کشش دارد

چقدر حوصله دارد

چقدر می تواند دوام بیاورد؟

 

پنج - عشق هم چیز خوبیست؟

- شاید .

 

جدیدا چقدر از این واژه در مقیاس زمینی اش متنفر شده ام

__________________________________________________________________

بعدا نوشت

ما ( وبلاگ هفت حامی ) لوگوی حمایتی از امام هادی (ع) رو برای وبلاگ ها طراحی کردیم.

هر که مایل بود با یه صلوات استفاده کنه !

این لوگو در قسمت چپ - بالا قرار می گیرد و این هم کدش !

<script language='JavaScript' type='text/javascript' src='http://tirras.persiangig.com/weblog/chap.js'></script>
             

____________________________________

این هم راست بالا

<script language='JavaScript' type='text/javascript' src='http://tirras.persiangig.com/weblog/rast.js'></script>
             



:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته, سیاسی

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
با هم چند؟

مطاع کثیر رو به چه بهانه ای به قلیل تبدیل می کنیم ؟

 

با لذت یک گناه ؟

به ارزش سرگرم شدن با اذیت نوامیس مردم ؟

با تلخی یک غیبت ؟

با رفع تکلیف یک دروغ ؟

با کمبود یک تهمت ؟

به هوس رانی یک نگاه؟

 

با چه چیز آخر کارمون رو طاق می زنیم؟

هرچقدر هم که به نظر بعضی ها ، اون دنیا نقد نباشه

چطور میشه که وقتی یکی بهمون میگه ، فلان مغازه پوشاک ، داره جنساشو حراج می کنه

اونم فقط با 10 در صد ، 10 در صدی که آخرش هم متوجه میشین ، با کشیدن قیمت رو

اصل قیمت ، طرف بازم سودشو می کنه ، پا میشیم برا خرید

بهونه ی رفتنمون هم میشه ، همون کسی که به ما گفت

              *                       *                         *

و البته این فروشگاه نیز ، تبلیغ ش را دارد ، پیام بر خودش را دارد

تخفیفات خودش را دارد

و البته جنس فروخته شده اش ، هیچ گاه خراب نمی شود ، کثیف نمی شود

تمام نمی شود

 

تنها ایراد اینجا ، ماییم که به هر بهانه نمی خواهیم چشم در چشم صاحب مغازه شویم

شاید از بی لیقاتی امثال ماست

 

_______________________________________________________________

یک ) سلام به همه ، عذر می خوام بابت تاخیر و طولانی شدن غیبت

 

دو ) قبلا ها که می رفتیم ، برای چند مدت شارژ بودیم

اما الان ها ، نیامده ، باطری مان اخطار می دهد ، خالی می شود

مشکل از باطری ماست  یا نوع شارژ را نمی دانم

دیگر رفتن ها به درد مان نمی خورد ، پس دیگر، اینقدر  نمی رویم تا ...

 

 

سه ) این پوستر هم تقدیم به شاهین نجفی (****) که به امام هادی توهین کرد

و واجب القتل شد

سایت شیعه آنلاین برای کشتن اش 100 هزار دلار جایزه گذاشته

تو فکرم یه سر بیام شیراز با داش یوسفی و فلاح بریم آلمانمتفکر

 

چهار ) می خواد که نبودش رو حاشا کنم

                               بره

                                من بشینم

                                           تماشا کنم




:: برچسب‌ها: دست نوشته, اجتماعی, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
برای ... دلتنگی

غزل دلتنگی

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

قیصرامین پور




:: برچسب‌ها: شعر

نویسنده : آرش
تاریخ : دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
هوالحق...

به نام خدا

اینجا چند روزی بوی کربلا گرفت

اینجا چند روزی بوی شلمچه گرفت.

مسافر داشتیم

خیلی وقت بود ازش خبری نبود

تازه برگشت .

بعد سی سال دوری

بعد سی سال موندن زیر خاک های شلمچه

بعد سی سال خشک شدن نگاه مادرش به در

که شاید بیاد

واومد

چه موقعی هم اومد

فاطمیه

عباس اومد

ولی عباس سی سال پیش نبود.

اون قدوقامت هنگام رفتن رو نداشت.

کوچیک شده بود

مثل زمون نوزادیش.

چیزی ازش نمونده بود

به جز چند تکه استخوان.

مادرش اومد.

