یه روز یکی میاد

یه روز یکی میاد وای میسته   درست مقابل ام

با اینکه قبلا ندیده بودم ش   اما خوب می شناسم ش

دست به کمر    خوش قد و قامت

دست میزاره رو شونه ام

می گه عمو بسه  پاشو بریم که گند زدی به هرچی زندگی

بهش می گم  کجا؟

می گه پاشو بریم فیلم تموم شد

 

خلاصه میاد و می برتمون و فیلممون تموم می شه

نقش بازی کردنمون تموم می شه

استپ می کنه کل معادلاتمون رو

 

و تازه اون موقع است که می فهمیم  چقدر پوچ بوده کل معادلاتمون

دو دوتا چهارتامون

خلاصه

همین که داره می برتمون

فکر می کنم کدوم می چربه

بدی ها یا خوبی ها

 

اصن بی خیال نامه و اعمال و بهشت و جهنم

از درون خودم یکی میزنه رو دوشم که عمو چیکار کردی تو این چند سال زندگی؟؟

 

راست می گه چیکار کردم!

هر چقدر که بیشتر میگذره  بیشتر حالیم می شه که اوضاع خیته

خلاصه  حول حولکی می گردم تو زندگیم تو این چند سال

یه عمل مشتی با حال که بهش دلم رو خوش کنم

یه چیزایی پیدا می کنم

هی به خودم می گم بابا تو   تو نامه اعمالت فلان ثواب رو کردی

فلان کارو کردی

 

یکم دلم خوش می شه

یکم خنک می شم

 

اما یهو دلم میریزه

یاد اون کفه سنگینه می افتم

از هر طرف که نگاش می کنم   بیشتر از کفه خوبه است

 

دور هم وای میستم    کوچیک نمی شه  که نمی شه

 

*                             *                                *

 

راستی اگه ما یه روز زندگیمون رو نگه داریم و شروع کنیم به حساب و کتاب

کدوم وری می شیم ؟ بهشتی یا جهنمی

خدایا خودت به خیر بگذرون

 

_________________________________________________________________

پ ن : اومدم ولی همین الان دارم میرم.

یک اینکه امتحانام شروع شده.

 

دو اینکه ، با اینکه اینترنت ام درست شده ، اما فاتحه ی گوشیم خونده شده

و نمی تونم به اینترنت وصل شم ، تا اطلاع ثانویه هم وقت فرستادن اش به تعمیر گاه

یا خرید یه گوشی دیگه رو ندارم. پس تا وقتی که یه گوشی درست نداشته باشم ،

اینترنت هم ندارم.

 

سوم اینکه دل و دماغ نوشتن و بودن رو ندارم . آخه اینجا خیلی ها دارن میرن ،

خیلی ها وب عوض می کنن، خیلی ها هم هستن ولی مسکوت!

 

چهارم اینکه حالم گرفتس شدید   برام دعا کنید

به بی حوصلگی مفرد دچار شدم

 

پنجم اینکه یکم ناراحت ام ، چون دیگه تا آخر عمر نمی تونم دروازه بان باشم.

 

ششم اینکه دکترم ، تمرکز روی چیز های ریز رو برام ممنوع کرده ، مثه دیدن تصاویر دیجیتالی

نوشتن روی کاغذ ، و خوندن کتاب هایی مثه مبانی سازمان و مدیریت و انواع اقتصاد.( این آخری رو عشقه)

 

هفتم اینکه دلم یه چای داغ می خواد با طعمی جدید

هشتم اینکه هیچ وقت نوشته ای به ظلختگی این متن ننوشتم

نهم اینکه کسی تا الان گوشی فیندوز فون داشته؟؟؟

trophy.mozart.hd7.lumia 800 .lumia 710. nokia 603

 

دهم اینکه فعلا خداحافظ




:: برچسب‌ها: دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
16 آذر سالگرد ...

سلام خدمت دوستان

دیروز یعنی 16 آذر  سالگرد  شروع به کار وبلاگ راه اینجاست (زمزم) بود.

ما هم یه ساله شدیم تو این دنیای عجیب و غریب مجازی

خیلی دوست داشتم رو این موضوع مانور بیشتری بدم

اما با این ایام مصادف شد و انشالله در تولد های بعدی جبران می کنم.

