آنها و ایشان ، سرباز نظم نوین

اپیزد اول :

هیچ چیز آنقدر مقدس نیست ، که نشود با آن شوخی کرد

 

این جمله ایست که این روز ها خیلی شنیده می شود

البته در کمپین های آن ور و در جبهه آن طرف

خب شاید در نگاه بسیار غافلانه ، معنی این جمله آنقدر ها هم بد نباشد

اما واقعه یعنی چه ؛ که هیچ چیز آنقدر مقدس نیست ، که نشود با آن شوخی کرد!!!؟؟؟

 

کسی که جمله ی بالا را بپذیرد

یا باید دور تقدس رو خط بکشد و اصل تقدس رو زیر سوال ببرد

یا اینکه باید با مقدس ترین چیز هایش ، هم شوخی کند !!!!

 

در صورت اول فرد تبدیل می شود به یک آدمی که اثبات خیلی چیز ها برایش سخت است

چون هیچ دامنه ی تقدسی ندارد ، فردی که نه خدا برایش تقدس دارد ، نه کتاب خدا

نه فرستاده ی خدا

پس با چه چیز میشود مجاب اش کرد؟ با هیچ چیز

 

در صورت دوم

فرد چون با مقدسات شوخی می کند ، تقدس برایش چیز بی اهمیتی جلوه میدهد

و نه تنها تقدس معنی خود را از دست میدهد

بلکه مقدسات هم به راحتی زیر سوال میروند و آن نگرش قبل وجود نخواهند داشت

 

حال باید دید اثرات اینکه تقدس و مقدسات زیر سوال برود چیست!

خب بدیهی ترین تخریب این عمل ، بی قید کردن فرد است

و هیچ بندی جلوی راهش را نمی گیرد ( به قول خودشان آزادی تمام )

 

یکی دیگر از اثرات هم میتواند این باشد که دستاورد های مقدسات زیر سوال میرود

مثلا اگر امام هادی ، زمینه ساز ظهور است برای شیعیان

فردی که مسلمان است ، اگر شروع به تخریب مقدسات اش شود ، درون اش

ابتدا امام هادی از آن تقدس برایش می افتد

و دوم ، وقتی امام هادی برایش از ارزش بیوفتد

اما زمان هم برایش تقدسی نخواهد داشت ( فکر کنید ، پدر شما برایتان مقدس است و قابل احترام ، وقتی او حرفی بزند ، حرفش برایتان قابل احترام خواهد بود ، اما وقتی تقدس پدرتان بکشند ، شما برای حرف پدرتان هم احترام و تقدسی قایل نخواهید بود)

و الی الاخر...

 

کمپین های توهین به ائمه و شعار اصلی آنها که همان جمله ی بالاست

نشان دهنده ی شروع تخریب سلسله مراتبی دارد که ما به آن پایبندیم

و قطعا دلیل آنها برای توهین به امام هادی و سایر ائمه ، دستابی به نتایجی بیشتر از تخریب

خود امام هادی خواهد بود !!!!!

 

*                                           *                                            *

اپیزد دو :

چند وقت پیش در بالاترین بودیم

دیدیم لینکی را تیتر کرده اند که وای جماعت ، بشتابید که دارد در فلان کمپین فیسبوک

به کورش کبیر توهین می کنند

خدا رو شکر این حرکت  رو به نام بچه مذهبی ها تمام نکردند و خودشان به این

نتیچه رسیده اند که تخریب کوروش ، کار پان ترک ها ( ترک های وطن پرست ) می باشد

 

از توهین به کوروش خوشحال نشدم

اما راستش را بخواهید زیاد ناراحت هم نشدم

وقتی همین ها امام هادی را مسخره می کنند

بگذار کسانی دیگر هم کوروش کبیر که مقدس می دانندش را مسخره کنند

 

خلاصه کامنت هارو که می خوندم ، بعضی ها حرف های عجیبی میزدند

یک عده ای اندک ، شروع کردند به فحش دادن به کسانی که این صفحه ی فیسبوک رو درست کردند( همین ها که مارا مسخره می کردند ، وقتی خونمان به جوش آمده بود )

عده ای دیگر اما بیشتر ، نظرشون این بود که وقتی به امام هادی توهین می شه

چرا به کورش توهین نشه و هر عملی عکس العمل خودش رو داره

و عده ای دیگر که خیلی بیشتر بودند

نظر خاصی داشتند که برایم جالب بود

این عده می گفتند ، اصلا تقدس به هیچ وجه نباید وجود داشته باشه

چه در قبال امام هادی ، چه در قبال کورش و اینکه باید با مقدسات برخورد کرد

و هر تقدسی باید شکسته بشه

این حرف ها از زبان کاربران ثابت بالاترین زده شد

چون همانطور که میدانید ، بالاترین بعد از مدتی ، به هیچ وجه دیگر عضو نمی پذیرد

و یک محیط بسیار ایزوله ای دارد

خب معنی این حرف ها چیست

یعنی نه تنها مذهب ، بلکه عقاید ملی هم نباید فرد را در قید و بند دچار کنند

یعنی یک فرد بی دین بی ریشه ی ملی

یک فردی که هیچ چیز کنترل اش نمی کند!

فردی که نه خدا برایش مقدس است ، نه فرامین اش ، نه فرستادگان اش

البته نه فقط همین

این فرد نسبت به پدر و مادرش هم( خانواده ( حتی همسر و فرزندان ))  ، حریمی ندارد

اغلب با آنها زندگی نمی کند و در قید آنها نیست

نه تنها این ها

بلکه اداب ملی را هم قبول ندارد و مرز ها ی ملی و هویتی را زیر سوال میبرد

مانند آداب زندگی

مدل زندگی ، مدل آراستگی ظاهری و ... ( دقیقا مانند شیطان پرست ها که نه شیوه ی ملی

را دنبال می کردند در زندگی ، نه مذهبی ، نه اجتماعی )

 

اما حالا چه؟

این فرد بعد از مدتی دچار سرگشتگی در زندگی و رسیدن به احساس پوچی خواهد شد

و اینجاست که در عین سرگشتگی فرد ، نظام (!!) جهانی سرمایه داری شروع به برده داری

عقلی می کند

و سرانجام نظم نوین جهانی نیاز به چنین افرادی دارد!!!

کسانی که امروز به عقاید مذهبی ما و خودشان تیشه میزنند

فردا منتظر باشند که کسانی دیگر به عقاید ملی شان تیشه می زنند!!!

این خط __ این نشان *

__________________________________________________________________

یک - ببخشید طولانی شد ، می ترسیدم نتوانم بعدا قسمت دوم اش را جمع کنم!

 

دو  - کسانی که نام شهدا را یدک می کشند و نان شهدا را می خورند

یادشان نرود که قابیل هم برادر شهید بود

 

سه - گاهی ترس از مرگ هم چیز خوبیست

 

چهار - به نظر ، یک آدم چقدر کشش دارد

چقدر حوصله دارد

چقدر می تواند دوام بیاورد؟

 

پنج - عشق هم چیز خوبیست؟

- شاید .

 

جدیدا چقدر از این واژه در مقیاس زمینی اش متنفر شده ام

__________________________________________________________________

بعدا نوشت

ما ( وبلاگ هفت حامی ) لوگوی حمایتی از امام هادی (ع) رو برای وبلاگ ها طراحی کردیم.

هر که مایل بود با یه صلوات استفاده کنه !

این لوگو در قسمت چپ - بالا قرار می گیرد و این هم کدش !

<script language='JavaScript' type='text/javascript' src='http://tirras.persiangig.com/weblog/chap.js'></script>
             

____________________________________

این هم راست بالا

<script language='JavaScript' type='text/javascript' src='http://tirras.persiangig.com/weblog/rast.js'></script>
             



:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته, سیاسی

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
با هم چند؟

مطاع کثیر رو به چه بهانه ای به قلیل تبدیل می کنیم ؟

 

با لذت یک گناه ؟

به ارزش سرگرم شدن با اذیت نوامیس مردم ؟

با تلخی یک غیبت ؟

با رفع تکلیف یک دروغ ؟

با کمبود یک تهمت ؟

به هوس رانی یک نگاه؟

 

با چه چیز آخر کارمون رو طاق می زنیم؟

هرچقدر هم که به نظر بعضی ها ، اون دنیا نقد نباشه

چطور میشه که وقتی یکی بهمون میگه ، فلان مغازه پوشاک ، داره جنساشو حراج می کنه

اونم فقط با 10 در صد ، 10 در صدی که آخرش هم متوجه میشین ، با کشیدن قیمت رو

اصل قیمت ، طرف بازم سودشو می کنه ، پا میشیم برا خرید

بهونه ی رفتنمون هم میشه ، همون کسی که به ما گفت

              *                       *                         *

و البته این فروشگاه نیز ، تبلیغ ش را دارد ، پیام بر خودش را دارد

تخفیفات خودش را دارد

و البته جنس فروخته شده اش ، هیچ گاه خراب نمی شود ، کثیف نمی شود

تمام نمی شود

 

تنها ایراد اینجا ، ماییم که به هر بهانه نمی خواهیم چشم در چشم صاحب مغازه شویم

شاید از بی لیقاتی امثال ماست

 

_______________________________________________________________

یک ) سلام به همه ، عذر می خوام بابت تاخیر و طولانی شدن غیبت

 

دو ) قبلا ها که می رفتیم ، برای چند مدت شارژ بودیم

اما الان ها ، نیامده ، باطری مان اخطار می دهد ، خالی می شود

مشکل از باطری ماست  یا نوع شارژ را نمی دانم

دیگر رفتن ها به درد مان نمی خورد ، پس دیگر، اینقدر  نمی رویم تا ...

 

 

سه ) این پوستر هم تقدیم به شاهین نجفی (****) که به امام هادی توهین کرد

و واجب القتل شد

سایت شیعه آنلاین برای کشتن اش 100 هزار دلار جایزه گذاشته

تو فکرم یه سر بیام شیراز با داش یوسفی و فلاح بریم آلمانمتفکر

 

چهار ) می خواد که نبودش رو حاشا کنم

                               بره

                                من بشینم

                                           تماشا کنم




:: برچسب‌ها: دست نوشته, اجتماعی, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
و عشق

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.

فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛…

مثلا” قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا”

فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم….

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول

کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به

شمردن ….یک…دو…سه…چهار…همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک…

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست

تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج …نود و شش…نود و هفت… هنگامیکه دیوانگی به صد

رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی

پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او

پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد

ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف

شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده

بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.»

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است

و دیوانگی همواره در کنار اوست.

___________________________________________________________________

احسان نوشت : و این چنین است که عاشق ، کور می شود

نقص های یار را نمی بیند

کور می شود

نظر می کند

اما نمی بیند!

گوش میدهد

اما نمی شنود!

نصیحت می شنود ، اما نمی فهمد ف درک نمی کند

 

و اما

خوشا به حال کسی که یارش بی نقص است

و یارش در حالی که معشوق است ، عاشق نیز هست

و می کشد ، عاشق اش را

وخود ، خون بهای اوست

 

خوشا به حال این عشق

خوشا به حال مجنون این معشوق




:: برچسب‌ها: دست نوشته, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
خواب شیخنا

چندی پیش شیخنا ( اینجا کلیک کنید) خوابی دید ، بعد از نماز صبحش که "قضا" گشته بود

از خواب بیدار گشت و نا گاه عرقی سرد ، فراگیر گشت بر پیشانی اش و لرزه او را دچار شد

طبیب را نزد او آوردند ، اما طبیب دوای آن مرض را نمی دانست

( که بد مرضی بود ، که علایمی داشت ، چون هزیان ،دلپیچ و توهم)

طبیب را مرخص کردند و ناگاه شیخه خواب دیده ، فریاد برآورد که هان

محسنو را صدا کنید که همانا  او تعبیر خواب های ما را می داند

و او بهترین تعبیر کننده است

باشد که  بیاید و خواب را تعبیر کرده و ما را از این دلواپس شدگی رهانیدن گرداند

دنبال محسنو فرستادند و آوردندش نزد شیخ

 

و شیخ سر آغاز کرد ، تعریف خواب را

                         محسنو هم آغاز کرد ، تعبیر خواب را

 

تعریف خواب که تمام گشت ، شیخ آرام شد و گوشه ای آرمید

محسنو بساط رمالی خود جمع نمود و راهی  مجلسی شد ، برای تشخیص !!!

مصلحت نمود در آن مجلس ( و البته همواره مصلحت می نمایند او و شیخنا )

و از آن جایی که در دهانش ، آلو خیس نمی خورد

خواب و تعبیر شیخ را مطرح نمود برای رفیق اش نظام

مساله پیچید و پیچید

در نقاط مختلف ( از فضا و کیهان گرفته ، تا مردم کوچه و بازار و همشهری ) نقد برآوردند که شیخ ، حالا چه وقت خواب دیدن است

و اصلا چه وقت تعریف آن

حالا که دشمن دراز کش گردیده و مادرش برایش می گرید!!!

و شیخنا از آن جایی که بر نفس خود بی نهایت اعتماد داشته و"  روی ش پر "بوده

جواب داد

مصلحت است

شب مصحلت کردم و صبح دم ، طبق مصلحت خواب دیدیم

و محسنو هم طبق مصلحت تعبیر

خلاصه آنقدر قضیه کش دار شد و بر همه گان واضح گشت که تعبیر خواب از ابتدا غلط بوده است

و دچار مشکل

که شیخ گفت من بر مهدی خود خندیدم و می خندم ، اگر دوباره طبق مصلحت خواب ببینم

و در آخر هم گفت ، اصلا محسنو بد تعبیر کرده است

ما خودمان می دانیم

خوابمان ، به علت کثرت خوراک شام ،  باطل است و لا غیر

 

و این گونه بود که شیخنا که از " رو ، پر " است ، خودش را داغ کرد که دیگر خواب نبیند

آن هم از سر مصلحت!!!

برای دیدن پوستر در ابعاد کامل به اینجا بروید

www.7-hami.persianblog.ir

___________________________________________________________________

خدایا مارا ببخش

ببخش این همه تغافل و تجاهل را




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته, سیاسی

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
بفرمایید دو لقمه تهاجم فرهنگی (2)

صحنه ی دو

همان یک عدد انسان

مشغول تماشای فیلم " ورود اقایان ممنون " از یکی از شبکه های سیما !

کنار پدر و مادر !

فیلم تا آنجایی پیش میرود که مدیر مدرسه خواب می بیند که تنها معلم مرد مدرسه به او

در خواست ازدواج میدهد ، جلوی دانش آموزان و .... ( من از همه عذر می خواهم )

و به اینجای ، سه نقطه دارش که میرسد

آن یک عدد انسان سرخ می کند و از نواحی دور گردن و گوشش احساس خجالت می کند

و نگاهی شرمسارانه به پدر خود می کند

نه از این جهت که چرا سرخ کرده

بلکه از این جهت که : " پدر جان شرمنده که همچین صدا  و سیمایی داریم"

"من از تو معذرت می خواهم به جای آن  مسئول فرهنگی بی شعور "

" پدر جان شرمنده "

و همان یک عدد انسان ، سرش را پایین می اندازد و مانند گلوله از اتاق خارج می شود

و شروع می کند به بد و بیراه گفتن به مهندس و تمام دوستان زحمت کش اش در صدا و سیما

و البته خودش را هم سرزنش می کند که مگر با خودش قرار نگذاشته بود ، فیلم ایرانی را

همراه پدر و مادرش نگاه نکند و چرا پیمانش را شکسته و ...

و باز پشت دستش را داغ می کند که دیگر فیلم ایرانی را با خانواده نگاه نکند و فقط

فیلم های خارجی سیما را مشاهده کنند که این چنین ، نتیجه به سرخ کردن کشیده نشود

 

و همان یک عدد انسان البته ، توقع بی جایی دارد از مسئولین

زیرا اصلا در شرح وظایف مسئولین ما ، عبارت " انجام کار " نیامده است .

و جزء حیطه ی کاری شان نیست ، آنها فقط تقدیر می شوند ، تقدیر می کنند

افتتاح و افتضاح انجام می دهند ، در سمینار شرکت می کنند و روبان پاره می کنند

که البته اینها در قانون فیزیک ، کار محسوب می شود و اما نه ، در قانون بینی و بین اللهی!

 

و از هر طرف که نگاه می کنم می بینم ، درست می گویند که ره بر ، تنهاست

و قطعا ایستادگی و ایستایی این مملکت با هیچ علمی و منطقی سازگار نیست

و اینجاست که به درستی حرفی می رسیم که آن مرد غایب می گوید :

اینجا شیعه خانه ی ماست

میشکند، خم می شود ، خطر هست ، اما ما نمی گذاریم فرو بریزد ، ما نگهش میداریم !

و صد البته که این مملکت را او سر پا نگه داشته

و  الا این همه خواب دیده ، نمی توانند بدون او ، حتی یک شب مملکت را اداره کنند.

 

اللهم عجل لولیک الفرج
_____________________________________________________________________

* خدا برسانش

 

** هر روز که می گذرد ، پشیمان ترم

ای کاش همان روز اینجا را تمام می کردم

پایان می بخشیدم به بازی شروع شده ی شیطانی شان

پایان می بخشیدم به موجودیتی به نام احسان ریوا

هر روز کامم تلخ تر است

یک روز می روم




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
بفرمایید دو لقمه تهاجم فرهنگی (1)

شبکه پنج ( به قول خودشان  شبکه پایتخت ، همان تهران خودمان )

چند روز مانده به عید

 

صحنه ی اول :

یک عدد انسان ، از جلوی تلویزیون رد می شود

رد می شود و دوباره بر می گردد به سمت تلویزیون

و با خود می گوید : ااااا این فیلمه چقدر آشناست!!!

 

[ هشت ماه قبل ]

همان یک عدد انسان از یکی از دوستانش ، کلیپ موبایلی دریافت کرده که آن دوست اش

نیز این کلیپ را از سایت مبارز کلیپ دانلود نموده !

... کلیپی که شامل آیاتی از قرآن ، و صحنه هایی از فیلم و سریال های شبکه ی فارسی 1

می باشد !

[ هشت ماه بعد از ، این هشت ماه قبل ]

و همان یک عدد انسان وقتی می پرسد که این چقدر آشناست

... یادش می آید که به به     به به  خیــــلی ممنون

این همان فیلم سینمایی  پخش شده در فارسی 1 است!

 

اما همان طور که می دانید ، ما مردمی هوشمند هستیم و مانند فارسی زبانان

خارج کشور ، زود تهاجم فرهنگی بر ما غلبه نمی کند و البته این را مسئولین هم می دانند

که بر ما تهاجم فرهنگی هیچ اثری نخواهد گذاشت و گرنه مسئولین آنفدر دلسوز هستند که ...

و اگر می بینیم که این سریال ها و فیلم های فارسی وان را برای ما پخش می کنند ،

دلیلش تنها این است که " ببینید که در خارج چه برنامه های مبتذلی برای بینندگان می گذارند

واه واه واه "

و قطعا مسئولین با چنین دیدی و توجیحی ، این فیلم ها را برای ما میگذارند و من باز می گویم

که تهاجم فرهنگی  بر ما اثری ندارد و ما مانند آن غربی هایش نیستیم

و اصلا این حرف بنده را هم رئیس یهودی ( صهیون ) ، فارسی وان هم می داند!

و اگر شما مخاطب عزیز ، با بنده هم عقیده نیستی

می توانی این بی تاثیری تهاجم فرهنگی را ، روی پشت بام همین اصغر اقا هم مشاهده بفرمایی

خب اگر  رفتن به پشت بام اصغر آقا کمی سخت و دشوار است و مایه ترس و فراری

شدن ( برای چه اش را نمی دانم ) اصغر آقا خواهد شد ، شما می توانی بجایش

بروید در جامعه ، به پوشش پسران و دختران و حتی مادران و مادر بزرگان ، نگاه کنی

می بینی که بنده راست می گویم و تهاجم فرهنگی ، اصلا نمی تواند روی ما تاثیر بگذارد

و اصلا این ما هستیم که روی او تاثیر می گذاریم و لا غیر

 

 

_____________________________________________________________________

پانوشت :

# دلم برای این جور مطالب تنگ شده بود!

* بقیه خیلی کم پیدا شدن ، عید و سر همه مشغول!

کبلایی نمی خوای واسه ما سوغاتی بیاری؟

 

** آرش پیدا نیست! بگمونم رفته راهیان نور!

________________________________________

یا امام مظلوم ، یا امام هادی

امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی   امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته, طنز

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
دو رکعت نماز

دو رکعت نماز صبح می خوانم قربتا الی الله

الــلــه الکــبـــــــــر

بسم الله الرحمن الرحیم

الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ

الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ

مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ

إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ

( این آیه همراه با خمیازه )

اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ

_ ای بابا همش گرفتاری

_ چیکار کنم ، یعنی امروز بازم این یارو می خواد بهم گیر بده ، اعصاب واسه آدم نمی زاره

_ آهان ، امروز فلان کارو واسش می کنم که بی خیال ما بشه

نه ! امروز که اصلا این یارو سر کار نمیاد بی خیال

خب

صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ

بسم الله الرحمن الرحیم

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ

اللَّهُ الصَّمَدُ

آخ

امروز باید ماشین رو کارواش هم ببرم

ای وااااای دیشب که بنزین زدم ، کارت سوخت رو برداشتم از جایگاه؟

نچ

الان چیکار کنم

اه اه اه  ، لعنت به این حواس ، فردا یه سر برم کارت سوخت رو باطل کنم ...

خب کجاش بودم

آهان

وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُواً أَحَدٌ

 

سبحان ربی العظیم و بحمده‏

( اینا هیچ چیزشون درست نیست ، جورابم کی سوراخ شد؟)

الله اکبر

سبحان ربی الاعلی و بحمده

الله اکبر

سبحان ربی الاعلی و بحمده

این فرشو آخرین بار کی شستیم که اینقدر تیره شده

به این زن می گم اینقدر واسه بچه مداد شمعی نگیر ، زده پدر فرش رو در آورده

بِحَوْلِ اللهِ وَقُوَّتِهِ اَقُومُ وَاَقْعُدُ

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ

امسال هم گذشت و نرفتیم خونهی عمه خانوم ها

 

الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ

پارسال هم هی می گفتم ، نرفتیم و بریم ، اما نشد

 

مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ

آخه مگه کار میزاره که آدم یه وقت واسه خانوادش بزاره

 

إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ

همش تقصیره این رئیسه

این که بره همه چی حله ، یه وام میگیرم

اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ

مثه پارسال که رفتیم کیش ، میریم صفا

صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ

آخ که پارسال چقدر حال کردیم

بسم الله الرحمن الرحیم

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ

اللَّهُ الصَّمَدُ

لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ

وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُواً أَحَدٌ

 

ربنا آتنا ...

من رکعت قبلی لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ گفتم ؟

_ آره گفتم ! اینها همش شکی هست که شیطان تو دل مومن می اندازه

می خواد نماز درست مومن رو شبهه ناک کنه

استغفر الله

فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار ......

___________________________________________________________________

no comment
بدون شرح

 




:: برچسب‌ها: دست نوشته, مذهبی, اجتماعی, بدون شرح

نویسنده : احسان
تاریخ : سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
یک سال گذشت...

                        بسم الله الرحمن الرحیم

یا مقلب القلوب والابصار...

یا مدبر لیل والنهار...

یا محول الحول والاحوال...

حول حالنا الا احسن الحال....

سلام

یک سال گذشت.

یادش بخیر.

خوشی هامون.

ناخوشی هامون.

روز هایی که برله مابودن

روز هایی که برعلیه مابودن

خیلی هابه مسیر زندگیمون اضاف شدن

خیلی ها بار سفربستن واز این دنیا رفتن

بعضی وقتا جمع شدیم

بعضی وقتامنها شدیم

خلاصه...

یه سری اتفاق هایی افتاد که انتظارشو نداشتیم

خیلی از مشکلات پیش اومد که ای کاش نمی اومد

تو این یک سالی که گذشت از سال قبل بزرگتر شدیم

دیدمون نسبت به زندگی وسیع تر شد

یه سری تجارب جدید به دست آوردیم

خیلی ها سعی کردیم ارزش زمان رو بدونیم وبیهوده فرصتامون رو هدر ندیم

وخیلی از چیز هایی که برای همه پیش اومده

خیلی از ای کاش ها...

تموم شد.

هروقت که به اینجا میرسیم میگیم چقد زود دیر شد.

چه کارهایی که زمانش وداشتیم انجام بدیم وندادیم.

وخطاهایی که ازمون سر زدو ای کاش نمیزد

خدایا از دل همه بنده هات خبر داری

همه رو بهتر از خودشون میشناسی.

از مابه مانزدیک تری.ما خیلی وقتا به خودمون ظلم میکنیم وبه خودمون رحم نمیکنیم

تنها کسی که خوبی مارو می خواد تویی.خواستیم امسال بهت نزدیکتر بشیم.خیلی هاتونستیم وخیلی ها رفوزه شدیم.قربونت بررم که همه جا هوای ماروداشتی.آبرومون رو همه جا داشتی.خیلی از قول هارو بهت دادیم وعمل نکردیم.ولی تو به رومون هم نیاوردی.

خدایا شکرت بابت تموم نعمت هایی که به مادادی.بابت همه درد هایی که به ما دادی

خدایا شکرت ازاین که توفیق شکرگفتنت رو به مادادی

خدایا شکرت که همیشه آبرومون رو داشتی

خدایا شکرت بابت اینکه معرفتمون رو نسبت به خودت زیاد کردی

خدایا بعضی وقتا از دستمون دررفت ویه کم بازیگوشی کردیم ولی خودت شاهدی به ارحم الراحمینیت طمع کردیم.خدایا بعضی اوقات به جاده خاکی زدیم ولی دستمون رو گرفتی ودوباره راهمون انداختی.بابت همه چی شکرت.اگر تموم زندگی رو برای شکرکردن نعمت عات سجده کنیم بازهم شکر یکی از نعمت هات رو هم نمیتونیم به جا بیاریم.

خدایا به حق لحظه خوش تحویل سال همه بیمارا رو شفا بده

خدایا روزی دهنده همه تویی .خدایا تو سال جدید نذار از حال اطرافیامون بی خبر باشیم

خدایا نذار تو سال جدید سیر بخوابیم ویتیمی گرسنه بخوابه.خدایا کمکون کن حتی ثانیه ای از تو غافل نشیم.

خدایا کمکمون کن تا پیش امام زمانمون شرمنده سر افکنده نباشیم.

خدایا هیچ دلی رو لحظه سال تحویل غمناک وناراحت نذار
خدایا فرج آقامون رو تو سال جدید برسون

سایه رهبرمون رو از سرمون کم نکن

خدایا توفیق شهادت رو نصیب همه عاشقان کن

خدایا عاقبت همه مارو ختم به خیر کن.وهیچ وقت نپسند ازتو جدا بشیم.

سلام برپیامبر عظیم الشان اسلام

سلام برا مولای متقیان

سلام برفاطمه الزهرا س

سلام بر سید وسالار شهیدان

سلام بر مولا مهدی صاحب الزمان عج

سلام بر شهدای گرانقدر میهنمون

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم.

سال نو مبارک

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خیلی زیااااااااااااااااد شد ببخشید.حال مادربزرگم خیلی بده.خدایا خودت کمکش کن. همه سال خوبی داشته باشین

 

 

 

__________________________________________________________________

احسان ریوا

__________________________________________________________________

یه دل دارم

 

دلم گرفته از زمونه دلخورم
بذار واست گلایه هامو بشمرم

به کی بگم که کوزه کوزه تشنه ام
به کی بگم هزار روزه تشنه ام

نیومدی یه هفته خسته تر شدم
شکسته بودم و شکسته تر شدم

نیومدی و کوچه هم کلافه شد
یه جمعه به ندیدنت اضافه شد
 
یه دل دارم همیشه بی قرارته
قنوت من دعای انتظارته

به قطره قطره های گریه هام قسم
که بی قرار و بی پناه و بی کسم

یه دل دارم که حفظ شعر دوری و
نداره چاره ای به جز صبوری و

میخواد شریک گریه های من بشه
بیا ببین دل غریب من چشه

نیومدی

نیومدی

نیومدی یه هفته خسته تر شدم
شکسته بودم و شکسته تر شدم

نیومدی و کوچه مون کلافه شد
یه جمعه به ندیدنت اضافه شد

نیومدی

نیومدی

نیومدی و غصه باز نفس گرفت

خدا تورو یه جمعه دیگه پس گرفت

نیومدی حصار درد و بشکنی

تو آخرین امید چشمای منی

یه دل دارم همیشه بی قرارته
قنوت من دعای انتظارته

به قطره قطره های گریه هام قسم
که بی قرار و بی پناه و بی کسم

یه دل دارم که حفظ شعر دوری و
نداره چاره ای به جز صبوری و

میخواد شریک گریه های من بشه
بیا ببین دل غریب من چشه

 

سلام به همه دوستان

امیدوارم حال همه تون خوب باشه و این سال جدید یه سال واقعا رویایی باشه از همه جهت

ایشالله در کنار آقا سال تحویل بشه

ایشالله تو سال جدید ، اقا همیشه ازمون راضی باشه !

تو مراسم خانوادگیمون آقا حضور داشته باشه

تو مراسم شادیمون

تو عروسی هامون آقا باشه

تو مراسم غم مون هم آقا حضور داشته باشه

 

ایشالله شب جمعه وقتی پرونده هامون رو باز می کنه ، گریه نکنه

نگه ، خدایا به من مهدی ببخش

______________________________________

آنجا که یاد مهدی نیست

قرار که نه

فرار باید کرد

 

 دوستان برای مادر بزرگ ، رفیق شفیق ما ، آرش جان گل دعا کنید

دعا کنید حالش خوب بشه

همچنین برای مادر بزرگ آبجی آسمان هم دعا کنید

برای همه دعا کنید

_______________________________________

ببخشید تو این مدت که نبودم ، قالب وبلاگ بهم ریخته بود

تا درست شدن قالب قبلی ، از این قالب جدید استفاده می کنبم

شاید هم کلا از این استفاده کردیم ، باید آرش هم بپسنده!

البته این قالب یکم مشکل داره

چون نمیشه فهمید پست ماله کدوم نویسنده است

به همین علت تا اطلاع ثانویه از آرش خان در خواست می کنم

اسمش رو انتهای هر پست بنویسه!

متن یک سال هم گذشت از آرش بود

و متن یه دل دارم تا پایین از من

پست رو مشترک نوشتیم

_______________________________________

از فردا شروع می کنم به وبلاگ ها سر می زنم

امروز به علت تغییر آب و هوا ، یکم استراحت می کنم

فردا انشالله عادت می کنم و به همه تون سر می زنم

ممنون که مارو تنها نزاشتید

از همه ممنون




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته

نویسنده : آرش
تاریخ : شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
اکبر هاشمی رفسنجانی و کدهایی برای آشوب

آدم شکاکی نیستم و دوست ندارم بدبین باشم، ولی بعضی حرف‌ها از بعضی‌ها! ذهنم را می‌برد به صبح 22 خرداد 1388.