در تابوت باز شد

بند های کفن باز شد

نگاه کرد

صداش کرد

گفت راضیه

گفت داده در راه اسلام.

تشکر کرد

از همه اونایی که پسرشو برگردوندند

نشست کنارش

نازش کرد

بوسش کرد

عباسش سر نداشت

فیلمبردار دستاش میلرزید

صداش میلرزید

اشکاش جاری بود

باورمون نمیشد

اینهمه آدم تو شهرمون هستن

قسمت ما چند نفر شد برسیم کنار تابوت شهید

بشینیم وباهش دردودل کنیم

استخوناشو ببوسیم ،لمسشون کنیم

جای خیلی ها خالی بود.

احسان رسید

با مامان وبابا

وخیلی از بچه های دیگه.

هنوز هم باورم نمیشه که چند لحظه پیش شهید بودم

بزرگترین هدیه ای بود که خدا نصیبمون کرد.

به قول حاج علی

کدوممون فکرشو میکردیم یه روز با پیکر شهید چند ساعت تنها باشیم

کاراشو ما انجام بدیم

لمسش کنیم.

خدایا شکرت.

عباس جان عهد بستیم باهات.قول دادیم بهت،قسم خوردیم سرت.سر اذان مغرب،نزدیک زمونی که مادرت خانوم فاطمه زهرا س لحظات آخر عمرش بود

به تو وهمه اونایی که اومدن و به همه اونایی مثل مادرشون غریبن ،جلوتون شرمنده نباشیم

کاری نکنیم که مادراتون احساس کنن به خون فرزندشون داره خیانت میشه.

شنیدم خصوصیت بارزی که داشتی ترک نکردن نماز اول وقت بودتحت هر شرایطی بود.

عباس جان دیدی پشت سر مردم ما دروغ میگن.

دیدی هنوز عاشقن

دیدی هنوز شمارو فراموش نکردن

شبی که برای وداع اومدی دیدی.هیچکس تو حال خودش نبود

همه انگار ...

اومدی همه میگفتن زیارت قبول عباس

روی تابوتت خوندم یکی نوشته بود

عباس جان وقتی امدی فهمیدم اشتباهی رفتم وراه گم کرده ام ،جان مادرت زهرا دستم را بگیر

.چقد قشنگ شد شهرمون تو فاطمیه .مسافر اومد از کربلا.فاطمیون بوی کربلا گرفت.

در خاطرم شد زنده یاد فاطمیون/یاد شلمچه یاد فکه یاد مجنون/یاد شهیدانی که حق را برگزیدند/بارمز یا زهرا حماسه افریدند/من آرزو کردم که در سنگر بمیرم/جام شهادت از کف رهبر بگیرم.

عباس جان رسیدنت مبارک.دست مارو هم بگیر تا ماهم برسیم

---------------------------------------------------------------------------------------------

سلام.

جاتون خالی خیلی این چند روز با صفا بود.به برکت خانوم فاطمه زهرا وشهدا بعد ایامی طویل دوباره دوستا دورهم جمع شدیم.خدا رو شکر.مهمون هم داشتیم آقا عباس.

حالم زیاد خوب نیست.فکر کنم یه ساعت دیگه برم دکتر.

اینا رو دلم مونده بود باید مینوشتم.شاید میشد قشنگ تر نوشت ببخشید دیگه روبه راه نیستم.دعا کنید.هم برا من هم برا همه.هم برا خودتون.دعا کنید همه عاقبت به خیر بشیم.

ای کاش فدک اینهمه اسرار نداشت...

اللهم عجل لولیک الفرج

یا زهرا




:: برچسب‌ها:

نویسنده : آرش
تاریخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
و خدایی که در این نزدیکیست

چند مدت پیش با آقا مسعود و آقا صابر ( نویسندگان وبلاگ هفت حامیـ) رفته بودیم سر یه کلاس مشترک

استاد ، یکی از معلمین پیش دانشگاهی بود

خبرش را داشتم که تحصیلات خوبی داد ، و می دیدم سر کلاس مطالعاتی دارد

اما فکر نمی کردم ، اینقدر به قول دوستان ( بارش ) باشد.