 

دوست دارم یه سر گذشت از خودم تو این دنیای مجازی بنویسم ، اما چه پستی بهتر از این.

 

جرقه ی ایجاد یک وبلاگ رو دوست خوبم مسعود زد برام.

اما قرار بود اون وبلاگ گروهی باشه به آدرس zamzam در بلاگفا

سر اسم اش کمی بحث بود و بعد از مدتی کلا قضیه رو بی خیال شدیم

تو اون مدت مسعود یه وبلاگ شخصی زد که من بعدا متوجه شدم.

همیشه فکر می کردم وبلاگ داشتن کاره سختیه ، همون طور الان فکر می کنم سایت داشتن کار سختیه. (اما به قول خودم ، بقیه که چهار تا پا ، چهار تا دست و چند تا مغز که ندارن ، پس هرکی بتونه کار به نظر سختی رو انجام بده ، من هم می تونم و هر چیز

یه بار اولی داره ، درسته بار اول سخته برا آدم مخصوصا من ، اما به لذت موفقیت بعد از اون

می ارزه) در نتیجه

 وقتی مسعود وبلاگ زد ، این برام روشن شد که پس من هم می تونم.

خلاصه اولین وبلاگ در سرور پارسی بلاگ به آدرس zamzam14 ساختم اما پس از چند روز

محیط کاربری و اینتر فیس  این سرور خیلی اذیت ام کرد و یک روز بعد وبلاگی با همان آدرس

در بلاگفا ایجاد کردم.

بعد از یک روز تصمیم گرفتم آدرس رند تری داشته باشم و در همان بلاگفا اقدام به ثبت آدرس

zamzam کردم  اما این آدرس از قبل پر بود

به پرشین بلاگ مراجعه کردم و در تاریخ 15 آذر  zamzam14 رو ایجاد کردم

و سپس پاک اش کردم و Zamzam رو ثبت کردم.

زمزم رو اختصاص دادم به مسایل سیاسی و  وبلاگی هایی دیگر در پرشین بلاگ به نام

taghas ( موضوع کاملا شخصی )   nimeshab ( دل نوشته )    tavan و ta1 (شعر های خودم و دیگران )   4-me ( نسبتلا جایی برای درد دل)

nisti و bivaghti  ایجاد کردم.

که این وبلاگ ها بخاطر یه حادثه ی مهم در زندگی وبلاگ نویسی همگی پاک شدند به جز

راه اینجاست    که این را هم باید پاک می کردم  اما نتوانستم.

خلاصه بعد از ان ماجرا ها تمامی مطالب آن وبلاگ ها به راه اینجاست آمد ، نه اینکه مطالب آنها

را به اینجا منتقل کنم ، بلکه این شد ، هم سیاسی، هم درد دل ، هم شخصی و ...

و یک دوران احساس کردم از هدفی که برای راه اینجاست متصور شدم ، دور گشته ام

برای همین وبلاگ هایی جدید زدم که از جمله می شود به  bto ( اشعارم ( پاک شد ))

14omin ( برای امام عصر )    sarrast ( الهی نامه )   و zemeston (حرف دل ) که بعدا به yenafar.persianblog.ir انتقال یافت ، اشاره کرد.

اینها مختصر زندگی وبلاگی من بود.

تو این یه سال وب گروهی خوبی تاسیس شد مثله دوکوهه

و وبگاه های گروه سون  مثله تیررس   

مثه isaw (ialamic awakening

و  حاشور که چند روز پیش تاسیس شد و قطعا پیشرفت خوبی خواهد کرد به حول قوه ی الهی

 

تو این مدت وبلاگ نویسی خیلی خوشحالم که تونستم دوست های خوبی مثله شما پیدا کنم

می تونم به این افتخار کنم که تو این یه سال بیش از دو هزار پیام از طرف شما دریافت کردم

و تونستم تو این یه سال نزدیک به 12 هزار بازدید داشته باشم. با ارائه ی 156 مطلب

 

به خاطر همین از همتون تشکر می کنم

علی الخصوص   صاحب وبلاگ قلمدوش ، و  برای مادرم ، باشو ، مهدی ن ، آسمان ( شوق پرواز)  ، اکسیژن 18 . هم نفس لحظه ها ، اقلیم ، دادار حکیم ... ، بازمانده آخر عزیز ، دانشجویان مکانیک ... ، همثانیه ، فتح وبلاگ ، i love god  ،همیشه تنهام ، انشای سفید ، کلاغ و خیلی های دیگر

که این حواس جمع در این لحظه یادش نمی آید و کسانی که با ما بودند و بعد رفتند

و کسی آنجای دیگر گفت ، اسم شان را ننویسیم!!! وگرنه قلم پایمان را می شکند .