 

اکبر هاشمی رفسنجانی بهرمانی بعداز رأی گیری امروز صبح [12 اسفند 1390] اظهار نظری کرده که من را یاد گفته‌های "عفت مرعشی" [همسرش] در صبح روز انتخابات دهم ریاست جمهوری می‌اندازد.

 

عفت مرعشی صبح 22 خرداد 88، در بیرون از حوزه رأی گیری:
...
فرد سؤال‌کننده: توصیه‌ شما به هواداران چیست؛ به نامزدها بعد از روز انتخابات؟
عفت مرعشی: اگر «تقلب» کردند، بریزند تو خیابون‌ها!

 

ادعای تقلب زمانی که فقط 2 ساعت از آغاز رأی گیری می‌گذرد!!!
و به نظر می‌رسد این سناریو دوباره از طرف خود اکبر هاشمی به گونه‌ای دیگر کلید خورده است!

 

رفسنجانی بعداز رأی گیری در جمع خبرنگاران گفت:
"انشاء الله نتیجه انتخابات همانی باشد که مردم می‌خواهند و همان رأیی باشد که به صندوق می‌اندازند. اگر نتیجه همانی باشد که مردم در صندوق می اندازند انشاء الله مجلس خوبی خواهیم داشت.[!!!]

 

او از کجا می‌داند که نتایج همانی نیست که مردم در صندوق‌ها می‌اندازند؟
او چطور به خودش اجازه می‌دهد به شعور ملت توهین کند؟
توهین غیر مستقیم او به تیم‌های اجرایی انتخابات در شعبات اخد رأی که بیشتر از میان فرهنگیان این کشور هستند با چه توجیهی صورت می‌گیرد؟

 

بوی فتنه می‌آید، این‌بار آقای رأس فتنه خودش کد می‌دهد!

 

و البته این تیری‌ست که به سنگ اراده‌ی ملت خواهد خورد و در هم خواهد شکست. انشا الله

---------------------------------------------------------------------------------------------

آرش نوشت:کپی از :بچه های قلم




:: برچسب‌ها: اجتماعی, سیاسی

نویسنده : آرش
تاریخ : یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
لطفا ماله نکشید

دیروز انتخاباتمون برگزار شد و هرکی هم می خواست که شکوه حضور مردم رو ببینه ، اگه چشاشو

باز می کرد و یا تلویزیون رو روشن می کرد ، می تونست به خوبی ببینه !

البته اونایی که نمی خوان ببینن ، نمی بینن!

 

همه نشون دادن که تحریم یعنی کشک و غرب باید بره کشکشو بسابه و هنوز از مادر زاییده نشده

اون قدرتی که بخواد جلوی قدرت ایمان مردم ایران وایسته

 

دیروز علاوه بر شرکت پیر و جووون و مریض و سر حال و خلاصه همه نوع

چند نفر  دیگه هم شرکت کردند که باعث تعجب خیلی از اون ور آبی ها و جلبکی ها شد

اون هم شرکت هاشمی رفسنجانی ( پدر و لیدر پولی مالی فکری فتنه ) و شرکت محمد خاتمی ( لیدر فکری میر حسین موسوی ، و داخل نشینان مخالف ) بود که حسابی

زد تو پر این جنبش علفی ها !

یک ساعت قبل از اینکه حضور خاتمی در انتخابات رسانه ای بشه ، یک تیکه کلام بزرگ

بر سر زبان سایت های معاند بود و اون هم اینکه " شرکت در انتخابات ، خیانت به خون شهدای ( شهید ؟؟)

جنبش راه سبز است "

و هاشمی و خاتمی با حضورشون به عبارتی به جنبش سبزی ها گفتن ، شهید کیلو چنده؟؟ جنبش چیه؟ من کجام؟ و ....

 

حضور خاتمی در رسانه های داخلی و خارجی انعکاس فراوانی داشته و خشم بالاترین نشین ها

را در پی داشته به طوری که بعده یه ساعت از حضور محمد خاتمی در انتخابات ، علی رغم تحریم اونها

خشمشون رو در پی داشته و انواع اقسام توهین ، تهدید و ... رو نسبت به اون روانه کردند ( اینها نمی خوان صدای مخالف رو بشنون !!!)

خلاصه ما حسابی از درگیری اینها ترکیدیم از خنده لذت بردیم

 

خداوندا دشمنان مارا با دشمنانمان مشغول بفرما

الهی آمین

 

___________________________________________________________________

* اگه اول بشم ، پرشین بلاگ رو کشور می کنم و آسفالت رو تا دم در وبلاگاتون میارم

 

** ما احتمالا باید یه بار دیگه هم رای بدیم ، واسه ما رفت واسه نیمه ی دوم

 

*** جوای کامنت ها را من و آرش میدیم و اسممون زیر هر کامنت نوشته پس دقت کنید لطفا




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته, سیاسی

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
جدایی نادر از سیمینــــــــــــبدون دخترم هرگز

دو مجری مرد

یک مجری زن

شبکه ی دوم سیما

برنامه ی زنده

 

 

 

تلفن مجری زن ، به صدا در می آید

گوشی را بر می دارد

از خوسحالی جیغ می زند

روی صندلی می نشیند و آبی میل می کند

و فریاد می زند " اصغر فرهادی اسکار گرفت "

و استودیو سراپا فریاد می شود از صدای سه مجری

و همدیگر را در آغوش می کشند از نهایت خوشحالی و در این موضوع صحبت می کنند!

*            *               *

 

چه شد که فیلم اصغر فرهادی سر زبان ها افتاد

اصغر فرهادی تنها یک تصویر دروغین را احیا کرد و این بسیار ارزشمند است برای آن طرف آبی ها

یک برچسب که سالها پیش به نام خانواده ی دکتر محمودی بر پیکره ی این نظام مقدس چسبید

اما با روشنگری بعضی دوستان داخل و اظهارات خود دکتر محمودی ، این برچسب به ننگی بزرگ

بر پیشانی استکبار چسبید و آنان را رو سیاه کرد

اما اصغر فرهادی ، همانی که به اصطلاح ایران پرستان آن را می ستایند ،  این برچسب اسرایلی - آمریکایی را گرفت

و مجددا بر پیکره ی جامعه مسلمین ایران چسباند

 

در زیر بخشی از برچسب اول که به نام " بدون دخترم هرگز " می باشد ، آمده است .

گارگردان این فیلم " برایان گیلبرت"

 

"

دکتر بزرگ محمودی (مودی) پزشکی است که سال‌های زیادی را از وطن دور بوده و به همراه همسر امریکاییش بتی و دخترش مهتاب در میشیگان زندگی می‌کند. انقلاب به تازگی رخ داده، و همکاران دکتر محمودی از قضیه تصرف سفارت آمریکا در تهران تصورات منفی از ایرانیان به یاد دارند. او که حدود ۱۰ سال است خانواده خود را ندیده‌است قصد دارد همسر خود را راضی کند تا به اتفاق سفری را برای دیدار از خانواده داشته باشند. بتی که از جنگ و شرایط حاکم بر ایران مطلع است حاضر نیست این خواسته را بپذیرد اما هنگامیکه دکتر محمودی برای او روی قرآن قسم می‌خورد که بعد از دو هفته به امریکا بر می‌گردند بتی که می‌داند قرآن در بین مسلمانان جایگاه بزرگی دارد راضی به سفر می‌شود.

در فرودگاه استقبال گرمی از آنها می‌شود، اما خواهر بزرگ دکتر محمودی، بتی را مجبور می‌کند که مانتو تن کند. دکتر محمودی که آخرین بار قبل از انقلاب به ایران آمده بود قبل از سفر به بتی گفته بود زنان خارجی مجبور نیستند حجاب را رعایت کنند، اما با دیدن شرایط خیابان‌های تهران خود نیز متعجب است.

دکتر محمودی که در ابتدا به نظر می‌رسد قصد بازگشتن دارد با اصرار خانواده تصمیم به اقامت دائم در ایران می‌گیرد و به بتی نیز می‌گوید که از بیمارستان در امریکا اخراج شده و دیگری چیزی برای بازگشتن ندارد. بتی که خود را در تنگنا می‌بیند با پدر دکتر محمودی که فردی مذهبی است صحبت می‌کند و به او می‌گوید که مودی برای راضی کردن او برای مسافرت قسم خورده‌است. اما پدر دکتر محمودی قسم دروغ او را تقیه می‌نامد و معتقد است خدا او را می‌بخشد. بتی در تماس تلفنی با مادرش آدرس دفتر تامین منافع امریکا در سفارت سوئیس در تهران را می‌گیرد و از خانه گریخته و خود را به آنجا میرساند. او که تصور می‌کند دفتر امریکایی او و فرزندش را پذیرا شده و شرایط را برای بازگرداندن آنها فراهم می‌کنند با حقایق تلخ دیگری از قوانین حاکم بر ایران آشنا می‌شود. اینکه زنان بدون رضایت کتبی از همسرشان حق مسافرت ندارند و اینکه طبق قوانین ایران او به دلیل ازدواج با یک مرد ایرانی خود به خود شهروند ایران محسوب شده و باید طبق قوانین ایران عمل کند. او که شرایط بازگشت را سخت می‌بیند تصمیم به سازش موقت با همسر خود می‌گیرد. او را راضی می‌کند که خانه عمه بزرگ (خواهر دکتر محمودی) را ترک کنند. سرانجام بتی و مودی به خانه ممل و نسرین (برادر و زن برادر) دکتر محمودی نقل مکان می‌کنند. در آنجا با وجود همه محدودیت‌ها بتی قدری آزادتر شده و روزها با نسرین برای خرید به بازار می‌روند. در بازار با شخصی به نام حمید آشنا می‌شود که خود در امریکا زندگی کرده و درک بهتری نسبت به شرایط بتی دارد. او که عزم بتی را برای خروج از ایران می‌بیند بتی را به فردی به نام حسین معرفی می‌کند که می‌تواند شرایط را برای خروج قاچاقی بتی از ایران فراهم کند. در همین فواصل دکتر محمودی که اعتمادش نسبت به بتی بیشتر شده‌است برای او بلیط سفر به امریکا می‌گیرد تا ضمن دیدار از پدر بیمارش، دارایی‌های او را در امریکا بفروشد و برای این کار حتی به او وکالت می‌دهد. اما بتی که به هیچ وجه حاضر نیست بدون دخترش بازگردد شب قبل از موعد پرواز به همراه مهتاب از خانه می‌گریزد و به منزل حسین می‌رود و حسین نیز شبانه شرایط را برای خروج از تهران و رفتن به مرز فراهم می‌کند. سرانجام بتی بعد از گذشتن از مناطق سخت‌گذر سرانجام با کمک کردهای بومی به ترکیه می‌رسد و در آخر فیلم با دیدن پرچم کشورش در سفارت امریکا در ترکیه احساس آرامش می‌کند."

 

و نقدی که از همان ابتدا روی فیلم بوده ؛
سازنده فیلم از همه مهارت خود برای برانگیختن احساسات ما استفاده کرده‌است، در حالیکه خود موضوع فیلم که مادر و بچه اش را اسیر در یک جامعه مذهبی افراطی نشان می‌دهد خود به خود می‌تواند احساسات بیننده را تحریک کند. بینندگان تصور نمی‌کنند که این فیلم تنها تصویر یک کشور مسلمان را نشان می‌دهد بلکه با دیدن آن، نگاهشان به کل جامعه مسلمین تغییر می‌کند. درست است که مسلمانان چیزهایی را که در جوامع غربی به عنوان حقوق بشر و آزادی افراد و زنان پذیرفته شده‌است رعایت نمی‌کنند و نمونه بارز آن سخنان سلمان رشدی است که به واکنش شدیدآنان و حتی قیمت گذاری برای کشتن وی منجر شد و عدم آزادی بیان در اسلام را ثابت کرد اما ما لازم است نسبت به آنان اصول انصاف و جوانمردی را رعایت کنیم حتی اگر آنان نسبت به ما چنین نکنند، در این فیلم هیچ تصویر مثبتی از یک شخصیت مسلمان معتقد نشان داده نشد و همه کسانی که به بتی کمک کردند مخالف و قانون شکن هستند. اگر هر فیلم به تندی و کینه‌توزی این فیلم در مورد هر گروه قومی دیگری در آمریکا ساخته می‌شد، با عنوان نژادپرستی و تعصب محکوم می‌شد، البته بعضی از مسلمانان دشمنان ما هستند و دیدگاه‌های ما را نفی می‌کنند اما ما مجبوریم در جامعه جهانی با آنها سازش کنیم.

 

اما نکته ای که این فیلم ها ، یعنی جدایی نادر از سیمین و بدون دخترم هرگز در خود دارند این است که

این فیلم ها علاوه بر نشان دادن حکومت و قوانین از کار افتاده در ایران

این حس را به مخاطب القا می کند که مردم ایران از حکومتشان هم جدا نیستند

یعنی همان تحجر و عقب ماندگی فکری را در مردم ایران هم می توانی یافت کنی!

مثل بافت خانوادگی غیر آزاد (!) متحجر (!) بی خرد و ...

 

 

من تنها یک سوال دارم

این فیلم چقدر برای استکبار ارزشمند بوده که وزیر امور خارجه ی امریکا بیاید و برایش

سخنرانی داشته باشد!

آمریکایی که  هنوز که هنوز است عذر خواهی نکرده از انداختن بمب هسته ای در ژاپن

و ایجاد هزاران هزار ژاپنی با معلولیت های جسمی و ذهنی

آمریکایی که در عراق ، افغانستان ، فلسطین ، لبنان ، بحرین ، یمن ، لیبی ، و صد ها نقطه دیگر پرونده ی شرارت دارد

همان آمریکایی که دستور می دهد به صدام ، برای حمله ی شیمیایی سر دشت

همان هایی که ریگی با کمکشان کم کشتار نکرده در سیستان

همان هایی که مجاهدین خلق ( منافقین ) با دستورشان ترور کردند و کشتار

همان آمریکایی که پسر کوچولوی شهید مصطفی احمدی روشن رو بی پدر کردن!

 

به قول معروف ما از دشمن گله ای نداریم

هرچه می کشیم از خودیست

دشمن ،دشمن است و دشمنی در ذات ش است

اما خودی چه؟

صدا و سیمایی که نعره می زند چه؟

مسئولان دولتی و فرهنگی مان چه؟

شاید اینان هم دشمن مایند و ما در خوابیم!

خدا ظهور عشق را نزدیک تر فرمایید که امان از تنهایی رهبر

 

 

___________________________________________________________________

بی ربط : به رد تیغ بر رگ های دست ام نگاه می کنم

خراش های سوزناک

خون های رنگین

درد های مختصر

ناشی از عبور تیغ روی رگ های من!

 

یه وقت فکر نکنید من رگ هامو زدم هاااا

نه

خودکشی کار آدم های ضعیفه

من فقط دیروز ، جای شما خالی ، روی درخت پرتقال ، مشغول کندن پرتقال بودم

لا مصب عین کاکتوس تیغ داشت ، پدر دست مارا در آورد تا این 80 کیلو پرتقال رو بچینیم.

این پرتقال ها و رد تیغ ها ، فدای یک تار موی مادرم که این میوه را دوست دارد

و این زخم ها و این خراش های کوچک ، در برابر یک روز محبت هایش ، هیچ نیست!

 

بی ربط دو :

در این دنیا چند چیز را بسیار با ارزش دیدم.

* احترام به پدر مادر ( مخصوصا بد خلق )

* حب اهل بیت

* نجابت

* استقامت در برابر سختی ها

* ترس از خدا




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته, سیاسی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
ما اهلش هستیم؟

یه وقت هایی میشه که منتظر مهمون میشی

یه وقت هایی انتظار وصل شدن به اینترنت رو داری اما این دایل آپ  پس از کلی صدای مزخرف

یه پیام خطای مزخرف تر از صدای های قبلش ، میده و وصل نمی شه به نت

کلی کلافه می شی

یه وقت منتظر یه نامه ای ، اما ، نمیاد

نه امروز

نه فردا

میریزی به هم

 

یه وقت یه کالای بی ارزش اما جذاب ، از اینترنت می خری و منتظری بیاد

یه روزش که میشه دو روز ، به زمین و زمان گیر میدی و خراب میشی

 

دوستت جواب پیامکت رو دیر میده

مثلا ده دقیقا دیر تر

فرضا یه ساعت

اصلا یک روز

 

نه هزار و صد و سی و هشت سال

...

 

 

منتظر نیستیم

وگرنه پدرمان در می آمد.

 

منتظرت نیستیم ، اما خودت شاهدی خیلی وقت ها چون نبودی ، پدرمان در آمد!

خودت شاهدی که چه بعض هایی برایت ترکید!

منتظرت نیستیم اما بیا

 

شاید برای این منتظرت نیستم ، شاید برای این ، صدایت نمی کنم

که نیایی

که فردای آمدنت تنهایت نگذارم

که پس فردایش ، ننویسند ، اینها عادت دارند ، آقایشان را تنها بگذارند

شاید منتظر آن لحظه ای هستم که واقعا مطمئن باشم ، تنهایت نمی گذارم

و آن دم صدایت کنم به خیال خام خودم

 

اما

اما می ترسم دیر شده باشد

 

بی خیال ما شو

اما بیا

 

بیا حتی اگر امثال من تنهایت بگذارند

بگذار کوفی شوم اما بیا

بیا ، بحق همان عده ای که تنهایت نمی گذارند

 

 

 

__________________________________________________________________

بی ربط :

دل تنگ ام

دل نـــــــــکن

غمگین ام

دل نـــــشکن

 

دل   دارت

دلگیـــــــره

نــــــــــباشی

میــــــــــمیره

*      *     *

دل گیـــــــرم

یـــادم بــــاش

نزدیـــــــــــــکم

باشی  کاش

 

غمگیــــــنم

میــــــــدونم

از قلبــــــت

بیــــــــــرونم

 

لینک دانلود اینجا




:: برچسب‌ها: مذهبی, اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
ما رای میدهیم

امسال همه با هم رای میدهیم

همه باهم میریم یه مشت بزنیم اینور صورت خانوم اشتون که دماغ + جلو بندی و ما  تحت

کلا صاف و صوف بشه که وقتی میاد جلو دوربین حرف نشخوار می کنه ،امثال من دچار دلپیچ

مزمن نشن!

همه با هم میریم به این مسلمون تازه وارد ، علی استون نشون بدیم که ایران با آمریکا چقدر

فرق می کنه!

همه با هم میریم تا به این جنبش علفی ها بگیم ، مردم یعنی چقدر آدم!

 

اما یادمون باشه بی کی رای میدیم

یادمون باشه به سخنگوی خوش زبون و خوش چهره ی دشمن ، رای واریض نکنیم که فردا

نتونیم جلوی صاحب این مملکت سرمون رو بالا بگیریم

لازم نیست بهترین رو انتخاب کنیم ( و صد البته اگر بهترین را انتخاب کنیم ، خیلی بهتر است اما )

فقط این لازمه که درست انتخاب کنیم

از روی عقل و شواهد

انشالله که انتخابتان بهترین باشد

و کشور را از سرافراز کند.

سایت حامی,راه اینجاست,حامی گرافیک,

 

___________________________________________________________________

پا نوشت :

همانطور که روی هر کامنت شما اسمی نوشته شده که اسم شماست

و زیر هر پاسخ کامنت هم اسمی نوشته شده که نام نویسنده ی جواب کامنت شماست!

لطفا قبل از خواندن هر کامنت و یا بعدش ، زیر کامنت را هم بخوانید تا متوجه شوید

چه کسی در این وبلاگ جواب شما را داده است!




:: برچسب‌ها: اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
یک منزل تا ملکوت

اهل کجایی؟

قریه ای به نام ایمان هست که آسمانش ملکوت خداست.اهل آنجایی؟

خوشا به حالت.

دستت را بگیر به سمت ملکوت.

کف دستت را باز کن ببین چقدر ستاره رحمت توی دستت فرو میریزند. 

این نشانه کسانیست که اهل قریه ایمانند.

میگویند: توی این قریه ستاره همینطور پشت سر هم میبارد.ستاره ها نشانه رحمت پروردگارند.

قرار است تورا در بر بگیرند.   قرار است تورا به تکامل برسانند

قرار است تاریکی تاریکی کوچه پس کوچه هارا به نور وروشنایی تبدیل کنند.

قرار است مظهر رافت ومهربانی خدا باشند که آرامش ونور هدیه ات نمایند.

خوشا به حال اهالی این قریه زیبا

شوق سکونت در این قریه تمام وجودم را لرزانده است.خدا در کتاب نورش میگوید : {{ هم من هم ملائکه

یک سره بر شما درود می فرستیم وهرگاه دنیا راترک گفتید وراهی ملکوت شدید

با سلام وتحیت بسیار به استقبالتان می آیم . تا در آغوش بگیرمتان و شرافت و کرامتی را که آرزوداشتید در گل روحتان بریزم.}}

خدا در قرآن می گوید{{آنقدر پاداش میریزم در سبوی وجودتان تا اینکه لبا لب شوید وبا کیف تمام به بهشت من درآیید}}.

وای"خدا جان!من چقدر دوست دارم اهل این قریه باشم!قریه{ایمان}که تو هی ازش نام میبری کجای این جغرافیاست؟

بگوتابا سر برم سمتش...!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آرش نوشت: یارب زسر لطف وکرامت نظرم کن /من شاخه بی بال وبرم بارورم کن.

برای دوستان:ایشالا هیچکدومتون اسیر دنیا نشین




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی

نویسنده : آرش
تاریخ : دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠
ای مهم ترین

به بن بست خورده بود

کارش گیر کرده بود در دستان روزگار

 

شب که شد

نشست روی بام

کنار برادرش

گوشی اش را برداشت

یکی یکی با مخاطبین اش تماس می گرفت

جوابش را نمی دادند

جواب دلش را نمی دادند

 

بعض کرد

دستانش را برد درون جیب

سر در گریبان

آهی کشید و چشمانش را بست

 

 

 

 

کمی گذشت

گونه اش خیس شد

سرش را بالا گرفت و خندید

 

برادرش پرسید ، چرا می خندی؟

گفت :

یادم نبود

"هنوز به مهم ترین شان زنگ نزده ام"

 

 

 

___________________________________________________________________

پانوشت : خدایا دستانمان را رها مکن

___________________________________________________________________

بی ربط : ببین غم تو

                  رسیده به جانم

                                  بگو چه کنم

___________________________________________________________________

بی ربط 2 : لوگوی ما را به خاطر بسپارید.

از این پس کارهای گرافیکی ما با این لوگو همراه خواهد بود.

گرافیک حامی




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
آسمان...!

ما برای عروج به آسمان آفریده شده ایم

خدایا زمین گیر شدنمان را مپسند...




:: برچسب‌ها: مذهبی, اجتماعی

نویسنده : آرش
تاریخ : یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
گورتان را گم کنید

دیروز سالگرد آخرین دست و پا زدن های فتنه بود

به قول سایت های معاند که معمولا با هم یک تیتر را بزرگ می کنند ، این آخرین فرصت برای رسیدن به آزادیست ...

 

خب باید بگوییم ، آخرین فرصت را هم سوزاندید و رفت پی کارش

حالا گم شوید و بروید در همان لانه موش هایی که تا قبل از 88 در آن بودید ، بخزید

ما می خواهیم برای عید نوروز آماده شویم ، برای انتخابات مجلس

برای 12 فروردین ، برای تو دهنی به شما!

بروید

زودتر جمع کنید ، کاسه کوزه ی کلاه برداریتان را

چ خ

 

فکر می کنند مردم ایران مثله همان جنبش علفی های  ***** اند که به عشق 18 میلیون دلاری که از

ملک عبدالله ، پادشاه  زبون عربستان می گیرند ، به صحنه می آیند!

نه آقای فتنه ، نه!

این نسل جوان مثله شما ها ، برای پول نمی آیند در صحنه!

این نسل جوان این نسل بزرگ و با ریشه ، نسل همان جوانانی اند

که در اروند ایستادگی کردند  و کوسه خوردشان ، اما دم بر نیاوردند تا کوسه ها ، هدفشان را نخورند!

آری اینان کسانی نیستند که به عشق دوست دختر و یا پسر هایشان بیایند در متینگ های خیابانی

اینها برای عشق می آیند ، برای خدا

اینان کسانی نیستند که مسجد آتش بزنند ، وطن فروشی کنند ، دروغ بگویند

به اموال عمومی آسیب برسانند ، قرآن بسوزانند ، بیرق و علم حسین را به زمین بگذارند و به صاحب عزا توهین کنند

اینان کسانی نیستند که دشمن برایشان کف و صوت بزند!

همین

آقای فتنه

آقای استکبار

گورتان را گم کنید

 

شما هنوز اسلام را نشناخته اید

شما هنوز امام دلها را نشاخته اید

و شما هنوز مارا نشناخته اید




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته, سیاسی

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
وقتی سفارت اسراییل ( بالاترین ) همصدا می شود

ایرانی بمب گذار در تایلند ، دو پای خود را از دست داد!!!

 

این تیتر دیروز سایت در پیت " بالاترین " بود.

قابل توجه یه مشت ( منظورم تعدا کم است ، نه توهین به ایرانیت ) ایرانی  که عاشق بالاترین هستند.

قابل توجه جلبک ها و میهن پرست هاااا

ببینید چه ساده و بدون سند ، کشورتان را متهم کرد!

شما هم ( منظورم جلبک ها هستن) چه ساده پشت اش را می افتید و دست به کار می شوید!

فکر می کنید فقط ایران اسلامی خراب می شود ، نه ! اسم ایران خراب می شود!

اسم ایران بد در می رود!

اسم ایران بد نام می شود و اسم ایرانی ...

 

چه راحت در سناریو بازی می کنند بعضی ها

می دانید تنها تفاوت سناریو های آمریکا با اسراییل چیست؟

آمریکا از خودش هم مایه می گذارد برای رسیدن به هدف ، یعنی اگر پایش برسد ، از خودشان کشته هم می دهند

اما اسراییل برای بزرگ ترین هدف هایشان نیز ، حاضر به دادن کشته و تلفات نیستند!!!

نگاهی به تاریخ بیاندازیم ، به انجایش که مربوط به صهیون ها می شود

مراسم بزرگ ماسونی 9-11 را یادتان می آید؟

11 سپتامبر را می گویم

هزار و پانصد کارمند یهودی آن ساختمان ها ، در روز واقعه در ساختمان نبودند

و یک روز قبل همه شان مرخصی گرفته بودند!

حتی یک نفرشان هم کشته نشد! اما آمریکایی ها چرا! آنها کشته شدند!

 

حمله دو سال پیش به سفارت اسراییل در اروپا که سریعا ، انگشت اتهام ها به سمت ایران برگشت

در آن هم حتی خونی از دماغ یک کارمند سفارت پایین نیامد!

 

و حالا سناریوی جدید در مورد ایران!

باز هم حمله ی انتحاری در نزدیکی سفارت

ایا کسی کشته شد از صهیون ها؟

و باز هم نه!

یک سناریوی همیشگی

یک اتهام همیشگی!




:: برچسب‌ها: اجتماعی, سیاسی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
چه گوش می دهیم؟

سلام

نمی دونم چقدر با مفاهیم فراماسونری آشنایی دارید.

اگر بخواهم فراماسونریسم رو در چند کلمه تفهیم کنم ، باید گفت ، فرقه ایست که هدف ، گمراهی مردم از راه الهی به هر نحو و کشاندن مردم به فرقه های نو ظهور دروغین را دارد!

فراماسون ها از روش های مختلفی برای نیل به اهدافشان استفاده می کنند!

این راه ها شامل ، ایجاد شبهه ، ایجاد تفکر و نظم نوین ، فرقه سازی ، نماد سازی ، هجوم فکری  و ....!

یکی از راه های هجوم فکری ، همین موسیقی ست!

موسیقی که گوش می دهیم و زمزمه و تکرار می کنیم ، بدون اینکه معنای پشت پرده ی

آن را در یابیم!

حتی در بعضی موارد عاشق خواننده اش هم می شویم ، و هرچه بخواند ، گوش می دهیم

آنجاست که نظم نوین شروع می شود و ما بدون اینکه تفکر کنیم ، این قوانین را زمزمه می کنیم

این قوانین را در خانه با صدای بلند می خوانیم! با هدفون گوش می دهیم اش قبل از خواب

یا سر صبح!

گاهی با صدای بلند در خودرو ، پخش اش می کنیم و یا در دستگاه های دیگر ...

و گاهی شب رو روز می شویم سربازش این مکتب و همواره ، شعار هایش را تکرار می کنیم!

 

به این قسمت از ترجمه آهنگ You'll see از مدونا توجه کنید!

«««___ من، به نوبه خودم

اصلا به هیچ کس نیاز ندارم

میدانم زندگی خواهم کرد

میدانم زنده خواهم ماند

در حالیکه همه چیز به عهده خودم است، این بار به هیچ کس نیاز ندارم

زندگی ام مال خودم خواهد بود و هیچ کس نخواهد توانست آنرا از من بگیرد

خواهی دید

فکر میکنی قوی هستی، ولی ضعیف هستی

خواهی دید

گریه کردن با شکستی رضایت  بخش، به نیروی بیشتری نیاز دارد

من حقیقت را در کنارم دارم، در حالیکه تو فقط حیله و فریب را داری

بالاخره زمانی، به گونه ای خواهی دید ___»»»

 

و یا در این شعر معروف سلنا گومز ، به مفاهیم گسسته و بی محتوا توجه کنید!!

___««« این پسری هست که هیچوقت بهش نمیگی دوسش داری

اینم دختری هست که اجازه میدی ازت دور شه

این یکی رو اون روز توی قطار دیدی

اما تو متعجب شدی و فرار کردی

این نقشه ای هست که تو میخوای باهاش وگاس رو بگیری

اینجا چیزی هست که تو قسم میخوری قبل از مردنت

این شهر عشقی هست که برات منتظره

اما تو خیلی میترسی که به این شهر پرواز کنی

چراغ هارو روشن کن ، بذار موزیک تکونت بده ( به چیز های بی مفهوم شعر فکر کنید ، اینها همچین هم بی مفهوم نیست ، بلکه علائم و اختصار فراماسون هاست ، مثل رها شدن ، چراغ ، زنده شدن مجدد)

امشب خودتو از دست بده و زنده شو

بذار یه لحظه بی حس شی … کنترولتو امشب از دست بده

چراغ هارو روشن کن ، بذار موزیک تکونت بده ( به تکرار این جمله توجه کنید )

امشب خودتو از دست بده و زنده شو

بذار یه لحظه بی حس شی … کنترولتو امشب از دست بده

الان وقتی هست که تو کاملا به خودت میپیچی

تا زمانی که این افکارو از ذهنت بیرون کنی

این مبارزه وقتی هست که براش اماده نیستی ( به این قسمت توجه کنید !!!)

