سلام!
همیشه می دیدم اش! اما فقط توی خیابون!
هیچ وقت باهاش ارتباط نداشتم! حتی برای سلام کردن!
اصلا باید بهتر بگم ، اصلا با اینجور آدم ها رابطه بر قرار نمی کردم!
ازشون بدم میومد!
وقتی می دیدمشون انگار ریا داشت از هیکلشون می ریخت!
بگذارید کمی ازش براتون تعریف کنم!
یک دست لباس ساده می پوشید!
به طوری که لباس اش نزدیک به دو وجب از کمر بندش پایین تر کشیده میشد!
یقه اش هم ، یقه آخوندی بود و همیشه بسته نگاه اش میداشت!
کفش هایش هم معمولا کفش بود! نه چیزه دیگر!
گاه گاهی هم دمپایی جلو بسته می پوشید!
از دور که نگاه می کردی شبیه میشد به یک طلبه!
اما طلبه نبود!
یک چفیه هم همیشه به دور گردن اش آویزان بود!
که حس ریا را بیشتر به من منتقل می کرد!
همان طور که گفتم فقط از دور می دیدم اش!
از همان دور ها ، همیشه تبسم به لب داشت!
که این تبسم اش ، به من احساس از خود متشکری اش را منتقل می کرد!
از این دیدار های سطحی و از راه دور گذشت و گذشت تا اینکه بنده به همراه
دوستانم قرار شد که به جنوب برویم! برای زیارت مناطق عملیاتی!
به اضافه ی این اقا!
یک هفته مانده به این سفر بود که متوجه شدم این شخص با من ارتباط فامیلی دارد!
و ما باید به صرف نهار ، می رفتیم خانه شان!
کلی اما و اگر آوردم که من نمی ایم ، آنجا معذبم و از این جور حرف ها!
اما کو گوش شنوا! مادرم گفت ، اون بنده ی خدا ها که دختر ندارند معذب بشی!
خلاصه ما به هر دری زدیم ، ولی نشد که رفتن رو بی خیال بشن!
با کلی فکر از اینکه مجبور بودم ساعاتی از روزم را با یک آدم خر مقدس بچرخم
وارد خونه شدیم!
بوی فسنجون تمام فضای خانه را پر کرده بود!
شازده خونه نبود و این به من تسلی می داد!
مادر و پدر خون گرمی داشت!
و خانه ی نقلی زیبا و گرمی هم داشتند!
خلاصه بعد از مدتی نشستن ، وقت پهن کردن سفره شد!
سفره چیده شد و مشغول خوردن غذا شدیم که! زنگ خونه به صدا در اومد!
مادراش سریع بلند شد و یک قدم به سمت در برداشت ولی برگشت به سمت ما و گفت
محمدمه!
و به رفتن ادامه داد!
اقا تشریف فرما شده بودن!
تقریبا همه سره سفره برایش بلند شدن و او با همه دست داد ، البته به جز خانوم ها!!!
و بعد رفت تو اتاق اش تا لباس اش را عوض کند!
خلاصه سرتان را درد آوردم!
....
بعد از نهار دستم را گرفت و برد توی اتاق اش!
بوی عطر گل سرخ تمام اتاق را پر کرده بود!
تنها چیزی که از کل وجود اش مرا به خود اش جلب کرد ، همین عطر گل سرخ اش بود!
تمام در و دیوار اتاق پر از عکس شهید برونسی بود!
عکس هایی از رهبر و امام خمینی و پوستر هایی از شلمچه و دیگر مناطق عملیاتی!
پوستر های قشنگی بود! کم کم داشتم به اتاق اش علاقه مند میشدم که ناگهان!
چشم ام به چفیه اش افتاد و یاد ذهنیت قبلی ام افتادم!
نه که از چفیهه اش بد بیاید نه به هیچ وجه!
یاد روزهایی که در خیابان می دیدم اش افتادم!
دستم را همچنان داشت ، از بدو ورود به اتاق تا الان!
من را دعوت کرد تا روی صندلی اتاق اش بنشینم!