و ما هم اسراری نداریم وقتی می خواهید قلم پایمان را بکشنید ، هر طور راحتید.

 

 

در آخر هم باید به عرض برسانم ، انترنت بنده قطع گردیده و ایران سل (ایران وبا)

فعلا فروش بسته های gprs خود را قطع نموده و بنده مانده ام که برای اتصال به شبکه ی

اینترنت چه کنم.

در نتیجه در این چند مدت ، تا وقتی که رئیس محترم ایران سل تصمیم به راه اندازی مجدد

فروش بسته های اینترنت نفرمایند ، ما هم دست رسی به اینترنت نخواهیم داشت

و  در این مدت از شر بنده خلاص می گردید. اگر خدا بخواهد

 

در نتیجه تا اطلاعیه بعدی ایرانسل خدا نگهدار.




:: برچسب‌ها: دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠
حرم

نوک دماغ ام بی حس شده

نفس ام به شماره افتاده

سریع تر گام بر میدارم تا زودتر به خانه برسم

کوچه ساکت است اما از از دور صدای تبل های هیات می آید

دست می اندازم در جیب ام و کلید را بیرون می کشم

کلید می اندازم و می چرخانم

سه بار می چرخد و در هر بار یکی خلاص می شود

در را باز می کنم

مسیر حیاط تا "در حال" را سریع می دوم

در حال  قفل است

به ساعتم که یک بامداد را نشان می دهد نگاه می کنم

با کلید در را باز  می کنم

 

صدای در     مادرم را بیدار می کند

از اتاق  بیرون می آید و تا مطمئن شود ، کسی که در خانه را باز کرده ، من هستم

صورتم را در تاریکی خانه می شناسد

خودش زیر نور ایستاده

چهره اش نگران است

نه به خاطر من

 

هر وقت من تنها مرد خانه ام  و   در این ساعت  از شب خانه نیستم

نگران می شود

مرد که در خانه باشد خیالش راحت است

راحت می خوابد

 

اما حسین   تو چه کشیدی

ابالفضل چه کشیدی   که دیدی

که نامحرمان وارد حرم شدند   اما نتوانستی کاری کنی

 

ای لعن خدا بر دشمنان این خاندان که هر وقت در ضعف می یابند شما را   شیر می شوند

یک روز در کوچه با مادرت سیلی می زنند  و برادر ات کوچک است  و پدرت نیست

یک روز بر دختران و خاندان حسین سیلی میزنند ...

ای لعن خدا بر دشمنان ات

ای لعن بر شما ، ای قوم الظالمین که اینگونه خون عباس را به جوش آوردید

ای لعن بر شما




:: برچسب‌ها: مذهبی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠
یا رقیه

نگاش به سمت آسمون
ستاره ها رو میشمرد

خسته میشد بلند میشد
زخمای پا رو میشمرد

یکی دو تا و هفت تا زخم
... دستی رو پاهاش میکشید

زخمای پا تموم میشد
زخمای دستاشو میدید

به ماه اسمون میگفت
شمع شبستون منی

یاد عمو بخیر که تو
مثل عمو جون منی

راستی تو از تو اسمون
بیین بابای من کجاست

بهش بگو که دخترت
ساکن تو خرابه هاست

بهش بگو دختری که شونه به موهاش میزدی
جون به لبش  رسیده و تو از سفر نیومدی
من را ببخش اگر چه
لکنت لکنت زبان گرفتم

با با بابابا

من را ببخش  ا ا گر چه
لک  لکنت زبان گرفتم
اخر شکسته دستی دندان شیری ام را




:: برچسب‌ها: مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
گودال قتلگاه

گودال قتلگاه ، پر از بوی سیب بود

تنها تر از مسیح ، کسی بر صلیب بود

 

سرها رسید از پی هم ، مثل سیب سرخ

اول سری که رفت بکوفه ، حبیب بود

 