این گذشته ای هست که تو میمیری تا تغییرش بدی

این تمام پولی هست که تو پس اندازشون کردی

در حالی که زندگی خوب و شیرین از کنارت میگذره

این همه ی رویا هایی هست که هیچوقت تبدیل به واقعیت نمیشن (!!! پس تلاش بیهوده برای تغییر نکن )

چون تو خیلی میترسی که ازمایششون کنی

چراغ هارو روشن کن ، بذار موزیک تکونت بده

امشب خودتو از دست بده و زنده شو

بذار یه لحظه بی حس شی … کنترولتو امشب از دست بده

چراغ هارو روشن کن ، بذار موزیک تکونت بده

امشب خودتو از دست بده و زنده شو

بذار یه لحظه بی حس شی … کنترولتو امشب از دست بده

این یه دنیایی دیوونست ، برو یه جا واسه خودت جور کن

اما این یه دنیای کامله ، وقتی تو همه شرایط رو بدست بیاری

چراغ ها رو روشن کن … بذار موزیک تکونت بده

کنترولتو امشب از دست بده

اره پس بزن بریم از همه راه ها ، اره بریم

شب و روز ، از زمین تا اسمون

همه لیوان هاتون رو بالا بگیرید

ما میتونیم برای همیشه برقصیم و شاد باشیم

چراغ هارو روشن کن ، بذار موزیک تکونت بده

امشب خودتو از دست بده و به زندگی برگرد

بذار یه لحظه بی حس شی … کنترولتو امشب از دست بده

چراغ هارو روشن کن ، بذار موزیک تکونت بده

امشب خودتو از دست بده و زنده شو

بذار یه لحظه بی حس شی … کنترلتو امشب از دست بده.

 

چقدر عمیق کار کرده تو این شعر ، در عین بی مفهومی دارد ، حرف های یک فرقه را می زند!

 

و یا به این شعر معروف مدونا ( این خواننده در موزیک ویدئوی این آهنگ ، با لباس سیاه ( شنل) ظاهر میشه

و دائما به چند نفر تبدیل میشه ،و یا به سگ و کلاغ سیاه تبدیل می شه!

به مفهوم شعر توجه کنید

 

___««« تو فقط چیز هایی رو می بینی که چشمات می خواد ببینه

چطور ممکنه زندگی طوری باشه ، که تو می خوای باشه

تو منجمد شدی

وقتی که قلبت باز نباشه

با چیزی که برات پیش میاد ، از پا در اومدی

وقتت رو با نفرت و پشیمانی هدر می دی

تو شکسته شده ای وقتی قلب باز نباشه

ای کاش می تونستم قلبت رو ذوب کنم

اونوقت دیگه هیچ وقت از هم جدا نمی شدیم

خودت رو به من تسلیم من

در دست خود توست

کلید

حالا دیگه پیدا کردن مقصر هیچ دردی رو دوا نمی کنه ...

 

دائما در این موسیقی مخاطب را به سکون و در اختیار گذاشتن فکرش به ماسون ها تشویق می کند

و اینکه چیزی قابل تغییر نیست و تلاش بی فایده خواهد بود!

 

اینها اندک نمونه هایست از آیین ماسونی!

آیینی که قوانین اش هر روزه از خودرو های عبوری و خانه های مختلفی خوانده می شود.

یادمان باشد ، آیین ماسونی تنها در اشعار خواننده های متال غربی ظهور پیدا نکرده .

شما می توانید همین مفاهیم را در رپ و پاپ های داخلی خودمان هم جستجو و پیدا کنید!

 

یادمان باشد چه گوش می دهیم و به خودمان احترام بگذاریم!

 

___________________________________________________________________

+ در همین پست می توانید سریال ظهور رو دانلود بفرمایید ، کافیست از موضوعات وبلاگ

روی سریال ظهور کلیک کنید همین!

من به شخصه کامل تر و زیبا تر از این سریال ندیده ام! و به همین علت توصیه می کنم حتما ببینید( این سریال در 52 قسمت و با زیر نویس فارسی می باشد )




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
دروغ گو که شاخ و دم ندارد ...

دروغ گو که شاخ و دم ندارد ، اما با شما نیستم "بالاترین" هایی که خود را سرور می دانید

شما از نوع شاخ و دم دارش هستید!

 

امروز حین راهپیمایی با گوشی در حال چت کردن تو فیس بوک بودم(1) که بعضی ها حسابی فحش نثارمون می کردن

و ما هم البته پوستمان کلف شده است و آنها بی خبرند که مانند سابق نیستیم!

خلاصه به قول عزیزان ف به قطار در حال حرکت سنگ می زنند نه قطار ....

و باز هم خلاصه در بالاترین پست می نوشتند و خودشان امتیاز می دادند و خودشان کلیک می زدند و خودشان بالا می آوردند ...

اولش گفتند کسی نیامده

بعد تیتر کردند که آمده اند ، اما کم

بعد کلا بحث را به بازی استقلال ذوب آهن کشاندند و تیتر سیاسی ها رفت پایین

بعد تیتر یک کردند که در حوالی دانشگاه صنعتی شریف انفجاری شده مهیب و عجیبا غریبا

و ما هم هرچه در خبر گذاری ها و اقوام جویا شدیم ، کسی خبری نداشت

دم غروب هم تیتر را برداشتند و کسی هم نگفت ، چرا دروغ می گویید ، کجا رفت انفجارتان؟

 

خلاصه آخرش هم گفتند در بین راهپیمایی در شهرای تهران ، خراسان ، شیراز (؟؟) ، زنجان (؟؟) و چند نقطه ی دیگر

ایرانسل کارت شارژ رایگان توزیع می کند ( از این خیرات ها هم مگه  می کنه؟؟ایرانسل؟

ما تا الان فکر می کردیم ، فقط بلد است از جیبمان و حسابمان بدزدد)

 

بعد از چند دقیقه اصلاح کردند که نه!

کارت شارژ پخش نمی کردند ، بلکه هرکسی که در مسیر راهپیمایی بوده ، اگر با شماره گیری فلان کد ، کارت شارژ اش را استفاده می کرده

25 در صد به حسابش ریخته می شده... ( ایرانسل به این تکنولوژی رسیده که ما دقیقا در کدام

کوچه و خیابان و در چه سمتی ، کارت شارژ مصرف می کنیم؟؟؟ ( این خودش یک پیش رفت ملی ست))

خلاصه آخرش هم رسیدند به پخش ساندیس! که برای ساندیس آمده بودیم ...

یاد این عکس افتادم

گفتم حیف است اگر شما ، از دیدن اش محروم باشید!

( برای بزرگتر شدن اش کلیک کنید )

راه اینجاست ... ، زمزم ، ساندیس خور

 

به ما می گویید ساندیس خور ، شما که دارید با کارتون می برید؟ فقط یادتان باشد با کارتون نخورید ( مشکل ساز می شود ، نگو نگفتی )

 

______________________________________________________________________________

(1) : کسی برای ورود به فیسبوک ، برنامه ی گوشی سراغ نداره!؟ اگه دارید ، تو نظرات به ما هم بگید

برنامه ی قبلی که استفاده می کردیم ، فیلتر شده خدابیامرز!

_______________________________________________________________________________

پا نوشت : ملت دمتون گرم!




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی, مذهبی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
22 می دانی یعنی چه؟

22 بهمن می دانی یعنی چه؟

22 بهمن یعنی اگر سنگ هم ببارد از آسمان ، مردمانی هستند که می آیند برای اثبات

می آیند برای انجام تکلیف

می آیند برای هدف    برای عشق    برای خدا

 

22 بهمن جایسیت در بستر تاریخ که ، متبرک است

که شاه روز تاریخ است

که شاهنشه روز های سال است

و شاه راه تاریخ انسانی

روزیست که تعالی برگزیده می شود

 

22 بهمن روزیست

نه

روز غلط است

 

22 بهمن تاریخیست که خیلی ها چشم دیدن اش را هم ندارند

خیلی ها می خواهند نباشد این 22 بهمن

خیلی ها تلاش می کنند که نباشد

که باید گفت : تلاش کنید ! و در این تلاش خود بمیرید

 

اما 22 بهمن نظاره گرانی دیگر را هم دارد

کسانی که اگر نیستند در جمع ما

اگر چه اسیرند در حصار مرز هایی که کشیده شده و برافراشته

اما دلشان با ماست

نگاهشان اینجاست

اصلا الگویشان اینجاست

جایی کنار ما

جایی از خود ما

 

اینان همان نظاره گر هایند

همان هایی که در پشت مرز های ایران سرافراز

به من و تو چشم دوخته اند

به آمدنمان در عرصه

به آمدن ماهایی که امیدشانیم

 

 

پس ما می آییم

برای انجام وظیفه

برای کوری چشم دشمنان

برای شادی امیدواران

و برای خدا

همین

 

 

__________________________________________________________________

پانوشت :اعیاد بر همه تان مبارک

_________________________________________________________________

بی ربط :

شب بود و ستاره بود و من بودم و ماه

                  شب رفت و ستاره  رفت و من ماندم و آه




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
غریبی؟ میدانم ، ما هم تنهاییم

آمده بود پیش امام دل ها

_ سلام کرد

آقا دستش را روی سینه گذاشت به نشانه ی احترام

کمی سرش را هم خم کرد

_ خودش را معرفی کرد ، مجلس را سوزاند

_ کشورش را ، بحرین را

_ از غریبی هایش گفت

_ از بی یاوری هایش

مجلس آتش گرفت

 

دلم گرفت

چیزی شبیه دلداری خواستم بدهم اش

اما نه دلداری

که درد دل

چشمانم پر از اشک شد

سرازیر شدند

بغض ام که ترکید

گفت ام ش

از پشت شیشه گفت اش

 

برادرم

نور عینم

پاره ی تنم

تو آنجا در بلاد کفر تنهایی

غریبی

ما چه کنیم که ادعای مسئولانمان گوش دنیا را پر کرده است

ما چه کنیم ، نور دیده؟

ما چه کنیم که تنهاییم

 

ما چه بگوییم که برادرانمان را می زنند در " آزادی " به جرم حمایت از شما

ما چه بگوییم که از هر طرف روی ما فشار است و مخالفانمان زبان دراز شده اند

ما چه بگوییم ، اگر در سواری بگوییم صدای خواننده ی زن را کم کن ، مارا پیاده می کنند

ما چه بگوییم که به جرم مذهبی بودن ، کتک می خوریم و به جرم ریشی بودن ، فحش

 

ما چه بگوییم که تنهایتان کرده اند و راه ما را به طرفتان بسته اند

و چه کنیم ، جز دعا

و چه بگوییم جز ، اللهم عجل لولیک الفرج




:: برچسب‌ها: مذهبی, اجتماعی, سیاسی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
بدون شرح

دست ات را ببر زیر خاک

_ اینجا برف نیامده است _

سردی اش را حس می کنی؟

 

 

به بالین ات بنگر

با دفت نگاه کن

ماشین ات را ببین ، آنجا کنار قبر فلانی!

لباس مشکی پوشیده ، دارد برایت خیرات پخش می کند

 

این طرف را نگاه کن

زمین ( ملک ) ات را بنگر

او هم لباس مشکلی پوشیده ، کنار همسرت ایستاده و دارد اشک می ریزد برایت

 

نگاه کن چقدر معصوم ، آنجا ایستاده

تلفن همراه گران قیمت ات را می گویم

همانی که وقتی از دست دخترت زمین خورد ،_ زیر گوشش خواباندی _ ، آخر تازه خریده بودی اش

 

آن طرف چه های های که نمی گرید ، حساب بانکی ات

طفلکی از همه بیشتر داغ دار توست

 

اما

اما اینجا پسرت را نمی بینم

احتمالا پیش صاحب همان تلفن های شبانه ی مشکوک است!

دخترت را بین جمعیت ندیدم

نیامده است؟

 

آخ

ببخش یادم نبود که او را از فرزندی خلع  کرده بودی

 

چه زندگی زیبایی

حیف که پایان یافت

ببینم اصلا فکرش را هم میکردی

به این زودی قسمت ات شود؟

 

 

 

 

__________________________________________________________________

چقدر به وجود آخرت اعتقاد داریم و چقدر می ترسیم و چقدر خود را برایش آماده می کنیم!

هر چند وقت یک بار دست به انقلاب درونی میزنید ؟

هر عاشورا یک بار؟

هر شب قدر یک بار؟

هر ماه رمضان یک بار؟

هر ماه؟

هر هفته؟

هر روز؟

هر ساعت؟

هر لحظه؟

 

در این دنیا چه چیز جمع کرده ایم؟




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
عجیب است

خیلی پر رویی می خواهد

بیایی عکس امام خمینی را آتش بزنی و بعد روی دیوار بنویسی مرگ بر دیکتاتور

و بگویی آزادی وجود ندارد

 

خیلی پر رویی می خواهد

نه ماه مملکت را به آتش بکشی و هنوز هم که هنوز است در عدلیه محاکمه نشوی

و بعد بگویی در ایران آزادی وجود ندارد

 

خیلی پر رویی می خواهد

در یکی از پر بیننده ترین برنامه های سیما حاضر شوی و وجود آزادی در نقد را

یک مزاح تلقی کنی

و بعد بیایند و بنویسند که در ایران آزادی وجود ندارد

 

خیلی پر روتر از این کار ها  عذر بدتر از گناه " کواکبیان " است

او از همه پر رو تر!

 

 

خیلی خوب

توضیح دهید که آزادی چیست؟

یعنی کشور باید دیگر چگونه باشد که شما افسار کسیخته تر از این باشید

یعنی باید مملکت چگونه بشود که شما بگویید، "خب حالا آزادی وجود دارد"؟

 

 

 

 

_________________________________________________________________

پا نوشت :

* اللهم عجل لولیک الفرج

** اینقدر مارا بابت زیادی پانوشت ها تهدید کردند که به خود سانسوری دچار شدیم

و پانوشت ها را  از اینجا به آنجا منتقل شان کردیم

*** تا دیروز وبلاگ من بالاش تبلیغات پخش نمی شد ها

اد امروز که اومدم تو پانوشت بنویسم که تبلیغات قطع شده ، دیدم تبلیغات وصل شده

_________________________________________________________________

برای علی فلاح : این ، آن پستی نیست که قولش را داده بودم

هر وقت آن پست را تکمیل کردم

منتشر اش خواهم کرد ( حدودا کمتر از 5 روز دیگر ، اگر عمری باقی باشد )




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
آخرین گناه

معتاد بود به یک گناه

 

هر روزش بود    فرصتی     جدید

 

اما هر روزش بودند  عزم برای ترک

 

و هر شب اش بود شروعی نو برای انجام گناه

 

دیوار های قبح را یکی پس از دیگری در می نوردید

 

سال ها گذشت

 

یک شب از یکی از همین دیوار ها افتاد و مرد

به همین سادگی

بدون اینکه برگشته باشد

بدون اینکه دیگر فرصتی برای برگشت داشته باشد

بدون اینکه صبحی دیگر بیاید   و  شبی دیگر بشود

 

 

فرصت ها را غنیمت بشماریم

شاید امروز آخرین فرصت باشد

 

 

__________________________________________________________________

پا نوشت : نظرات پرشین بلاگ سرما خورده ، 3 و اندی نظر داری ، می نویسه 27 تا.

قبلا ها بخش ثبت تخلف وبلاگی پرشین بلاگ باز بود ، یادش بخیر .

الان درشو تخته کردن رفتن ، بی خیال تخلف

مارو مجبور کردن یه کله بریم سایت ساماندهی کل کشور.

اونا هم تا اعمال فیلترینگ کنن ، طرف سنش میره بالای 70 سال ، یا میمیره و یا خودش

قبل از فیلترینگ پاکش می کنه .

 

پانوشت 1 : ورود وبلاگ بانوی بهشت رو به جمع دوستان این وبلاگ تبریک می گم.

انشالله با لینک این وبلاگ بیشتر با وبلاگشون آشنا بشیم.

 

پانوشت 2 : یکم باید فضای این وبلاگ شاد تر بشه . خودم رغبتی به خوندن مطالب و دیدن صفحه ی اول وبلاگ ندارم.

 

پا نوشت 3 : چون گفتی نظرت خصوصی بمونه ، پس همین جا مجبورم بگم ؛

بحث مچگیری که گفتی غلط از آب در اومد . چون صفحه ای رو که گفتی دیدم ،

اون صفحه مربوط میشه به یکی از دوستان من به نام مسعود در سایت اجتماعی کلوب.

جهت اطلاع بیشتر می تونی مطالب این وبلاگ رو رو صفحه های شخصی من در سایت های . فیسبوک ، کلوب ، بهشت من ، اسپیکفا ، فریند فا ، فریند ها ، صمیمی ها ، روشنگر و چند وبلاگ دیگر که مربوط به دوستان و یا همکاران بنده هست ببینی .

البته این را نگفتم که فخر بفروشم . زیرا هیچ ادعایی نسبت به مطالب ام ندارم

و برایم مهم نیست که به نام چه کسی درج شود ، فقط حساس به اینم که یه کلمه از آن حذف و یا یک کلمه به آن اضافه نشود.

پا نوشت 4 : و این روز هاست که معنی این جمله را به خوبی حس می کنم ؛

و اگر حذف ، نباشد همگی مشروطیم

 

پانوشت 5 : کشته ام خودم را با این پا نوشت ها

از مطلب پست هایم بیشتر است.

 

پانوشت 6 : بابت لطفتان به صاحب عکس پروفایل بسیار ممنونم.

هر روز لطفتان بیشتر از دیروز است به این بنده ی سرا پا اشکال

و از این لطف هر روز شرم اش بیشتر خجل ام می کند.

__________________________________________________________________

حس نوشت : یک اتاق شلوغ + پخش صوت قرآنی مربوط به وبلاگ بانوی بهشت

__________________________________________________________________

بعدا نوشت : به نظرتون اگه بخواهین یه قالب که به موضوع این وبلاگ بخوره پیشنهاد کنید

چه قالبی رو پیشنهاد می کنید.

اگه قالبی خوب و متناسب میشناسید ، لطفا بهم معرفی کنید.

یا url رو بهم بدید .

بعدا نوشت 2 : مدتیست به این فکر می کنم که چگونه می شود پای آسمان ( شوق پرواز ) را برای مدتی طولانی در یک وبلاگ بست.

چند مدتیست رفته و خبری هم نیست . دلمان عجیب برایش تنگ است . کاش خبری میداد از خودش به ما

___________________________________________________________________

بی ربط :

 

دلم لک می زنه واست

زمانی که ازم دوری

ولی در خاطرم هستی

دیگه اینجاشو مجبوری

 

اگر حرف  حرف من باشه

هنوزم مرد و مغرورم

ولی میرم تو خوش باشی

من اینجاشو مجبورم




:: برچسب‌ها: مذهبی, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
چگونه شناختی اش؟؟؟

درست جلویم نشسته بود

با واسطه ی چند صندلی

پشت سرم درب ورودی سالن کتابخانه ی برادران بود

در باز شد

دوست ام آمد جلو ( صاحب وبلاگ پشتیبان ولایت )

سلام گفت و دست داد

نگاهی به اطراف انداخت و کسی دیگر را شناخت و جلو رفت تا با او هم احوالپرسی کند

ناگهان چشمم به شخص مورد نظر افتاد که روبه رویم نشسته بود

با آرنج به پهلوی دوست خود زد و نظرش را به طرف دوست ام جلب کرد

نگاهم به لبش دوخته شد

احساس می کردم چه می خواهد بگوید

و گفت آنچه را که فکر می کردم

 

و آیا می دانید چرا دوست ام مورد پچ پچ آن دو نفر قرار گرفتند؟

می دانید چرا دوست ام فحش خورد؟

فقط برای اینکه صورت اش را مثل آنها تیغ نمی زد     زیرا حرام بود

فقط برای اینکه ابرویش خط نداشت و بند نخورده بوده  مثل آنها

فقط برای اینکه لباس مردانه اش مانند تی شرت های آنها مدل و عکس نداشت و بلند تر از کمرش بود تا وقتی خم می شود ....

فقط برای اینکه شلوارش کتان بود و مانند جین های آنها پاره و فرسوده نبود

 

دوست ام ناسزا شنید   زیرا خانه اش مانند آن دو در بهترین نقطه ی شهر واقع نیست

دوست ام ناسزا خورد    شاید برای اینکه پدرش مانند پدران آن دو صاحب زیباترین تلکابین شمال کشور نیست

 

دوست ام ناسزا شنید  شاید برای اینکه آن دو فکر می کردند  از او سر تر اند

و دوست ام ناسزا شنید فقط برای قضاوت چند ثانیه ای آن دو از او

فقط برای همین

گاهی چه ساده به ما برچسب می زنند

آن هم با یک نگاه

 

 

___________________________________________________________________

پاورقی :

1) برای ما دعا کنید . به خدا قسم دعا هاتون خیلی تاثیر میزاره تو زندگیم .

یه روز هایی خیلی پر انرژی و خوبم  گاهی هم کم رمق و بی حوصله  آن هم بی دلیل

وقتی دعا می کنید  قطعا برایم تغییر ایجاد می کنند    برایم دعا کنید   خیلی پاک هستید   برای یوسف زهرا هم دعا کنید  او محتاج تر است تا من

 

2) در دنیای مجازی خیلی از آدم ها دورغ گو هستند . آنچنان نشان می دهند که نیستند

اما خوشبختانه در میان تمام دوستان م در این دنیایی سایبری ، از اینگونه انسان ها پیدا نمی شوند

گاهی در بعضی وبلاگ ها که می چرخم ( وبلاگ ها جدید و غریبه )

کامنت های پست هارا می خوانم .

به جرات می توانم بگویم ، دوستان اینجایم ،بهترین و گلچین تمام کاربران در سطح دنیای مجازی هستند

به بودنتان دلگرمم

3) گاهی نا امیدی اساسا چیزی نیست که به وجود می آید

گاهی ماییم که به وجودش می آوریم

به قول خودم : نباید به غم رو داد ، هر چقدر که بهش رو بدی و مهم حسابش کنی

بیشتر اذیتت می کنه

باید تحویل اش نگرفت      خودش از رو می رود

4) ای کاش قلمدوش پست جدید نمی نوشت

پست قبلی اش هنوز جا برای صحبت کردن داشت

تازه بحث بالا گرفته بودلبخند

5) گاهی دلم شکسته می شود از واژه ها همی

                              وقتی که نیستند هم صدای نفس های پر غمی

گاهی خراب می کنند تمام نقوش را

                            وقتی که  می کشند مرا ، مرد مبهمی

...

وقتی که آخر تمام قصاید تو نیستی

                           باید که زد به صورتشان دست محکمی

                                                                             ( این یکی دیگه از خودم بود)

_________________________________________________________________

حس نوشت : همراه با خوردن کمپوت گیلاس ( شدیدا متنفرم ) و گوش دادن به موزیک متن وبلاگ "نوشته های  یه نفر " خودم .

+ این گیلاس های طرفای ما خیلی بزرگن ، این گیلاس ها قده آلبالو هستن .

شاید این گیلاس ها ماله شیراز باشه ، حال ندارن رشد کنن

___________________________________________________________________

بی ربط :

نمی خواستم اینجا برایت شرح ما وقع بگم اما گفتی اگه بیام تو وبت و نظر بدم

نخونده پاک می کنی

امیدوارم از دست ام ناراحت نشی

پس همین جا چند خطی را می نویسم ، زیرا رودر رو برایم سخت است

این چند مدت نزدیک به 6 ماه است که از تو دورم

شاید مقصر تو باشی   شاید هم من       خدا می داند

گفتی جایی با تو قرار بگذارم برای حل و فصل

اما دیگر دل و دماغ سابق را ندارم    دیگر نیستم آن احسان سابق

خسته ام شدید

دیگر رمقی برایم نمانده برای دعوای لفظی

برای هم زدن لجن ( این یک مثل است ، و در مثل ...)

زیرا چیزی جز لجن بالا نمی اید

و قطعا نه برای من خوب است    و   نه برای تو

و از همین رو می گویم

می خواهم خط جلی بر روی این شش ماه گذشته بکشم

و از نو شروع کنم       منظورم از نو شروع کردن     تغییر رفتار نیست      فقط فراموشی گذشته است

و هیچ منتی هم نیست

آنچه که مربوط به من است را بخشیدم

و آنچه را که مربوط است به تو  انشالله که به بزرگی خودت می بخشی

 

در این برهه حساس جدایی من از شما اصلا و ابدا به نفع هیچ کس نیست  جز دشمنانمان

جدایی من از شما و شما از من   یعنی رها شدن پروژه های مشترک

یعنی به باد رفتن زحمت ها

و این ها تهش چیزه خوبی نیست

انشالله همین گونه کج دار و مریض با هم می سازیم تا در اسرع وقت در بهترین زمان ممکن

بنشینیم و مانند دو انسان عاقل بیاندیشیم که در این 6 ماه چه گذشت

چه شد که تهش شد این

آرزومند توفیقات روزافزونتان

برادر کوچک شما  احسان ریوا




:: برچسب‌ها: اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠
ما چقدر می ارزیم؟

از کودکی همیشه به این فکر می کردم که ؛ چگونه می شود که انسان می میرد ؟؟؟

این فکر از قبل از دوران ابتدایی در سرم بود و در دوران نوجوانی به ایدئولوژی فکری ام تبدیل شد و به ثبات رسید

 

یادم هست در کودکی همیشه از این و آن می پرسیدم ، که چه وقت می میریم

پاسخ های شبیه به هم می شنیدم  مثلا اینکه : هر وقت بدن آدم از کار بیفته ، دیگه بدن نتونه کار کنه

اونوقت آدم میمیره ، مثلا اگه قلب نتونه کار کنه!

 

اما اینها جوابی نبود که من را راضی کند ، زیرا به من آموخته بودند که ما برای هدفی خاص

به این جهان آمده ایم و باید آن را دنبال کنیم

چگونه می شود بمیریم قبل از اینکه کارمان تمام شود؟؟؟؟

 

بعد ها آنقدر به این موضوع فکر کردم ، که به یک نتیجه ثابت رسیدم

و آن نتیجه این است :

ما آنگاه از این دنیا خارج می شویم ، که دیگر کاری برای انجام اش نداشته باشیم.

در واقع ما هر یک سهمی در این دنیا داریم ، برای انجام ماموریتی

هر وقت دیگر کاری برایمان نباشد ، ما باید خارج شویم.

حال انسان ها به دو دسته ی خوب و بد جدا می شوند

و در نظریه من ، آنها که خوب اند و معیار خدا را به دست می آورند

یعنی در طول زندگی به چیز هایی میرسند که خدا می خواسته است

و آنها در چیزی میان جبر و استقلال به آن دست می یابند

بعد از مامویت خود می میرند

 

حال انسان های بد

گاهی این انسان ها خودآگاه باید نقشی بد را ایفا کنند تا آنچه  مقدر شده است

اتفاق بیفتد

بد ها بعد از اینکه حجت بر آنها تمام شود  و امید خوب بوبدن در آنها نیست گردد

می میرند و گاهی زنده می مانند تا بیشتر بد باشند تا بیشتر در عذاب باشند

البته این سزای کسانیست که خشم خدای خود را بر می انگیزند

و خداوند به همه چیز داناست

 

بگذریم

مثلا گاهی فردی ، خوب نیست

اما صفاتی در کل ، بد و خوب دارد

آن شخص با اینکه به آن تعالی که خداوند می خواسته نرسیده

تنها با آن صفات مجور زنده بودن در دنیا را دارد

و هر گاه این صفات متمایز ( خوب )از او صلب شود ، مجوز مرگش صادر می شود

حال می خواهد زنده باشد یا هر چیزه دیگر

مهم این است که زنده نیست

و اگر خدا بخواهد اورا از صحنه روزگار نیست می گرداند

 

اینها را گفتم که مقدمه شود برای این چند خط :

ما به اندازه ی اعتبار صفاتمان و رخداد هایمان می ارزیم

اگر آنها را نداشته باشیم   یعنی مرده ایم

حال می خواهد هر چقدر هم عمر کنیم

مهم این است که تعالی در ما مرده است

 

خلاصه ما را به اندازه ی صفاتمان می خرد خدا

و همه میدانیم بعضی صفات در چشم خدا بیشتر از بعضی دیگر از صفات می درخشند

صفاتی که خدا بسیار آنها را می پسندد وداشتن یکی از آنها در یک شخص بعضا گناهکار

اورا به وادی صفا می کشاند

صفاتی چون ، حیا ، غیرت ، پاکدامنی ، خوش خلقی ، راستگویی ، امانت داری

و از همه کارا تر محبت به پدر و مادر و اولیا الله

 

شیطان هیچ گاه در گام اول  به خط قرمز هایمان حمله نمی کند

بعد از هزاران سال به خوبی قلق و لم مان را می داند

ابتدا به خط قرمز هایمان نزدیک می شود و کم کم  شعاع خط قرمز هایمان را کوچک تر و کوچک تر می کند

و شروع می کند به زدن یکی کی این صفات مان

تا جایی که از ما فقط ما می مانیم و بس    بدون هیچ خیراتی در کوله ی اعمال

باید صفاتمان را حفظ کنیم

گویند مومن واقعی کسی نیست که وقتی شیطان به خانه اش نفوذ کرد با آن گلاویز شود

بلکه مومن واقعی کسی ست که وقتی طوفان فتنه ی شیطان را از دور می بیند

پنجره دلش را به روی آن می بندد و اجازه ورود به شیطان را هم نمی دهد

 

 

اما امثال من که هیچ خط قرمزی را شیطان برایمان باقی نگذاشته و ما مانده ایم و ما چه کنیم؟؟؟

این ماه محرم است

صاحب اش  کلید بهشت است

صاحب بهشت است

خود بهشت است

شیطان اگر ده ها پل برگشت ما را به سوی خدا خراب می کند

در عوض خداوند برای دلی که بخواهد برگردد ، هزاران هزار طناب و ریسمان می آویزد

و هرکه به ریسمان محکم الهی چنگ زند همانا رستگار خواهد شد

و در این ماه چه ریسمانی محکم تر از اشک و حزن  برای حسین (ع) و آل اش می توان یافت؟

 

 

چشم ها را باید شست    جور دیگر باید دید

چه آبی درخشات تر و پاک تر از آب دیده جاری زه حزن حسین؟

کدام آب را میتوان یافت که این چنین دیده ی دل مارا صفا دهد؟

انشالله که نصیب همتون بشه این اشک ها  ...

 

مارا هم دعا کنید

محتاجیم شدیدا

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت : خیلی وقت بود می خواستم این متن رو بنویسم اما جور نمی شد

زمان اش الان بود ، و تقدیر چنین رقم زد ببخشید طولانی شد

حرف هایم را در وبلاگ شخصی خود نزنم ، کجا بزنم؟

 

پانوشت *: ببخشید اگه بعضی جاها احساس می شه جملات کال و نا پخته است

آخه من هیچ وقت برای پست ها نوشته و یا چرک نویس و یا حداقل تفکر قبلی ندارم

ارسال پست جدید را باز می کنم ، و اصلا فکر نمی کنم چه چیز می خواهم بنویسم

معمولا دست آخر خیلی خط هارا پاک می کنم و باقی مانده ها می شوند پست.

مثلا پست " باید از این روز ها ترسید" و خیلی های دیگر اصلا قرار نبود در برگیرنده ی

چنین جملاتی باشند اما ذهن آنها را به میان آورد و نوشتم و اصل داستان قبل را پاک کردم

و جزییات اش شد پست "باید از این روزها  ترسید".

