آنها و ایشان ، سرباز نظم نوین

اپیزد اول :

هیچ چیز آنقدر مقدس نیست ، که نشود با آن شوخی کرد

 

این جمله ایست که این روز ها خیلی شنیده می شود

البته در کمپین های آن ور و در جبهه آن طرف

خب شاید در نگاه بسیار غافلانه ، معنی این جمله آنقدر ها هم بد نباشد

اما واقعه یعنی چه ؛ که هیچ چیز آنقدر مقدس نیست ، که نشود با آن شوخی کرد!!!؟؟؟

 

کسی که جمله ی بالا را بپذیرد

یا باید دور تقدس رو خط بکشد و اصل تقدس رو زیر سوال ببرد

یا اینکه باید با مقدس ترین چیز هایش ، هم شوخی کند !!!!

 

در صورت اول فرد تبدیل می شود به یک آدمی که اثبات خیلی چیز ها برایش سخت است

چون هیچ دامنه ی تقدسی ندارد ، فردی که نه خدا برایش تقدس دارد ، نه کتاب خدا

نه فرستاده ی خدا

پس با چه چیز میشود مجاب اش کرد؟ با هیچ چیز

 

در صورت دوم

فرد چون با مقدسات شوخی می کند ، تقدس برایش چیز بی اهمیتی جلوه میدهد

و نه تنها تقدس معنی خود را از دست میدهد

بلکه مقدسات هم به راحتی زیر سوال میروند و آن نگرش قبل وجود نخواهند داشت

 

حال باید دید اثرات اینکه تقدس و مقدسات زیر سوال برود چیست!

خب بدیهی ترین تخریب این عمل ، بی قید کردن فرد است

و هیچ بندی جلوی راهش را نمی گیرد ( به قول خودشان آزادی تمام )

 

یکی دیگر از اثرات هم میتواند این باشد که دستاورد های مقدسات زیر سوال میرود

مثلا اگر امام هادی ، زمینه ساز ظهور است برای شیعیان

فردی که مسلمان است ، اگر شروع به تخریب مقدسات اش شود ، درون اش

ابتدا امام هادی از آن تقدس برایش می افتد

و دوم ، وقتی امام هادی برایش از ارزش بیوفتد

اما زمان هم برایش تقدسی نخواهد داشت ( فکر کنید ، پدر شما برایتان مقدس است و قابل احترام ، وقتی او حرفی بزند ، حرفش برایتان قابل احترام خواهد بود ، اما وقتی تقدس پدرتان بکشند ، شما برای حرف پدرتان هم احترام و تقدسی قایل نخواهید بود)

و الی الاخر...

 

کمپین های توهین به ائمه و شعار اصلی آنها که همان جمله ی بالاست

نشان دهنده ی شروع تخریب سلسله مراتبی دارد که ما به آن پایبندیم

و قطعا دلیل آنها برای توهین به امام هادی و سایر ائمه ، دستابی به نتایجی بیشتر از تخریب

خود امام هادی خواهد بود !!!!!

 

*                                           *                                            *

اپیزد دو :

چند وقت پیش در بالاترین بودیم

دیدیم لینکی را تیتر کرده اند که وای جماعت ، بشتابید که دارد در فلان کمپین فیسبوک

به کورش کبیر توهین می کنند

خدا رو شکر این حرکت  رو به نام بچه مذهبی ها تمام نکردند و خودشان به این

نتیچه رسیده اند که تخریب کوروش ، کار پان ترک ها ( ترک های وطن پرست ) می باشد

 

از توهین به کوروش خوشحال نشدم

اما راستش را بخواهید زیاد ناراحت هم نشدم

وقتی همین ها امام هادی را مسخره می کنند

بگذار کسانی دیگر هم کوروش کبیر که مقدس می دانندش را مسخره کنند

 

خلاصه کامنت هارو که می خوندم ، بعضی ها حرف های عجیبی میزدند

یک عده ای اندک ، شروع کردند به فحش دادن به کسانی که این صفحه ی فیسبوک رو درست کردند( همین ها که مارا مسخره می کردند ، وقتی خونمان به جوش آمده بود )

عده ای دیگر اما بیشتر ، نظرشون این بود که وقتی به امام هادی توهین می شه

چرا به کورش توهین نشه و هر عملی عکس العمل خودش رو داره

و عده ای دیگر که خیلی بیشتر بودند

نظر خاصی داشتند که برایم جالب بود

این عده می گفتند ، اصلا تقدس به هیچ وجه نباید وجود داشته باشه

چه در قبال امام هادی ، چه در قبال کورش و اینکه باید با مقدسات برخورد کرد

و هر تقدسی باید شکسته بشه

این حرف ها از زبان کاربران ثابت بالاترین زده شد

چون همانطور که میدانید ، بالاترین بعد از مدتی ، به هیچ وجه دیگر عضو نمی پذیرد

و یک محیط بسیار ایزوله ای دارد

خب معنی این حرف ها چیست

یعنی نه تنها مذهب ، بلکه عقاید ملی هم نباید فرد را در قید و بند دچار کنند

یعنی یک فرد بی دین بی ریشه ی ملی

یک فردی که هیچ چیز کنترل اش نمی کند!

فردی که نه خدا برایش مقدس است ، نه فرامین اش ، نه فرستادگان اش

البته نه فقط همین

این فرد نسبت به پدر و مادرش هم( خانواده ( حتی همسر و فرزندان ))  ، حریمی ندارد

اغلب با آنها زندگی نمی کند و در قید آنها نیست

نه تنها این ها

بلکه اداب ملی را هم قبول ندارد و مرز ها ی ملی و هویتی را زیر سوال میبرد

مانند آداب زندگی

مدل زندگی ، مدل آراستگی ظاهری و ... ( دقیقا مانند شیطان پرست ها که نه شیوه ی ملی

را دنبال می کردند در زندگی ، نه مذهبی ، نه اجتماعی )

 

اما حالا چه؟

این فرد بعد از مدتی دچار سرگشتگی در زندگی و رسیدن به احساس پوچی خواهد شد

و اینجاست که در عین سرگشتگی فرد ، نظام (!!) جهانی سرمایه داری شروع به برده داری

عقلی می کند

و سرانجام نظم نوین جهانی نیاز به چنین افرادی دارد!!!

کسانی که امروز به عقاید مذهبی ما و خودشان تیشه میزنند

فردا منتظر باشند که کسانی دیگر به عقاید ملی شان تیشه می زنند!!!

این خط __ این نشان *

__________________________________________________________________

یک - ببخشید طولانی شد ، می ترسیدم نتوانم بعدا قسمت دوم اش را جمع کنم!

 

دو  - کسانی که نام شهدا را یدک می کشند و نان شهدا را می خورند

یادشان نرود که قابیل هم برادر شهید بود

 

سه - گاهی ترس از مرگ هم چیز خوبیست

 

چهار - به نظر ، یک آدم چقدر کشش دارد

چقدر حوصله دارد

چقدر می تواند دوام بیاورد؟

 

پنج - عشق هم چیز خوبیست؟

- شاید .

 

جدیدا چقدر از این واژه در مقیاس زمینی اش متنفر شده ام

__________________________________________________________________

بعدا نوشت

ما ( وبلاگ هفت حامی ) لوگوی حمایتی از امام هادی (ع) رو برای وبلاگ ها طراحی کردیم.

هر که مایل بود با یه صلوات استفاده کنه !

این لوگو در قسمت چپ - بالا قرار می گیرد و این هم کدش !

<script language='JavaScript' type='text/javascript' src='http://tirras.persiangig.com/weblog/chap.js'></script>
             

____________________________________

این هم راست بالا

<script language='JavaScript' type='text/javascript' src='http://tirras.persiangig.com/weblog/rast.js'></script>
             



:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته, سیاسی

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
با هم چند؟

مطاع کثیر رو به چه بهانه ای به قلیل تبدیل می کنیم ؟

 

با لذت یک گناه ؟

به ارزش سرگرم شدن با اذیت نوامیس مردم ؟

با تلخی یک غیبت ؟

با رفع تکلیف یک دروغ ؟

با کمبود یک تهمت ؟

به هوس رانی یک نگاه؟

 

با چه چیز آخر کارمون رو طاق می زنیم؟

هرچقدر هم که به نظر بعضی ها ، اون دنیا نقد نباشه

چطور میشه که وقتی یکی بهمون میگه ، فلان مغازه پوشاک ، داره جنساشو حراج می کنه

اونم فقط با 10 در صد ، 10 در صدی که آخرش هم متوجه میشین ، با کشیدن قیمت رو

اصل قیمت ، طرف بازم سودشو می کنه ، پا میشیم برا خرید

بهونه ی رفتنمون هم میشه ، همون کسی که به ما گفت

              *                       *                         *

و البته این فروشگاه نیز ، تبلیغ ش را دارد ، پیام بر خودش را دارد

تخفیفات خودش را دارد

و البته جنس فروخته شده اش ، هیچ گاه خراب نمی شود ، کثیف نمی شود

تمام نمی شود

 

تنها ایراد اینجا ، ماییم که به هر بهانه نمی خواهیم چشم در چشم صاحب مغازه شویم

شاید از بی لیقاتی امثال ماست

 

_______________________________________________________________

یک ) سلام به همه ، عذر می خوام بابت تاخیر و طولانی شدن غیبت

 

دو ) قبلا ها که می رفتیم ، برای چند مدت شارژ بودیم

اما الان ها ، نیامده ، باطری مان اخطار می دهد ، خالی می شود

مشکل از باطری ماست  یا نوع شارژ را نمی دانم

دیگر رفتن ها به درد مان نمی خورد ، پس دیگر، اینقدر  نمی رویم تا ...

 

 

سه ) این پوستر هم تقدیم به شاهین نجفی (****) که به امام هادی توهین کرد

و واجب القتل شد

سایت شیعه آنلاین برای کشتن اش 100 هزار دلار جایزه گذاشته

تو فکرم یه سر بیام شیراز با داش یوسفی و فلاح بریم آلمانمتفکر

 

چهار ) می خواد که نبودش رو حاشا کنم

                               بره

                                من بشینم

                                           تماشا کنم




:: برچسب‌ها: دست نوشته, اجتماعی, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
و خدایی که در این نزدیکیست

چند مدت پیش با آقا مسعود و آقا صابر ( نویسندگان وبلاگ هفت حامیـ) رفته بودیم سر یه کلاس مشترک

استاد ، یکی از معلمین پیش دانشگاهی بود

خبرش را داشتم که تحصیلات خوبی داد ، و می دیدم سر کلاس مطالعاتی دارد

اما فکر نمی کردم ، اینقدر به قول دوستان ( بارش ) باشد.

خلاصه کلاس شروع شد و افسار بحث افتاد ، دست خود استاد و گفت وگفت و گفت

فکر می کردم ، باید کلاس خسته کننده ای باشد

اما هر چه کلاس بیشتر می گذشت ، بیشتر دوست داشتم ، بمانم

بحث را به جایی کشاند که مجبور شد ، توصیفی از ارتباط موجودیت ما و موجودیت خدا

و ملزومات ، بیاورد

مثالی جالب زد که عجیب ، بر دلم نشست

"گفت : رابطه ی موجودیت ما و موجودیت خداوند اینگونه است ، به طوریست که خداوند نیازی به ما ندارد

و این ماییم که نیازمند توجه خداوند هستیم برای بقا.

 

و از ما خواست ، که به یک چیز خاص فکر کنیم

گفت : فکر کنید ( همین الان که در کلاس هستید ، به یک چیز دیگر فکر کنید ) که فردا

با دوستان می خواهید برویم فلان جا  تفریح ، بعد قبل از رفتنتان ، یکی از دوستانتان

می گوید که فلان چیز یادتان نرود ، و یکی دیگر از دوستانتان می گوید ، فلان کتاب را هم بیاورید

خلاصه ( باز هم فکر کنید ) که حالا به آن تفریح رفته اید و اتفاقاتی را که در یک پیکنیک

ممکن است ، اتفاق بیافتند را تصور کنید!

بعد به ما گفت ، حال توجهتون رو به کلاس متوجه کنید

یک آن تمام تصاویری که در ذهن ساختید ، بر باد خواهد رفت

 

گفت : رابطه ی موجودیت انسان ، اینگونه است

اگر خداوند برای لحظه ای ، توجه اش را از ما بر گیرد ، به عدم خواهیم رسید و فنا می شویم

در صورتی که عدم ما ، هیچ اتفاقی را متوجه خدا نمی کند"

 

من اون شب خیلی فکر کردم به این کلمات و جملات

و این که فکر کنید که ما با این همه ادعا ، هیچ نیستیم پیش خدا

مگر می شود یک چیز در ذهن شما ، برایتان شاخ شود؟؟؟

مثلا شما به یک فردی فکر کنید که اصلا موجودیت ندارد ، بعد او در فکر شما برایتان

ایجاد اذیت کند ، ادعا داشته باشد

در حالی که شما می توانید با فکر کردن به یک چیز دیگر و خراب کردن فکر قبلی ،

به موجودیت او خاتمه دهید

به همین آسانی

و اینجاست که می بینیم ، ما چقدر بی چیز هستیم کنار خدا !

و این توجه خداوند متعال است که انسان را پر رنگ می کند

و الا انسانی که نقطه ای هم نیست در برابر سیل خلایق خداوندی ، چه بی ارزش و

گم خواهد بود !

 

_______________________________________________________________

برای دوستان : من یه مدت خیلی دارم اینجا اذیت می شم

میرم یکم بیرون از این فضا نفس بکشم ، اینجا بودن داره خفه ام می کنه

 

برای آرش : می خوام تو این چند مدت نبودم  ، به نظرات پاسخ بدی ، البته لطفا

 

برای محمد علی : گفتم بهت که خراب شدن حال آدم با یه آهنگ ، نشونه ی خوب ی نیست؟؟؟

 

دست همتون درد نکنه ابجی ها و داداش های خوب که همیشه لطفتون رو از ما بر نداشتید

سپاس که با کم و کاستی های اینجا و ما می سازینلبخند

احسان نوشت :

پر از تنهایی ام اما

       بزارین تو خودم باشم

با این حالی که من دارم

                همون بهتــــــر

                      که تنـــــــهـــــا

                                    شم




:: برچسب‌ها: دست نوشته, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
و عشق

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.

فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛…

مثلا” قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا”

فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم….

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول

کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به

شمردن ….یک…دو…سه…چهار…همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک…

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست

تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج …نود و شش…نود و هفت… هنگامیکه دیوانگی به صد

رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی

پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او

پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد

ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف

شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده

بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.»