مولا نوشته بود ، بیا ای حبیب ما

تنها همین ،     چقدر پیامش غریب بود

 

مولا نوشته بود ، بیا دیر می شود

آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود

 

مکتوب می رسید فراوان ولی دریغ

خطش تمام کوفی و مهرش فریب بود

 

اما حبیب ، رنگ خدا داشت نامه اش

اما حبیب ، جوهرش « امن یجیب » بود

 

یک دشت سیب سرخ به چیدن رسیده بود

باغ شهادتش به رسیدن رسیده بود

                                                   [ ترکیب بند عاشورایی - با کاروان نیزه - علیرضا غزوه]

 

 

 

___________________________________________________________________

درد دل : نمیشه مثه آدم مداحی بخونی؟

هرچقدر خواستم فکرم رو روی شعر مداحیت متمرکز کنم نشد که نشد

آخه آدم با ریتم آهنگ مبتذل قبل از انقلابی   مداحی می خونه؟

 

درد دل * : نمی دونم سابقه و قدمت این حسین حسین گفتن ها که فقط " سین " اش شنیده می شه چقدره؟

شاید مداحا نمی دونن و بلد نیستن و در جریان نیستن

ولی  این سین  گفتن هاتون با فضای تاریک مراسم و اکویی که داره وقتی با اون سینه زدن های

عجیب و غریب که شبیه رقص پا می مونه  اضافه می شه  ،،،    آدم رو  یاد کنسرت های پاپ و راک میاندازه

نه مراسم ارباب!!!

باید یه روز یکی از مداحان رو ببرم کنسرت های راک ، بگم اخوی این مراسم با مراسم شما چه فرقی داره

ماشالله نور پردازیش که یکیه

دوپس دوپس هم که داره

فقط می مونه تفاوت نیت هاتون و شعر هاتون

قربون شعر هاتون برم   ولی دلم لک زده برا  رفتن  تو مراسم درست و حسابی

مثلا چیذر

تو که نیت ات درسته و با اینها فرق داره

خب یه کاری بکن که بیشتر فرق داشته باشین

 

یه چی بخون که آدم بره تو فکر ، آدم دلش بشکنه

تو اینکه بره تو فکر بگه ، این مداح داره چی میگی؟ داره چی می خونه؟

تا روحانیون مجلس هم  وسط کاری بند نشن برن بیرون بنده ی خداها




:: برچسب‌ها: مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠
نشنید کس ، مصیبت از این جانگداز تر

جوشید خونم از دل و شد دیده باز تر

نشنید کس ، مصیبت از این جانگداز تر

 

صبحی دمید از شب عاصی سیاه تر

وز پی شبی ز روز قیامت دراز تر

 

بر نیزه ها تلاوت خورشید دیدنی است

قرآن کسی شنیده از این دلنواز تر؟

 

قرآن منم چه غم که شود نیزه رحل من

امشب مرا در اوج ببین سر فراز تر

 

عشق تو ام کشاند بدین جا  ، نه کوفیان

من بی نیاز از همه ، تو بی نیاز تر

 

قنداق اصغرست  مرا تیر آخرین

در عاشقی نبود زمن پاکباز تر

 

با کاروان نیزه شبی را سحر کنید

باران شوید و با همه تن گریه سر کنید

                                               [ ترکیب بند عاشورایی - با کاروان نیزه - علیرضا غزوه]

 

 

_________________________________________________________________

پا نوشت :عمو چرا نیومد             برام نمونده طاقت

             آب نتونست بیاره          آب شده از خجالت

                                                                      (دست عمو -مهدی احمدوند(پیشنهاد می کنم حتما گوش کنید))

____________________________________________________________________________

عذر خواهی : ببخشید این چند وقته پیش بعضی ها نیومدم

من بی تقصیرم

 (1)rss مرورگرم خراب شده و آپ های شما رو نشون نمی داد و من متوجه نمی شدم

آخه من به وبلاگ هاتون سر نمی زنم تا متوجه آپ شدن تون بشم ، بلکه از رو لیست

آر اس اس ( ترجمه ی فارسیش چی میشه؟ ) می دیدم پست هاتون رو . دیگه ببخشید منو

1- rss یا همان "فید خوان" سیستمی هست که لیستی از عنوان پست های  وب سایت یا وبگاه

مورد نظر رو برا کاربر جمع می کنه که معمولا روی نوار ابزار مرورگر نصب می شود

و با هر بار استفاده از مرورگر به روز شده و به کاربرش نشان می دهد چه پست هایی

به وب های تعقیب کننده اضافه گردیده.