خلاصه مارا ببخشید

 

پانوشت ** :

پیراهن عزای تو " جوشن کبیر" ما ست

                                      ذکر سلام بر تو دعای "مجیر" ما ست

پیراهنی که پرچم سیار کربلاست

                                      برشانه بلند ولی سربه زیر ما ست

هر کس بر این لباس عزا طعنه می زند

                                    فردا برای یک نخ آن هم اسیر ما ست

جانم فدای پیرهن مثله مثله اش

                                   آن کشته فتاده به هامون امیر ما ست




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
روزمرگی

بعضی وقت ها  اونقدر سرگرم دنیای به ظاهر بزرگ خودمون می شیم که ....

یه اتفاق

یه شکست کوچولو

باعث می شه که ...

از خودمون بدمون میاد

از زندگیمون بدمون میاد

خسته می شیم

و به این نتیجه می رسیم که کم آوردیم

اون موقع است که می بریم از همه چیز

 

از خدا

از خانواده

از خیلی چیز ها

از خیلی قید ها ...

 

این لحظه دقیقا همون لحظه ای هست که کور میشیم

و خیلی از واقعیت ها رو نمی بینیم

 

چند وقت پیش

یکی از این لحظه ها برای من هم پیش اومد

 

دم غروب از دانشگاه ماشین گرفتم به سمت باشگاه

توی ماشین دو تا جوون هم سن و سالم نشسته بودن

رفیق بودن با هم

یکیشون خیلی آروم و مظلوم بود

اما اون یکی در نگاه اول از اون ....

 

دلم برا اون یکی سوخت که با همچین رفیقی هم نشینی داره

 

     *      *       *

یه ربع مانده به شروع باشگاه!

 

صدایی ریز از دور می آید

... اشهد ان علی ولی الله ...

 

زدم رو پاش

گفتم من میرم نماز می خونم

هیچی نگفت

ساکم رو بهش دادم رفتم وضو بگیرم

تو فکر بودم

وضوم که تموم شد

دیدم کنار یه اتاق وایستاده

 

چراغش رو روشن کرده

می گه بیا اینجا نماز بخون

گفتم : بزا یه سنگ پیدا کنم

گفت : اینجا مهر داره! بیا

 

قبل از اینکه بهش برسم

رفت تو اتاق

تا کفشمو در بیارم

دیدم نمازشو شروع کرده ( خیلی وقت ها وضو داره )

 

مغرب رو که تموم کردم

عشا رو شروع کرد

 

به اسم ذکر گفتن ، آروم نشستم نزدیکش

ذکر نمی گفتم ، فقط داشتم به نماز خوندن اش گوش می دادم

 

خیلی وقت ها که می خوام کار مذهبی انجام بدم ، همیشه هم پامه

قبلا اینطوری نبود

یا اگه بود ، کمتر بود

 

اما چند سالی هست که هر روز بهتر میشه

هر روز عالی تر میشه

و هر روز دست نیافتنی تر میشه

 

خودم رو با اون جوون ، تو تاکسی مقایسه کردم

 

 

اینم یه نوع نعمت واسه خودش

فقط تو روزمرگی هامون گم شده

همین

 

خدایا شکرت

همین

 

----------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی : ببخشید شخصی شد      این نوع ،  شخصی هارو دوست دارم

----------------------------------------------------------------------------------------

بی ربط : گاهی یک ساعت سخنرانی زیبا ، تاثیرش کمتر از چند دقیقه موسیقی بی کلام و آرام است!

---------------------------------------------------------------------------------------

برای تو : خیلی وقت است از دست کسی دلگیر نمی شوم!

برای بی اهمیت شده است این دنیا! سخت نمی گیرم

خودت هم میدانی

پس با من سخت تا نکن!

نزدیک تر بیا




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠
اعتراف

ریش داشت اما ریشی نبود

هیچ وقت ریش نمی گذاشت

برایش مسخره بود

 

برای کسی که قبلا می شناختش

ریش اولین چیزی بود که متعجب اش می کرد

 

شروع کرد به اعتراف

به گناه ها

اعتراف تمام شد

پرسیدن از او ؛ آیا نصیحتی داری ، حرف آخرت را بزن.

سرش را پایین گرفت ، همانطور شروع کرد به صحبت کردن

از صلابت معروف در صدایش خبری نبود

شروع کرد به گفتن :

"من این راه رو رفتم ، هیچی تهش نیست

نیان ، جوونا نیان

تهش هیچی نیست   آخرش همینه

آخرش یه روز صبح ..."

 

دیگر نتوانست

بغض اش ترکید

دیگر چیزی نگفت

سرش را بالا گرفت  ، چشمانش قرمز بود

اشکی سرازیر شد بر گونه اش

پاکش کرد

 

[ حرف های آخرش خیلی برایم آشنا بود ، عینا همان حرف هایی بود که قبلی های

او می زدند ، همیشه همین حرف ها را می زنند ، دروغ نمی گویند ، اما همه به یک

حقیقت مشنرک می رسند ]

 

داشت گریه می کرد

کسی که ، جرات نداشتیم اسمش را بیاوریم

کسی که اشک بسیاری را در آورده بود

کسی که ده ها نوچه داشت

 

آخر این همه پشیمانی صادقانه

رفت بالا

دست و پا زدن اش که تمام شد ،  پایین آوردن اش

کبود بود

مخصوصا گردن و دست هایش

و به همین راحتی تمام شد

آن همه ادعا

آن همه منم منم

آن همه ....

 

 

مرد

اما به مقصدش رسید

هر که اینگونه قدم بر داشت به مقصد ش رسید

خر شیطان همیشه خوب به مقصد می رساند ما را

اما مقصد از نوع خودش

 

 

 

وقتی از دست هم ناراحت می شویم ، وقتی از اشتباهات دیگران ضربه می خوریم

جواب سلامشان را هم نمی دهیم ، اصلا نگاهشان نمی کنیم ، بعضی اوقات آرزوی

مرگ برایشان می کنیم ، لعنت می کنیم شان

 

اما وقتی از او ضربه می خوریم ، دور می شویم ، آسیب می بینیم

برای دفعه بعد چرا آغوشمان برایش  باز است؟؟؟

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی :

* : من همین جا اعتراف می کنم ،  از اهدافی که داشتم در این وبلاگ دور

گشته ام ، خیلی وقت است که اینجا را می خواهم تغییر دهم

همین جا اعتراف می کنم ، دچار خود بزرگ بینی ، غرور ، خاله زنک بازی

و یک سری افعال دیگر شده ام

من دوست دارم در این وبلاگ از این پست ها بنویسم

پست هایی که خواننده آخرش بگوید ، عجب ، در فکر فرو رود ، تامل کند

به همین دلیل با وجود حضورم در نت ، کرکره اینجا رو تا اطلاع ثانویه می کشم

پایین ، تا خودم رو پیدا کنم ، و صفات مذکور رو کنار بگذارم و ریکاوری انجام بدم

احتمالا این ، پایین بودن کرکره بیش از 1 ماه طول نخواهد کشید.

 

**: تو این مدت که اینجا رو آپ نمی کنم، بقیه وبلاگ هام بازن ، سایت هم بازه

تو بقیه سایت های اجتماعی هم هستم ، تو دوکوهه هم هستم!

 

*** : بازدید وبلاگ پایین اومده شدید

احتمالا بخاطر تضعیف قوت نوشته هامه

خواننده ای نباشه ، حس و حال نوشتن ها خوب هم از بین میره

 

*** * : انجمن سایت _ وبلاگ  تیررس با 109 عکس با موضاعات فتنه ، جنگ نرم

بیداری اسلامی ، و 21 قالب مذهبی وبلاگ و تعدادی نرم افزار و تم مذهبی

شروع به کار کرد !

______________________________________________________________

بی ربط

# :

تو چشمات ماله من نیست و     نگات دنبال من نیست و

چشاتو دزدکی دیم                 تو قهوه ت فال من نیست و

نمی دونی دیگه حالی            توی احوال من نیست و  نمی دونی

 

تو از من دلخوری اما               اینا اشکال من نیست و

از اون وقتی که هیچ گوشی دیگه   اشغال من نیست و

نه تو  نه هیچ کس دیگه         تو استقبال من نیست و   نمی دونی

 

تو قلب تو دیگه جایی        واسه امثال من نیست و

یه ذره دلخوشی حتی      توی  اقبال  من  نیست و

بهارش اینجوری باشه      نه امسال سال من نیست و  نمی دونی  نمی دونی نمی دونی

 

# : شاید بعضی ها ، بیان اینجا نظر نزارن یا با اسم دیگه نظر بزارن

یا فقط بیان سرگوش آب بدن که ما بعد اون ماجرا حالمون چطوره! بدونید

فراموشتون کردیم ، اما همیشه جای زخم می مونه ، حتی اگه خودتو به اون راه بزنی!




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
ولنتاین مبارک

 ولنتاین مبارک

میدانیند تاریخچه ولنتاین چیست؟من از هر کسی که پرسیدم نمیدانست. لطفا اگر شما میدانید در بخش دیدگاه بنویسید.

اما من میگویم به جای این تاریخچه بی سند یک تاریخچه باحال  برای ولنتاین بسازیم.

قطعا تاریخچه ولنتاین باید روز رسیدن دو عاشق سینه سوخته به هم باشد.

و اینکه کسانی باشند که قبل از ازدواجشان ، همه بدانند که این دو برای هم هستند .

واینکه کسانی باشند که بعد از ازدواج و تا آخر عمرشان عاشقانه یک دیگر را دوست داشته باشند.

حتی جانشان را برای یکدیگر بدهند.

شاید بگویید این برای افسانه هاست. ولی شاید بتوانیم با گشتی در تاریخ چیزی پیدا کنیم.

خب اجازه بدین.

لیلی و مجنون: تا آنجایی که ما سراغ داریم و میدانیم فقط مجنون عاشق لیلی بود. و آخر داستان هم به هم رسیدند و بعد از ازدواجشان را هم کسی نمیداند. تازه این داستان است واقعیت ندارد.

خب ، باید به دنبال گزینه ی دیگری باشیم.

شیرین و فرهاد  هم همینطور. واقعیت ندارد. همینجا لغو میشود.

شما هم اگر سراغ دارید در قسمت دیدگاه ها بگویید (حتما)

عشق های الان هم که خودتان خوب میدانید. عشق های آمریکایی هم بد تر.

راستی ثابت شده و خود پِژوهشگران غربی گفته اند که Love در فرهنگ غربی چیزی جز سکس نیست. یعنی عشق پاکی در فرهنگشان دیده نمیشود. پس همه ی اینها لغو میشود.

استاد دانشگاهمان دیروز عشقی را برایمان مثال زد که من نظیرش را در تاریخ ندیده ام.

استادمان میگفت: وقتی این دو عاشق به هم رسیدند ، هر دو ، جانشان را تا آخر عمر برای یکدیگر فدا میکردند.

استادمان میگفت آخر این قصه ، زمانی است که آن زن جانش را برای عشق خود می دهد.

این دو قبل از ازدواجشان حتی روی هم را ندیدند که بخواهند عاشق روی یکدیگر شوند.

مرد عاشق ، فقط عاشق خود معشوقه بود و نه زیبایی و….

این داستان واقعی است.

استادمان میگفت: این دو با خوشبختیه تمام با هم زندگی کردند. پدر آن دختر روز ازدواجشان دست پسر را گرفت و گفت. خوب نگاه کن. ببین که چه گوهری به تو میدهم.  و همینگونه باید از تو تحویل بگیرم.

زمانه گذشت پدر دختر مرد. و از آنجایی که دشمنان حسود از پدر دختر میترسیدند ، بعد از فوت پدر به این دو ظلم میکردند. در هر جایی و هر محفلی آن ها را آزار میدادند. و این دو فقط یکیدگر را داشتند و از هم مراقبت میکردند.

این دو صاحب چند فرزند شدند. زندگیه سخت ، ولی خوشبختی داشتند.

روزی آن زن عاشق دست پسرش را گرفت تا به جایی بروند. غروب ، موقع برگشت به خانه یکی از آن دشمنان سر راهشان سبز شد. و بدون هیچ دیلیلی به آن زن سیلیه محکمی زد. طوری که زن به دیوار برخورد کرد و به زمین افتاد. پسر بسیار کوچک بود. حتی توان دفاع از خودش را نداشت. چه برسد به مادرش. پسر فقط بلند بلند گریه میکرد.

مادرش از جا به سختی بلند شد. با دستمالی ، کبودی روی صورتش را پوشاند . دست پسر کوچکش را گرفت. اشک های پسرش را پاک کرد. مادر گفت: پسرم اگر مرا دوست داری. تو را به جان خودم قسم میدهم که از این اتفاق به پدرت چیزی نگویی. اگر او بشنود دق میکند. صورت پسر را بوسید و او را در آغوش گرفت. مادر در دل خون گریه میکند و در ظاهر میخندد.پسر قول داد که هیچ وقت از این قضیه به هیچ کس حرفی نزند. و تا اخر عمر این داستان در دلش ماند.

شبی به یکباره دیدند در خانه را میکوبند. مرد عاشق بلند شد تا برود در را باز کند. زن عاشق گفت: من در را باز میکنم. مرد عاشق قبول نکرد. زن عاشق گفت تو را به پدرم قسم میدهم که بگذار من در را باز کنم. مرد عاشق به ناچار قبول کرد.

زن عاشق به پشت در رفت. چه کسی در را میکوبد؟

از پشت در جواب دادند : باز کن. برای بردن شوهرت آمده ایم.

زن عاشق گفت: من اجازه چنین کاری را به تو نمیدهم.

از پشت در گفت: ما ۴۰ مرد قدرتمند هستیم. اگر نگذاری خودمان به زور وارد میشویم.

زن عاشق گفت: من پشت در می ایستم.

به یکباره اهل خانه شنیدند که از پشت در داد میزنند: هیزم بیاورید، باید این خانه را به آتش بکشیم.

همانطور که زن عاشق پشت در ایستاده بود در، آتش گرفت. در نیمه سوخته را به زور باز کردند و به خانه هجوم آوردند. زن عاشق پشت در مانده بود و میخ در به سینه اش فرو رفته بود. و همانجا جان داد.

مگر ما میتوانیم عشقی زیبا تر و پاک تر از این در تاریخ داشته باشیم؟

امروز روز ازدواج آن زن و مرد عاشق است.

پس میتوانیم بگوییم امروز ، روز عشق پاک است.

هرکسی عشق پاک دارد امروز را با معشوقه خود جشن بگید.

امروز روز ازدواج علی و فاطمه است.

شاد باشید

 

 

منبع : نیمه پر

 

__________________________________________________________________

پاورقی؛

 

* : مجددا سالروز ازدواج بزرگ زوج اسلام رو بهتون تبریک می گم.

 

** : بعضی ها از طریق فرم تماس ، اجازه می گیرند برا ی استفاده از مطالب

وبلاگ ،... مشکلی نیست ، فقط زیرش یادی هم از ما کنید ، یا منبع را بنویسید

یا  اگر سخت است ، فقط بنویسید ، احسان ریوا

حال نداشتید ، همین ها را هم ننویسید!

من الله توفیق

___________________________________________________________________

بی ربط *: بازدید وبلاگ خیلی پایین اومده ، مستعمی نباشه

دل و دماغ نوشتن هم میره

 

بی ربط : هر روز دارد نزدیک تر می شود زمانی که آسمان آتش و زمین آتش

ماهی که ریگ صحرا و سنگ و خار آتش و روز هایی که نفس از تشنگی نمی آید

نفس آتش دو چشم تار آتش

السلام علیک یا محرم




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
دانشگاه

به نام خدا [ نقطه سر خط ]

 

روز های مهر و آبان از پس هم می گذرند [ نقطه سر خط ]

 و ما همچنان درگیر خرید کتاب و جای خالی دادن از رفتن به سر کلاس هستیم[ نقطه سر خط ]

البته اینجا کسی خرمان (خر= نه بمعنی حیوان چهارپا ) را نمی گیرد [ نقطه سر خط ]

و به قول دوست عزیزی اینجا سگ صاحاب اش را نمی شناسد و ما با گذشت روز ها

تازه به حرفشان رسیده ایم که واقعا همین طور است[ نقطه سر خط ]

و این مفهوم را وقتی واضح دریافت کردیم ، که سعیدمان را سر کلاس بردیم و مجددا کسی

خرمان را نگرفت

حتی آن موقع که در ساعات غیر درسی مان سر کلاس می نشستیم هم کسی

خرمان را نمی گرفت

[کلا اینجا کسی خر کسی دیگر را نمی گیرد بجز ...]

 

ما در همین  چند روزه دریافتیم که دانشگاه به غیر از چند مورد [ 3 نقطه دار] ، تفاوت دیگری

با مدرسه مان ندارد[ نقطه سر خط ]

و این تفاوت ها به شرح زیر است ؛

وجود همکلاسی دختر

وجود استاد غیر مرد

احتیاج شدید به راهنما برای پاس دروس

دادن پول زوری به نام شهریه برای کلاس ها و پول زیاد تری برای خرید راهنما بجای کمکاری

اساتید و بی حالی جنابشان

و ژتون غذا

 

که این آخری تنها نکته ی مثبت دانشگاه است و اما ما از آن بی بهره ایم

زیرا دکترمان ما را از خوردن هر غدایی منع کرده ، البته به جز سوپ جو بدون مرغ

و کباب از هر نوع اش بدون برنج و نان!

و ما در دانشگاه تحت شکنجه قرار می گیریم وقتی دوستانمان جلوی چشممان

قرمه سبزی می خورند [ کوفتشان شود ][ نقطه سر خط ]

 

در دانشگاه البته صمیمیت بسیار است

و ما این را در فضای سبز دانشگاه به شدت حس کردیم[ نقطه سر خط ]

در کلاس هم البته همین طور است ، اما از نوع دیگر

 

در دانشگاه نکات عجیب و نقاط شگرفی وجود دارد

مثلا

این پسر پشت سریمان ، هی این جلویی مارا عزیزم صدا می کند

و این جلویی همش می گوید : ایش

و تحقیق کردیم تا  ببینیم این دختر جلویی اهل کدام کشور منطقه است

و به چه زبانی صحبت می کند

که جواب محبت را اینگونه می دهد

 

با تحقیقات اولیه به این گمان رسیده ایم ( که ایشان خوشتر ندانن چی ار درن )

که یکی از مسئولان دانشگاه پدر دختر مذکور می باشد

 

زیرا وقتی آن شخص می آید ، این پسر از آن  دختر دور می شود

پدر دختر آدم عجیبیست ، همواره لباس خاکستری با خط های سرمه ای و شلوار

سرمه ای می پوشد و پشت لباس اش فامیلی اش را بزرگ نوشته است [ نقطه سر خط ]

خب فامیلی قشنگی هم ندارد آخر

حراست هم شد فامیلی

خوب است من پشت لباس ام بنویسم ریوا؟

اصلا بی خیال    بگذریم

 

روز اول دانشگاه روز عجیبی بود [ نقطه سر خط ]

تنها تصویری که برایم در آن لحظات تداعی می شد

تالار عروسی پسر یکی از اقوام بود [ نقطه سر خط ]

اولین صندلی در کنار در جا خوش کردیم و شروع کردیم به نظاره دیوار های کلاس

تنها چیزی که روی  دیوار بود ، یک کلمه ی انگلیسی بود که با ماژیک آبی روی در

نوشته بودند : zoo

و ما آن لحظه معنی آن را نفهمیدیم و ذهنمان به بازی زوی خودمان رفت [ نقطه سر خط ]

اما بعد از کلاس عزیزی این را برایمان ترجمه نمود و ما فهمیدیم این اثر هنری

کار استادی حکیم و هنرمندی بزرگ بوده که توانسته کل یک ساعت و نیم کلاسمان را

با بیان کلمه ای معنی بفرماید که الحق واژه ای مناسب و کارا خلق نموده بودند.

بگذریم

 

چند روز پیش بعد از کلاس راهی پارکینگ دانشگاه شدیم برای عزیمت به سمت منزل

دستمان پر بود و عجله داشتیم

کلاسر و خودکارمان را روی سقف خود رو قرار دادیم

و ریموت پراید عزیز را نواختیم تا در ها برایمان گشوده شود

درون خودرو نشستیم و دوست چتر خود را سوار نموده و به چند متری راه به راه نیفتاده

بودیم که صدایی عجیب از پشت خودرو شنیده شد و ما هم لاجرم ترمز کردیم

و پیاده شدیم و دیدیم ( ای برا ) (ای برادر ، کلاسر را از روی سقف ماشین

برنداشته بودیم که)

که کلاسر عزیمان نقش خیابان شده است و جزواتمان کف خیابان ولو

دوان دوان به سمت اش دویدیم که ناگهان یکی از اساتید گران قدر با کمال خونسردی

از روی کلاسر مذکور رد گردید( البته خودش نه ، با خودروش ( ال 90 ))

 

و خورد شدن ریتم های کلاسر و گیره هایش همانا و پاره شدن و گلی شدن

جزواتمان همانا

 

خلاصه بگذریم بسیار طولانی شد و از حوصله خارج

همین بس است

خدانگهدار

 

 

__________________________________________________________________

پا نوشت * : امتحان دارم شدید این هفته ولی بازم پیشتون میام.

 

پا نوشت ** : این پست از مجموعه نوشته های بنده به نام انشاء هست

بخاطر همین یه موضوع به موضوعات راه اینجاست اضافه شده به نام انشا

از این به بعد هر ماه یا هر دو ماه یک بار یه انشا می زارم!

 

پا نوشت *** : بعضی ها از طریق فرم تماس ، اجازه می گیرند برا ی استفاده از مطالب

وبلاگ ،... مشکلی نیست ، فقط زیرش یادی هم از ما کنید ، یا منبع را بنویسید

یا  اگر سخت است ، فقط بنویسید ، احسان ریوا

حال نداشتید ، همین ها را هم ننویسید!

من الله توفیق

__________________________________________________________________

بی ربط : سالروز ازدواج بزرگ زوج اسلام رو بهتون تبریک می گم و اگه تو فامیل عروسی

مروسی چیزی دارید ، پیشاپیش مبارک باشه و به پای هم پیر شن!

 

بی ربط ** :بین دنیای من و تو فاصله خیلی زیاده

                 امشب ام خاطره هامون منو دست گریه داده

                 آی تو که رفتم از دلت بگو دلت به کی خوشه؟

                 بغض نبودت (عجیب) داره صدامو می کشه




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته, انشاء

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠
پشت هر قصه چه حکمت ها نهفته
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
 
 
 
 
 
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد
 
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شمادر راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوانتشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغبدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا اونمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان راتمیز کردید و به راه مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدمو حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افرادخانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان راخواهد بخشید.

بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم

 

--------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت * : همیشه اتفاقات همانگونه که فکر می کنیم ، پیش نمی روند.

 

پانوشت ** : اگر قرار بود همه چیز را بدانیم و بتوانیم ، دیگر استغفرالله چه نیاز

به خدا بود ، خودمان خدا می شدیم ، هیچ کس کامل نیست، باید نیمه گمشده ات

را در آسمانها بیابی.

----------------------------------------------------------------------------------------------

بی ربط * : گاهی گمان نمی کنی و می شود

                گاهی نمی شود که نمی شود

                گاهی هزار دوره بی اجابت است

                گاهی ناگفته قرعه با نام تو می شود

               

               گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست

                گاهی تمام شهر گدای تو می شود




:: برچسب‌ها: مذهبی, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
فیس بوک و فتوای آقای (امام ) خامنه ای
 
 
 

این مطلب رو الان با یه جستجوی ساده میتونید هرکجای این دنیای مجازی پیدا کنید،

ولی نکته اش اینجاست که از دوستام شنیدم که بعضیا گفتن:

از وقتی که این سوال از رهبری پرسیده شده، ایشون مجوز باز شدن فیس بوک رو دادن،

بعد وقتی دیدن که اوضاع خیلی خرابه،

دوباره گفتن که ببندینش...!

میگم که، مگه فقط فیس بوک باز شده بود؟!

نـــــــــــــــــــــــــــــــه

کل فیلترینگ کنسل شده بود

و این هم که تازگی نداره...

قبلا هم چندبار شده بود

الان فقط مشکل اینجاست که یه سری خواهریا و برادریا، که نمیدونم چه بهونه ای واسه این کاراشون دارن

اینقدر بیکار شدن که منتظرن یکی بهشون بگه که آقای خامنه ای فلان جا اشتباه کرد

اونا هم اصلا خودشون بررسی نمیکنن که قضیه چیه

اشتباه شده...

نشده...

فقط چشم بسته پخشش میکنن

بابااااااااااااااااااااا

نمیدونی

خب نگووووووووووووووو !!!

 

 

نویسنده : وبلاگ the way of MAHDI

منبع : 000000

 

_________________________________________________________________

* : از کپی  پیست بودن مطلب دلگیر نشوید!

به چند روز ریکاوری نیاز دارم!

 

________________________________________________________________

بی ربط : نفس گیر ترین زمان ها ، وقتی ست که نفس ات گیر میکند

و نفس گیر تر از آن وقتیست که اسپری ات تمام می شود!

 

بی ربط * : این روز ها تشستن پشت رایانه اذیتم می کند!

بوی پلاستی اش خفه ام می کند!

اگر چند روزی نبودم ، ببخشید بر ما!

 

 




:: برچسب‌ها: اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
ما فرصت نمی خواهیم ، راه در رو می خواهیم

صدای جیغ ترمز   پر می کند گوشم را

دستانم را کشیده   روی فرمون نگه داشته ام  و خیره به جلو

شیشه جلوی ماشین شکسته است

قطره ی خونی از محل شکستگی شیشه پایین می چکد

به خودم می آیم

کمربند قفل شده است

با سختی پیاده می شوم

جنازه چند متر عقب تر از خودرو  افتاده

به حالت سجده می نشینم به زمین

پیشانی ام را در سکوت نیمه شب  روی زمین می گذارم

 

صدای کشیده شدن فلز بر روی فلز می آید

کسی صدا می کند

باید برویم

می آیند به همراه دکتر

معاینه می کند و می گویید سالم است

کشان کشان تا چوبه ی دار می برند ام

چه خواب مرگ باری

باران می بارد

چند نفر با پالتوی بلند زیر چوبه ی دار

و چند سرباز با لباس فرم

و یک نفر که صورت اش دیده نمی شود

 

بالا می برند ام

هزار فکر در سرم می چرخد

اما زمان کم تا پایان زندگی

مهلت پرداختن به افکارم را نمی دهد

تنها حسی که دارم

حسرت روز های از دست رفته است

 

خیلی بد زندگی کردم

خیلی بد

فقط فرصت می خواهم

 

به خودم می آیم

از سرعت وقوع حادثه و گنگی بعد از آن جیغ می کشم

اما چهارپایه زیر پایم نیست

و طناب صدایم را خفه می کند

به عضلاتم فشار فراوانی می آورم تا شاید راه گریزی پیدا کنم

تمام قوت ام می شود فریاد آخری که برمی خیزم بعد از آن

 

صورت ام پر از عرق است

پتو را کنار می زنم

ضربان قلبم بالا رفته و به سرعت نفس می کشم

قبل از اینکه به هوشیاری برسم

مادر بالای سرم هست

_ چیزی نیست ، چیزی نیست ، خواب دیدی!

 

تنها چیزی که زمزمه می کنم این است

فرصت گرفتم از خدا

فرصت گرفتم

 

انگار واقعا تا دقایقی پیش بالای دار بودم و حالا فرصت گرفته ام

خیلی خوشحالم که زنده ام

 

روز شروع می شود

به اولین دشت گناه که می رسم

تنها فکری که به ذهن ام می رسد این است که

_ اون فقط یه خواب بود   بی خیال

 

و باز دوباره

زندگی ادامه پیدا میکند و عین خیالمان نیست

 

نمی ترسیم از خواب های واقعی  انگار

 

 

_______________________________________________________________

* : ببخشید بازم طولانی شد

 

** : از اینکه به خیلی ها دیر به دیر سر می زنم  عذر خواهی می کنم.

 

*** : داداش مهدی دوباره وبلاگ ات پاک شده؟؟؟

چی شده؟؟ هر کاری می کنی به ما خبر بده لطفا!

________________________________________________________________

(بی ربط : ما کافر ، ما ظالم ، اصلا ما یهودی و صهیونیست

شما که خوبی و درست و منزه    چرا اینگونه رفتار می کنید؟

 

ما را بخاطر یک عکس ، فرضا مغرضانه از دم تیغ گذراندید

ابن عباس  لقبمان دادید

در مورد شهره عام و خاص  سخنی بر اساس حقایق گفتیم و نقل قول کردیم

مارا  ظالم ، غیر منصف و ... خواندید    چگونه خودتان به این آسانی مارا متهم می کنید

و لقب مان می دهید     بدانید   دلمان شکست    به خدا واگذارتان کردیم)




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
سومالی در پنجه مرگ

می آید نزدیک

به سختی بلند می شوم

هوا گرم نیست

 

اما

روزه

بی حالم کرده است    (این را گفتم که بدانی - صرفا جهت ریا ی خالصانه )

 

می پرسد : کدام صندوق برای سومالی ست؟

جواب می دهم : این!

 

می پرسد : مردم خودمان فقیرند ، چرا کمکشان کنیم؟

می دانم ، می خواهد مزه ی دهانم را بداند

بقول خودش ، می خواهد بداند منی که سره صندوق نشسته ام

آیا چیزی بارم هست با نه؟

یاد سوال های کلیشه ای مجریان صدا و سیما می افتم

 

 

علاقه ندارم با نا محرم ، هم کلام شوم

جواب اش را نمی دهم

رمقی برای کل کل های سیاسی برایم نمانده است

 

دوباره سوال اش را می پرسد :

چرا کمکشان کنیم؟مردم خودمان فقیر اند!

 

نگاه اش را می کشانم به سمت خودرو های پارک شده!

با چشمانم ، قیمتشان را به رخ اش می کشم!

و از روی تمسخر می گویم : بله همین طور است؟

و خنده ی بی مفهومی می کنم!

 

منظورم را می فهمد!

کمی عقب نشینی می کند

می گوید : آخه میدونی ، خون هایی که برای غزه فرستادیم را پس فرستادند

گفته اند ، خون شیعه را نمی خواهیم! می گویم این هم مثله آن نشود!

 

می گویم : نه نمی شود

 

خنده ی بی معنی می کند!

خدا حافظی می کند

تشکر می کنم

 

با خود می گویم : پول ات را برای چه فرستادی؟

برای حرف و تشکر یک سیاه پوست سومالیایی؟

 

ته دلم سرد می شود

می گویم : برای  خدا که بفرستی

برایت مهم نیست

هدیه ات را

استفاده کنند

کنار بگذارند

و یا حتی

دور بریزند اش

 

چون تو برای رضای او فرستادی

نه برای حرف و حدیث های بعد آن!

 

 

*              *                     *

 

 

از کنارم رد می شود

 

کاغذ نوشته شده روی هر صندوق را می خواند!