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است

و دیوانگی همواره در کنار اوست.

___________________________________________________________________

احسان نوشت : و این چنین است که عاشق ، کور می شود

نقص های یار را نمی بیند

کور می شود

نظر می کند

اما نمی بیند!

گوش میدهد

اما نمی شنود!

نصیحت می شنود ، اما نمی فهمد ف درک نمی کند

 

و اما

خوشا به حال کسی که یارش بی نقص است

و یارش در حالی که معشوق است ، عاشق نیز هست

و می کشد ، عاشق اش را

وخود ، خون بهای اوست

 

خوشا به حال این عشق

خوشا به حال مجنون این معشوق




:: برچسب‌ها: دست نوشته, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
خواب شیخنا

چندی پیش شیخنا ( اینجا کلیک کنید) خوابی دید ، بعد از نماز صبحش که "قضا" گشته بود

از خواب بیدار گشت و نا گاه عرقی سرد ، فراگیر گشت بر پیشانی اش و لرزه او را دچار شد

طبیب را نزد او آوردند ، اما طبیب دوای آن مرض را نمی دانست

( که بد مرضی بود ، که علایمی داشت ، چون هزیان ،دلپیچ و توهم)

طبیب را مرخص کردند و ناگاه شیخه خواب دیده ، فریاد برآورد که هان

محسنو را صدا کنید که همانا  او تعبیر خواب های ما را می داند

و او بهترین تعبیر کننده است

باشد که  بیاید و خواب را تعبیر کرده و ما را از این دلواپس شدگی رهانیدن گرداند

دنبال محسنو فرستادند و آوردندش نزد شیخ

 

و شیخ سر آغاز کرد ، تعریف خواب را

                         محسنو هم آغاز کرد ، تعبیر خواب را

 

تعریف خواب که تمام گشت ، شیخ آرام شد و گوشه ای آرمید

محسنو بساط رمالی خود جمع نمود و راهی  مجلسی شد ، برای تشخیص !!!

مصلحت نمود در آن مجلس ( و البته همواره مصلحت می نمایند او و شیخنا )

و از آن جایی که در دهانش ، آلو خیس نمی خورد

خواب و تعبیر شیخ را مطرح نمود برای رفیق اش نظام

مساله پیچید و پیچید

در نقاط مختلف ( از فضا و کیهان گرفته ، تا مردم کوچه و بازار و همشهری ) نقد برآوردند که شیخ ، حالا چه وقت خواب دیدن است

و اصلا چه وقت تعریف آن

حالا که دشمن دراز کش گردیده و مادرش برایش می گرید!!!

و شیخنا از آن جایی که بر نفس خود بی نهایت اعتماد داشته و"  روی ش پر "بوده

جواب داد

مصلحت است

شب مصحلت کردم و صبح دم ، طبق مصلحت خواب دیدیم

و محسنو هم طبق مصلحت تعبیر

خلاصه آنقدر قضیه کش دار شد و بر همه گان واضح گشت که تعبیر خواب از ابتدا غلط بوده است

و دچار مشکل

که شیخ گفت من بر مهدی خود خندیدم و می خندم ، اگر دوباره طبق مصلحت خواب ببینم

و در آخر هم گفت ، اصلا محسنو بد تعبیر کرده است

ما خودمان می دانیم

خوابمان ، به علت کثرت خوراک شام ،  باطل است و لا غیر

 

و این گونه بود که شیخنا که از " رو ، پر " است ، خودش را داغ کرد که دیگر خواب نبیند

آن هم از سر مصلحت!!!

برای دیدن پوستر در ابعاد کامل به اینجا بروید

www.7-hami.persianblog.ir

___________________________________________________________________

خدایا مارا ببخش

ببخش این همه تغافل و تجاهل را




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته, سیاسی

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
بفرمایید دو لقمه تهاجم فرهنگی (2)

صحنه ی دو

همان یک عدد انسان

مشغول تماشای فیلم " ورود اقایان ممنون " از یکی از شبکه های سیما !

کنار پدر و مادر !

فیلم تا آنجایی پیش میرود که مدیر مدرسه خواب می بیند که تنها معلم مرد مدرسه به او

در خواست ازدواج میدهد ، جلوی دانش آموزان و .... ( من از همه عذر می خواهم )

و به اینجای ، سه نقطه دارش که میرسد

آن یک عدد انسان سرخ می کند و از نواحی دور گردن و گوشش احساس خجالت می کند

و نگاهی شرمسارانه به پدر خود می کند

نه از این جهت که چرا سرخ کرده

بلکه از این جهت که : " پدر جان شرمنده که همچین صدا  و سیمایی داریم"

"من از تو معذرت می خواهم به جای آن  مسئول فرهنگی بی شعور "

" پدر جان شرمنده "

و همان یک عدد انسان ، سرش را پایین می اندازد و مانند گلوله از اتاق خارج می شود

و شروع می کند به بد و بیراه گفتن به مهندس و تمام دوستان زحمت کش اش در صدا و سیما

و البته خودش را هم سرزنش می کند که مگر با خودش قرار نگذاشته بود ، فیلم ایرانی را

همراه پدر و مادرش نگاه نکند و چرا پیمانش را شکسته و ...

و باز پشت دستش را داغ می کند که دیگر فیلم ایرانی را با خانواده نگاه نکند و فقط

فیلم های خارجی سیما را مشاهده کنند که این چنین ، نتیجه به سرخ کردن کشیده نشود

 

و همان یک عدد انسان البته ، توقع بی جایی دارد از مسئولین

زیرا اصلا در شرح وظایف مسئولین ما ، عبارت " انجام کار " نیامده است .

و جزء حیطه ی کاری شان نیست ، آنها فقط تقدیر می شوند ، تقدیر می کنند

افتتاح و افتضاح انجام می دهند ، در سمینار شرکت می کنند و روبان پاره می کنند

که البته اینها در قانون فیزیک ، کار محسوب می شود و اما نه ، در قانون بینی و بین اللهی!

 

و از هر طرف که نگاه می کنم می بینم ، درست می گویند که ره بر ، تنهاست

و قطعا ایستادگی و ایستایی این مملکت با هیچ علمی و منطقی سازگار نیست

و اینجاست که به درستی حرفی می رسیم که آن مرد غایب می گوید :

اینجا شیعه خانه ی ماست

میشکند، خم می شود ، خطر هست ، اما ما نمی گذاریم فرو بریزد ، ما نگهش میداریم !

و صد البته که این مملکت را او سر پا نگه داشته

و  الا این همه خواب دیده ، نمی توانند بدون او ، حتی یک شب مملکت را اداره کنند.

 

اللهم عجل لولیک الفرج
_____________________________________________________________________

* خدا برسانش

 

** هر روز که می گذرد ، پشیمان ترم

ای کاش همان روز اینجا را تمام می کردم

پایان می بخشیدم به بازی شروع شده ی شیطانی شان

پایان می بخشیدم به موجودیتی به نام احسان ریوا

هر روز کامم تلخ تر است

یک روز می روم




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
کلام اوینی

سعی کردم"خودم "رااز میان بردارم تا هرچه هست "خدا" باشد.وخداراشکر که بر این تصمیم وفادار مانده ام...

>>شهید آوینی<<

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام به همه.الان که بچه ها کمن ولی خوب عید که تموم شد میان.آق رییس ماخیلی مخلصیم.قربونت مرخصی با حقوق رد کن میخوایم بریم بدرسیم.البته با دعای خیر دوستان.کنکور هم شده معضلی برای جامعه وجوانان.اینجاس که میگن آش کشک ...

امیدوارم تعطیلات به همه خوش گذشته باشه.زدم چشم احسان رو درب وداغون کردم.رفته شکایت.شما وساطت کنید شایدمنصرف شد.آخه من برم زندون خرج خانوم بچه ها رو کی می خواد بده.؟ایشالا همه تو زندگی موفق باشین.هیچ وقت از یاذ همدیگه غافل نشین.مارو هم حلال کنید.خوش گذشت ایام




:: برچسب‌ها: شهید آوینی, دست نوشته, شهدا

نویسنده : آرش
تاریخ : یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
بفرمایید دو لقمه تهاجم فرهنگی (1)

شبکه پنج ( به قول خودشان  شبکه پایتخت ، همان تهران خودمان )

چند روز مانده به عید

 

صحنه ی اول :

یک عدد انسان ، از جلوی تلویزیون رد می شود

رد می شود و دوباره بر می گردد به سمت تلویزیون

و با خود می گوید : ااااا این فیلمه چقدر آشناست!!!

 

[ هشت ماه قبل ]

همان یک عدد انسان از یکی از دوستانش ، کلیپ موبایلی دریافت کرده که آن دوست اش

نیز این کلیپ را از سایت مبارز کلیپ دانلود نموده !

... کلیپی که شامل آیاتی از قرآن ، و صحنه هایی از فیلم و سریال های شبکه ی فارسی 1

می باشد !

[ هشت ماه بعد از ، این هشت ماه قبل ]

و همان یک عدد انسان وقتی می پرسد که این چقدر آشناست

... یادش می آید که به به     به به  خیــــلی ممنون

این همان فیلم سینمایی  پخش شده در فارسی 1 است!

 

اما همان طور که می دانید ، ما مردمی هوشمند هستیم و مانند فارسی زبانان

خارج کشور ، زود تهاجم فرهنگی بر ما غلبه نمی کند و البته این را مسئولین هم می دانند

که بر ما تهاجم فرهنگی هیچ اثری نخواهد گذاشت و گرنه مسئولین آنفدر دلسوز هستند که ...

و اگر می بینیم که این سریال ها و فیلم های فارسی وان را برای ما پخش می کنند ،

دلیلش تنها این است که " ببینید که در خارج چه برنامه های مبتذلی برای بینندگان می گذارند

واه واه واه "

و قطعا مسئولین با چنین دیدی و توجیحی ، این فیلم ها را برای ما میگذارند و من باز می گویم

که تهاجم فرهنگی  بر ما اثری ندارد و ما مانند آن غربی هایش نیستیم

و اصلا این حرف بنده را هم رئیس یهودی ( صهیون ) ، فارسی وان هم می داند!

و اگر شما مخاطب عزیز ، با بنده هم عقیده نیستی

می توانی این بی تاثیری تهاجم فرهنگی را ، روی پشت بام همین اصغر اقا هم مشاهده بفرمایی

خب اگر  رفتن به پشت بام اصغر آقا کمی سخت و دشوار است و مایه ترس و فراری

شدن ( برای چه اش را نمی دانم ) اصغر آقا خواهد شد ، شما می توانی بجایش

بروید در جامعه ، به پوشش پسران و دختران و حتی مادران و مادر بزرگان ، نگاه کنی

می بینی که بنده راست می گویم و تهاجم فرهنگی ، اصلا نمی تواند روی ما تاثیر بگذارد

و اصلا این ما هستیم که روی او تاثیر می گذاریم و لا غیر

 

 

_____________________________________________________________________

پانوشت :

# دلم برای این جور مطالب تنگ شده بود!

* بقیه خیلی کم پیدا شدن ، عید و سر همه مشغول!

کبلایی نمی خوای واسه ما سوغاتی بیاری؟

 

** آرش پیدا نیست! بگمونم رفته راهیان نور!

________________________________________

یا امام مظلوم ، یا امام هادی

امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی   امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی  امام نقی




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته, طنز

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
دو رکعت نماز

دو رکعت نماز صبح می خوانم قربتا الی الله

الــلــه الکــبـــــــــر

بسم الله الرحمن الرحیم

الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ

الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ

مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ

إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ

( این آیه همراه با خمیازه )

اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ

_ ای بابا همش گرفتاری

_ چیکار کنم ، یعنی امروز بازم این یارو می خواد بهم گیر بده ، اعصاب واسه آدم نمی زاره

_ آهان ، امروز فلان کارو واسش می کنم که بی خیال ما بشه

نه ! امروز که اصلا این یارو سر کار نمیاد بی خیال

خب

صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ

بسم الله الرحمن الرحیم

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ

اللَّهُ الصَّمَدُ

آخ

امروز باید ماشین رو کارواش هم ببرم

ای وااااای دیشب که بنزین زدم ، کارت سوخت رو برداشتم از جایگاه؟

نچ

الان چیکار کنم

اه اه اه  ، لعنت به این حواس ، فردا یه سر برم کارت سوخت رو باطل کنم ...

خب کجاش بودم

آهان

وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُواً أَحَدٌ

 

سبحان ربی العظیم و بحمده‏

( اینا هیچ چیزشون درست نیست ، جورابم کی سوراخ شد؟)

الله اکبر

سبحان ربی الاعلی و بحمده

الله اکبر

سبحان ربی الاعلی و بحمده

این فرشو آخرین بار کی شستیم که اینقدر تیره شده

به این زن می گم اینقدر واسه بچه مداد شمعی نگیر ، زده پدر فرش رو در آورده

بِحَوْلِ اللهِ وَقُوَّتِهِ اَقُومُ وَاَقْعُدُ

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ

امسال هم گذشت و نرفتیم خونهی عمه خانوم ها

 

الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ

پارسال هم هی می گفتم ، نرفتیم و بریم ، اما نشد

 

مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ

آخه مگه کار میزاره که آدم یه وقت واسه خانوادش بزاره

 

إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ

همش تقصیره این رئیسه

این که بره همه چی حله ، یه وام میگیرم

اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ

مثه پارسال که رفتیم کیش ، میریم صفا

صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ

آخ که پارسال چقدر حال کردیم

بسم الله الرحمن الرحیم

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ

اللَّهُ الصَّمَدُ

لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ

وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُواً أَحَدٌ

 

ربنا آتنا ...

من رکعت قبلی لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ گفتم ؟

_ آره گفتم ! اینها همش شکی هست که شیطان تو دل مومن می اندازه

می خواد نماز درست مومن رو شبهه ناک کنه

استغفر الله

فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار ......

___________________________________________________________________

no comment
بدون شرح

 




:: برچسب‌ها: دست نوشته, مذهبی, اجتماعی, بدون شرح

نویسنده : احسان
تاریخ : سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
یک سال گذشت...

                        بسم الله الرحمن الرحیم

یا مقلب القلوب والابصار...

یا مدبر لیل والنهار...

یا محول الحول والاحوال...

حول حالنا الا احسن الحال....

سلام

یک سال گذشت.

یادش بخیر.

خوشی هامون.