__________________________________________________________________

بی ربط : بعد از کلی درس نخوندن و کلافگی سر صیح و شکست سه بر هیچ تیم ملی ،

اونم از چین ، لغو امتحان یه نعمت الهی محسوب میشه!

 

بی ربط * : مثه اینکه همه سر گرم محرم شدن

خیلی وقته بعضی ها آپ نمی کنن

واسه ما هم دعا کنن اگه مشغول محرم هستن. محتاج به دعاییم شدید

 

بی ربط ** : نظرتان ( منظورم یه نفره ) عمومی نمی شود ، همین

امیدوارم دلتون باز بشه

 

بی ربط *** : کی میدونه گربه چند وعده غذا می خوره؟

بی ربط **** : بی ربط زیاد می نویسم ، بی ربط زیاد می گم ، گاهی بی ارتباط ها بیشتر ارتباط برقرار می کنند.

بی ربط # : بعد از چند مدت وبلاگ داری ، تازه فهمیدم چرا خیلی ها از دست ام ناراحت می شن!

راستشو بخواین گذاشتن نقطه تو انتهای خط برام یخرده مشکله ، عادت کردم

شیفت + 1  رو می گیرم و نتیجه می شه علامت تعجب !

وقتی ته جمله علامت تعجب می زارم  معنی جمله کمی کنایه ای برداشت می شه

و مخاطب نوشته ام فکر می کنه من دارم تیکه  میندازم بهش ( تیکه رو می ندازن دیگه؟ نه؟ ، کاری دیگه که باهاش نمی کنن ، مثله اذان؟ ) !

اما گذاشتن علامت تعجب برام شده یه عادت ، هر چند طول می کشه تا ترکش کنم ،

اما ترکش می کنم تا کسی برداشت بد نکنه            خودتون منو ببخشید.

 

در ضمن : آدمی نیستم که به این و اون نیش و کنایه بزنم. آزار دیگرون رو دوست ندارم و

خیلی تو جمع بر (bor)( کم کم باید فونوتیک هم بنویسیم !) نمی خورم.

بیشتر دوست دارم حرف نزنم ، اما وقتی حرف می زنم ، دوست دارم طرف ام متوجه منظورم بشه

نه کسه دیگه

به قول یه دوست ، احسان طوری صحبت می کنه که

اون کسی که باید متوجه بشه ، متوجه می شه ! نه دیگرون

بخاطر همین بعضی وقت ها برای این کار دست به کنایه می زنم که فقط اون شخص متوجه بشه

برای متوجه شدن اش کنایه می زنم ، نه برای زخم زبان و گرفتن حالش

همین        دوست داشتم این رو تو فضای وبلاگ بگم   که بعدا  نگن  نگفتی

همین

 

فعلا حرفی نیست

تا بعد

التماس دعا

برادر کوچک تان احسان ریوا




:: برچسب‌ها: مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
ما چقدر می ارزیم؟

از کودکی همیشه به این فکر می کردم که ؛ چگونه می شود که انسان می میرد ؟؟؟

این فکر از قبل از دوران ابتدایی در سرم بود و در دوران نوجوانی به ایدئولوژی فکری ام تبدیل شد و به ثبات رسید

 

یادم هست در کودکی همیشه از این و آن می پرسیدم ، که چه وقت می میریم

پاسخ های شبیه به هم می شنیدم  مثلا اینکه : هر وقت بدن آدم از کار بیفته ، دیگه بدن نتونه کار کنه

اونوقت آدم میمیره ، مثلا اگه قلب نتونه کار کنه!

 

اما اینها جوابی نبود که من را راضی کند ، زیرا به من آموخته بودند که ما برای هدفی خاص

به این جهان آمده ایم و باید آن را دنبال کنیم

چگونه می شود بمیریم قبل از اینکه کارمان تمام شود؟؟؟؟

 

بعد ها آنقدر به این موضوع فکر کردم ، که به یک نتیجه ثابت رسیدم

و آن نتیجه این است :

ما آنگاه از این دنیا خارج می شویم ، که دیگر کاری برای انجام اش نداشته باشیم.