یکی برای سومالی ست

یکی برای ایتام

 

خنده ی سردی می کند

می رود کنار خودرو اش

 

بوی ادکلن اش هنوز می پیچد

کنار خودرو می ایستد

دوباره نگاه ام می کند

کمی خیره می شود

در را باز می کند

سویچ می اندازد

خودرو اش را روشن می کند

آن ور خیابان همه به خودرو اش خیره اند

 

آرام از کنار صندوق رد می شود

 

بلافاصله بعد رفتن اش

موتوری می ایستد

لباس هایش خاکی ست

گمان کنم

گاره گر است

شاید هم کارتون جمع می کند

 

کنار صندوق اول پارک می کند

هنوز روی موتور نشسته

دست می اندازد

و از جیب پشت اش

اسکناس هایش را در می آورد

دو عدد پنج هزار تومانی جدا می کند

 

یکی را در صندوق اول می اندازد

دیگری در صندوق دوم

 

منتظر تشکر من نمی شود

روشن می کند

می رود

رسید هم نمی گیرد  مثله بقیه!

شاید او میداند فقر یعنی چه

شاید او می داند سومالی در پنجه مرگ است

 

 

 

 

بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین

احسان ریوا

---------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی :

 

جهاد گران وبلاگی دست به اقدامی جالب زده اند!

آنها مطالب خود را با نام ("سومالی در پنجه مرگ") می نویسند

متن نوشته ها با هم فرق می کند ، ( سیاسی ، مذهبی ، اجتماعی ، دل نوشته و ... )

اما عنوان همه این مطالب یکی است!

بنده از شما دعوت به عمل می آورم که شما هم مطلبی را در وبلاگتان با موضع

سومالی بنویسید و عنوان آن را عینا عنوان بالا بگذارید!

زیرا در جستجوی موتورهای جستجوگر نتیجه مثبت دارد


و یک موج بسیار زیبا را در دنیای مجازی خلق خواهد کرد!

اجرکم عند الله 




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
لطفا باور کنید

سلام

- علیک سلام

....

- این ؟

نه

- این چی ؟

نه نه!

- این یکی چی ؟

نه بابا این که ...

- این آبی چطوره؟

داداش اینو می پوشن؟

- نه می خورن! می پوشن دیگه! تا الان تو خیابون ندیدی؟

آخه اون موقع ها که نقاشی میرفتم ماله من این شکلی میشد!

خجالت می کشیدم بیام تو خیابون!

- خجالت نداره که مده

- این کارامون هم هست ، جدیده!

نه ممنون!

خدانگهدار!

 

اینها تمام مکالماتی بود که بین من و فروشنده شلوار رد و بدل شد!

و این فقط ، یک نمونه از چند مغازه ی دیگر بود!

باید برای خرید شلوار به شهر های اطراف بروم!

باور نمی کنید؟

لطفا باور کنید!

لطفا باور کنید آقا ی مسئول!

 

باور کنید هیچ یک از وعده وعید های تان را باور نمی کنم

باور کنید باور ندارم ، شما کار هم می کنید

باور کنید اگر به شما توهین شود ، از شما دفاع نخواهم کرد

باور کنید از دیدن چهره تان در تلویزیون کلافه می شود

کلافه می شوم وقتی مراسمی را به چشم می بینم

و شما آقای وزیر آن را انکار می کنی

باور می کنید ، باورم شده است شما مشکل دارید

باور کنید حتی شبکه را عوض می کنم ( اگر از دهانم چیزی در نیاید )

باور کنید پیدا نکردم لباسی را که می خواستم

شاید مثله دیگران از این به بعد شلوار پاره بپوشم

باور کنید ، بد زیستن ، بسیار راحت تر از خوب زیستن شده است

باور کنید ، اگر تمام بد حجاب های عالم را هم زندانی کنید

باز هم بد حجاب بر روی زمین وجود دارد

زیرا آنها که در زندان اند ، هنوز هم ( در فکر ) بد حجاب اند!

و روزی بیرون خواهند آمدند!

باور کنید ، اگر قحطی لباس های کوتاه و مورد دارد ، بیاید

خیلی ها مجبورند لباس خوب بپوشند

و کم کم به ان عادت خواهند کرد

مثله خیلی ها که برای اولین بار لباس مورد دار می پوشند

و بعد به پوشیدن اش عادت می کنند!

 

لطفا باور کنید

 

 

 

بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
اللهی العفو

همه چی خوب داشت پیش می رفت

که یکهو علی بلند شد و

بحث موتور خریدن اش رو وسط کشید

چیزی که نباید اتفاق می افتاد ، افتاد

 

آقا مهدی حرفشو قطع کرد

شروع کرد به دلیل آوردن

ولی علی نمی خواست گوش کنه

بلند شد و مهمونی رو با عصبانیت ترک کرد

آقا مهدی داد زد : پسر ، من خیرتو می خوام!

 

 

سکوت تمام فضا رو پر کرد

همه خودشون رو به یه چیزی مشغول کردن

ولی جو ، هنوز ساکت بود.

تنها چیزی که سکوت رو در هم شکست

صدای بسته شدن در حیاط توسط علی بود.

 

آقا مهدی یه نگاه به دور و بر اش کرد

دست رو زانو هاش گذاشت  و بلند شد و  رفت بیرون

رفتم دنبالش

 

دیدم لب حوض نشسته

 

- باهاش خیلی صمیمی ام -

 

آروم کنار اش نشستم

 

خواستم حرفی بزنم

که گفت : « دیدی پسره چه رفتاری کرد؟ آقا احسان من بد می گم!؟ اصلا پسره حرف

حالیش نمی شه! دو کلمه حرف حساب متوجه نمی شه!

"یه چی می دونم که می گم موتور بده ،ولی  اون عقل اش کامل نیس ، نمی فهمه!" »

 

گفتم : یه چی بگم ناراحت نمی شی؟

گفت : بگو!

گفتم : چقدر خدا بهت گفت لب به شراب نزن!؟؟؟

سرش رو پایین گرفت

- خیلی ناراحت بودم که این حرفا رو بهش می زدم -

ادامه دادم : اون بالایی هم یه چی می فهمید که گفت نخور!

ولی شما متوجه نمی شدی!

می گفتی : مگه شراب ضرر داره؟؟

الان پسرت هم همین رو میگه : میگه مگه موتور ضرر داره؟؟

 

اون دلیل مخالفت ات رو نمی فهمه!

همون طور که تو دلیل مخالف ات خدات رو نفهمیدی!

چون با عقل نتونستی جواب براش پیدا کنی

زدی زیر همه چی

مهمونی خدا رو ترک کردی

 

دیگه بغض توی گلوش داشت می ترکید

وضو گرفت

تنهاش گذاشتم

رفتم تو کوچه

بغض اش ترکید

صدای گریه ش تو کوچه رو پر کرد

 

 

 

 

 

بقیه الله خیرلکم ان کنتم مومنین

احسان ریوا




:: برچسب‌ها: مذهبی, اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠
داری با کی لج می کنی؟

دیشب مراسم خیلی خوش گذشت

خیابون خیلی خشگل شده بود

 

مولودی زیبای حاج محود

و ماهی که از بالای سر مراسم رو نگاه می کرد

هوا یه خورده ابری بود

ولی هردفعه که ابر میومد جلوی ماه

انگار ما با دستاش اون ها رو کنار می زد

تا چیزی ار مراسم تو خیابون رو از دست نده

مراسم با نور افشانی  کامل تر شد

 

حال و هوای عجیبی بود

 

از گل دادن بچه های پایگاه به مردم

از شیرنی پخش کردن مردم

از تبریک ها

و تیکه های ره گذر ها

از افرادی که وقتی از جلوی مراسم رد می شدن ، سینه می زدن!!!!!!!

 

یکی شون خیلی حال و هوام رو عوض کرد

 

مسئول این بودم

که دم در مراسم که تو خیابون کشیده شده بود ، خودرو پارک نکنه

و واینسته

 

داشتم ماشین هارو به جلو هدایت می کردم

جلوم پام وایستاد

متوجه وایستادن اش نشدم

 

از بوق ماشین های پشت سرش متوجه شدم که

وایستاده ...

 

یه راننده بود و دو تا مرد هم پشت نشسته بودن

راننده کمی پا به سن گذاشته بود

شاید هم سیگاری بود که شکسته شده بود

شاید

 

سرم رو  بردم جلوی پنجره اش

محترمانه گفتم : حاجی میشه بری

پشت ات ترافیک درست کردی!

سرش رو برگردوند طرف من

یه نگاه تمسخر آمیز به سر و وضع ام کرد

گفت : چی؟

گفتم : میشه سریع تر حرکت کنی

جلوت خالیه

پشت سرت ترافیک شده

 

لجوجانه جواب داد : اصلا می خوام دنده عقب برم

گفتم : می خوای دنده عقب بری؟؟؟

فهمیدم لج کرده

چشمام خیره موند تو چشماش

یه سر تکون دادم

و سرم رو از جلوی پنجره ،عقب کشیدم

 

و به ماشین های پشت سرش نگاه کردم

 

چند ثانیه دست اش رو از روی فرمون برداشت

ولی بوق ماشین ها ی پشت سرش

اجازه موندن بیش از این رو بهش نمی داد

انداخت یک

و راه افتاد

 

 

خیلی دلم براش سوخت

تو دل خودم گفتم : داری تو مراسم کی ، با کی لج می کنی؟

با امام زمان ؟

 

 

 

احسان ریوا

بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین




:: برچسب‌ها: مذهبی, اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
یک هیچ به نفع شیطان

خیلی دیر اومد خونه

 

ده دقیقه ای می خواست تا نماز اش قضا بشه

سریع وضو گرفت

شروع کرد

چهار رکعت نماز عشا می خوانم ....

 

الله اکبر

 

 

 

اگه می خواست با adsl به اینترنت وصل شه ، بیشتر طول می کشید!

چه برسه به خدا!

زودی دولا راست شد و سلام داد و مثه فنر از جاش پرید ، و رفت پای کامپیوتر!

گفتم : اخوی چه خبرته؟

 

گفت : می خوام برم تو اینترنت ، یه وبلاگ بزنم

بابای  شیطان و هم دستاشو در بیارم!

 

 

خنده ام گرفت

و نگام خیره موند به سجاده ی پهن اش ، وسط سالن!

گفتم : اخوی فعلا که شیطان یک هیچ ازت جلو!

 

متوجه نشد

گفت : هان؟؟؟

گفتم : هیچی راحت باش!

 

 

 

 

 

احسان ریوا

بقیه الله خیرلکم ان کنتم مومنین




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠
وقتی کلمه ها باور ایجاد می کنند

 وقتی برادر صدایت می کنم 

وقتی برادر باورت می کنم

اگر در گوشه ی خیابان ، لاستیک خودرویت پنچر شده باشد

حتی اگر خسته هم باشم

دلم برایت می سوزد

کمک ات می کنم

 

وقتی خواهر باورت کرده باشم

وقتی تورا مانند خواهرم ، "خواهر" صدا کنم

اگر مزاحمت شوند

به غیرتم بر می خورد

برایم مهم می شوی

چون خواهرم هستی

 

حتی بخاطرت حاظر خواهم شد

جانم را هم بدهم

تا نا موس ام در آرامش باشد!

 

اما امان از وقتی که غیرتم را بشوند

و کلماتم را عوض کنند!!!

امان

 

امان که عوض کردند مرا

 

برادر و خواهر هایم را از فرهنگ لغاتم پاک کردند

و برایم لغات فریبنده ای چون ، شهروند و امثالهم آورند!

 

این کلمات را برایم درست کردند

تا وجدانم را خاموش کنند

زیرا وقتی من شهروند هستم و تو هم یک شهروند دیگر

برایم چه فرقی دارد ، چه بلایی می خواهد به سرت بیاید

 

زیرا تو نه   برادر من هستی   نه  خواهر من

تو فقط یک شهروند هستی که مثله من در این شهر بزرگ زندگی می کنی

و مشکلاتت را باید خودت در سیستم شهری سروسامان بدهی

و توقع کمک نداشته باشی!!

 

 

قبلا هم همین کار ها را با من کرده بودند

و من گزیده شدم

دوبار هم گزیده شدم

آن هم از یک سوراخ

 

آن زمان که امام ام به من دو کلمه آموخت

امام و امت

که آنها برایم خیلی معنی داشتند

که من آن روز پی نبردم به معانیشان

وقتی به خمینی گفتیم امام

یعنی اثبات کردیم به همگان که اگر حرفی میزند در کشور

یعنی حرف تمام امت است

پس چون و چرایی در آن نیست

و این امام به یک کشور محصور نمی شود

بلکه امام تمام آزادگان علی الخصوص مسلمانان است

 

وقتی به ما گفته شد امت

یعنی ما در حصار مرز های جغرافیایی ایران محصور نیستیم

بلکه یک امت واحد هستیم که اگر در برای هر کداممان مشکلی

پیش آید ، انگار که برای همه ی مان مشکلی پیش آمده است

زیرا همه قسمتی از یک امت واحد هستیم

 

و آنها از این ترسیدند

و من که خواب تر از هیشه بودم نفهمیدم چه دارد بر سرم می آید!

امام ام را به رهبر تغییر دادند

و امت ام را ملت کردند!

به بند کشیدنمان

ما را به کشور هایمان محصور کردند!

در خانه هایمان محصور کردند!

 

و مرا به خودم مشغول کردند

من را چه به مردم بی دفاع غزه

چه به کمک برای آبادی لبنان

چه به اسلام در آن ور مرز های خاکی

و حتی در کشورم

از خواهر و برادر هایم نیز غافل شدم!

 

آنها اینگونه مرا محصور کردند!

همانگونه که پدر فتنه 88 گفته بود : نمی خواهیم همانند امام خمینی به سید علی

بگویند امام!

اینگونه است که کلمات برایمان معنی پیدا می کنند!

آنقدر عوضمان می کنند!

که سید حسن با لهجه ی فسیح خود می گوید : امام خامنه ای

و خبرنگار واحد مرکزی خبر ترجمه اش می کند : آیت الله خامنه ای!

 

اینگونه عوض می شویم!

 

 

 

بقیه الله خیرلکم ان کنتم مومنین

احسان ریوا




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠
ولایت مداری از دیدگاه علی لاریجانی + آقایان ولایت مدار دیگر

 

 

[این پست به علت اعتراض برخی دوستان و توصیه های امام خامنه ای فیلتر گشت ]

در همین جا از همه کسانی که توسط بنده گمراه شدند و باعث سوء برداشت آنها

گردیدم عذر خواهی می کنم

آنها که ما را دوباره دیدند ، لطفا حلال کنند و برای ما درخواست آمرزش از خداوند منان را

داشته باشند و آنهایی که دیگر نمی بینیمشان را هم انشالله خداوند مسیری برای

جبران ، معصیت های انجام داده ، برایمان قرار دهد!

 

من الله توفیقا




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠
مرگ

 

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد !
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه سرش رو شیره مالید
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن، تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم.
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون و مثل همه شروع به کار کردم، اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه ...
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدنو قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خداحافظی کرد و تشکر
داشت میرفت

گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم.

با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؟
گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد ...

 

راستی اگه لحظه دقیق شکستن شیشه عمر برامون مشخص بود؛
در این زمان باقیمانده چه کارها که نمی کردیم و چه کارها که می کردیم ؟!

 

 

منبع : وبلاگ شخصی دوست عزیز ، محمد جون




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠
چ خ

تنها چیزی که منو اذیت می کنه

فقط همینه

اگه کمی دغدغه ی کشورت رو داشته باشی

و جراید رو مطالعه کنی

می بینی تعدادشان زیاد هم ،‌کم  نیست

کاملا محسوس اند ، نیاز به شامه ی قوی نداری

راحت پیدایشان می کنی

از بین آن همه اسم

همه جور آدم بین شان هست


از دادستان کل کشور گرفته تا رئیس قوه ی قضاییه و مجلس و ...


آقایان دغدغه ی کشور پیدا کرده اند

یک شبه

درست مانند میرحسین ملعون



دیروز بود که اعلام کرده بود

: قرار است به مفاسد اقتصادی جریان انحرافی رسیدگی سریع شود!


چه سریع؟! دغدغه پیدا کردی آقای دادستان!

چه کسانی هم پیگیر شده اند!!!؛

١- لاریجانی .: پ و : توهین به خانواده نظام ، بد است! بد که شاخ و دم ندارد!

( کسی نبود به این آقا بفهماند ، البته ایشان می دانند چه می گویند!

کسی نبود به ایشان بگوید ، شمایی که دم از ولایت می زنید و ولایت شده است

لق لقه ی زبانتان ، آنگاه که به شخص رهبری توهین می شد شما کجا بودی؟

در جلسات شخصی آقای هاشمی بودید ، یا داشتید قیمت نان و نمک آقا را حساب می کردید؟

کدام اش را!)

( آقای لاریجانی ، هم شما و هم برادرتان ، خوب به ملت ماهیت خودتان را نشان دادید)


٢- دادستان کل کشور .:( در مورد ایشان چیزی نمی گویم ، ایشان به قدر کافی تابلو

تشریف دارن )



یک سوال برایمان پیش می آید


شما اگه راست می گویید ، برادریتان را در مورد مفاسد اقتصادی پسران هاشمی

و آقا زاده ها اثبات کنید!

یا نه

رک و راست بگویید

دردتان اجرای عدالت نیست

می خواهید رئیس جمهور را زمین بزنید!؟

مرضتان این است

بوی گوشت نسیت!

اینجا خر داغ کرده ایم!

بروید


چرا دنبال ما راه افتاده اید

می خواهید مثله ما ، با جریان انحرافی مبارزه کنید؟؟؟

چایی نخورده پسر خاله شده ای رئیس مجلس

هنوز یادمان هست

اولین کسی بودی که تبریک گفتی

درست گفتم نه؟

یک روز اون وری می چربید

حالا این وری!

چقدر بادی به هر جهت شده ای!

به قیافه پر غرور و متکبرت نمی آید!

مرد باش!


برو دنبال بازی خودت

با این بازی ها رای نمی آوری

برو

برو پشت سرت رو هم نگاه نکن

ریاست مجلس از سرت زیاد است

چه برسد به ریاست جمهوری

برو برادر

تو در حد این حرف ها نیستی

اینقدر هم نرو بین مردم قم

نگو ولایت ولایت

مگر بر پیشانی ما چیزی نوشته شده است

برو

خودتی!



.: هلاک نشدند مگر کسانی که از ولی سبقت گرفتند و یا از او عقب افتادند :.




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
حقیقت یه چیزه

اومد جلو

خواست یکی مون رو شکار کنه

و بقول خودش گوشه ی رینگ گیر بیاره و حسابی ...

 

مسعود رو انتخاب کرد

شروع کرد به مدرک آوردن که ثابت کنه تقلب شده یا نه ، دیکتاتور ...

 

بد کسی رو انتخاب کرده بود

مسعود خدای بحث

ولی اون شب حالش اصلا خوب نبود

به زور چشماش باز میشد

سرش خیلی درد می کرد

وگرنه پسر رو سه سوته کیش و مات می کرد!

 

صحبت های پسره تموم شد و مسعود هیچی نگفت

پسر گفت : دیدی حق با منه

از قیافه مسعود میشد فهمید که هیچی به ذهنش نمی رسه

که پسره رو کیش و مات کنه

 

پسره ادامه داد : دیدی نتونستی انکارم کنی

حق با منه!

 

مسعود خیلی خون سرد برگشت گفت : این که من نتونستم تورو قانع کنم

یعنی اینکه چیزی که ازش دفاع می کردم ضعیفه یا من ضعف در دفاع از اون دارم!؟

پسره حالیش نشد مسعود چی میگه!

 

مسعود ادامه داد : دو ضرب در دو چهار تا میشه! حتی اگه بتونی جواب رو به یه بی سواد

چیزه دیگه ای اثبات کنی!

شاید بی سواد نتونه اثبات کنه که دو ضرب در دو میشه چهار!

اما آیا حقیقت تغییر می کنه!

حقیقت همونی هست که هست!

٢ ضرب در ٢ میشود ۴

حتی اگه تو ۵ اثبات اش کنی

 




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
شهدا با ذره بین زندگی می کردند! + نه چندان طنز

هر ورق از زندگی نامه شهدا را که بخوانی ، هزاران درس برای آموختن وجود دارد

مثلا همین شهید بزرگوار : شهید برونسی!

نمی خواهم منم منم بکنم!

اما خیلی وقت ها که دچار اشتباه می شم ، یا سره دوراهی قرار می گیرم

از خودم سوال می کنم ، اگه شهید اینجا بود ، کدوم رو انتخاب می کرد ، اصلا چیکار می کرد!

خودش یه راهه حل مفیده!

 

هرکی برا رفتارش یه الگویی داره!

یکی دوست اش! یکی پدرش ! یکی برادرش و ....

 

چند وقت پیش که داشتم زندگی نامه شهید برونسی رو می خوندم ( خاک های نرم کوشک )

 

متوجه شدم هر لحظه از زندگی اش یک جور امتحان بود!

من تا قبل از این اصلا وصیت نامه شهدا را نمی خواندم!

چون فکر نمی کردم ، چیزه با ارزشی درونش نهفته شده باشد!

اما اشتباه می کردم!

 

شهدا از اتفاقاتی که ما ساده از آن رد می شویم ، هم ، با تعمل و دقت عبور می کردند!

خیلی وقت ها می بینیم ، اصلا اینها انگار زندگی شان را به ثانیه اداره می کردند!

نه مثله بعضی از ما ها!

اصلا بگذار اینگونه بگویم : شهدا یا ذره بین زندگی می کردند!

هدف همیشه خدایی بود! همیشه اخلاص!

هر لحظه زندگیشان درسی است به امثال من ، که سر سری از اتفاقات رد می شویم!

من و امثال من ، خیلی وارد جزئیات نمی شویم!

دقت نمی کنیم در امر خدا!

اما در کاره غیر خدایی ، تا فیها خالدون اش را در می آوریم!

آنقدر وقت برایش می گذاریم ، تا خسته شویم!

اما خدا نکند ، خداوند چیزی بخواهد ، صد جور ادا در می آوریم که به قول

معروف ، بپیچونیم! خدا رو!

                  *                            *                           *

 

2 - بعضی وقت ها به خودم می گم ، تو ای که شهادت رو دوست داری، این شکلی

می خوای شهید بشی؟؟؟

 

نمی دونم به خدا!

 

برزخ هم اغتشاش نمی شه ، ما وسط اون شلوغی ها بپیچونیم بریم بهشت!

تا اغتشاشات اروم بشه و سران اغتشاشات رو بگیرن ( دوسالی طول میکشه

البته اگه گرفتنی در کار باشه )، ما واسه خودمون ، تو بهشت

میون اون جنات نعیم ، همون هایی که تحت الانهاره ، حالی به حولی!

کلی می چرخیم ، حالشو می بریم!

بهشت هم خیلی وسیعه ، تا حراست بهشت بخواد مارو پیدا کنه ، هفت هشت ماهی

طول می کشه!

تازه پدرم ادم خوبیه ، پارتیش کلفته ، در ضمن ریس حراست اینجا هم آدم چیزیه!

( من نگفتم خنگ ها ،،، یه وقت سوء برداشت نشه! )

بهش میگه ، علی مون که رفته بیرون ، اونو بگیرین!

به احسانمون گیر ندین! ( تا علی از فتوحات دانشگاه آزاد برگرده ، اووووووه)

اونا هم منتظره علی ان! کاری به من ندارن ،! گفتم که رئیسه اش آدم چیزیه!

 

اصلا فوق اش بچه های حراست مارو بگیرن!

مگه چی میشه! خب مارو مثه قضیه " آزادی " که نمی زنن!!!

پرچم که تو جیبمون نمی ذارن!!!

رئیس حراست هم آدم اهل حالیه ! خودش تو قصه است!

بهش میگم داشتم ساندویچ میخوردم ، آزادمون می کنه!

( بهشته هااااا ، هیچ چیز ممنون نیست برای "ما"، حتی لیدری اغتشاشات ...)

 

اینجا که ایران نیس ، اغتشاش کنی ، سه سوت بیان دمه خونت ببرنت!

مثه عمو موسوی و خاله فائزه (جلبک )!

اینجا بهشته! اگه هشت ما هم ملت رو مچل کنی و هر روز یه غلطی ، کسی

پیگیرت نمیشه ، کاری به کارت ندارن!

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

در ضمن

وبالإضافة إلى ذلک

In addition

此外

به خانواده های داغ دیده توصیه میشود


العائلات الثکلى ویوصى


Bereaved families are recommended


死者家屬推薦

 

 

زیاد پیگیر قضیه بهشت نشین!

لا متابعة هذه المسألة الکثیر من السماء

Do not pursue the issue too much heaven

不追求問題太多天堂



خانواده ی ما پارتی شون کلفته

دیگه اینو به چه زبونی بگیم!

 




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
دشمن چگونه رفتار می کند؟

کنار دریا نشسته بودم

صدای امواج سکوت اطراف را می شکست

کنار دریا که بنشینی

چه اهل تفکر باشی و یا نه

نا خوداگاه صدای تکراری امواج ، تو را به فکر فرو می برد!

من هم در فکر فرو رفته بودم!

 

نگاه می کردم به اطراف

به اتفاقات زندگی

به اتفاقات کشورم

 

داشتم به این چیز ها فکر می کردم ؛

چرا بعضی از جوانان در هنگام دفن شهدای گمنام در دانشگاه ، کف و صوت می زدند؟

چرا بعضی از افراد از تفکر بسیج و رزمندگان اسلام در جنگ هشت ساله نفرت دارند؟

چرا تعدادی از هموطن هام از اسلام بیزارند و کشته مرده ی زرتشت!؟

چرا بعد از سالیان ، بعضی ها به دانشجویانی که لانه جاسوسی را گرفتند

تند رو می گویند و کارشان را اشتباه محض دانند؟؟؟

چرا ...

 

یه چیز مشترک تو این سوال ها داشت اذیتم می کرد!

یه چیزی که من رو قانع می کرد ، این سوال ها حرف های اینان نیست!!!

اون ، چیزی نیست جز ، توطئه دشمن!

شاید فکر کنید ، خیالاتی شده ام!

 

اما من در این تفکر ها فهمیدم : هر وقت دشمن از جایی از ما ضربه خورد

خواست برای جبران اش ، حرف هایی را در دهان بعضی ها بخوراند!

و خوراند

و آنها هم شدند بلندگوی دشمن!

 

 

فکر می کنید ، دشمنان ما چقدر از تفکر بسیج ، ضربه خوردند؟؟

چقدر از استقامت رزمندگان اسلام در ایران ، لبنان ، فلسطین ضربه خوردند؟؟

چقدر آسیب دیدند از اسلام! از صراحت اش در برابر دشمنان ، از این اتحاد ها!

 

حتما شنیده اید ، حملات انتحاری در مناطق شیعه نشین و سنی نشین به صورت

جدا انجام می دهند!!

برای چه ؟؟

خوب می گویید برای از بین بردن وحدت!!!

چگونه به این حقیقت پی بردید؟؟

خیلی ساده بوده است! نه؟

خب حالا گوش کنید!!

 

هرگونه فشار به حزب الله لبنان جوابگو نیست و آنها را تحت فشار قرار نمیدهد ، بجز

قطع رابطه ی ایران با حزب الله!!!

حالا دشمن چه کرد؟؟ راه های ارتباطی را مسدود کرد!! اما این راه جواب نداد!!

اما ما در همین مقطع زمانی می بینیم ، که جریاناتی در داخل سعی می کنند

نارضایتی مردم را نشان دهند ، نارضایتی از ارسال کمک به لبنان ، فلسطین

و هر جای دیگر... و خیلی ها از این مردم ، شدند سخنگوی دشمن!

یعنی فشار به دولت برای قطع رابطه با حزب الله و دیگر نقاط ....

دشمن از داخل به ما حمله کرد!

یعنی همان چیزی که دشمن می خواست ،،، با جنگی روانی القا کرد!

 

چقدر از اسلام ضربه خورد؟؟

باستان گرایی را روی کار آورد!

برای اینکه بگوید حجاب چیست ؟ نماز چیست ؟ روزه چیست ؟

و از همه مهمتر شهادت و جهاد چیست؟

چیز هایی که همیشه از اینها ، ضربه خورده بود!

یک عده ام شدند ، جار چی حرف های مفت دشمن!

 

دشمن از هر جایی ضربه بخورد ، توطئه می کند ، نارضایتی درست می کند

اشکال می تراشد ، قبح می شکند ، حرف هایش را می خوراند به تعدادی

و تعدادی هم بلند گوی دشمن می شوند

و حرف هایش را نشخوار می کنند

به همین سادگی

به همین خوشمزگی

 

 

 

 

بقیه الله خیرلکم ان کنتم مومنین

احسان ریوا




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
ما نمی دانستیم ، مارا ببخشید

خدا می داند چقدر فحشمان دادند

چقدر بد و بی راه به ما نسبت دادند!

و خداوند می داند که چند بار خاندان مان را متذکر شدند!

چند بار به یادمان آوردند ، آن بندگان زیر خاک خفته را!

 

فقط کتک مان نزدند در آن وضعیت!

بعد از آن که رفتند!

خیلی در فکر فرو رفتم!

پیش خودم گفتم : مگر ما چه کار کرده بودیم که آن قدر فحشمان دادند!

مگر چه کار خطایی کرده بودیم؟؟؟

 

مگر از آنان چه پرسیده بودیم ؟؟؟

فقط پرسیده بودیم! آن هم مودبانه :
نسبت شما دو نفر با هم چیست؟

 

مگر ما جز امره به معروف و نهی از منکر کاری دیگر هم کرده بودیم!

یعنی این کار اینقدر زشت و شنیع شده است؟؟؟

نمی دانستم

 

خب چه کار باید می کردم!!!

من تازه از راهیان نور آمده ام!!!

خبر نداشتم که امر به معروف کاری زشت می باشد!!!

آنجا در فکه ، در شلمچه ، در اروند ، چیزه دیگری نشانمان داده بودند!!!

آنان به ما امره به معروف را یاد داده بودند!!!

داد و فریاد نداشت که!

می گفتند : دیگر تکرار نمی کردیم!

دیگر امر به معروف نمی کردیم!

دفعه بعد که به راهیان رفتم ، به شهیدان می گویم

به ما درس ایثار و شهادت برای امره به معروف ندهند

زیرا اینها ، در اینجا کاری بس قبیح است و به کارمان نمی آید

 

دوستم که خبر نداشت ، امره به معروف کاری بس نا پسند است ، گفت :

درست شده اند مانند کوفیان!

دیگری گفت : نه!

هنوز مانده است چون آنان شوند!

هنوز سرمان سره جایش است!

هنوز سرمان را بالای نیزه نبرده اند!!!

 

هنوز کار دارد ، که شبیه به کوفیان شوند!

چند ترمی ، برنامه های فارسی وان را به خوبی با نمرات بالا

پاس کنند ، دیگر می شوند ، همانان که گفتیم!!!

 

خواستم به آنان بفهمانم که امره به معروف کاری بس نا پسند است!

ولی آنها متوجه نمی شدند!

کمی کتاب دکترین سناتور های سبز را برایشان خواندم!

انگار متوجه نمی شدند!

انگار داشتم با زبانی دیگر سخن می گفتم!

یکی شان برگشت و گفت:

اگر حقیقت چنین است که می خوانی

پس این خون های غلتیده در خاک برای چیست؟

گفتم :  

 

 

نه  هیچ نگفتم!