خلاصه کلاس شروع شد و افسار بحث افتاد ، دست خود استاد و گفت وگفت و گفت

فکر می کردم ، باید کلاس خسته کننده ای باشد

اما هر چه کلاس بیشتر می گذشت ، بیشتر دوست داشتم ، بمانم

بحث را به جایی کشاند که مجبور شد ، توصیفی از ارتباط موجودیت ما و موجودیت خدا

و ملزومات ، بیاورد

مثالی جالب زد که عجیب ، بر دلم نشست

"گفت : رابطه ی موجودیت ما و موجودیت خداوند اینگونه است ، به طوریست که خداوند نیازی به ما ندارد

و این ماییم که نیازمند توجه خداوند هستیم برای بقا.

 

و از ما خواست ، که به یک چیز خاص فکر کنیم

گفت : فکر کنید ( همین الان که در کلاس هستید ، به یک چیز دیگر فکر کنید ) که فردا

با دوستان می خواهید برویم فلان جا  تفریح ، بعد قبل از رفتنتان ، یکی از دوستانتان

می گوید که فلان چیز یادتان نرود ، و یکی دیگر از دوستانتان می گوید ، فلان کتاب را هم بیاورید

خلاصه ( باز هم فکر کنید ) که حالا به آن تفریح رفته اید و اتفاقاتی را که در یک پیکنیک

ممکن است ، اتفاق بیافتند را تصور کنید!

بعد به ما گفت ، حال توجهتون رو به کلاس متوجه کنید

یک آن تمام تصاویری که در ذهن ساختید ، بر باد خواهد رفت

 

گفت : رابطه ی موجودیت انسان ، اینگونه است

اگر خداوند برای لحظه ای ، توجه اش را از ما بر گیرد ، به عدم خواهیم رسید و فنا می شویم

در صورتی که عدم ما ، هیچ اتفاقی را متوجه خدا نمی کند"

 

من اون شب خیلی فکر کردم به این کلمات و جملات

و این که فکر کنید که ما با این همه ادعا ، هیچ نیستیم پیش خدا

مگر می شود یک چیز در ذهن شما ، برایتان شاخ شود؟؟؟

مثلا شما به یک فردی فکر کنید که اصلا موجودیت ندارد ، بعد او در فکر شما برایتان

ایجاد اذیت کند ، ادعا داشته باشد

در حالی که شما می توانید با فکر کردن به یک چیز دیگر و خراب کردن فکر قبلی ،

به موجودیت او خاتمه دهید

به همین آسانی

و اینجاست که می بینیم ، ما چقدر بی چیز هستیم کنار خدا !

و این توجه خداوند متعال است که انسان را پر رنگ می کند

و الا انسانی که نقطه ای هم نیست در برابر سیل خلایق خداوندی ، چه بی ارزش و

گم خواهد بود !

 

_______________________________________________________________

برای دوستان : من یه مدت خیلی دارم اینجا اذیت می شم

میرم یکم بیرون از این فضا نفس بکشم ، اینجا بودن داره خفه ام می کنه

 

برای آرش : می خوام تو این چند مدت نبودم  ، به نظرات پاسخ بدی ، البته لطفا

 

برای محمد علی : گفتم بهت که خراب شدن حال آدم با یه آهنگ ، نشونه ی خوب ی نیست؟؟؟

 

دست همتون درد نکنه ابجی ها و داداش های خوب که همیشه لطفتون رو از ما بر نداشتید

سپاس که با کم و کاستی های اینجا و ما می سازینلبخند

احسان نوشت :

پر از تنهایی ام اما

       بزارین تو خودم باشم

با این حالی که من دارم

                همون بهتــــــر

                      که تنـــــــهـــــا

                                    شم




:: برچسب‌ها: دست نوشته, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
و عشق

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.

فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛…

مثلا” قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا”

فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم….

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول

کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به

شمردن ….یک…دو…سه…چهار…همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک…

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست

تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج …نود و شش…نود و هفت… هنگامیکه دیوانگی به صد

رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی

پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او

پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد

ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف

شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده

بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.»

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است

و دیوانگی همواره در کنار اوست.

___________________________________________________________________

احسان نوشت : و این چنین است که عاشق ، کور می شود

نقص های یار را نمی بیند

کور می شود

نظر می کند

اما نمی بیند!

گوش میدهد

اما نمی شنود!

