دانشگاه

به نام خدا [ نقطه سر خط ]

 

روز های مهر و آبان از پس هم می گذرند [ نقطه سر خط ]

 و ما همچنان درگیر خرید کتاب و جای خالی دادن از رفتن به سر کلاس هستیم[ نقطه سر خط ]

البته اینجا کسی خرمان (خر= نه بمعنی حیوان چهارپا ) را نمی گیرد [ نقطه سر خط ]

و به قول دوست عزیزی اینجا سگ صاحاب اش را نمی شناسد و ما با گذشت روز ها

تازه به حرفشان رسیده ایم که واقعا همین طور است[ نقطه سر خط ]

و این مفهوم را وقتی واضح دریافت کردیم ، که سعیدمان را سر کلاس بردیم و مجددا کسی

خرمان را نگرفت

حتی آن موقع که در ساعات غیر درسی مان سر کلاس می نشستیم هم کسی

خرمان را نمی گرفت

[کلا اینجا کسی خر کسی دیگر را نمی گیرد بجز ...]

 

ما در همین  چند روزه دریافتیم که دانشگاه به غیر از چند مورد [ 3 نقطه دار] ، تفاوت دیگری

با مدرسه مان ندارد[ نقطه سر خط ]

و این تفاوت ها به شرح زیر است ؛

وجود همکلاسی دختر

وجود استاد غیر مرد

احتیاج شدید به راهنما برای پاس دروس

دادن پول زوری به نام شهریه برای کلاس ها و پول زیاد تری برای خرید راهنما بجای کمکاری

اساتید و بی حالی جنابشان

و ژتون غذا

 

که این آخری تنها نکته ی مثبت دانشگاه است و اما ما از آن بی بهره ایم

زیرا دکترمان ما را از خوردن هر غدایی منع کرده ، البته به جز سوپ جو بدون مرغ

و کباب از هر نوع اش بدون برنج و نان!

و ما در دانشگاه تحت شکنجه قرار می گیریم وقتی دوستانمان جلوی چشممان

قرمه سبزی می خورند [ کوفتشان شود ][ نقطه سر خط ]

 

در دانشگاه البته صمیمیت بسیار است

و ما این را در فضای سبز دانشگاه به شدت حس کردیم[ نقطه سر خط ]

در کلاس هم البته همین طور است ، اما از نوع دیگر

 

در دانشگاه نکات عجیب و نقاط شگرفی وجود دارد

مثلا

این پسر پشت سریمان ، هی این جلویی مارا عزیزم صدا می کند

و این جلویی همش می گوید : ایش

و تحقیق کردیم تا  ببینیم این دختر جلویی اهل کدام کشور منطقه است

و به چه زبانی صحبت می کند

که جواب محبت را اینگونه می دهد

 

با تحقیقات اولیه به این گمان رسیده ایم ( که ایشان خوشتر ندانن چی ار درن )

که یکی از مسئولان دانشگاه پدر دختر مذکور می باشد

 

زیرا وقتی آن شخص می آید ، این پسر از آن  دختر دور می شود

پدر دختر آدم عجیبیست ، همواره لباس خاکستری با خط های سرمه ای و شلوار

سرمه ای می پوشد و پشت لباس اش فامیلی اش را بزرگ نوشته است [ نقطه سر خط ]

خب فامیلی قشنگی هم ندارد آخر

حراست هم شد فامیلی

خوب است من پشت لباس ام بنویسم ریوا؟

اصلا بی خیال    بگذریم

 

روز اول دانشگاه روز عجیبی بود [ نقطه سر خط ]

تنها تصویری که برایم در آن لحظات تداعی می شد

تالار عروسی پسر یکی از اقوام بود [ نقطه سر خط ]

اولین صندلی در کنار در جا خوش کردیم و شروع کردیم به نظاره دیوار های کلاس

تنها چیزی که روی  دیوار بود ، یک کلمه ی انگلیسی بود که با ماژیک آبی روی در

نوشته بودند : zoo

و ما آن لحظه معنی آن را نفهمیدیم و ذهنمان به بازی زوی خودمان رفت [ نقطه سر خط ]

اما بعد از کلاس عزیزی این را برایمان ترجمه نمود و ما فهمیدیم این اثر هنری

کار استادی حکیم و هنرمندی بزرگ بوده که توانسته کل یک ساعت و نیم کلاسمان را

با بیان کلمه ای معنی بفرماید که الحق واژه ای مناسب و کارا خلق نموده بودند.