:: برچسب‌ها: دست نوشته, اجتماعی, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
یاران من . اندوه بحرین کشت مارا

فقط نشسته ایم آن ور شیشه و نگاه می کنیم!

گاهی هم از دستمان در می رود ، دعا !

تنها کاره ممکن برای تسلی دل شده است ، تعویض شبکه!

بیشتر اوقات نیز خاموش کردن تلویزیون ، تنها راه چاره است!

 

می گویند ، چیزهایی که در تلویزیون پخش می شود ، سره سوزنی

از ماجرا هم نیست!

هر روز خبر ، هر روز عکس ، هر روز جنازه!

آسمان و زمین را به هم می دوزم ، تا شاید راهی یابم برای

خروج از کشور!

نمی شود که نمی شود!

می گویند راه بحرین بسته است!!!

ما از غم یاران خود در بحرین می سوزیم!

اما یک عده در وب لاگ هایشان عکسمان را می زنند!

وزیر اش می نویسند ، جنایتکار جنگی ، شخصی که دست اش به خون

ملت آغشته است!

در خواست می کنند از خوانندگان!

آنها که مرا میشناسند ، گزارش دهند!

مارا می خواهند شکار کنند ، مطلب می نویسند با عنوان " شکار بسیجی "

شکار چی هم ثبت نام می کنند!

قرار است مرا شکار کنند!

کاش شکار کنند!

کاش با یک تیر خلاصم کنند!

تا دیگر این چنین از پشت این شیشه ی سرد ، شاهد صلاخی عزیزانم نباشم!

اما ...

لیاقت هم نداریم!

حتی لیاقت نداریم ، مانند کاظم کتک بخوریم!

یا مثله مصطفی ابرو یمان بشکند!

لیاقت هیچ چیزرا نداریم!

تنها باید بنشینیم ، حسرت و خون دل میل بفرماییم!

تنها همین!

 

بنشینم و پوستر بسازم!

 

(لطفا روی عکس کلیک کنید)




:: برچسب‌ها: سیاسی, مذهبی, دست نوشته, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
از بچه یاد بگیر

سره ظهری

آفتاب دیگه داشت کلافه ام می کرد

تمام تنم رنگی بود

یک جا صورتی یک  جا آبی

دستام رو با تینر شستم

اما چیزی نبود که تینر دستام رو باهاش پاک کنم!

 

اومدم لباس بپوشم ، اذان شروع شد

لباس که می پویشیدم ، داشتم از خستگی می افتادم

هوا خیلی گرم بود!

کی حال داشت نماز بخونه!؟

مسیر مدرسه تا خونه ، طولانی تر از همیشه و من دو دل برای نماز خواندن!

آفتاب همین جور داشت بر و بر من و مسعود رو تماشا می کرد!

می خواستم بی خیال نماز بشم!

اما مسعود می خواست من رو قانع کنه!

ولی رفته بودم تو دنده ی لج!

که گفت : چیزی نمی گم فقط جلو رو نگاه کن!

 

سرم که پایین بود را بلند کردم ، ببینم چی می گه !

 

داشت رد میشد!

با اون چادر مشکیش!

پنج  وجب بیشتر قد نداشت!

خیلی سن داشت ، میتونست بره مهده کودک!

 

خیلی تعجب کردم!

چادر مشکی تو اون هوا!

من با یه لا پیرهن داشتم می پختم!

 

 

همیشه همینه!

هر وقت می خواد نکته ی رو آموزش بده ، باید اول قشنگ ما رو بزنه بعد!

زد تو سرم و گفت یاد بگیر!

گفتم چی کار کنم چادر سرم کنم ؟؟؟

یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد و

گفت : برو نمازتو بخون




:: برچسب‌ها: دست نوشته, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
خط فقط خط علی

دیگه داشت میرفت تو مخ ام
هی تیکه می انداخت
هی می گفت : دیدی دیدی! اینم از احمدی نژادتون!
دیدی اینی که اینقدر سنگ شو به سینه میزدین ، خراب از آب در اومد!
دیدی چه جوری قافیه رو باخت!

دیگه داشت ام داغ می کردم!
رو کردم و گفتم : حالا که اتفاقی نیافتاده و احمدی نژاد چپ نزده!
ولی یه روزی اگه بخواد چپ بزنه و خط رهبر رو نخونه ، مثه موسوی میشوریم اش و میزاریم اش کنار!
مثه شما ها نیستیم ، که با اینکه می دونستین موسوی مشکل داره ، ولی هنوز هم دارید ازش دفاع می کنید!
اصلا فرق ما با شما همینه!
اگه محبوب ترین چهره ی سیاسی ما هم بخواد از حکم رهبری تخدی کنه
به راحتی کنار اش میزاریم!
اینو گفتم و ساکت شدم!
دست کرد تو جیب اش و گوشی اش رو در آورد و گفت :
دیر شده ، باید بروم جایی! اگه وقت داشتم حالتو می گرفتم!


گفتم برو به کارات برس ولی بدون ما بین رهبر و هر کس دیگه ، رهبرمون رو انتخاب می کنیم!
نه کس دیگه!
و بقیه برای ما تا وقتی عزیز اند که پیروی رهبرمون باشن!

حتی محمود احمدی نزاد عزیز

 

 

 

انشا الله که هیچ وقت این اتفاق نمی افته!

من بر این باورم که ایشان با اینهمه کار و خدمت گسترده به ملت

هیچ گاه به این سادگی از تاریخ افکار ما نخواهد رفت و خداوند هم

چنین نمی خواهد!

ولی دکتر عزیز بدان که ما دوستت داریم

ای کاش تخم نفاق از دامان تو ، بر باد رود

 

بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین




:: برچسب‌ها: دست نوشته, اجتماعی, سیاسی

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
رفیقه من ، یه چیه دیگس

داشت با تلفن همراه اش صحبت می کرد!

صدای اون طرف خط به قدری بلند پخش میشد که تا چند نفر بعده

من هم می شنیدن اش!

صدا به قدری بلند بود که نا خداگاه تمام مکالمات شان را شنیدم!

اتوبوس از نظر جمعیتی شلوغ ولی چون سره ظهری بود ، کسی حال صحبت کردن

رو نداشت و از این جهت ساکت!

تو خیابون ترافیک شدید بود! و در نتیجه اتوبوس آروم حرکت می کرد!

و توی اون گرما صدایه موتورش هم در نمیومد!

پسرک غرق صحبت بود!

اصلا متوجه اطراف نبود!

انگار تمام ذهن اش ، مشغول آن ور خطی شده بود!

صدای اش می آمد!

سوال کرد ، حسین! حاضری به خاطر من چیکار کنی؟

و باز ادامه داد : یعنی تا چه حد مایه میذاری؟

پسرک پس از کمی تامل ، جواب داد:

حاضرم همین الان ماشین ام روبه نام ات کنم!

اون ور خطی بازم سوال کرد: اِااااااا فقط همین؟

پسرک کمی من من کرد و به اطراف اش نگاهی انداخت و جواب داد!

سارا ، اینجا شلوغه ، بعدا باهات تماس می گیرم!

 

صدای اذان پیچید توی اتوبوس!

یکهو از پنجره ی اتوبوس سرم رو بردم بیرون تا نفس بکشم!

یاده حرفه دوست ام افتادم که می گفت :

اگر بندگانم میدانستند که من برای آمدن شان چگونه منتظرم و چنان شوغی دارم،

که بند بند بدنشان از هم می گسست و در عطش رسیدن به من می سوختند!

و همانا من بهشت ام را نصیبشان میکردم!

ولی آنها ، برای رضایت ودیدار من تشنه تر اند تا برای بهشت من!

 

رفیق من اینجوری مایه میذاره!

خیلی دوستت دارم خدا!

 

 

 

بقیه الله خیرلکم ان کنتن مومنین

احسان ریوا




:: برچسب‌ها: دست نوشته, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
فاطمه در کوچه های ما هم غریب است!!!؟

بسم الله الرحمن الرحیم

دیروز مطلبی رو توی برخی سایت ها دیدم که نوشته شده بود : "طنز «چهارچرخ» از فردا در سیما " ؟؟؟

با خودم گفتم شاید بازم از اون شایعاتیه که امروز صبح میاد و تا غروب نشده تکذیب میشه. نه بابا امکان نداره ! سریال طنز تو ایام فاطمیه؟؟؟ نه آقا!!!

اما پیامکی که بعدش برام اومد ، مطمئنم کرد که واقعا قراره این سریال پخش شه از سیما ، اون هم تو ایام فاطمیه!!!

من که تا قبل اون کلی دلم گرفته بود واسه اوضاع شهرم توی فاطمیه که نه پارچه مشکی به خودش دیده بود و نه چیز دیگه ای و از طرفی وضع بد همشهریان دختر و پسر توی شهر ، با شنیدن اون پیام که نوشته بود : "از امشب طنز چهارچرخ ، هر شب از شبکه سه در ایام فاطمیه. جهت اعتراض به 3000162 پیامک بزنید"!!!!!!! بیشتر دلم گرفت.

فکر کردم با خودم که واقعا این قدر وضعمون خراب شده که حالا دیگه ایام فاطمیه هم به صورت کلی از ذهنمون رفته حتی توی رسانه ملی؟؟؟

اگه اشکال نداشته باشه! بازم فکر کردم با خودم که مثلا اگه ماها! با این اوضاع توی کوچه مدینه بودیم واقعا کدوم ور بودیم؟؟؟

اصلا چرا اون موقع الان کدوم وریم ؟؟؟

این ور در واستادیم یا اون ور در داریم لگد می زنیم؟؟؟

به هر حال اون قدر این طنز چهارچرخ واسه ما داره درام میشه که کار از پیامک های اعتراضی فرستادن واسه ارضا گذشته!

نمیدونم؛ نکنه ما داریم اشتباه می کنیم که این طور فکر می کنیم؟؟؟

اصلا شاید (شما بخوانید حتما !!!) ما باید ساکت بشینیم و ببینیم که دارن تو ایام فاطمیه یه سریال طنز جدید رو شروع می کنن به پخشش؟؟؟

در هر صورت هر چی پیش میاد خدا بخیر کنه انشاا... .

دعا کنید برام

عاقبت به خیر شید الهی !!!

یاهو...

 

منبع : وبلاگ " برای خودم "




:: برچسب‌ها: مذهبی, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
تغییر در 45 دقیقه!

سلام!

همیشه می دیدم اش! اما فقط توی خیابون!

هیچ وقت باهاش ارتباط نداشتم! حتی برای سلام کردن!

اصلا باید بهتر بگم ، اصلا با اینجور آدم ها رابطه بر قرار نمی کردم!

ازشون بدم میومد!

وقتی می دیدمشون انگار ریا داشت از هیکلشون می ریخت!

بگذارید کمی ازش براتون تعریف کنم!

یک دست لباس ساده می پوشید!

به طوری که لباس اش نزدیک به دو وجب از کمر بندش پایین تر کشیده میشد!

یقه اش هم ، یقه آخوندی بود و همیشه بسته نگاه اش میداشت!

کفش هایش هم معمولا کفش بود! نه چیزه دیگر!

گاه گاهی هم دمپایی جلو بسته می پوشید!

از دور که نگاه می کردی شبیه میشد به یک طلبه!

اما طلبه نبود!

یک چفیه هم همیشه به دور گردن اش آویزان بود!

که حس ریا را بیشتر به من منتقل می کرد!

همان طور که گفتم فقط از دور می دیدم اش!

از همان دور ها ، همیشه تبسم به لب داشت!

که این تبسم اش ، به من احساس از خود متشکری اش را منتقل می کرد!


از این دیدار های سطحی و از راه دور گذشت و گذشت تا اینکه بنده به همراه

دوستانم قرار شد که به جنوب برویم! برای زیارت مناطق عملیاتی!

به اضافه ی این اقا!


یک هفته مانده به این سفر بود که متوجه شدم این شخص با من ارتباط فامیلی دارد!

و ما باید به صرف نهار ، می رفتیم خانه شان!

کلی اما و اگر آوردم که من نمی ایم ، آنجا معذبم و از این جور حرف ها!

اما کو گوش شنوا! مادرم گفت ، اون بنده ی خدا ها که دختر ندارند معذب بشی!

خلاصه ما به هر دری زدیم ، ولی نشد که رفتن رو بی خیال بشن!


با کلی فکر از اینکه مجبور بودم ساعاتی از روزم را با یک آدم خر مقدس بچرخم

وارد خونه شدیم!

بوی فسنجون تمام فضای خانه را پر کرده بود!

شازده خونه نبود و این به من تسلی می داد!

 مادر و پدر خون گرمی داشت!

و خانه ی نقلی زیبا و گرمی هم داشتند!


خلاصه بعد از مدتی نشستن ، وقت پهن کردن سفره شد!

سفره چیده شد و مشغول خوردن غذا شدیم که! زنگ خونه به صدا در اومد!

مادراش سریع بلند شد و یک قدم به سمت در برداشت ولی برگشت به سمت ما و گفت

محمدمه!

و به رفتن ادامه داد!


اقا تشریف فرما شده بودن!

تقریبا همه سره سفره برایش بلند شدن و او با همه دست داد ، البته به جز خانوم ها!!!

و بعد رفت تو اتاق اش تا لباس اش را عوض کند!

خلاصه سرتان را درد آوردم!

....

بعد از نهار دستم را گرفت و برد توی اتاق اش!

بوی عطر گل سرخ تمام اتاق را پر کرده بود!

تنها چیزی که از کل وجود اش مرا به خود اش جلب کرد ، همین عطر گل سرخ اش بود!

تمام در و دیوار اتاق پر از عکس شهید برونسی بود!

عکس هایی از رهبر و امام خمینی و پوستر هایی از شلمچه و دیگر مناطق عملیاتی!

پوستر های قشنگی بود! کم کم داشتم به اتاق اش علاقه مند میشدم که ناگهان!

چشم ام به چفیه اش افتاد و یاد ذهنیت قبلی ام افتادم!

نه که از چفیهه اش بد بیاید نه به هیچ وجه!

یاد روزهایی که در خیابان می دیدم اش افتادم!


دستم را همچنان داشت ، از بدو ورود به اتاق تا الان!

من را دعوت کرد تا روی صندلی اتاق اش بنشینم!

من را به اسم کوچک ام صدا کرد و من را متعجب کرد!

از او پرسیدم مرا میشناسی!

گفت بله اقا احسان!

- خیلی دوست داشتم وارد جمع شما شوم و مخصوصا با شما صحبت کنم!
تعجب تمام مرا بر گرفت!

صدایم را محکم کردم و گفتم ، برای چه؟

گفت : همیشه نوع لباس پوشیدن ما با هم فرق داشت ولی همیشه در مراسمی که من

شرکت می کردم ، شما را هم میدیدم!

- از رفتارتان خوش ام می آید!

باز گفتم برای چه؟

- گفت : شلوار لی می پوشید ! در حالیکه سنگ شور هم شده است!

- لباس هایتان معمولا مدل های ساده نیست و طرح دارد!

- مو هایتان!

و دیگر هیچ چیز نگفت!

نگاه صادقانه ای کرد و بر محاسن اش دستی کشید و سرش را پایین انداخت!

 انگار مرا سحر کرده بود ، با تمام وجود از او خوش ام می آمد!

کسی که با تصور 45 دقیقه پیش من فرق داشت!

سر اش را بالا گرفت و مشتاقانه منتظر صحبت کردن من بود!

ولی من انگار مبهوت رفتار اش شده بودم!

وقتی دید من حرفی نمی زنم ، خود اش ادامه داد!

داشت رو حیات خود اش را توصیف می کرد!

از علاقه اش به رهبر و چفیه ای که از او دریافت کرده است ، گفت!

همان چفیه ای که همیشه به گردن اش بود!

تا بحث چفیه را پیش کشید ، جرات پیدا کردم و گفتم ؛

چرا همیشه توی خیابون ازش استفاده می کنی؟

مردم بهت نگاه بد می کنند!

بهت می گن ریا کاره که اینجوری می کنه!

گفت : مردم هر چی دوست دارند میگن ، من که نمی تونم راضیشون نگه دارم!

گفت: این چفیه اهدایی رهبره ، وقتی تنها بیرون میرم و مردم تیکه میندازن

وقتی چفیه باهامه ، انگار رهبرم باهامه!

آخه بوی رهبرمو میده!

حرفاش رو کاملا می فهمیدم!

درسته ظاهرم اصلا شبیه به بسیجی ها نبود ، ولی خدایش رهبرمو خیلی دوست داشتم!

اگه حتی یکی نگاه بد به عکس اش می کرد ، حاضر بودم گردن اش رو بشکنم!

دیگه چیکار کنیم ، هر چقدر هم اسیر مادیات شده باشیم ، یه ذره غیرت تو رگامون مونده!!!

خلاصه دیدار خوبی بود!

اون شب موقع خواب ، همش به حرفاش فکر می کردم!

خیلی دیگاه منو وسیع کرده بود!

*                    *                  *
الان دیگه یک هفته از سفر راهیان نورمون گذشته!

یک چفیه دارم که به خاک شلمچه و فکه  تبرک کردم!

خیلی دوست دارم وقتی بیرون میرم ، رو گردنم بندازم ولی به خاطر بعضی مسائل نمیشه!

ولی اگه بتونم چنین کاری می کنم!

داشتم دمه اذانی تلویزیون تماشا می کردم!

اون صحنه از فیلم داشت پخش میشد که :

پادشاه رو به مسلمانان کرد و روی زمین یک خط کشید و گفت ، همانا فاصله میان ما
و شما به اندازه ی همین خط است!نه بیشتر!

و همانا فاصله ی بین من و اون فقط یک خط ظاهری بود!


---------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی ؛
من نمی گویم انسان های ظاهر نما و خر مقدس وجود ندارند!
بلکه می گویم خیلی از ما ها را ظاهر و گمان هایمان از هم دور کرده است.
و میان ما فقط به اندازه ی یک خط فاصله است!

 

بقیه الله خیر لکم ان کنتم مو منین

احسان ریوا




:: برچسب‌ها: دست نوشته, مذهبی, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
همیشه به اصل وصل باشید!

با محسن نشسته بودیم تو پارک!

که یک دفعه یه عده به اصطلاح بسیجی اومدن جلو!

یکی شون پاگذاشت روی صندلی که من و محسن نشسته بودیم و گفت :

داداش پاشو برو و یه صندلی دیگه بشین!

گفتم : چرا خودت نمی شینی؟

گفت : به تو چه ؟ می گم بچه ها برنت امره به معروف و یه حالی ازت بگیرن ها!

خواستم باهاش کل کل کنم ولی محسن زد روی پام و گفت:

احسان پاشو بریم ، بی خیال صندلی!

منم حرفشو زمین ننداختم و بلند شدم!

 

همینجوری که داشتیم میرفتیم ، محسن شروع کرد به غرغر کردن که گوره بابای اون بسیجی

که بسیجی هاش این شکلی ان!

و شروع کرد به فحش دادن!

من هم وقتی دیدم جایی برای نصیحت کردن من باقی نگذاشته ، بی خیال شدم!

همین طوری داشت ادامه می داد ...

گوره بابای این ....

 

از این ماجرا چند روز گذشت

 

*                            *                              *

 

آدم با صفاییه!

شوخ  ولی جدی و با صلابت!

آدم با محبت و خوش خلقیه!

حاج علی رو میگم!

فرمانده گردانمونه!

ولی از بس با بچه ها  یک دسته ، که به اسم کوچیک صداش می کنیم!

حاج علی خالی!

 

از ماجرای تو پارک براش گفته بودمو اون هیچ عکس العملی نشون نداده بود!

 

پس فرداش زنگ زد و گفت که بیام گردان ، آخه رزمایش بود!

45 دقیقه ای ( 45 عدد جالبیه ) آماده شدم و با محسن رفتیم گردان!

تا رسیدیم ، دیدم رو جلدول کنار خیابون نشسته و داره به کفه دست اش نگاه می کنه!

تو فکر بود!

زدم پشت اش و گفتم : سلام حاجی!

برگشت و گفت : سلام حاج احسان ( اینقدر این اقای مهدی .ن به ما گفت حاجی که جواد شدیم)!

با محسن هم خوش و بش کرد! زیاد همدیگرو نمی شناختن!

 

نشستیم بغلش و داشتیم صحبت می کردیم ، که یکهو یه بسیجی اومد و سلام کرد و رفت تو گردان!

همین طور که داشت پله های گردان رو بالا می رفت،،، داد زد : حاجی عطرو داشتی ؟

و یه خنده ی از ته دل کرد و سریع پله ها رو بالا رفت!

 

رو کردم به حاجی و گفتم ، قضیه عطر چیه؟
گفت : چیزی نپرس فقط بیا لباسمو بو کن!

گفت : فقط عمیقه عمیق بو کن!

بو کردم!

عطر خوبی زده بود!

 

بعد از بو کردن لباس حاجی ، خودش ادامه داد!

امشب که تو چادر خوابیدین ، ببینین چه حرفایی در مورد عطر من میزنن!

گفتم باشه!

غروب وقتی از میدون تیر ، اومدیم تو چادر ها برای خواب ، یاد حرف حاجی افتادم!

خواستم چیزی بگم که سره صحبت واشه ، ولی یکی خودش شروع کرد به صحبت!

از حرفاشون فهمیدم که می خوان مثه حاجی عطر بزنن تا یکم شبیه به حاجی بشن!

آخه چند هفته پیش هم مدل ریشه حاجی رو جواد کرده بودن!

 

از بغل دستی ام پرسیدم این عطر چیه به خودت زدی ؟

گفت : عطر حاج علی!

( عطری که زده بود ، به هیچ وجه بوی عطر حاجی رو نمی داد ، خیلی بد بو و دقیقا مزخرف بود)

این موضوع تو چند تای دیگه صدق می کرد!

فقط بعضی هاشون ، همون عطری رو استفاده کرده بودن که ، حاجی زده بود!

بقیه اصلا چیزه دیگه ای رو به لباسه شون زده بودند!

 

فرداش قضیه رو واسه حاجی تعریف کردم!

 

حاجی برگشت و رو کرد به من و گفت : بشین!

نشستم!

گفت اقا احسان و اقا محسن ، یه سوال از شما دارم!

گفتم : بپرس حاجی!

گفت : اگه یه رهگذر از کنار یکی از بچه های گردان که عطر بد بو زده بود ، رد میشد

و از اون بچه می پرسید این چه عطریه که زدی؟؟؟

اون بچه بسیجی چی جوابشو می داد؟؟؟

گفتم : لابد می گفت عطر حاجیه !

گفت : اگه رهگذره از این عطه بدش میومد ، چه فکری پیش خودش می کرد!؟؟

گفتم : نمی دونم حاجی!

خودش جوابشو داد و گفت : اون رهگذر می گفت : حاج علی عجب عطر بدی داره!

ولی ایا عطر من بد بو است؟؟؟

گفتم : نه حاجی ، اون بچه بسیجیه تو زدن عطر شما اشتباه کرده!!!

باز پرسید : چرا شما مثه اون رهگذر رفتار نکردید ، وقتی اون عطر بد رو حس کردید!

گفتم : خب آخه عطر شما رو قبلا بو کرده بودم و می دونستم ، عطر شما ، اون عطری

نیست که اون بسیجی زده! عطر شما خوش بو ست!

رو کرد به محسن و گفت ، همیشه حاج علی خودتو بشناس تا وقتی نا ملایمتی و بد بویی را حس کردی

به پای حاج علی ات نذاری!

گفت : سرچشمه رو خوب بشناس تا اگه آلودگی رو در پایین چشمه دیدی ، به حساب چشمه نذاری!

و از چشمه نا امید نشی!

حرف اش حق بود خدایی! مثاله قشنگی زده بود!

محسن سرشو انداخت پایین و گفت : حاجی شرمند ام ، بخاطر قضیه ی پارک!

و حاجی یه دست روی سرش کشید و گفت : عیبی نداره ، فقط دیگه تکرارش نکن!

 

بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین

احسان riwa




:: برچسب‌ها: دست نوشته, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
حرام حرامه!


ربای اسلامی!

بانکداری اسلامی!

چیزی که برای من و تو عادی شده!

حرامی که برای من و تو قبح اش شکسته شده!

ربایی که اسم اش را عوض کردیم به سود ، تا نفسمان را ، خودمان را گول بزنیم!

چیزی که در بلاد اسلامی از مسلمین می گیرند ، چیزی که حتی در آمریکا و کره جنوبی

هم نمی گیرند! در بلاد کفر نه ...

24درصدی که کافران آمریکا هم جرات نمی کردند از مردمشان بگیرند!

ولی ما در دولت فخیمه اصلاحات گرفتیم!

چیزی که من می گویم ربا ، آقایان می گویند سود بانکی!

بگذار بگویند سود بانکی!

حرام حرام است!

چه فرقی میکند چه صدایش کنیم!

اصلا اسم اش هرچه می خواهد باشد!

گوره پدر این اسامی!


حالا برنامه بنویسید برای اصلاح فرهنگ!

برای پرورش جوانان متدین!

برای برگداندن غیرت ایرانی ، که به پهنای کربلاست ، به پهنای فرات است!

برای برگداندن عفت ایرانی اسلامی به دختران ، زنان و مادرانمان!

برای برگرداندن حرام از شکم هایمان!

برای خارج سازی حرام!

ربا یا همان سود بانکی!

مطالعات انجام دهید ، چرا نماز نمی خوانیم!

چرا مسجد نمی رویم!

چرا مانتو هایشان کوتاه است!

و صد ها چرا ی دیگر!!!

حرام حرام است!

کاره خودش را هم می کند!

چه تو بخواهی و نخواهی!

حتی اگر سود ، صدایش کنی!


بقیه الله خیرلکم ان کنتم مومنین!




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠
چرا بیشتر جوونای عصر فناوری اطلاعات مسجد نمیرن؟
چرا بیشتر جوونای عصر فناوری اطلاعات مسجد نمیرن؟
 

 «در فرهنگ دینی، واژه مسجد، یادآور سجده و کرنش است که زیباترین شکل و شیوه پرستش و بندگی است. مسجد، خانه خدا و مجلس پیامبران بزرگ و خانه پارسایان است. مسجد، مرکز پرستش خالصانه و توحید ناب است»(محمد علی موظف رستمی؛ کتاب روشهای جذب نوجوانان و جوانان به مسجد و نماز جماعت)

 

با این مقدمه باید بگیم جوونای عصر فناوری که به در حد تیم ملی  دنبال کمال و خلاقیت هستند توی یه موضعی قرار گرفتند که فکر می کنن تو مسجد هیچ تفکر ناب و خلاقانه وجود نداره و مسجد فقط مکانی واسه عبادت و نماز خوندنه و هیچ کار دیگه ای نمیشه توش انجام داد.

نماز جماعت در مسجد جمکران

حالا ببینیم مسجد تو  کلّ تاریخ باعث چه خلاقیت هایی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

1-      1-در طول دوران دفاع مقدس بسیاری از خلاقیت ها از حضور جوانان و نوجوانان

 در مسجد نشأت گرفته است.

 2- تربیت مدیران موفق از طریق ایجاد کادر برای اداره مسجد و امور مربوط به مسجد

 3- ایجاد روحیه فعال در عرصه سیاست و اجتماع با گفتگوهایی که در مسجد

 صورت می گیرد

 4- ارتباط های دوستانه و خدایی افراد و مخصوصاً جوانان با همدیگر و ...

نیشخند

در این عصر که جوانان در طول شبانه روز با هزاران گناه مواجه می شوند مسجد می تواند تنها آرامشگاه انسان عصر فناوری باشد. اگر جوانان و نوجوان ما در فضای اینترنت زیاد بدون بهروری و در معرض کینه های دشمنان باشد خوراک کفتارهای آدم خوار می شود، البته اگر دارای اعتماد به نفس قوی نباشد.

امّا دلایل مؤفق نبودن مسجد در عصر IT را می توان شامل موارد ذیل برشمرد:

1- کمبود جهان بینی مطلوب و نداشتن بینش صحیح در خصوص

امور مذهبی و کارهای مختلف  و زیبای مذهبی در مساجد

2-      بی اطلاعی از مفاهیم ارزشی اسلام و روی آوردن به توهمات و

 تخیلات و رمان و مجلات و جراید غیر ارزشی و قهرمان پرستی و

حقیقت گریزی و خواندن داستان های افسانه ای و فرار از مسئولیت

و پر کردن اوقات فراغت به نحو غیر مطلوب.

3-      بعضی از نوجوانان و جوانان در شرایطی خاص از زندگی خویش مرتکب اشتباه یا انحراف می شوند. به خاطر همین دچار نوعی شرمساری هستند و در مراکز مذهبی و مساجد حاضر نمی شوند.

 

4-      عقده حقارت، یا احساس خود کم بینی، به ویژه در اعمال و فرائض دینی یکی دیگر از مشکلات و دغدغه های روانی نوجوانان و جوانان است.

5-      تأثیر پذیری نوجوانان و جوانان از دنیازدگی و القاء این ذهنیت که زندگی معنوی و حضور در مسجد در تضاد با زندگی دنیایی و رفاه و ... می باشد.

 

DONYAVI.jpg

 

-  نداشتن شناخت کافی از حسنات و برکات نماز و آشنا نبودن با اصل و فلسفه انجام فرائض دینی به خصوص نماز.

 

7-      عناد و دشمنی ورزیدن با دین و مظاهر دینی به خاطر تبلیغات سوء دشمنان

http://www.pic.iran-forum.ir/images/ffrmojdsk3c7c853tdqy.jpg

خب یه سری از بزرگترا هم مشکل دارن البته!!!!! مثلا میخوان جوون رو به راه

 راست هدایت کنن!! میبندنش به کلی حدیث و فلان و...

یکی نیست بگه پدر من , یه جوون بین این همه چیزای جذاب و خوشگل که اطراف

 خودش داره دیگه قال صادق و قال الباقر واسش جذابیتی نداره!!!!!

باید یه جورایی آوردش که خودش تشنه ی قال الصادق و قال الباقر بشه!!!!

خودش تشنه ی مسجد و نماز بشه!!!!! نه اینکه به زور و .... بخوایم بیاریمش!!!

اون هم راه داره!!!!!!!!!!!!!

اما راه حل هایی که می توان ذکر کرد به قرار ذیل است:

پیشنهادها و تقویت عوامل مثبت برای جذب جوانان و نوجوانان به مسجد زیاد است اما در این نوشتار مواردی را به طور اجمالی ذکر می نمایم

1.      والدین، لازم است، ضمن عمل به مواضع دینی و ارائه الگو به فرزندان، از همان سال های کودکی به آنان، فرصت اندیشیدن و آزادی انتخاب را بدهند و با روشهای همراه با احترام به نگرش آنها، با آنها برخورد شایسته ای داشته باشند.

2.      در جشن هایی که خانواده برای فرزندان خود می گیرند چه خوب است که از دوستان مسجدی اش دعوت کنند.

3.      والدین ارتباط دوستانه فرزندان، با امام جماعت مسجد را فراهم نمایند.

4.      ارسال ایمیل و پیامک به جوانان و نوجوانان و افراد سطح محل توسط

 مسئولین مسجد و دعوت از ایشان برای آمدن به مراسمات و مسجد.

5.      تهیه و تولید نرم افزارهای مذهبی مختلف و در اختیار قرار دادن آسان آنها به جوانان و نوجوانان محل.