نصیحت می شنود ، اما نمی فهمد ف درک نمی کند

 

و اما

خوشا به حال کسی که یارش بی نقص است

و یارش در حالی که معشوق است ، عاشق نیز هست

و می کشد ، عاشق اش را

وخود ، خون بهای اوست

 

خوشا به حال این عشق

خوشا به حال مجنون این معشوق




:: برچسب‌ها: دست نوشته, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
راه نزدیک...

پرسید کدام راه نزدیک تر است؟

گفتم به کجا؟

گفت به خلوتگه دوست!

گفتم تومگر فاصله ای میبینی بین دل وآنکس که دلم منزل اوست؟!!!

----------------------------------------------------

شهادت لباس تک سایزی است که باید تن آدم به سایز ان در آید

.هروقت به سایز این لباس تک سایز در آمدی پرواز میکنی

.مطمئن باش   

    - سید مرتضی آوینی-




:: برچسب‌ها: شهدا, مذهبی

نویسنده : آرش
تاریخ : دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
خواب شیخنا

چندی پیش شیخنا ( اینجا کلیک کنید) خوابی دید ، بعد از نماز صبحش که "قضا" گشته بود

از خواب بیدار گشت و نا گاه عرقی سرد ، فراگیر گشت بر پیشانی اش و لرزه او را دچار شد

طبیب را نزد او آوردند ، اما طبیب دوای آن مرض را نمی دانست

( که بد مرضی بود ، که علایمی داشت ، چون هزیان ،دلپیچ و توهم)

طبیب را مرخص کردند و ناگاه شیخه خواب دیده ، فریاد برآورد که هان

محسنو را صدا کنید که همانا  او تعبیر خواب های ما را می داند

و او بهترین تعبیر کننده است

باشد که  بیاید و خواب را تعبیر کرده و ما را از این دلواپس شدگی رهانیدن گرداند

دنبال محسنو فرستادند و آوردندش نزد شیخ

 

و شیخ سر آغاز کرد ، تعریف خواب را

                         محسنو هم آغاز کرد ، تعبیر خواب را

 

تعریف خواب که تمام گشت ، شیخ آرام شد و گوشه ای آرمید

محسنو بساط رمالی خود جمع نمود و راهی  مجلسی شد ، برای تشخیص !!!

مصلحت نمود در آن مجلس ( و البته همواره مصلحت می نمایند او و شیخنا )

و از آن جایی که در دهانش ، آلو خیس نمی خورد

خواب و تعبیر شیخ را مطرح نمود برای رفیق اش نظام

مساله پیچید و پیچید

در نقاط مختلف ( از فضا و کیهان گرفته ، تا مردم کوچه و بازار و همشهری ) نقد برآوردند که شیخ ، حالا چه وقت خواب دیدن است

و اصلا چه وقت تعریف آن

حالا که دشمن دراز کش گردیده و مادرش برایش می گرید!!!

و شیخنا از آن جایی که بر نفس خود بی نهایت اعتماد داشته و"  روی ش پر "بوده

جواب داد

مصلحت است

شب مصحلت کردم و صبح دم ، طبق مصلحت خواب دیدیم

و محسنو هم طبق مصلحت تعبیر

خلاصه آنقدر قضیه کش دار شد و بر همه گان واضح گشت که تعبیر خواب از ابتدا غلط بوده است

و دچار مشکل

که شیخ گفت من بر مهدی خود خندیدم و می خندم ، اگر دوباره طبق مصلحت خواب ببینم

و در آخر هم گفت ، اصلا محسنو بد تعبیر کرده است

ما خودمان می دانیم

خوابمان ، به علت کثرت خوراک شام ،  باطل است و لا غیر

 

و این گونه بود که شیخنا که از " رو ، پر " است ، خودش را داغ کرد که دیگر خواب نبیند

آن هم از سر مصلحت!!!

برای دیدن پوستر در ابعاد کامل به اینجا بروید

www.7-hami.persianblog.ir

___________________________________________________________________

خدایا مارا ببخش

ببخش این همه تغافل و تجاهل را




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته, سیاسی

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
آنچه گذشت

سلام

تو این یه سال و اندی که از عمر وبلاگ می گذره ، خیلی چیزها دیدم ، خیلی مهربونی ها

خیلی فداکاری ها ، خیلی دلداری ها ، خیلی توجهات ، و خیلی از حس های خوب دیگه

(+ بعضی وقت ها هم یه مقدار خیلی ناچیز حس بد )

خلاصه من هم به اندازه ی همین یه سال ، قسمتی از دنیای صفر و یکی رو درک کردم

دنیایی که همش به اطلاعات ختم نمیشه و خیلی وقت ها اصلا مجازی نیست ...