ناخوشی هامون.

روز هایی که برله مابودن

روز هایی که برعلیه مابودن

خیلی هابه مسیر زندگیمون اضاف شدن

خیلی ها بار سفربستن واز این دنیا رفتن

بعضی وقتا جمع شدیم

بعضی وقتامنها شدیم

خلاصه...

یه سری اتفاق هایی افتاد که انتظارشو نداشتیم

خیلی از مشکلات پیش اومد که ای کاش نمی اومد

تو این یک سالی که گذشت از سال قبل بزرگتر شدیم

دیدمون نسبت به زندگی وسیع تر شد

یه سری تجارب جدید به دست آوردیم

خیلی ها سعی کردیم ارزش زمان رو بدونیم وبیهوده فرصتامون رو هدر ندیم

وخیلی از چیز هایی که برای همه پیش اومده

خیلی از ای کاش ها...

تموم شد.

هروقت که به اینجا میرسیم میگیم چقد زود دیر شد.

چه کارهایی که زمانش وداشتیم انجام بدیم وندادیم.

وخطاهایی که ازمون سر زدو ای کاش نمیزد

خدایا از دل همه بنده هات خبر داری

همه رو بهتر از خودشون میشناسی.

از مابه مانزدیک تری.ما خیلی وقتا به خودمون ظلم میکنیم وبه خودمون رحم نمیکنیم

تنها کسی که خوبی مارو می خواد تویی.خواستیم امسال بهت نزدیکتر بشیم.خیلی هاتونستیم وخیلی ها رفوزه شدیم.قربونت بررم که همه جا هوای ماروداشتی.آبرومون رو همه جا داشتی.خیلی از قول هارو بهت دادیم وعمل نکردیم.ولی تو به رومون هم نیاوردی.

خدایا شکرت بابت تموم نعمت هایی که به مادادی.بابت همه درد هایی که به ما دادی

خدایا شکرت ازاین که توفیق شکرگفتنت رو به مادادی

خدایا شکرت که همیشه آبرومون رو داشتی

خدایا شکرت بابت اینکه معرفتمون رو نسبت به خودت زیاد کردی

خدایا بعضی وقتا از دستمون دررفت ویه کم بازیگوشی کردیم ولی خودت شاهدی به ارحم الراحمینیت طمع کردیم.خدایا بعضی اوقات به جاده خاکی زدیم ولی دستمون رو گرفتی ودوباره راهمون انداختی.بابت همه چی شکرت.اگر تموم زندگی رو برای شکرکردن نعمت عات سجده کنیم بازهم شکر یکی از نعمت هات رو هم نمیتونیم به جا بیاریم.

خدایا به حق لحظه خوش تحویل سال همه بیمارا رو شفا بده

خدایا روزی دهنده همه تویی .خدایا تو سال جدید نذار از حال اطرافیامون بی خبر باشیم

خدایا نذار تو سال جدید سیر بخوابیم ویتیمی گرسنه بخوابه.خدایا کمکون کن حتی ثانیه ای از تو غافل نشیم.

خدایا کمکمون کن تا پیش امام زمانمون شرمنده سر افکنده نباشیم.

خدایا هیچ دلی رو لحظه سال تحویل غمناک وناراحت نذار
خدایا فرج آقامون رو تو سال جدید برسون

سایه رهبرمون رو از سرمون کم نکن

خدایا توفیق شهادت رو نصیب همه عاشقان کن

خدایا عاقبت همه مارو ختم به خیر کن.وهیچ وقت نپسند ازتو جدا بشیم.

سلام برپیامبر عظیم الشان اسلام

سلام برا مولای متقیان

سلام برفاطمه الزهرا س

سلام بر سید وسالار شهیدان

سلام بر مولا مهدی صاحب الزمان عج

سلام بر شهدای گرانقدر میهنمون

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم.

سال نو مبارک

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خیلی زیااااااااااااااااد شد ببخشید.حال مادربزرگم خیلی بده.خدایا خودت کمکش کن. همه سال خوبی داشته باشین

 

 

 

__________________________________________________________________

احسان ریوا

__________________________________________________________________

یه دل دارم

 

دلم گرفته از زمونه دلخورم
بذار واست گلایه هامو بشمرم

به کی بگم که کوزه کوزه تشنه ام
به کی بگم هزار روزه تشنه ام

نیومدی یه هفته خسته تر شدم
شکسته بودم و شکسته تر شدم

نیومدی و کوچه هم کلافه شد
یه جمعه به ندیدنت اضافه شد
 
یه دل دارم همیشه بی قرارته
قنوت من دعای انتظارته

به قطره قطره های گریه هام قسم
که بی قرار و بی پناه و بی کسم

یه دل دارم که حفظ شعر دوری و
نداره چاره ای به جز صبوری و

میخواد شریک گریه های من بشه
بیا ببین دل غریب من چشه

نیومدی

نیومدی

نیومدی یه هفته خسته تر شدم
شکسته بودم و شکسته تر شدم

نیومدی و کوچه مون کلافه شد
یه جمعه به ندیدنت اضافه شد

نیومدی

نیومدی

نیومدی و غصه باز نفس گرفت

خدا تورو یه جمعه دیگه پس گرفت

نیومدی حصار درد و بشکنی

تو آخرین امید چشمای منی

یه دل دارم همیشه بی قرارته
قنوت من دعای انتظارته

به قطره قطره های گریه هام قسم
که بی قرار و بی پناه و بی کسم

یه دل دارم که حفظ شعر دوری و
نداره چاره ای به جز صبوری و

میخواد شریک گریه های من بشه
بیا ببین دل غریب من چشه

 

سلام به همه دوستان

امیدوارم حال همه تون خوب باشه و این سال جدید یه سال واقعا رویایی باشه از همه جهت

ایشالله در کنار آقا سال تحویل بشه

ایشالله تو سال جدید ، اقا همیشه ازمون راضی باشه !

تو مراسم خانوادگیمون آقا حضور داشته باشه

تو مراسم شادیمون

تو عروسی هامون آقا باشه

تو مراسم غم مون هم آقا حضور داشته باشه

 

ایشالله شب جمعه وقتی پرونده هامون رو باز می کنه ، گریه نکنه

نگه ، خدایا به من مهدی ببخش

______________________________________

آنجا که یاد مهدی نیست

قرار که نه

فرار باید کرد

 

 دوستان برای مادر بزرگ ، رفیق شفیق ما ، آرش جان گل دعا کنید

دعا کنید حالش خوب بشه

همچنین برای مادر بزرگ آبجی آسمان هم دعا کنید

برای همه دعا کنید

_______________________________________

ببخشید تو این مدت که نبودم ، قالب وبلاگ بهم ریخته بود

تا درست شدن قالب قبلی ، از این قالب جدید استفاده می کنبم

شاید هم کلا از این استفاده کردیم ، باید آرش هم بپسنده!

البته این قالب یکم مشکل داره

چون نمیشه فهمید پست ماله کدوم نویسنده است

به همین علت تا اطلاع ثانویه از آرش خان در خواست می کنم

اسمش رو انتهای هر پست بنویسه!

متن یک سال هم گذشت از آرش بود

و متن یه دل دارم تا پایین از من

پست رو مشترک نوشتیم

_______________________________________

از فردا شروع می کنم به وبلاگ ها سر می زنم

امروز به علت تغییر آب و هوا ، یکم استراحت می کنم

فردا انشالله عادت می کنم و به همه تون سر می زنم

ممنون که مارو تنها نزاشتید

از همه ممنون




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته

نویسنده : آرش
تاریخ : شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
لطفا ماله نکشید

دیروز انتخاباتمون برگزار شد و هرکی هم می خواست که شکوه حضور مردم رو ببینه ، اگه چشاشو

باز می کرد و یا تلویزیون رو روشن می کرد ، می تونست به خوبی ببینه !

البته اونایی که نمی خوان ببینن ، نمی بینن!

 

همه نشون دادن که تحریم یعنی کشک و غرب باید بره کشکشو بسابه و هنوز از مادر زاییده نشده

اون قدرتی که بخواد جلوی قدرت ایمان مردم ایران وایسته

 

دیروز علاوه بر شرکت پیر و جووون و مریض و سر حال و خلاصه همه نوع

چند نفر  دیگه هم شرکت کردند که باعث تعجب خیلی از اون ور آبی ها و جلبکی ها شد

اون هم شرکت هاشمی رفسنجانی ( پدر و لیدر پولی مالی فکری فتنه ) و شرکت محمد خاتمی ( لیدر فکری میر حسین موسوی ، و داخل نشینان مخالف ) بود که حسابی

زد تو پر این جنبش علفی ها !

یک ساعت قبل از اینکه حضور خاتمی در انتخابات رسانه ای بشه ، یک تیکه کلام بزرگ

بر سر زبان سایت های معاند بود و اون هم اینکه " شرکت در انتخابات ، خیانت به خون شهدای ( شهید ؟؟)

جنبش راه سبز است "

و هاشمی و خاتمی با حضورشون به عبارتی به جنبش سبزی ها گفتن ، شهید کیلو چنده؟؟ جنبش چیه؟ من کجام؟ و ....

 

حضور خاتمی در رسانه های داخلی و خارجی انعکاس فراوانی داشته و خشم بالاترین نشین ها

را در پی داشته به طوری که بعده یه ساعت از حضور محمد خاتمی در انتخابات ، علی رغم تحریم اونها

خشمشون رو در پی داشته و انواع اقسام توهین ، تهدید و ... رو نسبت به اون روانه کردند ( اینها نمی خوان صدای مخالف رو بشنون !!!)

خلاصه ما حسابی از درگیری اینها ترکیدیم از خنده لذت بردیم

 

خداوندا دشمنان مارا با دشمنانمان مشغول بفرما

الهی آمین

 

___________________________________________________________________

* اگه اول بشم ، پرشین بلاگ رو کشور می کنم و آسفالت رو تا دم در وبلاگاتون میارم

 

** ما احتمالا باید یه بار دیگه هم رای بدیم ، واسه ما رفت واسه نیمه ی دوم

 

*** جوای کامنت ها را من و آرش میدیم و اسممون زیر هر کامنت نوشته پس دقت کنید لطفا




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته, سیاسی

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
جدایی نادر از سیمینــــــــــــبدون دخترم هرگز

دو مجری مرد

یک مجری زن

شبکه ی دوم سیما

برنامه ی زنده

 

 

 

تلفن مجری زن ، به صدا در می آید

گوشی را بر می دارد

از خوسحالی جیغ می زند

روی صندلی می نشیند و آبی میل می کند

و فریاد می زند " اصغر فرهادی اسکار گرفت "

و استودیو سراپا فریاد می شود از صدای سه مجری

و همدیگر را در آغوش می کشند از نهایت خوشحالی و در این موضوع صحبت می کنند!

*            *               *

 

چه شد که فیلم اصغر فرهادی سر زبان ها افتاد

اصغر فرهادی تنها یک تصویر دروغین را احیا کرد و این بسیار ارزشمند است برای آن طرف آبی ها

یک برچسب که سالها پیش به نام خانواده ی دکتر محمودی بر پیکره ی این نظام مقدس چسبید

اما با روشنگری بعضی دوستان داخل و اظهارات خود دکتر محمودی ، این برچسب به ننگی بزرگ

بر پیشانی استکبار چسبید و آنان را رو سیاه کرد

اما اصغر فرهادی ، همانی که به اصطلاح ایران پرستان آن را می ستایند ،  این برچسب اسرایلی - آمریکایی را گرفت

و مجددا بر پیکره ی جامعه مسلمین ایران چسباند

 

در زیر بخشی از برچسب اول که به نام " بدون دخترم هرگز " می باشد ، آمده است .

گارگردان این فیلم " برایان گیلبرت"

 

"

دکتر بزرگ محمودی (مودی) پزشکی است که سال‌های زیادی را از وطن دور بوده و به همراه همسر امریکاییش بتی و دخترش مهتاب در میشیگان زندگی می‌کند. انقلاب به تازگی رخ داده، و همکاران دکتر محمودی از قضیه تصرف سفارت آمریکا در تهران تصورات منفی از ایرانیان به یاد دارند. او که حدود ۱۰ سال است خانواده خود را ندیده‌است قصد دارد همسر خود را راضی کند تا به اتفاق سفری را برای دیدار از خانواده داشته باشند. بتی که از جنگ و شرایط حاکم بر ایران مطلع است حاضر نیست این خواسته را بپذیرد اما هنگامیکه دکتر محمودی برای او روی قرآن قسم می‌خورد که بعد از دو هفته به امریکا بر می‌گردند بتی که می‌داند قرآن در بین مسلمانان جایگاه بزرگی دارد راضی به سفر می‌شود.

در فرودگاه استقبال گرمی از آنها می‌شود، اما خواهر بزرگ دکتر محمودی، بتی را مجبور می‌کند که مانتو تن کند. دکتر محمودی که آخرین بار قبل از انقلاب به ایران آمده بود قبل از سفر به بتی گفته بود زنان خارجی مجبور نیستند حجاب را رعایت کنند، اما با دیدن شرایط خیابان‌های تهران خود نیز متعجب است.