6.      انجام مسابقات مختلف پیامکی و... در مسجد در مراسمات و اعیاد مختلف

7.      انتخاب هیئت امناء و مسئولین مسجد از افرادی که آشنا با فناوری اطلاعات

 باشند و از فضای سایبری آگاهی داشته باشند.

8.      وجود برنامه های فرهنگی و امکانات جانبی که برای جوانان و نوجوانان

 جذابیت خاصی دارد.

امّا در پایان نوشتار از خود باید سؤال کرد نتیجه چه شد؟

بالاخره برای جذب جوانان به مسجد چکار باید کرد؟

در راستای جواب به سوال فوق پاسخ هایی داده شد امّا کافی نیست.

آیا می شود کلیپ هایی مفید تولید شود؟ پس چرا تولید نمی شود؟ بچه های مذهبی آشنا با IT که می توانند تولید کنند پس چرا ساکت نشسته اند؟؟

خلاصه حرف دل بسیار است امّا باز هم باید یادآور شد که در این عصر فنّاوری، تنها با خود فنّاوری می توان جوانان را به مسجد و مراکز فرهنگی جذب کرد.

هزار گفته ام و نیز باز گویم

                که اگر بنشینیم و ساکت بمانیم

                                   دشمن کار می کند و جوانان را از ما می گیرد.

                                                                                                       

منبع:lcszr.persianblog.ir




:: برچسب‌ها: مذهبی, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
این عید عید نیست!

سال نو مبارک!

سال نو مبارک هموطن!
سال نو مبارک بر شمایی که مشغول چیدن سفره ی هفت سین اید!
سال نو مبارک برشمایی که در گیر خرید شب عیدید!
سال نو مبارک بر شمایی که جدول برنامه های سیما را دنبال می کنید!
سال نو مبارک بر شمایی که ...

و سال نو بر تو هم مبارک!
تویی که دارند فرزندان ات را گلوله باران می کنند!
تویی که میدان ات را خراب می کنند به خیال اینکه ، تو را خاموش کنند!
تویی که شهید میشوی برای دین!

و   سال نو من مبارک!
و سال نو مبارک بر منی که ندای هل من ناصرا... تو را میشنوم وبه فکر عید خودم
هستم!
سال نوی من مبارک ، در حالی که جنازه های فرزندانت را بر خیابان ها می بینم!
و سال نو مبارک!
و به درستی این عید مبارک اش رفته است!
و نامبارک شده است!
این عید برای من چه ارزشی دارد
 وقتی تو تیر میخوری !
وقتی کشته میشوی!
وقتی من را می خوانی!
و دارد عید من می آید!
این عید عید نیست!
وقتی می خندم!
یاد خنده های مردم بر کاروان سالار شهیدان می افتم!
وقتی شادم!
انگار که تورا نادیده گرفته ام!
مرگا بر من که این چنین شده ام!
مرگا که خاموش نشسته ام!
کاش که حکم جهاد دهد! امام ام!




:: برچسب‌ها: اجتماعی, سیاسی, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠
من و تو و سیم خاردار

می آیم به دیدارتان!
دیداری برای تجدید پیمان!
برای اینکه به خودم برسم!
می آیم به فکه ! به شلمچه! هویزه و چزابه!

همه چیز برایم زیباست!
می دانی زیبایی اش کجاست؟
آنجایی که میان من و تو به ظاهر یک سیم خاردار است!

جایی که من از آن عبور می کنم ، فقط خاک است و خاک!

و آنجایی که تو آرمیده ای ، گلستان شده است!

جایی که من در میان تو و در بین سیم خاردار هایم محسور ام و تو آزادی!

آنجا که من قدم می گذارم ، میشود خاک!

آنجایی که من با تمام خلوص ام می آیم ، نهایتا با روز مرّگی هایم ، می شود خاک!

و حتی یک گیاهم نمی روید!

و آنجایی که تو یک روز آمدی ، شده است گلستان!

مثله فکه!

جایی که تا دیروز آتش بود و آتش!

خون میریخت و خون می جوشید!

اینجا شده است گلستان!

و چه بد به حال من که محسور شده ام در میان دیوار ها ، نبشی ها و خورشیدی هایی

که دشمن در تک فرهنگی خود ، میان من و تو کشید!

دیواری به اندازه ی همت ام!

کاش میشد که برای یک بار هم که شده!

نفسم خط شکنی کند و مرا از این حسار ، به نزد تو آورد!

کاش میشد! کاش میشد!

کاش میشد همین فردا مرا برای رفتن به "دریا ها" بخوانند!

کاش میدانستی چقدر دوستت دارم!

ای کاش میدانستی چقدر دوستت دارم!

و ای کاش میدانستی چقدر دوستت دارم!

شهادت خیلی دوستت دارم!




:: برچسب‌ها: مذهبی, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
شهر من خدا ندارد!

سلام شهر من

سلام بر بهشتی که خدا نداری!

بهشتی که برعکس تمام  طبقات بهشت خداست!

بهشتی که شیطان بر آن حکومت می کند نه خدا، که صاحب اش است!

سلام بر پهنه ای که با بهار پژمرده می شود و با خزان جان میگیرد!

و سلام بر سرزمینی که همه چیز اش برعکس است!

هم صاحب اش و هم شروع اش!

شهر من شهری است که مومنین اش را می سوزانند و مفسدین اش آزاد اند!

شهری که مومنین در اقلیت و مفسدین در اکثریت شده اند!

شهری که مومنین اش بی همتایند و مفسدین اش هم!

شهری که شده است مایه ی آزمایش!

بهار که می شود ، افرادی را می اورند برای آزمایش!

افرادی که ما می گوییم به آنها مهاجر و مسافر!

مردان و زنانی که اغلب شکست می خورند در این امتحان!

مردانی با شلوار های شور رفته و لباس هایی همچون اجداد دوره ی تیر و کمان سنگی شان!

و زنانی ...

مردانش این چنین باشند ، چه توقع از زنانش!

شهر من انگار بی خداست!

انگار بر سر در اش نوشته اند ، این شهر خدا ندارد!

زیرا هر که وارد میشود ، وجود خدا را نادیده می گیرد!

بر جنگل اش فساد می کند ، بر دریایش فساد!

در برّ اش فساد و بحر اش گناه!

نمی دانم چرا این مسافران در زادگاهشان این چنین نمی کنند!

این چنین نمی گردند و این چنین رفتار نمی کنند!

شاید واقعا شهر من خدا ندارد!!!




:: برچسب‌ها: اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩
ای سبز کمی گوش کن!

نگاه کن و ببین  کشور هایی که برایت دست می زدند ، کجایند و چه می کنند!

ببین در کشور های اعراب دست به ارعاب زده اند!

می بینی؟ بیداری ؟ یا نه هنوز در هیچ و پوچ خودت هستی!

می بینی جمجمه های کودکان را که به شلیک غرب ، محکوم مرگ اند؟

می بینی چگونه سرکوب می کنند خواسته های مردم را!

حال بپرس از خودت ، چرا برای تو دست می زنند؟

یعنی جنبش شما با این انقلاب ها فرق می کند!؟

آرمان اش ! اهداف اش! سران اش و ...

درست است خواب ات میاید و لی برای لحظه ای هم که شده خودت را بیدار
نگهدار!

ببین جوانان بحرینی ، یمنی و ... را که دعای فرج می خوانند برای ظهور منجی

اما تو چه ، در اعتراض خودت ، چه می خواهی؟ مرگ بر جمهوری اسلامی؟

چیزی که مردم مسلمان دور و برت ، حسرت اش را می خورند!

مرگ بر آقای ما!؟

کسی که آبروی عرب ، شوق دیدن اش را یک لحظه هم از یاد نمی برد!

کسی که مردم مصر، لیبی ، یمن ، بحرین ،... او را امام و رهبر فکری خود می دانند!

کسی که در دست راست اش نقص است ، کسی که هم سید حسنی است و هم سید حسینی

کسی اهل خراسان است ، کسی که زیاد استغاثه می کند ، همان سید خراسانی!

این را من نمی گویم ، این را امامانم می گویند ، سیدی که مایع شادی دل صاحب الزمان  است!

و تو خود را مسلمان می نامی ، در حالی که مرگ او را می خواهی!؟

درست است تو مسلمانی! ولی با اسلام آمریکایی ، مسلمان شدی!

همان اسلامی که علی و محمد اش را هم اگر بتواند ، به زیر سوال می برد!

و آخراش هم خدا محمد را! همان طور که برد!

و تو در خواسته هایت ، آزادی هم بود! یادت هست؟

همان چیزی که تو تئوری آن را در ایران فریاد می زدی و ما در عراق ، افغانستان

و حتی خود ایالات متحده ، عملی اش را دیدیم!

چیزی که جز کوه جنازه ، میوه ی دیگری برای آن کشور ها نداشت!

همان آزادی که مردم ایالات متحده هم از ان بیزارند!!!

جنبش سبز تو یک میکروب بود برای انقلاب مردمی ایران که با آن 33 سال حکومت
می کردند!

اما با تدابیره امام اش! این میکروب ضعیف شد و تو میدانی ، میکروب ضعیف شده

هیچ ضرری ندارد و می شود واکسن که دیگر در آینده کسی فریب فتنه را نخورد!

خدا را شکر که این پلیدان نتوانست اند از حماقت سبز تو ، فرصت طلبی کنند
و خر خود را در این جا برانند!

وگرنه ما شاهد حمله ای شدید تو و بنیادی تر از مغول ها می بودیم!

حمله ای که ، حملات عراق و افغانستان در برابر آن هیچ می شد!

حمله  ای که میبرد از ریشه تمام می جودیت ات را!

و ای احمق سبز ببین و بدان اگر مهربانی و صبر رهبرم در کار نبود، تا الان

هزاران بار تورا با مفتضح ترین حالت به زباله دان تاریخ می فرستادم ات!

و تو اگر می دانستی ، آنگاه که رهبرم گریه کرد و گفت ، سرور ما ، مولای ما

جان ناقابلی دارم ... چه حالی شدم ، حتی حاضر نبودی یک لحظه هم در ایران

بمانی و مانند قبلیتان ( بنی صدر ) ، ارایش زنانه می کردی و گورت را گم!

و بدان من منتظر ندای دوست داشتنی ام می مانم!

ندایی که  پشت استکبار را میلرزاند ، ندایی که بالغ بر چند صد سال است

استکبار برای تعبیق اش تعجیل می کند!

ندایی که فتنه نیست و با فتنه کشته نمیشود!

ندای که از قبله ی من بر می خیزد ، جایی که هر روز پنج بار به آن سو میشود!

و با آن تجدید پیمان می کنم!

ندایی که همه دنیا در یک لحظه خواهند شنید!

ندای عزیز من ، ندای انا المهدی است!

و تو در آن روز ها خواهی دید که چگونه مولایم و یاران اش با یا لثارات و پرچم

سیاه خود می آیند و چگونه عالی جنابان و بت های تو را از دم تیغ میگذرانند!

ای دشمن سبز روز انتقام نزدیک است!

بقیه الله برای شما مایه خیر است ، اگر شما مومن باشید!

پس می توانی تصمیم بگیری !

یزیدی شوی یا حسینی!

هنوز هم برای برگشت فرصت باقی است!
نگذار دیر شود!




:: برچسب‌ها: سیاسی, مذهبی, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
هرکه می خواهد نگویید! ما اگر به قیمت جانمان باشد می گوییم امام خامنه ا

غرب با سه کلید واژه ( دموکراسی)،( آزادی)، ( حقوق بشر)، افکار دو سوم جهان را مدیریت

می کرد ، مارکسیستها با دو کلید واژه (مبارزه پرولتاریا با امپریالیسم) و ( برابری) افکار یک
سوم کره زمین را در اختیار داشتند، امام خمینی ( ره) در مقابل این پنج کلمه غیرخدایی(از نظر
نیت)، پنج کلمه ی قرآنی قرار دادند.( سیستم امت -امامت) امام حرف جهان شمول اسلامی بود
که در عرصه ی سیاست احیا شد. نخستین کلمه { امامت محوری ولی فیقه) بود. اصل حرف امام
خمینی (ره) همین یک کلمه است.دوران امامت اما خمینی ( ره) ده سال بود. هر کاری کردند که
یک رسانه ی غربی لفظ امام را در موردایشان بکار ببرد موفق نشدند و همه لفظ (آیت الله) را
برای امام بکار می بردند. در سال 59 به یکی از اساتید که کار رسانه ای می کرد ، گفتند چرا
نمیگویید امام خمینی ، خنده کرد و گفت آخر ما بعضی چیزها را متوجه شده ایم و بعد ترجمه
آلمانی کتاب ولایت فیقه امام را نشان داد که ناشرانش از کمونیست های آلمان شرقی بودند.
این استاد گفت اقای خمینی یک تئوری جهانی دارد ، ما در صددیم یک تئوری جدید در برابر
تئوری ایشان مطرح کنیم. ایشان (( سیستم امت-امامت)) را در برابر سیستم های جهانی تعریف
کرده اند.اگر ما از لفظ( امام) برای ایشان استفاده کنیم ، با توجه به اینکه کلمه ( امام) قابل ترجمه
جایگاه رهبری امام خمینی در بین کشور ها شاخص می شود. ولی وقتی از لفظ ( رهبر) استفاده
می کنیم ، با بار منفی که این کلمه در فرهنگ غرب دارد ، ایشان را همردیف استالین ، موسیلینی
و هیتلر قرار می دهیم. کلمه ی ( رهبر) به نفع ما و کلمه ی ( امام) به نفع آقای خمینی ، اگر ایشان
جایگاه دینی دارد، به ایشان می گوییم ( آیت الله) اما لفظ ( امام) بار معنوی دارد و اگر تقویت شود
طوری میشود که ایشان به عنوان ( امام) امت اسلامی را حول محور ( رهبری) خودش جمع کرده
و به وحدت می رساند و البته ما نمی گزاریم این اتفاق بیفتد . هیچ رسانه ی غربی را نمی توانید
پیدا کنید که لفظ ( امام) را بکار برده باشد، همه از لفظ (آیت الله) استفاده می کردند. خوب آنها
چیزی فهمیده بودند! حتی حاضر نبودند به عنوان آگهی تبلیغاتی در برابر 6000 مارک متنی را
چاپ کنند که لفظ ( امام خمینی) باشد، فقط می گفتند ( آیت الله خمینی) را میتوانیم بنویسیم.
این مدت گذشت ، وقتی امام به بهشتی گفتند این کلمه (امام) را توی قانون اساسی بیاور، شهریور
58 که در مجلس خبرگان قانون اساسی، شهید بهشتی کلمه ( امامت) را در قانون اساسی گذاشت
ریاست آن مجلس با آقای منتظری بود. امام خمینی گفت : شما نمی توانید مجلس را اداره کنید ،
بروید کنار ، آقای بهشتی اداره کند. وقتی شهید بهشتی آمد، اصل پنجم را مطرح کند که
{ ولی فیقه نائب امام زمان و امام امت اسلامی} است ، کشور ریخت به هم . بازرگان  استعفای
دسته جمعی دولت را اعلام کرد. امیر انتظام اعلام کرد که مجلس خبرگان، قانون اساسی باید
منحل شود . سره یک کلمه کشور ریخت به هم!
بعد غربی ها آمدند ، نزدیک دوسال و نیم بعد از مطرح شدن تئوری ( ولایت فقیه) در جایگاه
( سیستم امت- امامت) یک طرح رامطرح کردند و به اسم جهانی سازی یا جهانی شدن ، بنابراین
( امامت محوری) اولین کلمه محوری در اندیشه امام خمینی بود بعد ( امت گرایی) و بعد
( عدالت گرایی) که رابطه ( امامت و امت) را تعیین می کند و بعد از آن دو قطبی کردن جهان به
اکثریت قریب به اتفاق که ( مستضعفین) هستند و اقلیت گردن کش که ( مستکبرین) هستند.
این پنج کلمه ی قرآنی که امام خمینی ، گفتمان خودش را با آنها شکل داد اساس وحدت و در واقع
اساس انقلاب اسلامی بود. بعد از رحلت امام خمینی ، اقای هاشمی رفسنجانی در دومین خطبه ی
اولین نماز جمعه بعد از ارتحال یعنی 19 خرداد 68 در دانشگاه تهران ، راجع به ولایت فقیه دو
جمله مهم گفتند. اولین جمله این بود که :" ما نمیخواهیم بعد از رحلت امام خمینی به جانشین ایشان
بگوییم، (امام)!!!!

عجب اقا ، این همه مشکلات داشتیم ، این همه دعوا داشتیم ، با شرق و غرب ، امام حاضر شد
شهید بهشتی را قربانی کند برای این کلمه، شما می فرمایید نمی خواهیم ، دشمنان اسلام گفته بودند
ما اجازه نمیدهیم بعد از خمینی موضوع ( امامت ولی فقیه) دنبال شود.
قانون اساسی پنچ بار روی ( امامت ولی فقیه) تاکید کرده، امام این را از سال 48 مطرح کرده،
قانون اساسی برمحوریت ( امامت ولی فقیه) شکل گرفته، حال شما به چه علت می گویی نمی خواهیم
به اسم اعزاز و اکران امام خمینی گفتند، به جانشین ایشان نمی گوییم، (امام)!

بعد جمله دوم ایشان این بود :" مجلس خبرگان قانون اساسی ، مرجع تقلید تعیین نکرده است!"
" یعنی جانشین امام خمینی نه مرجع است و نه امام".

با همین دو جمله ، دوبال امامت ولی فقیه شکسته شد. وقتی به جای ( امام) گذاشتند ( رهبر)،(امت)
هم تبدیل به ( ملت) میشود. یعنی عملا (( سیستم ملت -دولت)) با ((ملت-رهبر)) انگلیسی را پذیرفته ایم
و سیستم (امت -امامت) امام خمینی را کنارگذاشتیم!
وقتی ( امت) شد ( ملت)، عناصر (امت) یعنی خواهران و برادران قرآنی«ان المومنین اخوه فاصلحوبین اخویکم»
«بعض اولیا بعض» که وظابفی مثل امر معروف و نهی از منکر نسبت به هم دارند، تبدیل شدند به عناصر ( امت)
یعنی (شهروند) و (هموطن). اما کلمه ی سوم یعنی ( عدالت) مقدس ترین کلمه ای که آقای هاشمی در دوران
ریاست جمهوری شان ابداع کرد، کلمه ی ( توسعه) بود، فرق ( عدالت) و (توسعه) این بود که "عدالت" را
خدا و پیغمبر و علی مرتضی (ع) تعریف می کنند ولی توسعه را صندوق بین المللی پول و بانک جهانی و
صهیونیست های عالم!

پس امام تبدیل شد به رهبر، امت تبدیل شد به ملت، خواهر و برادرتبدیل شدند به شهروند و عدالت
تبدیل شد به توسعه، در عرصه بین المللی هم دو کلید واژه(( مستکبرین)) و((مستضعفین)) را اصلاح
کردند و گفتند: کلمه " مستکبرین" فحش است و توهین آمیز!
به جایش بگوییم(قدرت جهانی)!
خب وقتی " مستکبرین"گفته شود، یعنی باید در برابرش ایستاد و با آنها مبارزه کنی، اما وقتی بجای
آن " قدرت جهانی" بکار برده شود یعنی ما باید با آنها ( تعامل) داشته باشیم و همکاری کنیم!
( مستضعفین) را هم گفتند ، دیگر نداریم ( مستضعف)!واژه ی سنتی است، بجای آن "قشر آسیب پذیر"
استفاده می کنیم، یعنی آدم های بی لیاقت و بی عرضه که وضعیت فعلی خودشان را انتخاب کرده اند!
ای برادران و ای خواهران ، ما میتوانیم جانفشانی کنیم و حرس و جوش بزنیم، اما تا زمانی که کلید واژه
امام خمینی که راس آنها ( امامت ولی فقیه) است ، احیا نشود ، هرکاری کنیم، .وصله پینه کردن است!
مارو به یک وضعیت انداختن که در یک دور گرفتاریم.
هر قدر هم نائب امام زمان هر تلاشی و هر تدبیری خرج بدهند تا وضعیت ما را اصلاح بکنند! میبیند
که از بزرگترین توفیق ایشان بزرگترین فتنه را علیه ایشان شکل می دهند.
ما تا این جایگاه را احیا نکنیم، حرفی برای گفتن نخواهیم داشت!
شما هر لعنتی که به ایجاد کنندگان انحراف در مسیر انقلاب بکنید، این قدر جگر دشمنان نمی شوزد که
بگویید ( امام خامنه ای)!
مشکلی که هست ، این هست که همه می گویند " دیگران بگویند ، ما هم می گوییم".
اصولگراها می گویند، صدا و سیما شروع کند، ما هم می گوییم!
صدا سیما می گوید، ما که از روحانیون ، نمی توانیم جلو بیفتیم!
روحانیون می گویند ، تا مدیران ارشد نظام خودشان نگویند ، ما که نمی توانیم جلوی مردم بگوییم!
مدیران ارشد میگویند وقتی جوانان انقلابی نگویند، ما بگوییم و هزینه بدهیم؟؟؟
و این چنین است مثل ما بعضی هم د جواب می گویند، چون قبلا کسی ( حشمت الله طبرزدی)
این کار را کرده و سابقه خوبی در اذهان مردم ندارد، ما قعلانگوییم!
آیت الله حکیم پا میشود میرود نجف نامه مینویسد" به حضرت ایت الله امام خامنه ای(ع)" یک هفته بعد
شهیدش می کنند!
سید حسن نصرالله می فهمد در سخت ترین شرایط باید بگوید ( امام خامنه ای)! ما اینجا نشسته ایم و نگوییم!

بدانیم اگر نعمت خدا را قدر ندانیم، می فرماید ( ان العذابی الشدید روز قیامت هم آنجا ندا داده میشود که
وقوفهم انهم مسئواون مالکم لا تناصرون)

اصل پنجم قانون اساسی ؛ در زمان غیبت حضرت ولی عصر (عج) در جمهوری اسلامی ایران، ولایت امر و
امامت امت
بر عهده ی فقیه عادل و باتقوا آگاه به زمان ، شجاع، مدیر، و مدبر است که طبق قانون اصل یکصد و هفتم
قانون اساسی آن است!

                                        اللهم احفظ القاعدنا امام خامنه ای



منبع: برگه ی  پخش شده از جانب "هیئت حضرت حر(ع) شهرستان رامسر"در  تظاهرات عظیم22 بهمن 1389!




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
25 بهمن جشنواره ی فیلم فتنه

شاید از خودتان بپرسید این چه صیغه ایست، بالاخره آخر هر سال یک جشنواره داریم که اولش 200 فیلم معرفی می شود بعد وسط کار معلوم می شود که هنوز 120 فیلم به جشنواره نرسیده و این 120 فیلم همان 80 فیلمی هستند که قرار است فیلمبرداری 40 تایش از هفته بعد کلید بخورد و آن 53 تایی که کلید خوردند هم 30 تا هنوز نتوانست قفلهای اتاق را باز کند و 47 تای بعدی هم در مرحله تدوین قرار دارند

بدینوسیله اصغر فرهادی اعلام کرد در صورت برطرف نشدن مشکل صوتی سالن، اجازه اکران فیلمش را نمی دهد. اصغر آقا شما کارت را بکن ما هم قول میدهیم اذیت نکنیم. گلشیفته هم که قرار شد با تام کروز عکس بندازد، معتمد آریا هم که رفت کن و بالاخره آرزو به دل نماند، میترا حجار هم که رفت گل بچینه، بقیه بچه ها هم قول دادند روزها را بشمارند

اما این وسط ما بالاخره نفهمیدیم کدام بخش سینمای ما مشکل ندارد که انتظار دارند صدای سالنش سالم باشد! دوستان خداییش وضعیت صدا و سرویس بهداشتی و صندلی سینماها خیلی شبیه استادیوم است، اما انصافا نور استادیوم خیلی بهتر از سینما ست

در این راستا دومین جشنواره فیلم فتنه 25 بهمن با حضور 200 نفر از عوامل دون پایه فتنه برگزار شد. در این جشنواره که اولش قرار بود 10هزار نفری باشد بعد معلوم شد هزار نفر هم به زور جمع شدند و از این هزار نفر 800 نفر عابرین پیاده بودند به همه جای نظام آسیب جدی وارد شد!!.

 این جشنواره که با آتش زدن چند سطل آشغال و خوردن محتویات 3 سطل زباله توسط معترضین آغاز شده بود راس ساعت 6 بعدالظهر با معرفی نفرات برگزیده به پایان رسید و افراد برتر هدایای خود را از بنیاد سوروس دریافت نمودند.

 بر این اساس:

1) سیمرغ بلورین و جایزه بهترین کارگردان جشنواره به آقای (الف ه ر ) به خاطر فیلم نامه بی سلام اهدا شد

2) سیمرغ بلورین، دو دست گرمکن ورزشی مارک (CIA) و جایزه بهترین عوامل پشت صحنه جشنواره مشترکا به آقایان موسوی خوینیها و محمد خاتمی به خاطر فیلمهای مرد خاکستری و به خاطر یک میلیارد چرک کف دست اهدا گردید

3) سیمرغ بلورین، یک دقیقه سکوت و جایزه بصیرت جشنواره به آقای حسن مصطفوی به خاطر فیلم به نام پدر به کام فتنه

4) سیمرغ بلورین، یک نسخه مدرک تقلبی و جایزه بهترین بازیگر مرد به آقای مهدی هاشمی به خاطر بازی درخشان در فیلم من آقازاده به تو چه چندسال دارم

5) سیمرغ بلورین، یک بسته لایحه دوقلو و جایزه دومین بازیگر مرد به آقای بهزاد نبوی به خاطر 30سال بازی در زمین دشمن

6) سیمرغ بلورین، یک عدد ساندویچ دو نون و جایزه بهترین بازیگر زن به خانم فائزه هاشمی به خاطر بازی در فیلم نامه بی سلام خداحافظ

7) سیمرغ بلورین، یک جلد کلام الشیطان سلمان رشدی و جایزه دومین بازیگر زن به خانم زهرا رهنورد به خاطر بازی در فیلم عروس تر از من چه کسی داماد تر از تو چه کسی

7) سیمرغ بلورین، مجموعه کامل مقالات ماکس وبر و جایزه بهترین تئوریسین فتنه به آقای سعید حجاریان به خاطر ارائه تئوری فتنه از بالا ندامت از پایین

8) سیمرغ بلورین، یک عدد چادر ملی و جایزه بهترین زندانی مرد به آقای مجید توکلی به خاطر بازی در فیلم مجید اپیلاسیون

9) سیمرغ بلورین، 2ساعت اکانت مجانی و جایزه دومین زندانی مرد مشترکا به آقایان نوری زاد و تاج زاده به خاطر آپ کردن وبلاگ در زندان اوین  

10) هیات داوران در این بخش همه زندانیان فتنه گذشته را با یک درجه تخفیف به عنوان سومین زندانی برتر جشنواره معرفی کرد و به همه یک عدد سکه 250 ریالی هدیه داد

11) سیمرغ بلورین، لوح یادبود و جایزه بهترین حقیقت یاب فتنه به آقای علی مطهری به خاطر ارائه نظریات مقصر اصلی فتنه احمدی نژاد بود و خانواده مظلوم !

12) سیمرغ بلورین، یک عدد اسب تروا و جایزه بهترین زنگ تفریح فتنه به شیخ مهدی کروبی به خاطر رقابت با آراء باطله و همه سوتی های دیگه ای که داد + یه لیوان آب هم روش

13) سیمرغ بلورین، 3 فروند سطل آشغال و جایزه بهترین تدارکاتچی جشنواره به میرحسین موسوی به خاطر فیلم= خیانتهای با مزه

14) سیمرغ بلورین، یک پاکت دستمال کاعذی و جایزه بهترین اعتراف فتنه مشترکا به آقایان ابطحی و عطریانفر به خاطر بازی در فیلم اعتراف در ایکی ثانیه

15) نره خر شیشه ای، اشتراک یک سال *********و جایزه خاله خرسه جشنواره به شیرین عبادی به خاطر شکایت علیه مدیر مسئول کیهان

16) سیمرغ بلورین، نیم ساعت نفخ معنادار و جایزه بهترین تهیه کننده جشنواره به آقای علیرضا بهشتی به خاطر برنامه ریزی و تهیه جزوه جنگ نرم علیه نظام

البته فیلم های دیگری همچون>ریاست جمهوری در یه دقیقه از لارجانی  هم بود که به خاطر نیمه کار ماندن فیلم برداری به جشواره نرسید و از دور مسابقات کنار گذاشته شد.

هیات نظارت و هیات داوران جشنواره فیلم فتنه در پایان از همه دست اندرکاران فتنه سبز از جمله ارازل و اوباش نامدار تهران، منافقین، مارکسیستها، بهائیان، جین شارپ، مایکل بی دیدن، اوبامای عاشق،کلینتون،شهدای زنده فتنه و... به خاطر حمایتهای بی دریغ و همه جانبه تشکر کرد و به همه یک بسته عکس برگردان هدیه داد!

 

منبع : مسعود Q2




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ٢٩ بهمن ۱۳۸٩
از مشایی تا انگلیس

مشایی!
خیلی وقت است که این شخص مورد توهین قرار می گیرد!
حتی کاریکاتور این شخص ، همواره کنار سران فتنه یا سران صهیونیست
قرار داده می شود!
یک سوال مهم این است که مشایی چه می گوید و آیا سخنانش
 توهین آمیز بوده و صلابت اسلام را مورد هجمه قرار داده است؟؟؟

چیزی که بسیار حائز اهمیت است ، این بوده  که  از آغاز
ریاست جمهوری ،دکتر محمود احمدی نژاد، جمعیتی از داخل
 با همراهی بیرون ، سعی برخدشه دار کردن  خدمات بزرگ
 و شایسته ی شخص ریس جمهور کرده و خواسته اند ، شیرینی
خدمات را به تلخی بکشانند!

از پخش ویدئو ها گرفته تا شایعاتی گزاف چون یهودی بودن
شخص ریس جمهور!

یکی دیگر از راه کار های این اشخاص ، بزرگ نشان دادن
مشایی و سخنانش بود ! که صدا و سیمای جمهوری اسلامی
نقشی مهم در اجرای این پروژه ایفا  کرد!
که حتی کار به آنجایی رسید که ، خبرنگار رسانه ی ملی
تیکه کلام آقای مشایی را مورد تمسخر قرار داد!
ما کار به درست و غلط بودن مواضع اقای مشایی نداریم
آنچه من در اینجا می خواهم روشن کنم ، این است که چه
کسانی در این توهین ها و تمسخر ها آسیب دیدند!


اولین کسی که در این پروژه ضربه خورد، شخص ریس جمهور
بوده و دوم شخص خود مشایی!
 (اگر اعتبار ریس جمهوری در جامعه جهانی زیر سوال رود
، حیثیت کل کشور زیر سوال می رود!)
و سوم هم  ، مردمی که به ریس جمهور رای داده اند!
مطمئنا زبان حسودان و منتقدان دراز خواهد شد!