هر چی بود این یه سال و نیم گذشت و عمر ما هم یه سال و نیم به آخرش نزدیک تر شد

تجربه ی جالبی بود

و به تمام بدی هاش ، می ارزید

تو این یه سال خیلی حاشیه رفتم ، خیلی وقت ها از جاده خاکی رفتم و خداروشکر

با این که هنوز هم تو جاده خاکی هستم ، میدونم جاده ی آسفالت چیه و اصل رو یادم نرفته

اینجا دنیای جالبیه

دنیای تفکرات ، دنیایی ذهنی شایدکلمه ی بهتری از دنیای مجازی بهتر باشه

تو این دنیای ذهنی ، خیلی رفیق و همسنگر پیدا کردم ، کسایی که تو ناخوشی ها

تو خوشی ها به داد آدم میرسن ، در حالی که ازشون هیچ انتظاری نیست و خیلی ساده

می تونن رد بشن از منی که با کاربر بعدی تنها یه یک یا یه صفر و یا حتی کمتر از این ها

فاصله دارم ...

 

این همه مقدمه چیدم ، اما نمی دونم برای چی

حرفمو تموم می کنم

بحث رفتنم رو شاید خودم تو دهنا انداختم ،  دروغ نیست اما

الان نخواهد بود ، بسته به یه سری عوامل دیر و زود میشه

هیچ وقت اون شب رو یادم نمیره ، دقیقا تمام وبلاگ هامو پاک کردم ، و مونده بود

همین وبلاگ ، چندین بار صفحه ی حذف وبلاگ راه اینجاست رو باز کردم ، اما دلم نیومد

بزرگ ترین اشتباه زندگیم همون موقع بود

اونجا بود که پام لرزید و دلبستگی پیدا کردم به وبلاگ

اون موقع کمتر کسی به وبلاگ سر میزد ، چون تو اون مدت وبلاگ دیر به دیر آپ می شد

و اکثر کسانی که الان اینجا میان ، اون موقع حتی لینک هم نبودن

 

خلاصه اگر من خیلی مرد بودم ، باید همون جا وبلاگ رو پاک میکردم

و الان حرف از رفتن خیلی بچگانه است

مهم نیست

من اینقدر تو این یه سال و نیم رفتن دوستان رو دیدیم و اینقدر خواهش کردیم برای خیلی ها

نمونه اش همین مسعود خان خودمون  و ...

خلاصه الان اگه بریم ، به قولشون ، نامردیه

پس فعلا هستیم و اما ما هرگز از دنیای مجازی نمیریم

چون این عرصه  ، عرصه ی جنگ ماست ، و این وبلاگ ها سنگر های ما

بحث رفتن من ، فقط تغییر سنگر است و بس

نه خروج از عرصه

 

تو این مدت هم من یکم مشغول بی حوصلگی هام هستم

خبری هم از میان ترم های دانشگاه نیست و هیچی هم درس نخوندم

به همین علت من نمی تونم زیاد اینجا رو تا اول تابستون ، آپ کنم

 

آرش جان هم که کنکور داره امسال و حسابی براش دعا کنید .

مگر این آرش یکم آپ کنه

اما من  بهش میگم اینجا نیاد بهتره ، برسه به درسش ، ما فردا جواب خانوادشو نمی تونیم

بدیم ، بگیم چی؟ بگیم بچتون غروبا میومده اینجا دور میزده ، هوا می خورده؟

خلاصه دمش گرم اگه اینجا رو آپ کنه

البته توقعی ازش نیست !

ایشالله بعد از کنکور حالشو جا میاریم و باید دوبل ، آپ کنه برای ما

 

در آخر هم ممنون از همه ی کسایی که لطفشون همیشه شامل حال بنده و آرش بوده

ممنون از همگی

___________________________________________________________________

تو این مدت به کلافگی دچار شدم و حال نوشتن مطلب نیست

یا خودمو به کارهای بی خود مشغول می کنم ، یا با فتوشاپ ور میرم تا وقت بگذره

خلاصه یعنی اینکه ، یه وبلاگ زدیم با دوستان ( البته دوستان هنوز نیومدن )

قراره کارهای فتوشاپی انجام بدیم !