بگذریم

 

چند روز پیش بعد از کلاس راهی پارکینگ دانشگاه شدیم برای عزیمت به سمت منزل

دستمان پر بود و عجله داشتیم

کلاسر و خودکارمان را روی سقف خود رو قرار دادیم

و ریموت پراید عزیز را نواختیم تا در ها برایمان گشوده شود

درون خودرو نشستیم و دوست چتر خود را سوار نموده و به چند متری راه به راه نیفتاده

بودیم که صدایی عجیب از پشت خودرو شنیده شد و ما هم لاجرم ترمز کردیم

و پیاده شدیم و دیدیم ( ای برا ) (ای برادر ، کلاسر را از روی سقف ماشین

برنداشته بودیم که)

که کلاسر عزیمان نقش خیابان شده است و جزواتمان کف خیابان ولو

دوان دوان به سمت اش دویدیم که ناگهان یکی از اساتید گران قدر با کمال خونسردی

از روی کلاسر مذکور رد گردید( البته خودش نه ، با خودروش ( ال 90 ))

 

و خورد شدن ریتم های کلاسر و گیره هایش همانا و پاره شدن و گلی شدن

جزواتمان همانا

 

خلاصه بگذریم بسیار طولانی شد و از حوصله خارج

همین بس است

خدانگهدار

 

 

__________________________________________________________________

پا نوشت * : امتحان دارم شدید این هفته ولی بازم پیشتون میام.

 

پا نوشت ** : این پست از مجموعه نوشته های بنده به نام انشاء هست

بخاطر همین یه موضوع به موضوعات راه اینجاست اضافه شده به نام انشا

از این به بعد هر ماه یا هر دو ماه یک بار یه انشا می زارم!

 

پا نوشت *** : بعضی ها از طریق فرم تماس ، اجازه می گیرند برا ی استفاده از مطالب

وبلاگ ،... مشکلی نیست ، فقط زیرش یادی هم از ما کنید ، یا منبع را بنویسید

یا  اگر سخت است ، فقط بنویسید ، احسان ریوا

حال نداشتید ، همین ها را هم ننویسید!

من الله توفیق

__________________________________________________________________

بی ربط : سالروز ازدواج بزرگ زوج اسلام رو بهتون تبریک می گم و اگه تو فامیل عروسی

مروسی چیزی دارید ، پیشاپیش مبارک باشه و به پای هم پیر شن!

 

بی ربط ** :بین دنیای من و تو فاصله خیلی زیاده

                 امشب ام خاطره هامون منو دست گریه داده

                 آی تو که رفتم از دلت بگو دلت به کی خوشه؟

                 بغض نبودت (عجیب) داره صدامو می کشه




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته, انشاء

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠
نتیجه ی کنکور (انشاء)

به نام خدا

بیستم شهریور بود.[ نقطه سر خط ]

سایت آزمون را لود کردیم![ نقطه سر خط ]

ما به هیچ وجه استرس نداشتیم! [ نقطه سر خط ]

اصلا ما انسانی نیستیم که استرس بر ما غلبه کند![ نقطه سر خط ]

بعد از وارد کردن شماره داوطلبی و ....

متوجه  شدیم که

در بلای خانه مان سوزی به نام دانشگاه قبول شده ایم [ نقطه سر خط ]

ما اگر چاره داشتیم ، امسال زیر بار این خفت ( داشنگاه رفتن ) نمی رفتیم!