آنچه مارا به این سو وا می دارد که همه ی این بزرگنمایی ها
طراحی بوده است، این است که ، در این مدت ، هیچ گونه
بی احترامی ، نقد ، و... به شخص بی بصیرت و خانواده اش
وارد نمی شود!

و کسانی برای انتقاد از سخنان مشایی ، برمی خیزند که انگار
دیروز در فضای سیاسی ایران نبوده اند!
دیروزی که سخنان رهبر، به زیر سوال می رفت و مورد
تمسخر قرار می گرفت، دیروزی که جام زهر بوده و تیغ و
رگ ولی!
کسانی ،،، برای هر چیزی حاضر اند کفن پوش به خیابان ها
بریزند که در مقابل دولت فخیمه ی 16 ساله ، سکوت کردند
و ادای رضایت!
چرا این مواضع را در مقابل فتنه گر و خاندانش نمی گیرند!
آقایان از بس سکوت کردند ، که رهبر مجبور شد به سخن بیاید!
آقایانی که می گویند: اگر مملکت در گیر این پروژه ی بزرگ نبود،
به خیابان ها می ریختیم!
بس کنید آقایان ، مردم این داستانها را بهتر از شما می دانند!
آنروز که آن جلبک، ادعای تقلب را به بدنه ی حومت اسلامی
 چسباند شما در کدامین خواب قرار داشتید؟؟

آن هنگام که هر یک از اعضای این خانواده ی سلطنتی ، در صدد
براندازی بود، چرا صدایی از شما بر نمی آمد!؟
همه ی این ادای احترام به بت بزرگ ، شاید بخاطر ادای دینی بود
که بر گردنتان است!شاید!
نمی دانم، چرا  هرسوی این کلاف را باز می کنم ، میرسم به آقا زاده
هایی که در انگلستان تحصیل می کنند!!!( و مطمئنا فقط تحصیل می کنند)
شاید این است دین شما به بی بصیرت بزرگ!
نمی دانم! شما را چه می شود که استادید دردین ولی دین را مردم به شما
می آموزند!
همانا مردم آموزگاری بزرگ اند!
بقیه الله خیرلکم ان کنتم مومنین!


والسلام
برادر کوچکتان ، احسان ریوا




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
مصرف برای زندگی یا زندگی برای مصرف



گاه گاهی تلنگرهایی ما را به خودمان نزدیک می کند!
تلنگر هایی که با پرسش های عجیب شروع می شود!
مثل این سوال که چند روز است مرا به فکر فروبرده!

ما مصرف می کنیم تا زنده بمانیم و زندگی کنیم
یا
زندگی می کنیم تا بتوانیم مصرف کنیم!
جوابی که ما از طرف مردم شاهدیم ، اغلب این است
که ما مصرف می کنیم برای زندگی!
ولی آیا در واقعیت اینگونه است؟؟؟

قطعا چنین نیست!
بگذارید ابتدا یک مقدمه چنینی کنم!
همه ی ما می دانیم این دنیا فانی و آن دنیا باقی است!
یعنی هم به گذرا بودن این دنیا آگاهیم وهم به موجود بودن دنیای پس از مرگ !
اما چه می شود ما را که این چنین در خواب غفلت فرو می رویم!

دوستی داشتم که دنیا را برایم ای چنین توصیف می کرد!

می گفت : ما را در مسافرخانه ای به نام زمین قرار داده اند!
و گفته اند منتظر بمانیم تا اینکه خبرمان کنند و می دانیم که قرار است
ما را به یک کوهنوردی سرد ببرند و پولی نیزدر اختیار داریم!

بعد ما به جای اینکه منتظر خبر باشیم یا برویم برای این کوهنوردی
وسایل مورد نیاز را بخریم!
رفته ایم بیرون و به کاری دیگر مشغولیم، بی خیال از کوهنوردی!
بعضی از ما برای اتاق مسافر خانه ی خود قاب عکس می خریم، بعضی دیگر
کار می کنند تا فرشی بهتر برای مسافر خانه بخرند، بعضی بی خبر تر هم
سعی در رنگ کردن در و دیوار این مسافر خانه دارند و...!
در حالی که هر لحظه ممکن است بیایند و بگویند ،،، باید رفت به کوهنوردی!
حال آنانکه وسایل خریده اند و خود را آماده ی سفر کرده اند،،، بسیار مشتاق اند!
ومایی که خودمان را در بی خبری نگه داشته ایم ،،، بسیار ترسان از قاصد خبررسان
و مقصد خواهیم بود!

واقعا مثال زیبایی است!
ما هر روز با تبلیغ هایی روبه رو هستیم که مارا به مصرف وا می دارد!
کسانی که صحنه گردان این تبلیغات اند ،،، آیا به رفاه ما می اندیشند؟؟؟
مسلما نه!!!
آنها فقط و فقط به فروش بیشتر و بیشتر محصولات خود فکر می کنند!
بانک ها یک جور،، فروشگاه ها جور دیگر و ...

آیا این همان نقشه ی استکبار جهانی نیست!!!
مشغول کردن مردم به خود و دور کردن فکر جهانیان به مسائلی چون خداگرایی
و آزادی طلبی!
زیرا هرچه مصرف می کنی ، بیشتر اسیر و بنده ی آنها می شوی!
ما هر روز شاهدیم که وسایلی جدید وارد بازار می شوند که بسیار هم دلربا هستند!
مانند خودرو های شیک، گوشی های مدل بالا و انواع وسایلی که ما را برای خرید تحریک می کنند!
آیا مصرف ، به عنوان هدف برای ما تبدیل نگشته؟؟؟
آیا ما برای کسب درآمد مصرف، نمی کوشیم!
آیا این همان هدفی است که خداوند، برایش ما را فرستاده!
پس اگر چنین است ، انبیا و اولیا برای چه آمده اند؟؟




:: برچسب‌ها: اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
حتی شما محمود عزیز!

خیلی وقت است که دارد شروع میشود

حاشیه های مربوط به انتخابات آینده!

افرادی از خیزش عظیم لاریجانی می گوید!

بسیاری از آمدن مشایی با پشتوانه ی احمدی نژاد می گویند!

خلاصه حرف ها بسیار است!

تعدادی نیز می گویند ، نکند احمدی نژاد بخواهد فلانی را معرفی کند و بخاطرش روبه روی ولایت بیاستد!

من به این بحث ها کاری ندارم!

روی کلام من با تو است! اوس محمود!

می خواهم بگویم درست است در قضیه ی مشایی کمی دلخوریم ولی درکل بسیار

خرستدیم که طرفدار چنین ریس جمهوری هستیم!

درست است در لوح سفید خدمات تو ، نقاطی سیاه ، هرچند کوچک دیده میشود و کم

تعداد دیده میشوند (درست برعکس آقایان که لوحی سیاه با نقاطی سیاه تر داشته اند

که هرچقدر هم سیاهی اضافه گردد ، معلوم نمیشود ، مگر بالاتر از سیاهی رنگی است!)

 

و لی تا وقتی ره روی رهبری و پشتوانه ات ولایت است ، ما با تو هستیم!

اما بدان ، اگر خدای نکرده از راه و هدف ولایت خارج شوی ، به سادگی هرچه تمام تر

می بوسیمت و کنار می گذاریمت!به همین سادگی!

و به خدا از این ساده تر! همان گونه که دیگران را به زباله دان تاریخ فرستادیم!




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
22 بهمن مبارک

سلام بر همه ی مسلمین و ازادی خواهان دنیا

روز پیروزی حق بر باطل

روز غلبه ی نور بر تاریکی

22 بهمن مبارک!

گزارش ها حاکی از اینه که نا مبارک هم از مصر گریخت! همین امشب!

ای خدا دمت گرم

ایول

بر همتون این جشن بزرگ مبارک!

تا کور بشه هر کی که نمی تونه ببینه!




:: برچسب‌ها: سیاسی, مذهبی, اجتماعی, خبر

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩
ما می خوابیم ، شما دفاع کنید

غروب جمعه است و دلت گرفته

دلت هوای بیت آقا را کرده

هوای شلمچه آن هم در این ساعات

لباس می پوشی و شال و کلاه می کنی که بروی برای هوا خوری ، شاید حال و هوایت عوض شود!

می روی

اولین پیچ را از کوچه که رد می کنی میرسی به یک فرد که با کولباری از آرایش ، می رود بیرون به امید ...

در همان ابتدای پیچ ، چند تای دیگری هم هستند!

بی خیال رفتن و حال و هوا عوض کردن می شوی!

می گویی این تازه کوچه است! شهر چه خبر است!

خانه می آیی و یک گوشه کز می کنی!

از مردم و از روزمرگی هاشان خسته می شوی!

از اینها که فقط می خورد و می خوابند وفقط وفقط فکر دنیاشانند( البته نه همه شان)

نا خود آگاه تلویزیون را روشن می کنی و می نگری در آن جعبه ی سحرآمیز!

اولین شبکه مستندی است از برنامه های در دست اجرای سیما!

دومین و سومین و پنجمین شبکه دارند ورزش وسریال پخش می کنند!

هیچ چیز نظرت را جلب نمی کند به جز همان مستند حیوانات!

فکر می کنی به اینکه آخرین برنامه ای که در مورد ظهور و یا جنگ نرم پخش شد کی بود؟؟

بعد از کمی فکر متوجه میشوی ، بله امروز صبح بود!

دقیقا ساعتی که احتمالا جز ساعات کم بازدید آن شبکه است!

دیگر برنامه ای به ذهنت نمی رسد!

یادت می اید

چقدر فریاد زد!

چقدر خطاب قرار داد ما را!

چند سال پیش بود که گفت جنگ نرم!

چرا نمی خواهیم بیدار شویم!

سالهاست که  او فریاد می زند و ما هم سر تکان می دهیم

صلاه ظهر است! آن هم ظهر عاشورا

و ما چه راحت خوابیده ایم

بعضی ها آرام می گویند ، تو به همراه خدایت برو و جنگ کن! پیروز که شدی ما می آییم

ای وای

خدایا نکند برود و دیگر برنگردد و ما چهل ها سال دور خودمان بگردیم و به جایی نرسیم!

یک عمر حسرت بخوریم

_ برخیزید به خدا شاید دیگر تکرار نکند

_ شاید عذاب باشد نصیبمان از این همه سستی

باز هم بیدار نمی شویم، جوی فقط می آید و می رود ولی تبدیل به همت و کار نمی شود!

گاهی بیدار می شویم( آنهم چه بیداریی! از خوابمان بد تر و سنگین تر)

با خودمان می گوییم حالا چه وقت جنگ است! هوا سرد است ...

اصلا اینقدر که می گویی جنگ نرم جنگ نرم، کو دشمن ، نشانمان بده!

می گویید دشمن، آن لوح که در دست آن جوانک است

آن وسایل در کیف آن دخترک ...

بعد دوباره می خوابیم ، میان صحبت هایش

او فریاد هل من ناصرا.... می خواند و ما خوابیم

به امید اینکه کسی دیگر از آنچه چند ده هزار صاحب خون برایت به ارمغان آورده اند، دفاع کند!

و به این امید باز هم می خوابیم




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی, نقد

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩
حرفی که از دل براید لا جرم...

آنهایی که در این چند سال مبارزه و جنگ به هر دلیلی از ادای این تکلیف بزرگ طفره رفتند

و خودشان و جان و مال و فرزندانشان و دیگران را از آتش حادثه دور کرده اند ، مطمئن باشند

که از معامله با خدا طفره رفته اند ، و خسارت و زیان و ضرر بزرگی کرده اند که حسرت ان را

در روز واپسین و در محاسبه حق خواهند کشید!

که من به مسئولین عرض می کنم که حساب اینگونه افراد را از حساب مجاهدان در راه خدا

جدا سازند ، و نگذارند این مدعیان بی هنر امروز و قاعدین کوته نظر دیروز به صحنه ها برگردند!

من در میان شما باشم و یا نباشم ، به همه ی شما وصیت و سفارش می کنم که نگذارید

انقلاب دست نا اهلان و نامحرمان بیفتد . نگذارید پیشکسوتان شهادت و خون در پیچ و خم

زندگی روزمره خود به فراموشی سپرده شوند.




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩
مسئولین عزیز بخوابید!اینجا خبری نیست! لا لایی

سلام

به مقدمه

خیلی خستم از این همه خواب ، از این همه به خواب زدن!

چرا باید ساختمان مجلس اسلامی فراماسونی باشه؟

چرا بانک های به اصطلاج اسلامی ما ، معماری ماسونی رو تبلیغ کنند؟

چرا همه می خوان تو جای جای شهر ما هرم و چشم جهان بین رو بگنجونن!

از ایستگاه های مترو گرفته تا دم در مسجد ها!!!!

و امروز

امروز دیگه ایم بنر مسخره داشت منو کلافه می کرد!

امروز صبح موقع رانندگی ، چشمم خورد به بنر تبلیغاتی موسسه مالی اعتباری ع***** که بین جاده ی چابکسر - رامسر نصب شده بود!

یه بنر که حالت مستطیلی شکل داره!

پس زمینه ی بنر ، یک نمای زرد رنگ از یک شهر با ساختمان و آسمان خراش هاست

که همه ی اونها دور اند ، به طوری که ، آسمان شهر هم دیده می شود!

و وسط این آسمان یک چشم بزرگ است که بیشتر بنر رو به خودش اختصاص داده!

چشمی که آنقدر بزرگ و بالاست ، که به کل شهر و مردم اش مسلط است!

چشمی با مژه های کشیده و  زرد که ما رو به یاد چشم جهان بین می اندازه!

نکته جالب اینکه ، خیلی ها معتقد اند که این چشم متعلق است به دجال درسته؟؟؟

دو نظریه در مورد چشم دجال وجود دارد!

1) دجال کلا یک چشم است و آن چشم هم وسط پیشانی اش است !

2) دجال دو چشم دارد ولی چشم چپ اش آسیب دیده و چشم راست اش کار می کند!

و به همین دلیل او را تک چشم می خوانند!

در این بنر نیز ، چشم راست دارد به مخاطب می نگرد و چشم چپی در کار نیست!

همه ی اینها ، یعنی یک چشم جهان بین ، مژه های کشیده ، زرد بودن بالای چشم و محیط،

مسط بودن چشم به همه جای شهر، واقع شدن در نقطه ی بالا، راست بودن چشم

ممکن است اتفاقی باشد!

و وسط این چشم نام موسسه مالی اعتباری مذکر رو نوشته! فقط همین!

چقدر جالب نه! چه کسانی پشت پرده اند؟

اشکالی نداره مسئولین عزیز!

آنقدر بخوابید که در خواب حتی بر پیشانی هایتان مهر ماسونی بزنند!




:: برچسب‌ها: نقد, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩
حرفی که از دل براید ...

قال سید علی حسینی خامنه ای ( ع):

تنها آنهایی تا آخر خط با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند!

فقرا و متدینین بی بضاعت ، گردانندگان و بر پادارندگان واقعی انقلاب ها هستند!....




:: برچسب‌ها: سیاسی, مذهبی, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩
هیچ چیز شانسی نیست!

سلام
شانس چیست؟
آیا هیچ چیز شانسی است؟
اثرات شانس چیست؟

اینها همه سوالاتی است که جوابش پیش خودتان است!

شانس چیزی است که مردم بدون داشتن و آوردن آن
به سعادت و خوشبختی نمی رسند!

این مفهومی است که جبهه باطل و کفر به فرهنگ ما وارد
کرده است!
اگر مردم بدون داشتن شانس به موفقیت نمی رسند ، یا بالعکس،
پس خدا این وسط چه کاره است ؟

با این نوع تفکر ، خداوند از صحنه ی زندگی پاک می شود ،
و همه چیز به شانس بستگی خواهد داشت!
زیرا این خداوند و راه او نیست که خوشبختی می آورد!
شانس است که زندگی را تغییر می دهد!

در ضمن ، یکی دیگر از اثرات منفی این نوع نگرش
این خواهد بود که: تلاش هم بی فایده است ، زیرا اگر شانس
نداشته باشی ، تلاش ات هم بی مصرف خواهد ماند!
پس تلاش و کوشش در زندگی از بین خواهد رفت!

سومین اثر بد این نوع نگرش این خواهد بود ، که مردم
برای سعادت دنیایی ، دست به دامن ، جادو ، طلسم ،
خرافات میشوند ، تا برایشان شانس بیاورد!
مثله نعل اسب و ...!
بجای اینکه دست به دعا شوند  به درگاه خدا!
اینها تنها اثرات موضعی و موقت این نوع تفکر است!
فکر کنید ، خدا از زندگی و راه های اتصال به خدا فراموش شود!
آنگاه زندگی بشر دچار چه سردرگمی می شوند!
آن موقع همه می نشینند تا شاید شانسی نصیب آنها شوند
وگرنه کاری نمی کنند!

هیچ چیز شانسی نیست!
حالا چرا باید تقدیر را به جای شانس بپذیریم!
وقتی شما به تقدیر اعتقاد دارید ، دو حالت برای شما پیش می آید!
وقتی کارتان حل میشود ، خداوند را موثر می دانید و شکر می کنید!
وقتی کارتان پیش نمی رود ، بیشتر و بیشتر دعا می کنید!
اگر جواب گرفتید که هیچ! اگر نه: می گویید خداوند راضی نیست!
و دلتان را اینگونه آرام می کنید!
حال تقدیر و شانس چه فرقی با هم دارند؟
دیدید که اثرات شانس چه بود و اثرات تقدیر چه!
این را بدانید   هیچ چیز شانسی نیست!




:: برچسب‌ها: اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩
حق و باطل ، شباهت ها و تفاوت ها


سلام
آیا می دونستین این همه تلاش شیطان پرستان ، ایلیو مناتی ها ،کابالاها و فراماسونها
برای چیه؟
برای دسترسی به منابع جهان!
دسترسی به پول و ثروت بی انتها !
 شهرت و قدرت!
تسلط بر دنیا برای راه برد اهداف استعماری در دنیا!
خیر!
اینها هدف نیست!
اینها فقط مراحلی برای رسیدن به هدف است!

داشتم به شباهت های میان ما و آنها می نگریستم که متوجه شدم ، انها دقیقا مانند ما
رفتار می کنند!

ما برای اتصال به خداوند ، مناسک و اعمالی را انجام می دهیم!
آنها هم برای دسترسی به اهداف شیطانی و اتصال به شیطان ، مناسکی را انجام می دهند!

ما مخصوصا در این مرحله ی زمانی ، تلاش برای آماده کردن حکومت شخصیت هایی
چون مهدی موعود (ع) و عیسی ناصری (ع) را فراهم می کنیم!
آنها نیز معبد سلیمان را آماده می کنند برای حکومت نظام دجال و شخص شیطان!

ایران ، اگر از کشوری حمایت می کند و یا از آن دوری می کند ، تنها بخاط پیشرفت
در اهداف ظهور است!
و آنها نیز اگر حمله ، سلطه ، براندازی انجام می دهند ، برای تحقق اهداف ماسونی بوده و
سعی دارند با این مسائل ، به هلال شیعی دست پیدا کنند!
و کم لطفی است ، اگر این اهداف را فقط برای کشور گشایی دانست!

ما از کسانی خط می گیریم و رهبر ما هستند ، که جزء یک خاندان اند و از یک دود مانند!
سید علی خامنه ای ( ع) { سید خراسانی} و سید حسن نصرالله { سید یمانی } هر دو از نوادگان
علی (ع) و پیامبر اند و پیامبر ما نیز از نوادگان موسی (ع) عیسی(ع) ابراهیم(ع) .... و آدم (ع)
هست!
تمام پیامبران و امامان ما ، با هم نسبت خونی دارند!

در حالی که پاپ رهبر کاتولیک ها ، مدونا ، کارتر ، ملکه الیزابت ، بوش های پدر و پسر و ...
نیز با هم نسبت خونی پسر عمویی دارند! در حالی که همه ی این اشخاص فراماسون اند!
همانند مصریان باستان ، در گذشته پدران اینها با محارم خود ازدواج کرده اند!

ما سعی داریم با نوعی عرفان و سلوک عاشقانه ، خدا را پرستش کنیم!
و آنها هم با نوعی عرفان ( عرفان جعلی ) به سلوک شیطانی برسند!

حال اگر به دقت نگاه کنیم! جنگی بزرگ در دو جبهه بزرگ در حال وقوع است و حتی
شروع شده است! جنگی که بین مسیحیان و مسلمانان نیست!
بین رهروان خدا و همپیمانان شیطان است!
که پرچم دار جبهه حق را کشورهایی چون ایران ، لبنان و مردمی آزاد در سراسر جهان
برافراشته اند ، از هر نوع مذهب و دین الهی!
و پرچم دار جبهه حق را آمریکا ، انگلیس و .... می توان نام برد!


شما یا در جبهه حق قرار دارید، یا در باطل!
ما بینی وجود ندارد!
اگر فکر می کنید ، اینها توهمی بیش نیست، باید به شما بگویم
در سالهای قبل از 80 هم خیلی ها فکر می کردند ، تهاجم فرهنگی
یک توهم بزرگ است! اما اثرات این تهاجم را براحتی می توانید
درمعماری ساختمان های شهرتان ببینید!
این تنها گوشه ای از تهاجم است!
قسمت بزرگ تر این تهاجم در سالهای بعد معلوم میشود ، آن دم که
شما می گویید تهاجم ،،، و بعدی ها انکارش خواهند کرد!




:: برچسب‌ها: سیاسی, مذهبی, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩
چه می گویی!

سلام

نظرتان در مورد مطلب یکی از وبلاگ ها که در زیر آمده چیست؟

من ایرانی نیستم چون روزی که به مدرسه رفتنم پدر و مادرم قرآن بالای سرم گرفتند و در مدرسه آیین محمد را به من آموختند نه پندار نیک و کردار نیک و گفتار نیک

 

 

من ایرانی نیستم چون وقتی ازدواج کردم به آیین عربها و با زبان عربی ازدواج کردم

 

 

من ایرانی نیستم چون هزار کیلومتر راه را طی میکنم تا به پابوس امام هشتم شیعیان و نواده پیامبر اعراب بروم اما کمی آنسوتر به آرامگاه فردوسی نمی روم

 

 

من ایرانی نیستم چون اعیاد فطر و قربان و غدیر و مبعث را تبریک می گویم و شادباش می شنوم اما نمی دانم جشن سده چه روزیست

من ایرانی نیستم چون دهه محرم سیاه می پوشم و با سر و روی گل آلوده عزادار خاندانی می شوم که سرزمینم را گرفتند , مردانش را کشتند و زنانش را به غنیمت بردند اما روز مرگ بابک خرمدین را نمی دانم

 

 

من ایرانی نیستم چون حرف که می زنم بیشتر به عربی می ماند تا فارسی

 

 

من ایرانی نیستم چون عربها پ ندارند و من می گویم فارسی نه پارسی

 

 

من ایرانی نیستم چون در کشوری به دنیا آمدم که روی پرچمش عربی نوشتند


من آرزوی ایرانی بودن هم ندارم چون آنقدر دست نیافتنی است که آرزویش هم نمی توان کرد

 

 

    *       *       *

تو یک ایرانی نیستی ، فقط یک نژاد پرست بزرگی!

می گویی آیین محمد! آیین محمد از آن کیست؟ خدای واحد

مگر خدای زرتشت با خدای محمد متفاوت است که چنین به آیین پیامبر جدید معترض شده ای؟

خداوند آیات قرآن را به عربی به محمد آموخت ، پس خداوند بیشتر از تو می فهمید!

شاید این را منکر می شوی؟

ایرانی مرید است! مرید حق ! یک روز زرتشت روز دگر روز اسلام!

همانا دین نزد خدا اسلام است! این را خدای واحد گفته!

پس با اسم ایران بازی نکن و به اسلام و خدا معترض نشو! ......

می گویی عزاداری خاندانی را می کنی که مردانت را کشتند و زنان را به غنیمت بردند!

از کدام واقعه تاریخی سخن می گویی!

از آن پس دگر هیچ کدام از خاندانش حمله ای به ایران نکردند و جز اولین ها دگر اصلا

فرمانروایی نکردند ، که بخواهند کاری کنند! اصلا در جریان هستید؟؟؟

سپاه اسلام به دستور محمد و محمد هم به دستور خدا به ایران آمد تا مردم را با اسلام

آشنا کنند! با دستور خدا مشکلی دارید به محمد ، ربط اش ندهید!

در یک کلام می گفتی با خدا و فرمانش مشکل دارم ، با دین اش مشکل دارم!

اسلام چند هزار توصیه برای زندگی کردن دارد؟

قرآن اسلام چند آیه و عبارت پند آموز دارد؟؟

شما می چسبید به پندار نیک  گفتار نیک! فقط همین!

ایین و راه ورسم زندگی پس چه؟؟

راه حل برای مشکل های جدید و امروزی چیست؟؟؟

به دین محمد می گویید قدیمی و ناکارآمد است!

اگر چنین است! زرتشت باید ناکار آمد تر باشد، زیرا قدیمی تر است!

 

تو ایرانی نیستی ، زیرا وقتی به بهانه های مختلف کشورت مورد تعرض قرار می گیرد ،

بیخیالی و باز هم در فتنه ی آنها فریب می خوری!

تو ایرانی نیستی! زیرا شلوار لی می پوشی ، مد غربی میزنی!

عاشق فیلم های انها هستی! آیا اینطور نمی شود قضاوت کرد؟؟؟

 

شما هم اگر نظری دارید بگویید!




:: برچسب‌ها: نقد, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩
شروط امنیت

سلام عزیزان

امروز می خواهم چند راه کار مهم ، برای حفظ امنیت شخصی، معرفی کنم!

 

1) هرگز اطلاعات شخصی را در فرم های مجازی و چاپی ، درست وارد نکنید

مگر اینکه ، به منبع جمع آوری کننده ی آن کمال اطمینان را داشته باشید!

 

2) همیشه برای اطلاعات حساس و حتی کم اهمیت خود رمز قائل شوید.

رمزی که حتی نزدیکانتان نتوانند حدس بزنند.

 

3) قبل از اتصال به اینترنت ، همیشه دستگاه های شنیداری و تصویری را قطع کنید.

مانند ، میکروفن و وب کم .

تا وقتی که با میکروفن و هدست کاری ندارید ، آن را به دستگاه خود وصل نکنید. حتی در صورت وصل نبودن به اینترنت.

وب کم را همیشه خاموش کنید و جلوی لنز آن را با محافظی قطور بپوشانید.

4) هنگامی که با گوشی به اینترنت متصل هستید ، حرف های خصوصی نزنید.

دوربین دوم و اول گوشی را بپوشانید . زیرا معمولا شما با وضع راحتی در خانه

هستید ، و اگر سایتی مخرب ، بخواهد ، به راحتی می تواند از شما در آن حالت

فیلم برداری کند ، و بعد شما را بخاطر افشای آن تحدید کند. مطمئن باشید می توانند.

 

5) در هیچ جای دنیای مجازی ، واقعیت را از خود ثبت نکنید .

مثله : اسم ، شهرت ، وضعیت خانواده ، شغل اعضا ی خانواده ،....

مطمئن باشید ، سودجویان از کوچکترین اطلاعات شما سوء استفاده خواهند کرد.

پس هوشمند رفتار کنید!

6) در فضای مجازی دروغ گو باشید! دادن اطلاعات نادرست ، حتی از جنسیت خود اشتباهی بزرگ است!

7) همیشه برای خودتان یک اسم و فامیلی جعلی داشته باشید.

ودر فرم ثبت نام های مجازی آن ها را وارد کنید!

8) چند ایمیل داشته باشید! یک ایمیل برای کار های شخصی!

و یک ایمیل یا چند تا برای ، استفاده از خدمات سایت های نیاز مند به ثبت نام.

در نظر داشته باشید که پسورد ایمیل اول باید باید با دیگر ایمیل هایتان فرق کند!

9) هر سایتی ارزش ورود ندارد! شاید دیده باشید در بعضی وبلاگ ها ، به محض ورود شما به آنها

اطلاعاتی نظیر : آی پی شخصی شما ، نوع ویندوز شما ، نوع مرورگر شما ، نوع بیت ویندوزتان و ... را به شما نشان می دهند.

مطمئن باشید اطلاعات بیشتری از شما در اختیارشان قرار خواهد گرفت!

10) به هیچ شخصی در اینترنت اعتماد نکنید! چون شما از فرد آن طرف خط خبری ندارید.

هکر ها حتی می توانند با مشخصات دوستانتان با شما ارتباط برقرار کرده و به شما آسیب بزنند.

11) بعد از اتمام کار با کامپیوتر در کافی نت ها و یا محل هایی که از پی سی خود استفاده نمی کنید ، کوکی ها را پاک کنید.

کوکی ها در مرورگرها نقش دی ان ای را بازی می کنند و اطلاعاتی را که شما در

فرم ها وارد می کنید ، ثبت و ذخیره می کنند ، که دیگر شما اطلاعات را دوباره وارد نکنید!

همین ها می تواند اطلاعات شما را افشا کند. اطفا پاکشان کنید!

12) اگر برای اتصال به اینترنت از خط تلفن ( دایل و ای دی اس ال) استفاده می کنید.

به محض قطع ارتباط ، سیم را از کیس جدا کنید.

هیچ گاه سیم را در حالت اتصال دایم قرار ندهید! به راحتی می تواند ، دایل انجام داد

به طوری که شما متوجه نشوید!

13) اطلاعات شخصی شما همیشه در معرض تهاجم اند ! عکس ها و فیلم های شخصی خود را با برنامه های

مطمئن امحا کنید! حتی المقدور آنها را در کامپیوتر ذخیره نکنید!

14) موقع فروش کیس خود ، از فروش هارد دیسک خود ، خود داری کنید!

و اگر قصد ندارید دیگر از آن استفاده کنید ، آتش بزنید اش!

زندگی شما با قیمت تر از قیمت یک هارد درایو است!

15) از سپردن رم گوشی خود به تعمیر کنندگان موبایل خود داری کنید!

اطلاعاتی که شما در سالیان دور پاک کرده اید هم قابل برگشت هستند!

16) در گفتگو های شخصی خود ، از تلفن همراه و تلفت ثابت و دیگر لوازم ارتباطی

فاصله بگیرید! زیرا ممکن است انها شنود شوند!

17) هیچ چیز مطمئن تر از دیدار رو در رو نیست! حتی در قرن بیست و یکم!

18 ) با یک دستگاه هشتصد هزار تومانی می شود ، به مکالمات تلفنی شما گوش داد!

وحتی پیامک های شما را دریافت کرد و بعد از رمز گشایی ، آن را مشاهده کرد!

19) لزومی ندارد افراد غریبه از مشکلات و راز های شما با خبر شوند!

چون ممکن است با همین اطلاعات به شما ضربه بزنند.

20) به هیچ کس آتو ندهید ! هیچ چیز ارزش ریسک کردن را ندارد!

امنیت خانوادگی شما با اهمیت ترین چیز دنیا است! پس از آن مراقبت کنید!

در پست های بعدی برایتان برنامه هایی برای ، بازیابی اطلاعات از دست رفته ،

امحای اطلاعات شخصی ، قفل گذاری محرمانه ، قفل گذاری بر روی USB , و درگاه های

ورودی کیس و ... را برایتان می گذارم!

به امید دیدار. نظر فراموش نشود.




:: برچسب‌ها: اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