در واقع ما هر یک سهمی در این دنیا داریم ، برای انجام ماموریتی

هر وقت دیگر کاری برایمان نباشد ، ما باید خارج شویم.

حال انسان ها به دو دسته ی خوب و بد جدا می شوند

و در نظریه من ، آنها که خوب اند و معیار خدا را به دست می آورند

یعنی در طول زندگی به چیز هایی میرسند که خدا می خواسته است

و آنها در چیزی میان جبر و استقلال به آن دست می یابند

بعد از مامویت خود می میرند

 

حال انسان های بد

گاهی این انسان ها خودآگاه باید نقشی بد را ایفا کنند تا آنچه  مقدر شده است

اتفاق بیفتد

بد ها بعد از اینکه حجت بر آنها تمام شود  و امید خوب بوبدن در آنها نیست گردد

می میرند و گاهی زنده می مانند تا بیشتر بد باشند تا بیشتر در عذاب باشند

البته این سزای کسانیست که خشم خدای خود را بر می انگیزند

و خداوند به همه چیز داناست

 

بگذریم

مثلا گاهی فردی ، خوب نیست

اما صفاتی در کل ، بد و خوب دارد

آن شخص با اینکه به آن تعالی که خداوند می خواسته نرسیده

تنها با آن صفات مجور زنده بودن در دنیا را دارد

و هر گاه این صفات متمایز ( خوب )از او صلب شود ، مجوز مرگش صادر می شود

حال می خواهد زنده باشد یا هر چیزه دیگر

مهم این است که زنده نیست

و اگر خدا بخواهد اورا از صحنه روزگار نیست می گرداند

 

اینها را گفتم که مقدمه شود برای این چند خط :

ما به اندازه ی اعتبار صفاتمان و رخداد هایمان می ارزیم

اگر آنها را نداشته باشیم   یعنی مرده ایم

حال می خواهد هر چقدر هم عمر کنیم

مهم این است که تعالی در ما مرده است

 

خلاصه ما را به اندازه ی صفاتمان می خرد خدا

و همه میدانیم بعضی صفات در چشم خدا بیشتر از بعضی دیگر از صفات می درخشند

صفاتی که خدا بسیار آنها را می پسندد وداشتن یکی از آنها در یک شخص بعضا گناهکار

اورا به وادی صفا می کشاند

صفاتی چون ، حیا ، غیرت ، پاکدامنی ، خوش خلقی ، راستگویی ، امانت داری

و از همه کارا تر محبت به پدر و مادر و اولیا الله

 

شیطان هیچ گاه در گام اول  به خط قرمز هایمان حمله نمی کند

بعد از هزاران سال به خوبی قلق و لم مان را می داند

ابتدا به خط قرمز هایمان نزدیک می شود و کم کم  شعاع خط قرمز هایمان را کوچک تر و کوچک تر می کند

و شروع می کند به زدن یکی کی این صفات مان

تا جایی که از ما فقط ما می مانیم و بس    بدون هیچ خیراتی در کوله ی اعمال

باید صفاتمان را حفظ کنیم

گویند مومن واقعی کسی نیست که وقتی شیطان به خانه اش نفوذ کرد با آن گلاویز شود

بلکه مومن واقعی کسی ست که وقتی طوفان فتنه ی شیطان را از دور می بیند

پنجره دلش را به روی آن می بندد و اجازه ورود به شیطان را هم نمی دهد

 

 

اما امثال من که هیچ خط قرمزی را شیطان برایمان باقی نگذاشته و ما مانده ایم و ما چه کنیم؟؟؟

این ماه محرم است

صاحب اش  کلید بهشت است

صاحب بهشت است

خود بهشت است

شیطان اگر ده ها پل برگشت ما را به سوی خدا خراب می کند

در عوض خداوند برای دلی که بخواهد برگردد ، هزاران هزار طناب و ریسمان می آویزد

و هرکه به ریسمان محکم الهی چنگ زند همانا رستگار خواهد شد

و در این ماه چه ریسمانی محکم تر از اشک و حزن  برای حسین (ع) و آل اش می توان یافت؟

 

 

چشم ها را باید شست    جور دیگر باید دید

چه آبی درخشات تر و پاک تر از آب دیده جاری زه حزن حسین؟

کدام آب را میتوان یافت که این چنین دیده ی دل مارا صفا دهد؟

انشالله که نصیب همتون بشه این اشک ها  ...