دکتر محمودی که در ابتدا به نظر می‌رسد قصد بازگشتن دارد با اصرار خانواده تصمیم به اقامت دائم در ایران می‌گیرد و به بتی نیز می‌گوید که از بیمارستان در امریکا اخراج شده و دیگری چیزی برای بازگشتن ندارد. بتی که خود را در تنگنا می‌بیند با پدر دکتر محمودی که فردی مذهبی است صحبت می‌کند و به او می‌گوید که مودی برای راضی کردن او برای مسافرت قسم خورده‌است. اما پدر دکتر محمودی قسم دروغ او را تقیه می‌نامد و معتقد است خدا او را می‌بخشد. بتی در تماس تلفنی با مادرش آدرس دفتر تامین منافع امریکا در سفارت سوئیس در تهران را می‌گیرد و از خانه گریخته و خود را به آنجا میرساند. او که تصور می‌کند دفتر امریکایی او و فرزندش را پذیرا شده و شرایط را برای بازگرداندن آنها فراهم می‌کنند با حقایق تلخ دیگری از قوانین حاکم بر ایران آشنا می‌شود. اینکه زنان بدون رضایت کتبی از همسرشان حق مسافرت ندارند و اینکه طبق قوانین ایران او به دلیل ازدواج با یک مرد ایرانی خود به خود شهروند ایران محسوب شده و باید طبق قوانین ایران عمل کند. او که شرایط بازگشت را سخت می‌بیند تصمیم به سازش موقت با همسر خود می‌گیرد. او را راضی می‌کند که خانه عمه بزرگ (خواهر دکتر محمودی) را ترک کنند. سرانجام بتی و مودی به خانه ممل و نسرین (برادر و زن برادر) دکتر محمودی نقل مکان می‌کنند. در آنجا با وجود همه محدودیت‌ها بتی قدری آزادتر شده و روزها با نسرین برای خرید به بازار می‌روند. در بازار با شخصی به نام حمید آشنا می‌شود که خود در امریکا زندگی کرده و درک بهتری نسبت به شرایط بتی دارد. او که عزم بتی را برای خروج از ایران می‌بیند بتی را به فردی به نام حسین معرفی می‌کند که می‌تواند شرایط را برای خروج قاچاقی بتی از ایران فراهم کند. در همین فواصل دکتر محمودی که اعتمادش نسبت به بتی بیشتر شده‌است برای او بلیط سفر به امریکا می‌گیرد تا ضمن دیدار از پدر بیمارش، دارایی‌های او را در امریکا بفروشد و برای این کار حتی به او وکالت می‌دهد. اما بتی که به هیچ وجه حاضر نیست بدون دخترش بازگردد شب قبل از موعد پرواز به همراه مهتاب از خانه می‌گریزد و به منزل حسین می‌رود و حسین نیز شبانه شرایط را برای خروج از تهران و رفتن به مرز فراهم می‌کند. سرانجام بتی بعد از گذشتن از مناطق سخت‌گذر سرانجام با کمک کردهای بومی به ترکیه می‌رسد و در آخر فیلم با دیدن پرچم کشورش در سفارت امریکا در ترکیه احساس آرامش می‌کند."

 

و نقدی که از همان ابتدا روی فیلم بوده ؛
سازنده فیلم از همه مهارت خود برای برانگیختن احساسات ما استفاده کرده‌است، در حالیکه خود موضوع فیلم که مادر و بچه اش را اسیر در یک جامعه مذهبی افراطی نشان می‌دهد خود به خود می‌تواند احساسات بیننده را تحریک کند. بینندگان تصور نمی‌کنند که این فیلم تنها تصویر یک کشور مسلمان را نشان می‌دهد بلکه با دیدن آن، نگاهشان به کل جامعه مسلمین تغییر می‌کند. درست است که مسلمانان چیزهایی را که در جوامع غربی به عنوان حقوق بشر و آزادی افراد و زنان پذیرفته شده‌است رعایت نمی‌کنند و نمونه بارز آن سخنان سلمان رشدی است که به واکنش شدیدآنان و حتی قیمت گذاری برای کشتن وی منجر شد و عدم آزادی بیان در اسلام را ثابت کرد اما ما لازم است نسبت به آنان اصول انصاف و جوانمردی را رعایت کنیم حتی اگر آنان نسبت به ما چنین نکنند، در این فیلم هیچ تصویر مثبتی از یک شخصیت مسلمان معتقد نشان داده نشد و همه کسانی که به بتی کمک کردند مخالف و قانون شکن هستند. اگر هر فیلم به تندی و کینه‌توزی این فیلم در مورد هر گروه قومی دیگری در آمریکا ساخته می‌شد، با عنوان نژادپرستی و تعصب محکوم می‌شد، البته بعضی از مسلمانان دشمنان ما هستند و دیدگاه‌های ما را نفی می‌کنند اما ما مجبوریم در جامعه جهانی با آنها سازش کنیم.

 

اما نکته ای که این فیلم ها ، یعنی جدایی نادر از سیمین و بدون دخترم هرگز در خود دارند این است که

این فیلم ها علاوه بر نشان دادن حکومت و قوانین از کار افتاده در ایران

این حس را به مخاطب القا می کند که مردم ایران از حکومتشان هم جدا نیستند

یعنی همان تحجر و عقب ماندگی فکری را در مردم ایران هم می توانی یافت کنی!

مثل بافت خانوادگی غیر آزاد (!) متحجر (!) بی خرد و ...

 

 

من تنها یک سوال دارم

این فیلم چقدر برای استکبار ارزشمند بوده که وزیر امور خارجه ی امریکا بیاید و برایش

سخنرانی داشته باشد!

آمریکایی که  هنوز که هنوز است عذر خواهی نکرده از انداختن بمب هسته ای در ژاپن

و ایجاد هزاران هزار ژاپنی با معلولیت های جسمی و ذهنی

آمریکایی که در عراق ، افغانستان ، فلسطین ، لبنان ، بحرین ، یمن ، لیبی ، و صد ها نقطه دیگر پرونده ی شرارت دارد

همان آمریکایی که دستور می دهد به صدام ، برای حمله ی شیمیایی سر دشت

همان هایی که ریگی با کمکشان کم کشتار نکرده در سیستان

همان هایی که مجاهدین خلق ( منافقین ) با دستورشان ترور کردند و کشتار

همان آمریکایی که پسر کوچولوی شهید مصطفی احمدی روشن رو بی پدر کردن!

 

به قول معروف ما از دشمن گله ای نداریم

هرچه می کشیم از خودیست

دشمن ،دشمن است و دشمنی در ذات ش است

اما خودی چه؟

صدا و سیمایی که نعره می زند چه؟

مسئولان دولتی و فرهنگی مان چه؟

شاید اینان هم دشمن مایند و ما در خوابیم!

خدا ظهور عشق را نزدیک تر فرمایید که امان از تنهایی رهبر

 

 

___________________________________________________________________

بی ربط : به رد تیغ بر رگ های دست ام نگاه می کنم

خراش های سوزناک

خون های رنگین

درد های مختصر

ناشی از عبور تیغ روی رگ های من!

 

یه وقت فکر نکنید من رگ هامو زدم هاااا

نه

خودکشی کار آدم های ضعیفه

من فقط دیروز ، جای شما خالی ، روی درخت پرتقال ، مشغول کندن پرتقال بودم

لا مصب عین کاکتوس تیغ داشت ، پدر دست مارا در آورد تا این 80 کیلو پرتقال رو بچینیم.

این پرتقال ها و رد تیغ ها ، فدای یک تار موی مادرم که این میوه را دوست دارد

و این زخم ها و این خراش های کوچک ، در برابر یک روز محبت هایش ، هیچ نیست!

 

بی ربط دو :

در این دنیا چند چیز را بسیار با ارزش دیدم.

* احترام به پدر مادر ( مخصوصا بد خلق )

* حب اهل بیت

* نجابت

* استقامت در برابر سختی ها

* ترس از خدا




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته, سیاسی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
ما اهلش هستیم؟

یه وقت هایی میشه که منتظر مهمون میشی

یه وقت هایی انتظار وصل شدن به اینترنت رو داری اما این دایل آپ  پس از کلی صدای مزخرف

یه پیام خطای مزخرف تر از صدای های قبلش ، میده و وصل نمی شه به نت

کلی کلافه می شی

یه وقت منتظر یه نامه ای ، اما ، نمیاد

نه امروز

نه فردا

میریزی به هم

 

یه وقت یه کالای بی ارزش اما جذاب ، از اینترنت می خری و منتظری بیاد

یه روزش که میشه دو روز ، به زمین و زمان گیر میدی و خراب میشی

 

دوستت جواب پیامکت رو دیر میده

مثلا ده دقیقا دیر تر

فرضا یه ساعت

اصلا یک روز

 

نه هزار و صد و سی و هشت سال

...

 

 

منتظر نیستیم

وگرنه پدرمان در می آمد.

 

منتظرت نیستیم ، اما خودت شاهدی خیلی وقت ها چون نبودی ، پدرمان در آمد!

خودت شاهدی که چه بعض هایی برایت ترکید!

منتظرت نیستیم اما بیا

 

شاید برای این منتظرت نیستم ، شاید برای این ، صدایت نمی کنم

که نیایی

که فردای آمدنت تنهایت نگذارم

که پس فردایش ، ننویسند ، اینها عادت دارند ، آقایشان را تنها بگذارند

شاید منتظر آن لحظه ای هستم که واقعا مطمئن باشم ، تنهایت نمی گذارم

و آن دم صدایت کنم به خیال خام خودم

 

اما

اما می ترسم دیر شده باشد

 

بی خیال ما شو

اما بیا

 

بیا حتی اگر امثال من تنهایت بگذارند

بگذار کوفی شوم اما بیا

بیا ، بحق همان عده ای که تنهایت نمی گذارند

 

 

 

__________________________________________________________________

بی ربط :

دل تنگ ام

دل نـــــــــکن

غمگین ام

دل نـــــشکن

 

دل   دارت

دلگیـــــــره

نــــــــــباشی

میــــــــــمیره

*      *     *

دل گیـــــــرم

یـــادم بــــاش

نزدیـــــــــــــکم

باشی  کاش

 

غمگیــــــنم

میــــــــدونم

از قلبــــــت

بیــــــــــرونم

 

لینک دانلود اینجا




:: برچسب‌ها: مذهبی, اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
ای مهم ترین

به بن بست خورده بود

کارش گیر کرده بود در دستان روزگار

 

شب که شد

نشست روی بام

کنار برادرش

گوشی اش را برداشت

یکی یکی با مخاطبین اش تماس می گرفت

جوابش را نمی دادند

جواب دلش را نمی دادند

 

بعض کرد

دستانش را برد درون جیب

سر در گریبان

آهی کشید و چشمانش را بست

 

 

 

 

کمی گذشت

گونه اش خیس شد

سرش را بالا گرفت و خندید

 

برادرش پرسید ، چرا می خندی؟

گفت :

یادم نبود

"هنوز به مهم ترین شان زنگ نزده ام"

 

 

 

___________________________________________________________________

پانوشت : خدایا دستانمان را رها مکن

___________________________________________________________________

بی ربط : ببین غم تو

                  رسیده به جانم

                                  بگو چه کنم

___________________________________________________________________

بی ربط 2 : لوگوی ما را به خاطر بسپارید.

از این پس کارهای گرافیکی ما با این لوگو همراه خواهد بود.

گرافیک حامی




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
گورتان را گم کنید

دیروز سالگرد آخرین دست و پا زدن های فتنه بود

به قول سایت های معاند که معمولا با هم یک تیتر را بزرگ می کنند ، این آخرین فرصت برای رسیدن به آزادیست ...

 

خب باید بگوییم ، آخرین فرصت را هم سوزاندید و رفت پی کارش

حالا گم شوید و بروید در همان لانه موش هایی که تا قبل از 88 در آن بودید ، بخزید

ما می خواهیم برای عید نوروز آماده شویم ، برای انتخابات مجلس

برای 12 فروردین ، برای تو دهنی به شما!

بروید

زودتر جمع کنید ، کاسه کوزه ی کلاه برداریتان را

چ خ

 

فکر می کنند مردم ایران مثله همان جنبش علفی های  ***** اند که به عشق 18 میلیون دلاری که از

ملک عبدالله ، پادشاه  زبون عربستان می گیرند ، به صحنه می آیند!

نه آقای فتنه ، نه!

این نسل جوان مثله شما ها ، برای پول نمی آیند در صحنه!

این نسل جوان این نسل بزرگ و با ریشه ، نسل همان جوانانی اند

که در اروند ایستادگی کردند  و کوسه خوردشان ، اما دم بر نیاوردند تا کوسه ها ، هدفشان را نخورند!

آری اینان کسانی نیستند که به عشق دوست دختر و یا پسر هایشان بیایند در متینگ های خیابانی

اینها برای عشق می آیند ، برای خدا

اینان کسانی نیستند که مسجد آتش بزنند ، وطن فروشی کنند ، دروغ بگویند

به اموال عمومی آسیب برسانند ، قرآن بسوزانند ، بیرق و علم حسین را به زمین بگذارند و به صاحب عزا توهین کنند

اینان کسانی نیستند که دشمن برایشان کف و صوت بزند!

همین

آقای فتنه

آقای استکبار

گورتان را گم کنید

 

شما هنوز اسلام را نشناخته اید

شما هنوز امام دلها را نشاخته اید

و شما هنوز مارا نشناخته اید




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته, سیاسی

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
وقتی سفارت اسراییل ( بالاترین ) همصدا می شود

ایرانی بمب گذار در تایلند ، دو پای خود را از دست داد!!!

 

این تیتر دیروز سایت در پیت " بالاترین " بود.

قابل توجه یه مشت ( منظورم تعدا کم است ، نه توهین به ایرانیت ) ایرانی  که عاشق بالاترین هستند.

قابل توجه جلبک ها و میهن پرست هاااا

ببینید چه ساده و بدون سند ، کشورتان را متهم کرد!

شما هم ( منظورم جلبک ها هستن) چه ساده پشت اش را می افتید و دست به کار می شوید!

فکر می کنید فقط ایران اسلامی خراب می شود ، نه ! اسم ایران خراب می شود!

اسم ایران بد در می رود!

اسم ایران بد نام می شود و اسم ایرانی ...

 

چه راحت در سناریو بازی می کنند بعضی ها

می دانید تنها تفاوت سناریو های آمریکا با اسراییل چیست؟

آمریکا از خودش هم مایه می گذارد برای رسیدن به هدف ، یعنی اگر پایش برسد ، از خودشان کشته هم می دهند

اما اسراییل برای بزرگ ترین هدف هایشان نیز ، حاضر به دادن کشته و تلفات نیستند!!!

نگاهی به تاریخ بیاندازیم ، به انجایش که مربوط به صهیون ها می شود

مراسم بزرگ ماسونی 9-11 را یادتان می آید؟

11 سپتامبر را می گویم

هزار و پانصد کارمند یهودی آن ساختمان ها ، در روز واقعه در ساختمان نبودند

و یک روز قبل همه شان مرخصی گرفته بودند!

حتی یک نفرشان هم کشته نشد! اما آمریکایی ها چرا! آنها کشته شدند!

 

حمله دو سال پیش به سفارت اسراییل در اروپا که سریعا ، انگشت اتهام ها به سمت ایران برگشت

در آن هم حتی خونی از دماغ یک کارمند سفارت پایین نیامد!

 

و حالا سناریوی جدید در مورد ایران!

باز هم حمله ی انتحاری در نزدیکی سفارت

ایا کسی کشته شد از صهیون ها؟

و باز هم نه!

یک سناریوی همیشگی

یک اتهام همیشگی!




:: برچسب‌ها: اجتماعی, سیاسی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
چه گوش می دهیم؟

سلام

نمی دونم چقدر با مفاهیم فراماسونری آشنایی دارید.