اما چه کنیم که چماقی روی سر و خنجری زیر گلو به نام خدمت وظیفه

در 16 آذر 90 انتظار ما را می کشد و ما که باید 2 سال کامل را بگذرانیم

 البته اگر به جرم سیاسی بودنمان ، اضافه خدمت نخورده باشیم

خیلی عاقلانه از بین     خیلی بد     و        خیلی خیلی خیلی خیلی بدتر

خیلی بد را انتخاب کردیم![ نقطه سر خط ]

 

البته ما از رشته ی قبولی خود ، که مدیریت صنعتی در دانشگاه "بنجل" ( و شاید "خیلی بنجل" )

باشد راضی نیستیم![ نقطه سر خط ]

البته هر کس مزد دست رنج خود را می خورد

و ما که هیچ رنجی نکشیدیم ، همین را شکر می کنیم

و از سرمان  هم زیاد است ! [ نقطه سر خط ]

 

 

اما قصد ادامه تحصیل در این رشته را نداریم.[ نقطه سر خط ]

و قصد داریم در کنکور 91 شرکت بنماییم.

اگر کنکوری در کار باشد و ما زنده باشیم.[ نقطه سر خط ]

و اگر عمری باشد ، کنکور هنر دهیم و در رشته مورد علاقه مان قبول شویم ( انشالله )!

 

اما نتیجه کنکور دوستان به این شرح است!

ما هفت رفیق فابریک هستیم.[ نقطه سر خط ]

دوتایمان در مدیریت صنعتی دانشگاه بنجل

دوتای دیگرمان در رشته ی علوم اجتماعی همان دانشگاه بنجل

آن یکی مان در رشته ی الهیات همین دانشگاه بنجل

یکی دیگرمان در رشته ی مدیریت جهانگردی همان دانشگاه بنجل مذکور

و پاره ی دل مان ، سعیدمان در رشته ی حسابداری دانشگاه آمل قبول شد

که پشیمان است شدید.[ نقطه سر خط ]

و طبق آخرین درد دلی که به گوشمان رسیده است

قصد گرفتن انتقالی را دارد به همین دانشگاه بنجل.[ نقطه سر خط ]

و ما هم گفتیم ، مگر مرگ داشتی که آنجا انتخاب رشته کردی

و با نوازشی پدرانه ، پسر گردنش را مورد عنایت خودمان قرار دادیم!

و گفتیم

و چرا عاقل کند کاری که بعدا انتقالی بگیرد و تشریف بیاورد به

دانشگاه بنجل مذکور، از همان اول از سهمیه ی بومی استفاده می کردی

که همین جا ( در دانشگاه بنجل )قبول شوی و صندلی های این دانشگاه مذکور خالی نماند!

و تو هم بعدا به مشکلات بعدی دچار نشوی!

از جمله خرید خانه و چتر شدن ما در آن خانه ی مذکور

و از درس و مشق افتادن تو ، همانا!

 

اما الان دیگر چه فایده دارد![ نقطه سر خط ]

ما از این که از سعیدمان دور می شویم ، بسیار نا خرسندیم.[ نقطه سر خط ]

و اگر ما را مورد سرزنش قرار ندهند و بعدا حرف و حدیث برایمان درست نکنند

و پیش خودمان بماند ، باید بگویم که دیشب بغضمان ترکید و ... .[و چهار  نقطه سر خط ]

آخر ما ایشان را بسیار دوست می داریم

و ایشان از اول دبیرستان دوست صمیمی اینجانب محسوب می شوند

و ما اگر 3 روز ایشان را نبینیم

آنجای دلمان یک جور می شود.[ نقطه سر خط ]

در نتیجه از این دوری بسیار بسیار ناراحتیم!

و به خودشان هم گفته ایم!