 

مارا هم دعا کنید

محتاجیم شدیدا

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت : خیلی وقت بود می خواستم این متن رو بنویسم اما جور نمی شد

زمان اش الان بود ، و تقدیر چنین رقم زد ببخشید طولانی شد

حرف هایم را در وبلاگ شخصی خود نزنم ، کجا بزنم؟

 

پانوشت *: ببخشید اگه بعضی جاها احساس می شه جملات کال و نا پخته است

آخه من هیچ وقت برای پست ها نوشته و یا چرک نویس و یا حداقل تفکر قبلی ندارم

ارسال پست جدید را باز می کنم ، و اصلا فکر نمی کنم چه چیز می خواهم بنویسم

معمولا دست آخر خیلی خط هارا پاک می کنم و باقی مانده ها می شوند پست.

مثلا پست " باید از این روز ها ترسید" و خیلی های دیگر اصلا قرار نبود در برگیرنده ی

چنین جملاتی باشند اما ذهن آنها را به میان آورد و نوشتم و اصل داستان قبل را پاک کردم

و جزییات اش شد پست "باید از این روزها  ترسید".

خلاصه مارا ببخشید

 

پانوشت ** :

پیراهن عزای تو " جوشن کبیر" ما ست

                                      ذکر سلام بر تو دعای "مجیر" ما ست

پیراهنی که پرچم سیار کربلاست

                                      برشانه بلند ولی سربه زیر ما ست

هر کس بر این لباس عزا طعنه می زند

                                    فردا برای یک نخ آن هم اسیر ما ست

جانم فدای پیرهن مثله مثله اش

                                   آن کشته فتاده به هامون امیر ما ست




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
محـــرم آمــــد

بعد از شما به سایه ی ما تیر می زدند

زخم زبان به بغض گلو گیر می زدند

 

پیشانی تمامی شان جای سجده داشت

آنان که خیمه گاه مرا تیر می زدند

 

این مردمان ، غریبه نبودند ای پدر

دیروز در رکاب تو شمشیر می زدند

 

غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار

آتش بجان کودک بی شیر می زدند

 

ماندند در بطالت اعمال حجشان

محرم نگشته ، تیغ به تقصیر می زدند

 

هم روز و شب به گرد تو بودند سینه زن

هم ماه و سال ، بعد تو زنجیر می زدند

 

از حلق های تشنه صدای اذان رسید

در آن غروب تا که سرت بر سنان رسید

                                                            (با کاروان نیزه - ترکیب بند عاشورایی - علیرضا قزوه )

 

سلام

محرم آمد

محرم را به شما تسلیت عرض می کنم

 

 

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

پا نوشت : هرکه دارد هوس کرب بلا بسم ا...

 

پا نوشت * : کولبار را باید امروز بست ، شاید فردای در کار نباشد

---------------------------------------------------------------------------------------------

بی ربط :

برایت متاسف ام

 

چپ رفتی        چپ آمدم

راست رفتی     راست آمدم

 

نه راست راه من بود و نه چپ

نه راست را دوست داشتم  و نه چپ را

آمدم

فقط برای اینکه تنها نباشی

 

اما تو برای چه چپ و راست می رفتی؟

برای منحرف شدن من!!!!

برایت متاسفم

و برای خودم هم

--------------------------------------------------------------------------------------------

بی ربط مرتبط با بی ربط بالا :

این بار تو انتخاب شدی

                                    برای کشتن صدا م

اجیر شده دست هوس

                                   به قیمت اشک چشام

عادت شده راحت بکش

                                  فکر عذاب من نباش

قلب ام نمی ترسه بزن

                                 نگاه نکن به گریه هاش

 

 

بزن  بزن  آدم کش

                       بزن تو با بی رحمی

بزن که من  ، راحت شم

                      از این وجود زخمی

 

بزن   بزن  آدم کش

                  این اولین بارم نیست

گریه ام به حال دلته

                 این گریه از رو غم نیست




:: برچسب‌ها:

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