اگر بخواهم فراماسونریسم رو در چند کلمه تفهیم کنم ، باید گفت ، فرقه ایست که هدف ، گمراهی مردم از راه الهی به هر نحو و کشاندن مردم به فرقه های نو ظهور دروغین را دارد!

فراماسون ها از روش های مختلفی برای نیل به اهدافشان استفاده می کنند!

این راه ها شامل ، ایجاد شبهه ، ایجاد تفکر و نظم نوین ، فرقه سازی ، نماد سازی ، هجوم فکری  و ....!

یکی از راه های هجوم فکری ، همین موسیقی ست!

موسیقی که گوش می دهیم و زمزمه و تکرار می کنیم ، بدون اینکه معنای پشت پرده ی

آن را در یابیم!

حتی در بعضی موارد عاشق خواننده اش هم می شویم ، و هرچه بخواند ، گوش می دهیم

آنجاست که نظم نوین شروع می شود و ما بدون اینکه تفکر کنیم ، این قوانین را زمزمه می کنیم

این قوانین را در خانه با صدای بلند می خوانیم! با هدفون گوش می دهیم اش قبل از خواب

یا سر صبح!

گاهی با صدای بلند در خودرو ، پخش اش می کنیم و یا در دستگاه های دیگر ...

و گاهی شب رو روز می شویم سربازش این مکتب و همواره ، شعار هایش را تکرار می کنیم!

 

به این قسمت از ترجمه آهنگ You'll see از مدونا توجه کنید!

«««___ من، به نوبه خودم

اصلا به هیچ کس نیاز ندارم

میدانم زندگی خواهم کرد

میدانم زنده خواهم ماند

در حالیکه همه چیز به عهده خودم است، این بار به هیچ کس نیاز ندارم

زندگی ام مال خودم خواهد بود و هیچ کس نخواهد توانست آنرا از من بگیرد

خواهی دید

فکر میکنی قوی هستی، ولی ضعیف هستی

خواهی دید

گریه کردن با شکستی رضایت  بخش، به نیروی بیشتری نیاز دارد

من حقیقت را در کنارم دارم، در حالیکه تو فقط حیله و فریب را داری

بالاخره زمانی، به گونه ای خواهی دید ___»»»

 

و یا در این شعر معروف سلنا گومز ، به مفاهیم گسسته و بی محتوا توجه کنید!!

___««« این پسری هست که هیچوقت بهش نمیگی دوسش داری

اینم دختری هست که اجازه میدی ازت دور شه

این یکی رو اون روز توی قطار دیدی

اما تو متعجب شدی و فرار کردی

این نقشه ای هست که تو میخوای باهاش وگاس رو بگیری

اینجا چیزی هست که تو قسم میخوری قبل از مردنت

این شهر عشقی هست که برات منتظره

اما تو خیلی میترسی که به این شهر پرواز کنی

چراغ هارو روشن کن ، بذار موزیک تکونت بده ( به چیز های بی مفهوم شعر فکر کنید ، اینها همچین هم بی مفهوم نیست ، بلکه علائم و اختصار فراماسون هاست ، مثل رها شدن ، چراغ ، زنده شدن مجدد)

امشب خودتو از دست بده و زنده شو

بذار یه لحظه بی حس شی … کنترولتو امشب از دست بده

چراغ هارو روشن کن ، بذار موزیک تکونت بده ( به تکرار این جمله توجه کنید )

امشب خودتو از دست بده و زنده شو

بذار یه لحظه بی حس شی … کنترولتو امشب از دست بده

الان وقتی هست که تو کاملا به خودت میپیچی

تا زمانی که این افکارو از ذهنت بیرون کنی

این مبارزه وقتی هست که براش اماده نیستی ( به این قسمت توجه کنید !!!)

این گذشته ای هست که تو میمیری تا تغییرش بدی

این تمام پولی هست که تو پس اندازشون کردی

در حالی که زندگی خوب و شیرین از کنارت میگذره

این همه ی رویا هایی هست که هیچوقت تبدیل به واقعیت نمیشن (!!! پس تلاش بیهوده برای تغییر نکن )

چون تو خیلی میترسی که ازمایششون کنی

چراغ هارو روشن کن ، بذار موزیک تکونت بده

امشب خودتو از دست بده و زنده شو

بذار یه لحظه بی حس شی … کنترولتو امشب از دست بده

چراغ هارو روشن کن ، بذار موزیک تکونت بده

امشب خودتو از دست بده و زنده شو

بذار یه لحظه بی حس شی … کنترولتو امشب از دست بده

این یه دنیایی دیوونست ، برو یه جا واسه خودت جور کن

اما این یه دنیای کامله ، وقتی تو همه شرایط رو بدست بیاری

چراغ ها رو روشن کن … بذار موزیک تکونت بده

کنترولتو امشب از دست بده

اره پس بزن بریم از همه راه ها ، اره بریم

شب و روز ، از زمین تا اسمون

همه لیوان هاتون رو بالا بگیرید

ما میتونیم برای همیشه برقصیم و شاد باشیم

چراغ هارو روشن کن ، بذار موزیک تکونت بده

امشب خودتو از دست بده و به زندگی برگرد

بذار یه لحظه بی حس شی … کنترولتو امشب از دست بده

چراغ هارو روشن کن ، بذار موزیک تکونت بده

امشب خودتو از دست بده و زنده شو

بذار یه لحظه بی حس شی … کنترلتو امشب از دست بده.

 

چقدر عمیق کار کرده تو این شعر ، در عین بی مفهومی دارد ، حرف های یک فرقه را می زند!

 

و یا به این شعر معروف مدونا ( این خواننده در موزیک ویدئوی این آهنگ ، با لباس سیاه ( شنل) ظاهر میشه

و دائما به چند نفر تبدیل میشه ،و یا به سگ و کلاغ سیاه تبدیل می شه!

به مفهوم شعر توجه کنید

 

___««« تو فقط چیز هایی رو می بینی که چشمات می خواد ببینه

چطور ممکنه زندگی طوری باشه ، که تو می خوای باشه

تو منجمد شدی

وقتی که قلبت باز نباشه

با چیزی که برات پیش میاد ، از پا در اومدی

وقتت رو با نفرت و پشیمانی هدر می دی

تو شکسته شده ای وقتی قلب باز نباشه

ای کاش می تونستم قلبت رو ذوب کنم

اونوقت دیگه هیچ وقت از هم جدا نمی شدیم

خودت رو به من تسلیم من

در دست خود توست

کلید

حالا دیگه پیدا کردن مقصر هیچ دردی رو دوا نمی کنه ...

 

دائما در این موسیقی مخاطب را به سکون و در اختیار گذاشتن فکرش به ماسون ها تشویق می کند

و اینکه چیزی قابل تغییر نیست و تلاش بی فایده خواهد بود!

 

اینها اندک نمونه هایست از آیین ماسونی!

آیینی که قوانین اش هر روزه از خودرو های عبوری و خانه های مختلفی خوانده می شود.

یادمان باشد ، آیین ماسونی تنها در اشعار خواننده های متال غربی ظهور پیدا نکرده .

شما می توانید همین مفاهیم را در رپ و پاپ های داخلی خودمان هم جستجو و پیدا کنید!

 

یادمان باشد چه گوش می دهیم و به خودمان احترام بگذاریم!

 

___________________________________________________________________

+ در همین پست می توانید سریال ظهور رو دانلود بفرمایید ، کافیست از موضوعات وبلاگ

روی سریال ظهور کلیک کنید همین!

من به شخصه کامل تر و زیبا تر از این سریال ندیده ام! و به همین علت توصیه می کنم حتما ببینید( این سریال در 52 قسمت و با زیر نویس فارسی می باشد )




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
دروغ گو که شاخ و دم ندارد ...

دروغ گو که شاخ و دم ندارد ، اما با شما نیستم "بالاترین" هایی که خود را سرور می دانید

شما از نوع شاخ و دم دارش هستید!

 

امروز حین راهپیمایی با گوشی در حال چت کردن تو فیس بوک بودم(1) که بعضی ها حسابی فحش نثارمون می کردن

و ما هم البته پوستمان کلف شده است و آنها بی خبرند که مانند سابق نیستیم!

خلاصه به قول عزیزان ف به قطار در حال حرکت سنگ می زنند نه قطار ....

و باز هم خلاصه در بالاترین پست می نوشتند و خودشان امتیاز می دادند و خودشان کلیک می زدند و خودشان بالا می آوردند ...

اولش گفتند کسی نیامده

بعد تیتر کردند که آمده اند ، اما کم

بعد کلا بحث را به بازی استقلال ذوب آهن کشاندند و تیتر سیاسی ها رفت پایین

بعد تیتر یک کردند که در حوالی دانشگاه صنعتی شریف انفجاری شده مهیب و عجیبا غریبا

و ما هم هرچه در خبر گذاری ها و اقوام جویا شدیم ، کسی خبری نداشت

دم غروب هم تیتر را برداشتند و کسی هم نگفت ، چرا دروغ می گویید ، کجا رفت انفجارتان؟

 

خلاصه آخرش هم گفتند در بین راهپیمایی در شهرای تهران ، خراسان ، شیراز (؟؟) ، زنجان (؟؟) و چند نقطه ی دیگر

ایرانسل کارت شارژ رایگان توزیع می کند ( از این خیرات ها هم مگه  می کنه؟؟ایرانسل؟

ما تا الان فکر می کردیم ، فقط بلد است از جیبمان و حسابمان بدزدد)

 

بعد از چند دقیقه اصلاح کردند که نه!

کارت شارژ پخش نمی کردند ، بلکه هرکسی که در مسیر راهپیمایی بوده ، اگر با شماره گیری فلان کد ، کارت شارژ اش را استفاده می کرده

25 در صد به حسابش ریخته می شده... ( ایرانسل به این تکنولوژی رسیده که ما دقیقا در کدام

کوچه و خیابان و در چه سمتی ، کارت شارژ مصرف می کنیم؟؟؟ ( این خودش یک پیش رفت ملی ست))

خلاصه آخرش هم رسیدند به پخش ساندیس! که برای ساندیس آمده بودیم ...

یاد این عکس افتادم

گفتم حیف است اگر شما ، از دیدن اش محروم باشید!

( برای بزرگتر شدن اش کلیک کنید )

راه اینجاست ... ، زمزم ، ساندیس خور

 

به ما می گویید ساندیس خور ، شما که دارید با کارتون می برید؟ فقط یادتان باشد با کارتون نخورید ( مشکل ساز می شود ، نگو نگفتی )

 

______________________________________________________________________________

(1) : کسی برای ورود به فیسبوک ، برنامه ی گوشی سراغ نداره!؟ اگه دارید ، تو نظرات به ما هم بگید

برنامه ی قبلی که استفاده می کردیم ، فیلتر شده خدابیامرز!

_______________________________________________________________________________

پا نوشت : ملت دمتون گرم!




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی, مذهبی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
22 می دانی یعنی چه؟

22 بهمن می دانی یعنی چه؟

22 بهمن یعنی اگر سنگ هم ببارد از آسمان ، مردمانی هستند که می آیند برای اثبات

می آیند برای انجام تکلیف

می آیند برای هدف    برای عشق    برای خدا

 

22 بهمن جایسیت در بستر تاریخ که ، متبرک است

که شاه روز تاریخ است

که شاهنشه روز های سال است

و شاه راه تاریخ انسانی

روزیست که تعالی برگزیده می شود

 

22 بهمن روزیست

نه

روز غلط است

 

22 بهمن تاریخیست که خیلی ها چشم دیدن اش را هم ندارند

خیلی ها می خواهند نباشد این 22 بهمن

خیلی ها تلاش می کنند که نباشد

که باید گفت : تلاش کنید ! و در این تلاش خود بمیرید

 

اما 22 بهمن نظاره گرانی دیگر را هم دارد

کسانی که اگر نیستند در جمع ما

اگر چه اسیرند در حصار مرز هایی که کشیده شده و برافراشته

اما دلشان با ماست

نگاهشان اینجاست

اصلا الگویشان اینجاست

جایی کنار ما

جایی از خود ما

 

اینان همان نظاره گر هایند

همان هایی که در پشت مرز های ایران سرافراز

به من و تو چشم دوخته اند

به آمدنمان در عرصه

به آمدن ماهایی که امیدشانیم

 

 

پس ما می آییم

برای انجام وظیفه

برای کوری چشم دشمنان

برای شادی امیدواران

و برای خدا

همین

 

 

__________________________________________________________________

پانوشت :اعیاد بر همه تان مبارک

_________________________________________________________________

بی ربط :

شب بود و ستاره بود و من بودم و ماه

                  شب رفت و ستاره  رفت و من ماندم و آه




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
غریبی؟ میدانم ، ما هم تنهاییم

آمده بود پیش امام دل ها

_ سلام کرد

آقا دستش را روی سینه گذاشت به نشانه ی احترام

کمی سرش را هم خم کرد

_ خودش را معرفی کرد ، مجلس را سوزاند

_ کشورش را ، بحرین را

_ از غریبی هایش گفت

_ از بی یاوری هایش

مجلس آتش گرفت

 

دلم گرفت

چیزی شبیه دلداری خواستم بدهم اش

اما نه دلداری

که درد دل

چشمانم پر از اشک شد

سرازیر شدند

بغض ام که ترکید

گفت ام ش

از پشت شیشه گفت اش

 

برادرم

نور عینم

پاره ی تنم

تو آنجا در بلاد کفر تنهایی

غریبی

ما چه کنیم که ادعای مسئولانمان گوش دنیا را پر کرده است

ما چه کنیم ، نور دیده؟

ما چه کنیم که تنهاییم

 

ما چه بگوییم که برادرانمان را می زنند در " آزادی " به جرم حمایت از شما

ما چه بگوییم که از هر طرف روی ما فشار است و مخالفانمان زبان دراز شده اند

ما چه بگوییم ، اگر در سواری بگوییم صدای خواننده ی زن را کم کن ، مارا پیاده می کنند

ما چه بگوییم که به جرم مذهبی بودن ، کتک می خوریم و به جرم ریشی بودن ، فحش

 

ما چه بگوییم که تنهایتان کرده اند و راه ما را به طرفتان بسته اند

و چه کنیم ، جز دعا

و چه بگوییم جز ، اللهم عجل لولیک الفرج




:: برچسب‌ها: مذهبی, اجتماعی, سیاسی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
بدون شرح

دست ات را ببر زیر خاک

_ اینجا برف نیامده است _

سردی اش را حس می کنی؟

 

 

به بالین ات بنگر

با دفت نگاه کن

ماشین ات را ببین ، آنجا کنار قبر فلانی!