شاید کسی نداند ولی ما انسانی بسیار عاطفی هستیم و شدیدا اجتماعی

و بسیار زود رنج هم هستیم!( این را گفتم تا بدانند )

فردا قرار است برویم و ته و توی ثبت نام را در بیاوریم.[ نقطه سر خط ]

اما همچنان از دوری دوست و یار قدیمیمان شدیدا نارحتیم!

انشالله خداوند ایشان را دوباره به ما نزدیک بفرماید.[ نقطه سر خط ]

 

دوستان من با انگیزه های مختلف وارد دانشگاه می شوند!

مثلا سعیدمان دانشگاه می رود تا انتقالی بگیرد!

و یا مثلا صابر مان دانشگاه را فقط برای مدرکش می خواهد تا مشغول به کار شود!

دیگری مان می رود داشنگاه تا کارت دانشجویی بگیرد و سرعت ای دی اس ال اش را

از 256 به 512 تبدیل کند!

و من می روم تا از سربازی فرار کرده ، و در کنکور 91 شرکت کنم!

و یکی دیگر از دوستان می رود برای ازدواج دانشجویی!!!!!!

و من دوسه باری قصد داشتم با پشت دست بر دهانش بکوبم

اما حال و حوصله ی زدنش را نداشتم و فرصت محیا نشده است!

خدا را شکر ما خواهر نداریم ، وگرنه ایشان 24 ساعته دم در خانه ی ما پلاس بود![ نقطه سر خط ]

البته ایشان پسر با حیایی هستند!

وگرنه در این سن دنبال .... می رفتند تا ازدواج!

البته جرات مورد اول را هم نداشتند!

زیرا پوستشان را می کندیم و درونشان کاه پر می کردیم!

از ایشان پرسیده ایم آیا فرد خاصی را در نظر داری؟

با خنده گفته است نه!

وقتی می خندد ، یعنی پای یک نفر در میان است!

دهن اش بوی شیر می دهد ، باید در فرصت مناسبی پشت دهانش را مورد عنایت

قرار بدهم!

زیاد از حد پر رو شده است![ نقطه سر خط ]

و خیلی وقت است کتک نخورده است[ نقطه سر خط ]

البته بین خودمان بماند ، او را سپرده ایم که اسم ما را دقیقا زیر اسم خود

در لیست ثبت نام ازدواج دانشجویی بنویسد![ نقطه سر خط ]

و گفته ایم که جلوی اسم مان پرانتز باز کند و بنویسد " زیاد هم عجله نداریم "

" می خواهیم درسمان را ادامه دهیم"!

البته این جمله احتمالا جلوی اسم مان جا نخواهد شد

در نتیجه باید دنبال جمله ای کوتاه و گیرا بگردیم.[ نقطه سر خط ]

 

 

خلاصه

این بود انشای من!

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی

 

یک : هم باشگاهی ها ، کمی عصب دست راستم دوباره ، آسیب دیده است

و تکان دادن مفاصل این دست ، برایم دردناک و سخت شده !

در نتیجه جمعه ی آینده ، به فکر دروازه بانی دیگر باشید!

شاید با آتل برایتان دفاع بودم! ولی دروازه بانی نخواهم کرد!

 

دو : ببخشید که باز هم با یک پست شخصی وقتتان را گرفتم!

بر ما ببخشید!

 

سه : همیشه به آخری که می رسیم یادمان می رود

شاید باید خداحافظی کرد در آخر

نمی دانم

شاید باید به نظراتتان سلام کرد!

شاید ...

 

چهار: این دست نوشته ساعت 11:10 دقیقه روی نت قرار گرفت!

و سپس توسط بنده در ساعت 01:03 دقیقه ویرایش شد و به آن

خط هایی اضافه و خط هایی هم حذف گردید!

این را گفتم که اگر نمونه ی اول را خوانده اید ، بدانید که متن ویرایش شده

و این نسخه ی نهایی آن است!




:: برچسب‌ها: دست نوشته, انشاء

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