من را به اسم کوچک ام صدا کرد و من را متعجب کرد!
از او پرسیدم مرا میشناسی!
گفت بله اقا احسان!
- خیلی دوست داشتم وارد جمع شما شوم و مخصوصا با شما صحبت کنم!
تعجب تمام مرا بر گرفت!
صدایم را محکم کردم و گفتم ، برای چه؟
گفت : همیشه نوع لباس پوشیدن ما با هم فرق داشت ولی همیشه در مراسمی که من
شرکت می کردم ، شما را هم میدیدم!
- از رفتارتان خوش ام می آید!
باز گفتم برای چه؟
- گفت : شلوار لی می پوشید ! در حالیکه سنگ شور هم شده است!
- لباس هایتان معمولا مدل های ساده نیست و طرح دارد!
- مو هایتان!
و دیگر هیچ چیز نگفت!
نگاه صادقانه ای کرد و بر محاسن اش دستی کشید و سرش را پایین انداخت!
انگار مرا سحر کرده بود ، با تمام وجود از او خوش ام می آمد!
کسی که با تصور 45 دقیقه پیش من فرق داشت!
سر اش را بالا گرفت و مشتاقانه منتظر صحبت کردن من بود!
ولی من انگار مبهوت رفتار اش شده بودم!
وقتی دید من حرفی نمی زنم ، خود اش ادامه داد!
داشت رو حیات خود اش را توصیف می کرد!
از علاقه اش به رهبر و چفیه ای که از او دریافت کرده است ، گفت!
همان چفیه ای که همیشه به گردن اش بود!
تا بحث چفیه را پیش کشید ، جرات پیدا کردم و گفتم ؛
چرا همیشه توی خیابون ازش استفاده می کنی؟
مردم بهت نگاه بد می کنند!
بهت می گن ریا کاره که اینجوری می کنه!
گفت : مردم هر چی دوست دارند میگن ، من که نمی تونم راضیشون نگه دارم!
گفت: این چفیه اهدایی رهبره ، وقتی تنها بیرون میرم و مردم تیکه میندازن
وقتی چفیه باهامه ، انگار رهبرم باهامه!
آخه بوی رهبرمو میده!
حرفاش رو کاملا می فهمیدم!
درسته ظاهرم اصلا شبیه به بسیجی ها نبود ، ولی خدایش رهبرمو خیلی دوست داشتم!
اگه حتی یکی نگاه بد به عکس اش می کرد ، حاضر بودم گردن اش رو بشکنم!
دیگه چیکار کنیم ، هر چقدر هم اسیر مادیات شده باشیم ، یه ذره غیرت تو رگامون مونده!!!
خلاصه دیدار خوبی بود!
اون شب موقع خواب ، همش به حرفاش فکر می کردم!
خیلی دیگاه منو وسیع کرده بود!
* * *
الان دیگه یک هفته از سفر راهیان نورمون گذشته!
یک چفیه دارم که به خاک شلمچه و فکه تبرک کردم!
خیلی دوست دارم وقتی بیرون میرم ، رو گردنم بندازم ولی به خاطر بعضی مسائل نمیشه!
ولی اگه بتونم چنین کاری می کنم!
داشتم دمه اذانی تلویزیون تماشا می کردم!
اون صحنه از فیلم داشت پخش میشد که :
پادشاه رو به مسلمانان کرد و روی زمین یک خط کشید و گفت ، همانا فاصله میان ما
و شما به اندازه ی همین خط است!نه بیشتر!
و همانا فاصله ی بین من و اون فقط یک خط ظاهری بود!
---------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی ؛
من نمی گویم انسان های ظاهر نما و خر مقدس وجود ندارند!
بلکه می گویم خیلی از ما ها را ظاهر و گمان هایمان از هم دور کرده است.
و میان ما فقط به اندازه ی یک خط فاصله است!
بقیه الله خیر لکم ان کنتم مو منین
احسان ریوا
:: برچسبها:
دست نوشته,
مذهبی,
اجتماعی