لباس مشکی پوشیده ، دارد برایت خیرات پخش می کند

 

این طرف را نگاه کن

زمین ( ملک ) ات را بنگر

او هم لباس مشکلی پوشیده ، کنار همسرت ایستاده و دارد اشک می ریزد برایت

 

نگاه کن چقدر معصوم ، آنجا ایستاده

تلفن همراه گران قیمت ات را می گویم

همانی که وقتی از دست دخترت زمین خورد ،_ زیر گوشش خواباندی _ ، آخر تازه خریده بودی اش

 

آن طرف چه های های که نمی گرید ، حساب بانکی ات

طفلکی از همه بیشتر داغ دار توست

 

اما

اما اینجا پسرت را نمی بینم

احتمالا پیش صاحب همان تلفن های شبانه ی مشکوک است!

دخترت را بین جمعیت ندیدم

نیامده است؟

 

آخ

ببخش یادم نبود که او را از فرزندی خلع  کرده بودی

 

چه زندگی زیبایی

حیف که پایان یافت

ببینم اصلا فکرش را هم میکردی

به این زودی قسمت ات شود؟

 

 

 

 

__________________________________________________________________

چقدر به وجود آخرت اعتقاد داریم و چقدر می ترسیم و چقدر خود را برایش آماده می کنیم!

هر چند وقت یک بار دست به انقلاب درونی میزنید ؟

هر عاشورا یک بار؟

هر شب قدر یک بار؟

هر ماه رمضان یک بار؟

هر ماه؟

هر هفته؟

هر روز؟

هر ساعت؟

هر لحظه؟

 

در این دنیا چه چیز جمع کرده ایم؟




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
عجیب است

خیلی پر رویی می خواهد

بیایی عکس امام خمینی را آتش بزنی و بعد روی دیوار بنویسی مرگ بر دیکتاتور

و بگویی آزادی وجود ندارد

 

خیلی پر رویی می خواهد

نه ماه مملکت را به آتش بکشی و هنوز هم که هنوز است در عدلیه محاکمه نشوی

و بعد بگویی در ایران آزادی وجود ندارد

 

خیلی پر رویی می خواهد

در یکی از پر بیننده ترین برنامه های سیما حاضر شوی و وجود آزادی در نقد را

یک مزاح تلقی کنی

و بعد بیایند و بنویسند که در ایران آزادی وجود ندارد

 

خیلی پر روتر از این کار ها  عذر بدتر از گناه " کواکبیان " است

او از همه پر رو تر!

 

 

خیلی خوب

توضیح دهید که آزادی چیست؟

یعنی کشور باید دیگر چگونه باشد که شما افسار کسیخته تر از این باشید

یعنی باید مملکت چگونه بشود که شما بگویید، "خب حالا آزادی وجود دارد"؟

 

 

 

 

_________________________________________________________________

پا نوشت :

* اللهم عجل لولیک الفرج

** اینقدر مارا بابت زیادی پانوشت ها تهدید کردند که به خود سانسوری دچار شدیم

و پانوشت ها را  از اینجا به آنجا منتقل شان کردیم

*** تا دیروز وبلاگ من بالاش تبلیغات پخش نمی شد ها

اد امروز که اومدم تو پانوشت بنویسم که تبلیغات قطع شده ، دیدم تبلیغات وصل شده

_________________________________________________________________

برای علی فلاح : این ، آن پستی نیست که قولش را داده بودم

هر وقت آن پست را تکمیل کردم

منتشر اش خواهم کرد ( حدودا کمتر از 5 روز دیگر ، اگر عمری باقی باشد )




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
واقعه

سلام

این  مطلب یکی از سلسله مطالب " در اطراف چه می گذرد می باشد "

پس اگر قبل از خواندن این مطلب ،  سری مطالب قبل را هم بخوانید بد نیست .

برای خواندن مطالب قبل اینجا  کلیک کنید.

 

مطلبی که می خواهم برایتان بنویسم به قدری وسیع است که نمی دانم باید از کجایش شروع کنم. پس اگر کمی کلی و گسسته شد ، بر ما ببخشید.

 

چندیست در کشور های عربی انقلاب هایی تشکیل می شود .

سرکوب می شوند

کشته می شوند و باز هم دست به اعتراض و انقلاب می زنند.

نظریه های مختلفی در باره ی چگونگی وقوع این انقلاب ها وجود دارد.

بعضی ها اینگونه انقلاب ها را اقدام پیش گیرانه ی استکبار جهانی می دانند

برای خالی کردند انرژی مردمی ، ناشی از خفقان و عدم وجود آزادی و رعایت حقوق انسانی.

بعضی دیگر هم این انقلاب ها را کاملا مستقل و یک حرکت خودجوش مردمی تلقی می کنند.

در هر صورت ، نتیجه یآن خوشایند استکبار نیست .

وگرنه آن ها را اینگونه به تحرک وا نمی داشت.

 

 

حال باید دید که وضعیت انقلاب ها چگونه است ؛

 

اگر نگاه کلی بر اوضاع منطقه و انقلاب ها داشته باشم

خواهیم دید که یا انقلاب ها از مرحله ی براندازی حکومت رد نشده اند

و یا اگر موفق به براندازی شده باشند ، هنوز با عوامل حکومت های قبلی و یا دولت انتقالی

مشکل دارند .

در تحلیل اولیه

متوجه خواهیم شد ، تنها مشکل  سر راه انقلاب ها یک نکته بیش نیست.

نکته ای که به عقیده ی تمام انقلاب شناسان ، اعم از شرقی و غربی ، لازمه ی

به ثمر نشستن انقلاب هاست.

و این نکته و یا لازمه  ، چیزی نیست  جز رهبری - مخصوصا رهبری واحد -!

که با رصد دقیق انقلاب های منطقه ، نبودش را شدیدا احساس خواهید کرد.

 

حال چرا بحث را به اینجا کشاندم.

صبر کنید

می خواهم این بحث را برای چند خط هم که شد رها کنم.

 

بیایید با هم به تاریخچه ی عرب ها از مسلمان گرفته تا غیر مسلمان و در این میان

بیشتر  اهل سنت بپردازیم و جایگاه  رهبر را در تاریخچه ی اعراب جستجو کنیم.

 

چیزی به ذهنتان می رسد؟

کسی که عرب ها آن را به عنوان قهرمان عربی ، به رخ جهانیان بکشند!

آیا چنین شخصی وجود دارد؟

البته وجود داشته است . شخصیتی مانند جمال عبدالناصر که در سی سال قبل کشته شد

که در آن دوران یکی از محبوب ترین چهره ملی جهان عرب به شمار می رفت.

 

 

از آن تاریخ تا کنون اعراب ،  همواره از نبود یک رهبری واحد و مقتدر رنج می بردند و همواره این مسئله باعث سرخوردگی شان بوده و هست

بیایید باز هم بحث را رها کنیم

می خواهم از حاشیه روی پرهیز کنم

برویم سر اصل مطلب

 

 

 

 

باید با چند سوال شروع کنیم؛

1 - چه کسی از چهره های عرب در رابطه با انقلاب های اخیر ساکت بوده و کمتر و یا بهتر بگویم ، اصلا رسانه ای نمی شود؟

2- چه کسی برای اولین بار خطر تشکیل هلال شیعی را گوش زد کرد؟

3 - چه کسی شخصیتی نظامیست ، دارای چهره ای اروپایی  و ... ست؟ ( این خط برگرفته از احادیث در مورد این شخص بود)

4 - در زمان حال  تنها کسی که از تشکیل حکومت واحد عربی صحبت می کند  ، کیست؟

5 - و کیست آن کسی که به نام مهدی موعود در رسانه ها و سایت های عظیم عربی معرفی می شود ؟

6- و در آخر باید از شما بپرسم آیا عبدالله دوم - پادشاه اردن را می شناسید؟

 

 

 

 

جواب تمام پنج سوال بالا کسی نیست جز پادشاه اردن  که خود را نسبت می دهد با خاندان هاشمی

و خود را به  رسول الله منتسب می کند. ( حتی از قدیم هم این کشور  را  اردن ها هاشمی می خواندند )

 

حال باید پرسید که آیا نداشتن رهبر واحد ، دلیل موثری برای  سلطه ی عبدالله ، یا همان سفیانی خودمان هست یا نه .

آیا این نیاز باعث نخواهد شد که دنیای عرب با سفیانی بیعت کنند؟

مسلما باید عمیق تر نگاه کنیم

سفیانی یا همان پادشاه اردن ، تنها با این حرف ها و گمان ها سر کار نمی آید؟

خب این سوال مطرح می شود که حالا چگونه مقبولیت پیدا خواهد کرد؟

 

جالب است سخنرانی هایش را علیه رژیم صهیونیستی بشنوید.

چنان رجز خوانی می کند که باید دید

چنان خود را فاتح قدس می خواند  چنان وعده هایی می دهد برای آزادی قدس توسط خود که بیا و ببین .

قدس مسئله ای نیست که به راحتی از خاطر عرب ها بیرون رود .

فلسطین همواره یک داغ تازه برای عرب ها بوده . نه از حیث در خطر بودن اسلام

بلکه صرفا از جهت قومی !

 

خب اگر سفیانی فاتحانه این سرزمین را آزاد کند چه؟

آن موقع است که مقبولیت بی نظیری برایش جمع خواهد شد

آن موقع است که می شود رهبر جامعه ی عرب

همان چیزی که عرب ها حسرت نبودش را می خوردند

 

حال یک سوال بزرگ پیش می آید که

آیا استکبار جهانی اجازه ی همچین کاری را خواهد داد؟

باید گفت آری

زیرا چندی پیش در جامعه ی جهانی کشوری به نام فلسطین به رای اکثریت به تصویب رسید

یعنی یک مساحت 23 در صدی از کل فلسطین اشغالی به پایتختی قدس .

و حال استکبار جهانی ، مخصوصا آمریکا نقشه ی باخته ی خود را با ورود یک سوپر استار عربی

جبران خواهد کرد

زیرا در اجرای طرح خاورمیانه ی بزرگ در دو اقدام قبلی شکست خورده است

پس اینار قطعا دل به عبدالله بسته است

او مانند یک سوپر استار نامبر وان   وارد سناریو جدید می شود و همه چیز را به نفع استکبار تمام می کند .

 

حال شاید این سوال را از من بپرسید که اگر او بیاید مگر چه  می شود ، اصلا سودش برای آمریکا چیست؟

 

خب من هم سوالی می پرسم

اگر سفیانی  قدس را آزاد کند و یک حکومت واحد عربی تاسیس کند

و به قول خودش مردم را از سلطه رافضیان ایرانی و یهودیان نجات دهد

دیگه چه نیازیست به منجی موعود؟؟؟

 

 

و این چنین نیاز مردم برای آمدن منجی ، از بین می رود

و هیچ حرکت انقلاب گونه ای صورت نخواهد گرفت ، زیرا عرب ها علی الخصوص اهل سنت

به هر آنچه که نداشته اند ، رسیده اند و انگیزه ای و حتی نیازی برای تحول جدید و یا حرکت

انقلابی وجود ندارد

و ماجرا آنجایی دراماتیک خواهد شد که این جناب پادشاه خود و یا فرزندش را مهدی موعود بداند

یعنی منجی بی منجی

و انقلاب  بی انقلاب

و اینگونه خاورمیانه ی جدید شکل خواهد گرفت

دقیقا همان چیزی که غرب منتظرش بوده

 

وقتی یک حکومت واحد وجود داشته باشد

و مقبولیت اش فراوان هم باشد

در دل این حکومت اصلا نمی شود    انقلاب به پا کرد   برای تغییر  و یا براندازی اش

چه برسد که بخواهی برای غرب مشکل ساز شوی و غرب را به چالش بکشانی

 

در نتیجه تمام حرکت های خودجوش که اغلب مربوط می شود به شیعیان

به طور کامل و با عدم حساسیت از طرف مردم (علی الخصوص اهل سنت ) ، حذف خواهد شد.

 

 

+ می گویم اهل سنت ؛ زیرا مفهوم انتظار در مکتب شان ، بسیار ناپخته و نا مفهوم است

( و به راحتی  مسئله ی ظهور می تواند مورد سوء استفاده قرار بگیرد )

و اینکه سفیانی خود از اهل سنت است ، در نتیجه در اهل سنت بسیار مورد تعصب قرار خواهد گرفت

 

+ می گویم شیعیان ( البته شیعیان واقعی )  ؛ زیرا امر ظهور در بنیان شیعه ریشه دارد

شیعه می داند مهدی کیست ، برای چه می آید ، چگونه می آید ، پس فریب منجی های

دروغین را نخواهد خورد

 

 

پس منتظر خروج سفیانی باشید زیرا

« سفیانی از نشانه های حتمی ظهور است و خروج او از آغاز تا انجام ، پانزده ماه به طول می انجامد

وی شش ماه ، کارزار می کند ؛ همین که بر پنج شهر دست یافت ، نه ماه فرمانروایی می کند ؛ بی آنکه روزی به آن افزوده شود »

                                                             ( امام صادق (ع) - بحارالانوار ،ج52 ،ص248)

 

خب شاید برای بعضی ساده اندیشان ره گذر ، این سوال پیش بیاید که مگر سفیانی

حکومت کند چه می شود؟ اصلا با وجود او چه نیازی به مهدی است؟ یا اینکه او چه خطری دارد؟

 

خب باید گفت که او می آید که در مقابل مهدی قرار بگیرد

همان طور که اما صادق می فرمایند:

« ما و اولاد ابوسفیان  دو خاندان هستیم که به خاطر خدا با یکدیگر دشمنی داریم ،

ما گفتیم : خداوند راست گفت و آنها گفتند : خداوند دروغ گفت . ابوسفیان به جنگ پیامبر برخاست

و معاویه فرزند ابوسفیان به جنگ علی ، یزید - پسر معاویه - به جنگ حسین بن علی و سفیانی

به مصاف قائم  بر می خیزد»

                                     (بحار الانوار ، ج 52 ، ص 190)  

و حدیثی دیگر که لعین بودن و سفاک بودن ف سفیانی را تبین می کند ؛

« گویا من سفیانی را می بینم که در سرزمین های سبز شما در کوفه ، اقامت گزیده و منادی

او ندا می دهد : هر کس  سر یک تن از شیعیان علی رابیاورد ، هزار درهم پاداش اوست و در این هنگامه

همسایه به همسایه حمله می برد و ... »

                                                         (امام باقر (ع) - بحار الانوار، ج52 ،ص 215)

پس اصل حرکت سفیانی به واسطه ی حمایت غرب بوده و یک حرکت خودجوش نیست

و این حرکت ساخته و پرداخته ی استکبار است ، برای مهار وقایع ظهور

 

 

این مطلب در پست دنباله دار بعدی خود ، ادامه خواهد داشت ...