هدر ( سر برگ ) بسازیم ، لوگو طراحی کنیم و طرح و پوستر بزنیم !

خوشحال میشیم به ما سر بزنید

اینم آدرسش

www.7-hami.persianblog.ir




:: برچسب‌ها: درد دل

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
الهی...

 

خدای من!

تو اگر می خواستی خوارم کنی ،دست به هدایتم نمیزدی.

تو اگر رسوایی مرا می خواستی،این قدر بامن مدارا نمی کردی.

معبودم!

اگر در مقایسه با طاعتی که باید بشوی ،عمل من ناچیز است-که هست-امیدم به تو بسیار است وتو برترین آرزوی منی. 

 

 

حضرت زهرا دلش از یاس بود

 

قطره های اشکش از الماس بود

 

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه

 

می چکانید اشک حیدر را به چاه

 

گریه آری، گریه چون ابر چمن

 

بر کبود یاس و سرخ نسترن

 

این دل یاس است و روح یاسمین

 

این امانت را امین باش ای زمین

 

نیمه شب دزدانه باید زیر خاک

 

ریخت بر روی گل خورشید، خاک

 

مدفن این ناله غیر از چاه نیست

 

جز تو کس از قبر او آگاه نیست

------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:سلام به همه دوستان.ایام شهادت بی بی دوعالم حضرت زهرای مرضیه رو به همه تسلیت عرض میکنم.

از همه عزیزانی که ابراز همدردی کردن با من در غم درگذشت مادر بزرگ عزیزم تشکر میکنم واز خدا برا همشون سلامتی وعاقبت بخیری میطلبم.

الان هشت روزه که دیگه نیست.کسی که هرجا کم می آوردم دعا هاش کمکم می کرد.کسی که هروقت خسته میشدم از بازی دنیا یه نگاه به صورت نورانیش کافی بود تا تموم غمهارو از دلم ببره.کسی که ...

چقدر سخته مرد بودن.چقدر سخته بخوای داد بزنی تو غم از دست دادن عزیزت ولی نتونی.چقدسخته زمانی که خودت نیاز به دلداری داری به دیگران دلداری بدی.

از همه اینها سخت تر اینه که خبر فوت مادری رو به دخترش بدی.خدا روشکر کم نیاوردم.

یادمه یه زمانی میترسیدم پا توی غسال خونه بذارم.این بار رفتم توش.جسدی رو جا به جا کردم.توی صورتش نگاه کردم.لمسش کردم.

شاید برقی که صورتش داشت ترسو از دلم برد.تا الان شنیده بودم هرکسی میمیره کبود میشه .صورتش سیاه میشه نمی دونم چرا صورت مادربزرگم برق میزد.

مادربزرگ بهت میگفتیم آبجی.آخه تو زبان ما به کسی که عزیزه میگن آبجی.

آبجی جان دلم خیلی برات تنگ شده.هفت شب تو اتاقت ،همون جایی که میخوابیدی خوابیدم.

راهم دوره.دوست دارم هر هفته بیام سر مزارت بشینم وبه زمون بودنت فکر کنم وگریه کنم.

یادت باشه اون طرف سفارش ماروهم بکنی.اون خدایی که من سراغ دارم تورو فرستاده تو بهشت.

خیلی دوستت دارم. قول میدم هوای مادرمو داشته باشم.اینقد بهش سخت گذشته که با یه تلنگر میزنه زیر گریه.

برگشتیم به زندگی.با یه چشم به هم زدن هفتم تموم شد.پلک بزنیم چهلم هم میاد.خدا بیامرزدت.

 

بچه ها زیاد شد ببخشید.احسان چه خبره اینجا؟یه هفته نبودیما.آدم افسردگی میگیره وقتی این اوضاع رو میبینه.وب رو بردی تو اغماع؟پاشو رییس یه تکونی به خودت بده من دارم میرما.درسام عقب افتاده.نبینم نیستم اینجارو ول کنیا.میگم مسعودگازت بگیرها.خوددانی.دوستان دعا کنید درسا روبه راه بشن.وای صدای گریه مادرم میاد.برام دعا کنید.یا زهرا س




:: برچسب‌ها: الهی, یا زهرا

نویسنده : آرش
تاریخ : دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