از کودکی همیشه به این فکر می کردم که ؛ چگونه می شود که انسان می میرد ؟؟؟
این فکر از قبل از دوران ابتدایی در سرم بود و در دوران نوجوانی به ایدئولوژی فکری ام تبدیل شد و به ثبات رسید
یادم هست در کودکی همیشه از این و آن می پرسیدم ، که چه وقت می میریم
پاسخ های شبیه به هم می شنیدم مثلا اینکه : هر وقت بدن آدم از کار بیفته ، دیگه بدن نتونه کار کنه
اونوقت آدم میمیره ، مثلا اگه قلب نتونه کار کنه!
اما اینها جوابی نبود که من را راضی کند ، زیرا به من آموخته بودند که ما برای هدفی خاص
به این جهان آمده ایم و باید آن را دنبال کنیم
چگونه می شود بمیریم قبل از اینکه کارمان تمام شود؟؟؟؟
بعد ها آنقدر به این موضوع فکر کردم ، که به یک نتیجه ثابت رسیدم
و آن نتیجه این است :
ما آنگاه از این دنیا خارج می شویم ، که دیگر کاری برای انجام اش نداشته باشیم.
در واقع ما هر یک سهمی در این دنیا داریم ، برای انجام ماموریتی
هر وقت دیگر کاری برایمان نباشد ، ما باید خارج شویم.
حال انسان ها به دو دسته ی خوب و بد جدا می شوند
و در نظریه من ، آنها که خوب اند و معیار خدا را به دست می آورند
یعنی در طول زندگی به چیز هایی میرسند که خدا می خواسته است
و آنها در چیزی میان جبر و استقلال به آن دست می یابند
بعد از مامویت خود می میرند
حال انسان های بد
گاهی این انسان ها خودآگاه باید نقشی بد را ایفا کنند تا آنچه مقدر شده است
اتفاق بیفتد
بد ها بعد از اینکه حجت بر آنها تمام شود و امید خوب بوبدن در آنها نیست گردد
می میرند و گاهی زنده می مانند تا بیشتر بد باشند تا بیشتر در عذاب باشند
البته این سزای کسانیست که خشم خدای خود را بر می انگیزند
و خداوند به همه چیز داناست
بگذریم
مثلا گاهی فردی ، خوب نیست
اما صفاتی در کل ، بد و خوب دارد
آن شخص با اینکه به آن تعالی که خداوند می خواسته نرسیده
تنها با آن صفات مجور زنده بودن در دنیا را دارد
و هر گاه این صفات متمایز ( خوب )از او صلب شود ، مجوز مرگش صادر می شود
حال می خواهد زنده باشد یا هر چیزه دیگر
مهم این است که زنده نیست
و اگر خدا بخواهد اورا از صحنه روزگار نیست می گرداند
اینها را گفتم که مقدمه شود برای این چند خط :
ما به اندازه ی اعتبار صفاتمان و رخداد هایمان می ارزیم
اگر آنها را نداشته باشیم یعنی مرده ایم
حال می خواهد هر چقدر هم عمر کنیم
مهم این است که تعالی در ما مرده است
خلاصه ما را به اندازه ی صفاتمان می خرد خدا
و همه میدانیم بعضی صفات در چشم خدا بیشتر از بعضی دیگر از صفات می درخشند
صفاتی که خدا بسیار آنها را می پسندد وداشتن یکی از آنها در یک شخص بعضا گناهکار
اورا به وادی صفا می کشاند
صفاتی چون ، حیا ، غیرت ، پاکدامنی ، خوش خلقی ، راستگویی ، امانت داری
و از همه کارا تر محبت به پدر و مادر و اولیا الله
شیطان هیچ گاه در گام اول به خط قرمز هایمان حمله نمی کند
بعد از هزاران سال به خوبی قلق و لم مان را می داند
ابتدا به خط قرمز هایمان نزدیک می شود و کم کم شعاع خط قرمز هایمان را کوچک تر و کوچک تر می کند
و شروع می کند به زدن یکی کی این صفات مان
تا جایی که از ما فقط ما می مانیم و بس بدون هیچ خیراتی در کوله ی اعمال
باید صفاتمان را حفظ کنیم
گویند مومن واقعی کسی نیست که وقتی شیطان به خانه اش نفوذ کرد با آن گلاویز شود
بلکه مومن واقعی کسی ست که وقتی طوفان فتنه ی شیطان را از دور می بیند
پنجره دلش را به روی آن می بندد و اجازه ورود به شیطان را هم نمی دهد
اما امثال من که هیچ خط قرمزی را شیطان برایمان باقی نگذاشته و ما مانده ایم و ما چه کنیم؟؟؟
این ماه محرم است
صاحب اش کلید بهشت است
صاحب بهشت است
خود بهشت است
شیطان اگر ده ها پل برگشت ما را به سوی خدا خراب می کند
در عوض خداوند برای دلی که بخواهد برگردد ، هزاران هزار طناب و ریسمان می آویزد
و هرکه به ریسمان محکم الهی چنگ زند همانا رستگار خواهد شد
و در این ماه چه ریسمانی محکم تر از اشک و حزن برای حسین (ع) و آل اش می توان یافت؟
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
چه آبی درخشات تر و پاک تر از آب دیده جاری زه حزن حسین؟
کدام آب را میتوان یافت که این چنین دیده ی دل مارا صفا دهد؟
انشالله که نصیب همتون بشه این اشک ها ...
مارا هم دعا کنید
محتاجیم شدیدا
---------------------------------------------------------------------------------------------
پانوشت : خیلی وقت بود می خواستم این متن رو بنویسم اما جور نمی شد
زمان اش الان بود ، و تقدیر چنین رقم زد ببخشید طولانی شد
حرف هایم را در وبلاگ شخصی خود نزنم ، کجا بزنم؟
پانوشت *: ببخشید اگه بعضی جاها احساس می شه جملات کال و نا پخته است
آخه من هیچ وقت برای پست ها نوشته و یا چرک نویس و یا حداقل تفکر قبلی ندارم
ارسال پست جدید را باز می کنم ، و اصلا فکر نمی کنم چه چیز می خواهم بنویسم
معمولا دست آخر خیلی خط هارا پاک می کنم و باقی مانده ها می شوند پست.
مثلا پست " باید از این روز ها ترسید" و خیلی های دیگر اصلا قرار نبود در برگیرنده ی
چنین جملاتی باشند اما ذهن آنها را به میان آورد و نوشتم و اصل داستان قبل را پاک کردم
و جزییات اش شد پست "باید از این روزها ترسید".
خلاصه مارا ببخشید
پانوشت ** :
پیراهن عزای تو " جوشن کبیر" ما ست
ذکر سلام بر تو دعای "مجیر" ما ست
پیراهنی که پرچم سیار کربلاست
برشانه بلند ولی سربه زیر ما ست
هر کس بر این لباس عزا طعنه می زند
فردا برای یک نخ آن هم اسیر ما ست
جانم فدای پیرهن مثله مثله اش
آن کشته فتاده به هامون امیر ما ست
:: برچسبها:
اجتماعی,
مذهبی,
دست نوشته