با نظرات خود به ما بگویید که در پست بعد روی چه چیز مانور دهیم و چه اطلاعاتی برایتان مهم تر است

زیرا بحث ظهور و شرایط آن بحثی دامنه دار ، مهم و بسیار وسیع است

 

 

__________________________________________________________________

پانوشت:

* کلیه مطالب این نوشته دارای ثبات است

و از روی حدس و گمان ، نوشته نشده و نتیجه ی جمع آوری تحلیل های متعدد کارشناسان

ظهور ( چه از کارشناسی غربی و شرقی ) و مطالعات بنده حقیر می باشد.

و تنها مسئله که می شود در آن شبه انداخت

بحث ارتباط پادشاه اردن با سفیانی ست

که ممکن است پادشاه اردن ، سفیانی نباشد

که این هم مهم نیست و در اصل مطلب خدشه ای وارد نخواهد کرد.

 

** رحلت پیامبر و شهادت امام حسن مجتبی را تسلیت عرض می کنیم.

 

من الله توفیق




:: برچسب‌ها: در اطراف چه می گذرد؟, مذهبی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
یه روز یکی میاد

یه روز یکی میاد وای میسته   درست مقابل ام

با اینکه قبلا ندیده بودم ش   اما خوب می شناسم ش

دست به کمر    خوش قد و قامت

دست میزاره رو شونه ام

می گه عمو بسه  پاشو بریم که گند زدی به هرچی زندگی

بهش می گم  کجا؟

می گه پاشو بریم فیلم تموم شد

 

خلاصه میاد و می برتمون و فیلممون تموم می شه

نقش بازی کردنمون تموم می شه

استپ می کنه کل معادلاتمون رو

 

و تازه اون موقع است که می فهمیم  چقدر پوچ بوده کل معادلاتمون

دو دوتا چهارتامون

خلاصه

همین که داره می برتمون

فکر می کنم کدوم می چربه

بدی ها یا خوبی ها

 

اصن بی خیال نامه و اعمال و بهشت و جهنم

از درون خودم یکی میزنه رو دوشم که عمو چیکار کردی تو این چند سال زندگی؟؟

 

راست می گه چیکار کردم!

هر چقدر که بیشتر میگذره  بیشتر حالیم می شه که اوضاع خیته

خلاصه  حول حولکی می گردم تو زندگیم تو این چند سال

یه عمل مشتی با حال که بهش دلم رو خوش کنم

یه چیزایی پیدا می کنم

هی به خودم می گم بابا تو   تو نامه اعمالت فلان ثواب رو کردی

فلان کارو کردی

 

یکم دلم خوش می شه

یکم خنک می شم

 

اما یهو دلم میریزه

یاد اون کفه سنگینه می افتم

از هر طرف که نگاش می کنم   بیشتر از کفه خوبه است

 

دور هم وای میستم    کوچیک نمی شه  که نمی شه

 

*                             *                                *

 

راستی اگه ما یه روز زندگیمون رو نگه داریم و شروع کنیم به حساب و کتاب

کدوم وری می شیم ؟ بهشتی یا جهنمی

خدایا خودت به خیر بگذرون

 

_________________________________________________________________

پ ن : اومدم ولی همین الان دارم میرم.

یک اینکه امتحانام شروع شده.

 

دو اینکه ، با اینکه اینترنت ام درست شده ، اما فاتحه ی گوشیم خونده شده

و نمی تونم به اینترنت وصل شم ، تا اطلاع ثانویه هم وقت فرستادن اش به تعمیر گاه

یا خرید یه گوشی دیگه رو ندارم. پس تا وقتی که یه گوشی درست نداشته باشم ،

اینترنت هم ندارم.

 

سوم اینکه دل و دماغ نوشتن و بودن رو ندارم . آخه اینجا خیلی ها دارن میرن ،

خیلی ها وب عوض می کنن، خیلی ها هم هستن ولی مسکوت!

 

چهارم اینکه حالم گرفتس شدید   برام دعا کنید

به بی حوصلگی مفرد دچار شدم

 

پنجم اینکه یکم ناراحت ام ، چون دیگه تا آخر عمر نمی تونم دروازه بان باشم.

 

ششم اینکه دکترم ، تمرکز روی چیز های ریز رو برام ممنوع کرده ، مثه دیدن تصاویر دیجیتالی

نوشتن روی کاغذ ، و خوندن کتاب هایی مثه مبانی سازمان و مدیریت و انواع اقتصاد.( این آخری رو عشقه)

 

هفتم اینکه دلم یه چای داغ می خواد با طعمی جدید

هشتم اینکه هیچ وقت نوشته ای به ظلختگی این متن ننوشتم

نهم اینکه کسی تا الان گوشی فیندوز فون داشته؟؟؟

trophy.mozart.hd7.lumia 800 .lumia 710. nokia 603

 

دهم اینکه فعلا خداحافظ




:: برچسب‌ها: دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
16 آذر سالگرد ...

سلام خدمت دوستان

دیروز یعنی 16 آذر  سالگرد  شروع به کار وبلاگ راه اینجاست (زمزم) بود.

ما هم یه ساله شدیم تو این دنیای عجیب و غریب مجازی

خیلی دوست داشتم رو این موضوع مانور بیشتری بدم

اما با این ایام مصادف شد و انشالله در تولد های بعدی جبران می کنم.

 

دوست دارم یه سر گذشت از خودم تو این دنیای مجازی بنویسم ، اما چه پستی بهتر از این.

 

جرقه ی ایجاد یک وبلاگ رو دوست خوبم مسعود زد برام.

اما قرار بود اون وبلاگ گروهی باشه به آدرس zamzam در بلاگفا

سر اسم اش کمی بحث بود و بعد از مدتی کلا قضیه رو بی خیال شدیم

تو اون مدت مسعود یه وبلاگ شخصی زد که من بعدا متوجه شدم.

همیشه فکر می کردم وبلاگ داشتن کاره سختیه ، همون طور الان فکر می کنم سایت داشتن کار سختیه. (اما به قول خودم ، بقیه که چهار تا پا ، چهار تا دست و چند تا مغز که ندارن ، پس هرکی بتونه کار به نظر سختی رو انجام بده ، من هم می تونم و هر چیز

یه بار اولی داره ، درسته بار اول سخته برا آدم مخصوصا من ، اما به لذت موفقیت بعد از اون

می ارزه) در نتیجه

 وقتی مسعود وبلاگ زد ، این برام روشن شد که پس من هم می تونم.

خلاصه اولین وبلاگ در سرور پارسی بلاگ به آدرس zamzam14 ساختم اما پس از چند روز

محیط کاربری و اینتر فیس  این سرور خیلی اذیت ام کرد و یک روز بعد وبلاگی با همان آدرس

در بلاگفا ایجاد کردم.

بعد از یک روز تصمیم گرفتم آدرس رند تری داشته باشم و در همان بلاگفا اقدام به ثبت آدرس

zamzam کردم  اما این آدرس از قبل پر بود

به پرشین بلاگ مراجعه کردم و در تاریخ 15 آذر  zamzam14 رو ایجاد کردم

و سپس پاک اش کردم و Zamzam رو ثبت کردم.

زمزم رو اختصاص دادم به مسایل سیاسی و  وبلاگی هایی دیگر در پرشین بلاگ به نام

taghas ( موضوع کاملا شخصی )   nimeshab ( دل نوشته )    tavan و ta1 (شعر های خودم و دیگران )   4-me ( نسبتلا جایی برای درد دل)

nisti و bivaghti  ایجاد کردم.

که این وبلاگ ها بخاطر یه حادثه ی مهم در زندگی وبلاگ نویسی همگی پاک شدند به جز

راه اینجاست    که این را هم باید پاک می کردم  اما نتوانستم.

خلاصه بعد از ان ماجرا ها تمامی مطالب آن وبلاگ ها به راه اینجاست آمد ، نه اینکه مطالب آنها

را به اینجا منتقل کنم ، بلکه این شد ، هم سیاسی، هم درد دل ، هم شخصی و ...

و یک دوران احساس کردم از هدفی که برای راه اینجاست متصور شدم ، دور گشته ام

برای همین وبلاگ هایی جدید زدم که از جمله می شود به  bto ( اشعارم ( پاک شد ))

14omin ( برای امام عصر )    sarrast ( الهی نامه )   و zemeston (حرف دل ) که بعدا به yenafar.persianblog.ir انتقال یافت ، اشاره کرد.

اینها مختصر زندگی وبلاگی من بود.

تو این یه سال وب گروهی خوبی تاسیس شد مثله دوکوهه

و وبگاه های گروه سون  مثله تیررس   

مثه isaw (ialamic awakening

و  حاشور که چند روز پیش تاسیس شد و قطعا پیشرفت خوبی خواهد کرد به حول قوه ی الهی

 

تو این مدت وبلاگ نویسی خیلی خوشحالم که تونستم دوست های خوبی مثله شما پیدا کنم

می تونم به این افتخار کنم که تو این یه سال بیش از دو هزار پیام از طرف شما دریافت کردم

و تونستم تو این یه سال نزدیک به 12 هزار بازدید داشته باشم. با ارائه ی 156 مطلب

 

به خاطر همین از همتون تشکر می کنم

علی الخصوص   صاحب وبلاگ قلمدوش ، و  برای مادرم ، باشو ، مهدی ن ، آسمان ( شوق پرواز)  ، اکسیژن 18 . هم نفس لحظه ها ، اقلیم ، دادار حکیم ... ، بازمانده آخر عزیز ، دانشجویان مکانیک ... ، همثانیه ، فتح وبلاگ ، i love god  ،همیشه تنهام ، انشای سفید ، کلاغ و خیلی های دیگر

که این حواس جمع در این لحظه یادش نمی آید و کسانی که با ما بودند و بعد رفتند

و کسی آنجای دیگر گفت ، اسم شان را ننویسیم!!! وگرنه قلم پایمان را می شکند .

و ما هم اسراری نداریم وقتی می خواهید قلم پایمان را بکشنید ، هر طور راحتید.

 

 

در آخر هم باید به عرض برسانم ، انترنت بنده قطع گردیده و ایران سل (ایران وبا)

فعلا فروش بسته های gprs خود را قطع نموده و بنده مانده ام که برای اتصال به شبکه ی

اینترنت چه کنم.

در نتیجه در این چند مدت ، تا وقتی که رئیس محترم ایران سل تصمیم به راه اندازی مجدد

فروش بسته های اینترنت نفرمایند ، ما هم دست رسی به اینترنت نخواهیم داشت

و  در این مدت از شر بنده خلاص می گردید. اگر خدا بخواهد

 

در نتیجه تا اطلاعیه بعدی ایرانسل خدا نگهدار.




:: برچسب‌ها: دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠
حرم

نوک دماغ ام بی حس شده

نفس ام به شماره افتاده

سریع تر گام بر میدارم تا زودتر به خانه برسم

کوچه ساکت است اما از از دور صدای تبل های هیات می آید

دست می اندازم در جیب ام و کلید را بیرون می کشم

کلید می اندازم و می چرخانم

سه بار می چرخد و در هر بار یکی خلاص می شود

در را باز می کنم

مسیر حیاط تا "در حال" را سریع می دوم

در حال  قفل است

به ساعتم که یک بامداد را نشان می دهد نگاه می کنم

با کلید در را باز  می کنم

 

صدای در     مادرم را بیدار می کند

از اتاق  بیرون می آید و تا مطمئن شود ، کسی که در خانه را باز کرده ، من هستم

صورتم را در تاریکی خانه می شناسد

خودش زیر نور ایستاده

چهره اش نگران است

نه به خاطر من

 

هر وقت من تنها مرد خانه ام  و   در این ساعت  از شب خانه نیستم

نگران می شود

مرد که در خانه باشد خیالش راحت است

راحت می خوابد

 

اما حسین   تو چه کشیدی

ابالفضل چه کشیدی   که دیدی

که نامحرمان وارد حرم شدند   اما نتوانستی کاری کنی

 

ای لعن خدا بر دشمنان این خاندان که هر وقت در ضعف می یابند شما را   شیر می شوند

یک روز در کوچه با مادرت سیلی می زنند  و برادر ات کوچک است  و پدرت نیست

یک روز بر دختران و خاندان حسین سیلی میزنند ...

ای لعن خدا بر دشمنان ات

ای لعن بر شما ، ای قوم الظالمین که اینگونه خون عباس را به جوش آوردید

ای لعن بر شما




:: برچسب‌ها: مذهبی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠
ما چقدر می ارزیم؟

از کودکی همیشه به این فکر می کردم که ؛ چگونه می شود که انسان می میرد ؟؟؟

این فکر از قبل از دوران ابتدایی در سرم بود و در دوران نوجوانی به ایدئولوژی فکری ام تبدیل شد و به ثبات رسید

 

یادم هست در کودکی همیشه از این و آن می پرسیدم ، که چه وقت می میریم

پاسخ های شبیه به هم می شنیدم  مثلا اینکه : هر وقت بدن آدم از کار بیفته ، دیگه بدن نتونه کار کنه

اونوقت آدم میمیره ، مثلا اگه قلب نتونه کار کنه!

 

اما اینها جوابی نبود که من را راضی کند ، زیرا به من آموخته بودند که ما برای هدفی خاص

به این جهان آمده ایم و باید آن را دنبال کنیم

چگونه می شود بمیریم قبل از اینکه کارمان تمام شود؟؟؟؟

 

بعد ها آنقدر به این موضوع فکر کردم ، که به یک نتیجه ثابت رسیدم

و آن نتیجه این است :

ما آنگاه از این دنیا خارج می شویم ، که دیگر کاری برای انجام اش نداشته باشیم.

در واقع ما هر یک سهمی در این دنیا داریم ، برای انجام ماموریتی

هر وقت دیگر کاری برایمان نباشد ، ما باید خارج شویم.

حال انسان ها به دو دسته ی خوب و بد جدا می شوند

و در نظریه من ، آنها که خوب اند و معیار خدا را به دست می آورند

یعنی در طول زندگی به چیز هایی میرسند که خدا می خواسته است

و آنها در چیزی میان جبر و استقلال به آن دست می یابند

بعد از مامویت خود می میرند

 

حال انسان های بد

گاهی این انسان ها خودآگاه باید نقشی بد را ایفا کنند تا آنچه  مقدر شده است

اتفاق بیفتد

بد ها بعد از اینکه حجت بر آنها تمام شود  و امید خوب بوبدن در آنها نیست گردد

می میرند و گاهی زنده می مانند تا بیشتر بد باشند تا بیشتر در عذاب باشند

البته این سزای کسانیست که خشم خدای خود را بر می انگیزند

و خداوند به همه چیز داناست

 

بگذریم

مثلا گاهی فردی ، خوب نیست

اما صفاتی در کل ، بد و خوب دارد

آن شخص با اینکه به آن تعالی که خداوند می خواسته نرسیده

تنها با آن صفات مجور زنده بودن در دنیا را دارد

و هر گاه این صفات متمایز ( خوب )از او صلب شود ، مجوز مرگش صادر می شود

حال می خواهد زنده باشد یا هر چیزه دیگر

مهم این است که زنده نیست

و اگر خدا بخواهد اورا از صحنه روزگار نیست می گرداند

 

اینها را گفتم که مقدمه شود برای این چند خط :

ما به اندازه ی اعتبار صفاتمان و رخداد هایمان می ارزیم

اگر آنها را نداشته باشیم   یعنی مرده ایم

حال می خواهد هر چقدر هم عمر کنیم

مهم این است که تعالی در ما مرده است

 

خلاصه ما را به اندازه ی صفاتمان می خرد خدا

و همه میدانیم بعضی صفات در چشم خدا بیشتر از بعضی دیگر از صفات می درخشند

صفاتی که خدا بسیار آنها را می پسندد وداشتن یکی از آنها در یک شخص بعضا گناهکار

اورا به وادی صفا می کشاند

صفاتی چون ، حیا ، غیرت ، پاکدامنی ، خوش خلقی ، راستگویی ، امانت داری

و از همه کارا تر محبت به پدر و مادر و اولیا الله

 

شیطان هیچ گاه در گام اول  به خط قرمز هایمان حمله نمی کند

بعد از هزاران سال به خوبی قلق و لم مان را می داند

ابتدا به خط قرمز هایمان نزدیک می شود و کم کم  شعاع خط قرمز هایمان را کوچک تر و کوچک تر می کند

و شروع می کند به زدن یکی کی این صفات مان

تا جایی که از ما فقط ما می مانیم و بس    بدون هیچ خیراتی در کوله ی اعمال

باید صفاتمان را حفظ کنیم

گویند مومن واقعی کسی نیست که وقتی شیطان به خانه اش نفوذ کرد با آن گلاویز شود

بلکه مومن واقعی کسی ست که وقتی طوفان فتنه ی شیطان را از دور می بیند

پنجره دلش را به روی آن می بندد و اجازه ورود به شیطان را هم نمی دهد

 

 

اما امثال من که هیچ خط قرمزی را شیطان برایمان باقی نگذاشته و ما مانده ایم و ما چه کنیم؟؟؟

این ماه محرم است

صاحب اش  کلید بهشت است

صاحب بهشت است

خود بهشت است

شیطان اگر ده ها پل برگشت ما را به سوی خدا خراب می کند

در عوض خداوند برای دلی که بخواهد برگردد ، هزاران هزار طناب و ریسمان می آویزد

و هرکه به ریسمان محکم الهی چنگ زند همانا رستگار خواهد شد

و در این ماه چه ریسمانی محکم تر از اشک و حزن  برای حسین (ع) و آل اش می توان یافت؟

 

 

چشم ها را باید شست    جور دیگر باید دید

چه آبی درخشات تر و پاک تر از آب دیده جاری زه حزن حسین؟

کدام آب را میتوان یافت که این چنین دیده ی دل مارا صفا دهد؟

انشالله که نصیب همتون بشه این اشک ها  ...

 

مارا هم دعا کنید

محتاجیم شدیدا

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت : خیلی وقت بود می خواستم این متن رو بنویسم اما جور نمی شد

زمان اش الان بود ، و تقدیر چنین رقم زد ببخشید طولانی شد

حرف هایم را در وبلاگ شخصی خود نزنم ، کجا بزنم؟

 

پانوشت *: ببخشید اگه بعضی جاها احساس می شه جملات کال و نا پخته است

آخه من هیچ وقت برای پست ها نوشته و یا چرک نویس و یا حداقل تفکر قبلی ندارم

ارسال پست جدید را باز می کنم ، و اصلا فکر نمی کنم چه چیز می خواهم بنویسم

معمولا دست آخر خیلی خط هارا پاک می کنم و باقی مانده ها می شوند پست.

مثلا پست " باید از این روز ها ترسید" و خیلی های دیگر اصلا قرار نبود در برگیرنده ی

چنین جملاتی باشند اما ذهن آنها را به میان آورد و نوشتم و اصل داستان قبل را پاک کردم

و جزییات اش شد پست "باید از این روزها  ترسید".

خلاصه مارا ببخشید

 

پانوشت ** :

پیراهن عزای تو " جوشن کبیر" ما ست

                                      ذکر سلام بر تو دعای "مجیر" ما ست

پیراهنی که پرچم سیار کربلاست

                                      برشانه بلند ولی سربه زیر ما ست

هر کس بر این لباس عزا طعنه می زند

                                    فردا برای یک نخ آن هم اسیر ما ست

جانم فدای پیرهن مثله مثله اش

                                   آن کشته فتاده به هامون امیر ما ست




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
دروغ

نمی دونم چه جوریه

چه حکمتیه

خیلی وقت ها حرف نمی زنیم حرف نمی زنیم

بعد می گیم حرف مارو نمی فهمند

خیلی حرف زدن خوبه

اما نوشتن از اون بهتره

 

 *        *         *

 

بعضی مواقع که به اوج نزدیک می شویم

و یا وقتی فتح می کنیم قله ی آرزو ها یمان را

دور نماهایمان را

یک دفعه از تو شروع می کنیم به فروپاشی

باور نمی کنیم که می توانیم

و شروع می شود دوران افولمان

به قول دوست و نویسنده ی عزیز ما ( اقلیم ( تو لینک ها هست )) :

 

"... همونی که ملت اسمشو میذارن بالا پایین .. "زندگی بالا پایین داره دیگه " ... یه توجیه که آروم کنه طرفو .. که سطح وجدانشو صیقل بده ! اما تهش آروم نمیشه ... فطرت آدم تمایل داره به تانژانت .. به بی نهایت ... به مطلق ! زندگی اما .. میکشوندش پایین ... صفر .. زیر صفر ! بعد یهو دوباره ، قالب میشه فطرت ، می بره بالا ، هی زور میزنه ، هی خوشحال میشه عروسک قصه مون که داره اوج میگیره و ... باز ! باز دست روزگار .. ولی تو به فطرتت فکر کن ! راضی نشو به غلبه روزگار ... بعد از صعود انتظار سقوط نداشته باش ! گولشو نخور .."

 

اما نباید گول روزگار را خورد نباید فکر کرد این یک قاعده ی رسمی و جا افتاده است

که باید از آن پیروی کرد

نباید فکر کرد  همیشه این قاعده بعد از اوج گرفتان هایمان ریلود می شود

این یک تروجان است در افکارمان

یادت باشد هیچ اتو رانی در کار نیست و این تویی که اگر بخواهی شروع خواهی کرد

و اگر بخواهی پایان می دهی       نه ر و ز گار

هیچ چیز برای تو دست نیافتنی نیست

مگر خدا نخواهد

و بدان خدای تو روزگار تو نیست

انسان بی نهایت است

می تونه بی نهایت بمونه بدون افول

یه چیزی فراتر از کاتالیزر

خیلی وقت ها که کم می آوریم   همین است واقعا که باور نداریم

به خیلی چیز ها

اولین اش خودمان

این ماییم که تغییر می دهیم و تغییر می کنیم

و این ماییم که می توانیم تغییر دهیم و تغییر کنیم

پس همه چیز در دستان ماست

 

 

و اما باید بدانیم

نباید مغرور شد

زیرا دنیا دروغ است

 

 و نباید برای یک دروغ خرج کرد

هزینه کرد

هر چقدر هم زیبا و بزرگ باشد

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------

پاورقی : یالان     باشکاسی یالان    دونیادا اولومدن باشکاسی یالان

-----------------------------------------------------------------------------------

بی ربط : کنار گذاشتم ات ، به آسانی  آب خوردن ، بعد از جراحی حلق 

-----------------------------------------------------------------------------------

خیلی بی ربط : پشت سرت باشم ، حالی از من نمی پرسی

 کنارت باشم ، می گویی درون دست و پا نایست 

روبه رویت که می شوم ، گلاویز می شویم و  کنار می زنی مرا

تو بگو چکار کنم با تو؟

-------------------------------------------------------------------------------------

کلا بی ربط : دوستانی که تو نخ آمار وبلاگشون اند و با کاهش بازدید تو این چند روزه

مواجه شدند ، باید برن دوباره وبلاگشون رو تو گوگل معرفی کنند.

من که این کارو انجام دادم و تونستم بعد از چند روز بد ، بازدید وبلاگ رو روبه راه بیارم!

برای معرفی به موتور جستجو گر از این دو لینک استفاده کنید!

http://www.searchengineoptimizationcompany.ca/tools/search-engine-submitter

http://www.google.com/addurl




:: برچسب‌ها: دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠
روزمرگی

بعضی وقت ها  اونقدر سرگرم دنیای به ظاهر بزرگ خودمون می شیم که ....

یه اتفاق

یه شکست کوچولو

باعث می شه که ...

از خودمون بدمون میاد

از زندگیمون بدمون میاد

خسته می شیم

و به این نتیجه می رسیم که کم آوردیم

اون موقع است که می بریم از همه چیز

 

از خدا

از خانواده

از خیلی چیز ها

از خیلی قید ها ...

 

این لحظه دقیقا همون لحظه ای هست که کور میشیم

و خیلی از واقعیت ها رو نمی بینیم

 

چند وقت پیش

یکی از این لحظه ها برای من هم پیش اومد

 

دم غروب از دانشگاه ماشین گرفتم به سمت باشگاه

توی ماشین دو تا جوون هم سن و سالم نشسته بودن

رفیق بودن با هم

یکیشون خیلی آروم و مظلوم بود

اما اون یکی در نگاه اول از اون ....

 

دلم برا اون یکی سوخت که با همچین رفیقی هم نشینی داره

 

     *      *       *

یه ربع مانده به شروع باشگاه!

 

صدایی ریز از دور می آید

... اشهد ان علی ولی الله ...

 

زدم رو پاش

گفتم من میرم نماز می خونم

هیچی نگفت

ساکم رو بهش دادم رفتم وضو بگیرم

تو فکر بودم

وضوم که تموم شد

دیدم کنار یه اتاق وایستاده

 

چراغش رو روشن کرده

می گه بیا اینجا نماز بخون

گفتم : بزا یه سنگ پیدا کنم

گفت : اینجا مهر داره! بیا

 

قبل از اینکه بهش برسم

رفت تو اتاق

تا کفشمو در بیارم

دیدم نمازشو شروع کرده ( خیلی وقت ها وضو داره )

 

مغرب رو که تموم کردم

عشا رو شروع کرد

 

به اسم ذکر گفتن ، آروم نشستم نزدیکش

ذکر نمی گفتم ، فقط داشتم به نماز خوندن اش گوش می دادم

 

خیلی وقت ها که می خوام کار مذهبی انجام بدم ، همیشه هم پامه

قبلا اینطوری نبود

یا اگه بود ، کمتر بود

 

اما چند سالی هست که هر روز بهتر میشه

هر روز عالی تر میشه

و هر روز دست نیافتنی تر میشه

 

خودم رو با اون جوون ، تو تاکسی مقایسه کردم

 

 

اینم یه نوع نعمت واسه خودش

فقط تو روزمرگی هامون گم شده

همین

 

خدایا شکرت

همین

 

----------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی : ببخشید شخصی شد      این نوع ،  شخصی هارو دوست دارم

----------------------------------------------------------------------------------------

بی ربط : گاهی یک ساعت سخنرانی زیبا ، تاثیرش کمتر از چند دقیقه موسیقی بی کلام و آرام است!

---------------------------------------------------------------------------------------

برای تو : خیلی وقت است از دست کسی دلگیر نمی شوم!

برای بی اهمیت شده است این دنیا! سخت نمی گیرم

خودت هم میدانی

پس با من سخت تا نکن!

نزدیک تر بیا




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠
هیچ ندارم بگویم همین

[ آرام بخوانید   غمگین بخوانید     این پست( مطلب) خوابش برده است   خواب است    خواب]

 

امروز پیدایت کردم

پیدایت نکردم

خودت پیدا شدی

 

چقدر سخت است هضم اش برایم

که چرا

آخر چرا

چرا من حذف شدم از خانه ات

و چرا من محکوم به رفتن شدم؟؟

 

کوچک که بودیم

گاهی در مسافرت هایی که می رفتند مارا نمی بردند

می گفتند مجردی ست

تو نیا

هنوز بزرگ نشده ای

بچه بودیم  به دل نمی گرفتیم

بزرگ که شدیم چرا

 

اینبار اما به جرمی دیگر مرا دور انداختی

 

ان روز تو با من چنین کاری کردی

یک روز مرا بیرون افکندی          بدون اینکه بگذاری توضیح دهم

یک روز رد پایم را پاک کردی      بدون اینکه بگذاری توضیح دهم

و روز دگر خانه ات را عوض کردی    بدون اینکه بگذاری توضیح دهم

پیدایت کردم  در زدم  وارد شدم    صاحب خانه بیرونم کرد

جرو و پلاس ام را بیرون ریخت  و خیس شدم زیر باران اشک هایم

و نمی دانم تو کجا بودی

چرا

باید راست بگویم

تو بودی

پشت پنجره

و از پشت پنجره نظاره ام می کردی

خیس شدنم را دیدی

رفتن ام را دیدی

گریستن ام را هم ...

من را بیرون انداخت صاحب خانه دل تو

کسی که برایش می مردی

و اما من برای تصاحب خانه ات نیامده بودم

برای دزدی از آن هم نیامده بودم

همواره دزد خطاب می کرد مرا

اما نبودم

خودت هم میدانستی

من برای دزدی خانه ی دلت نیامده بودم

 

من فقط برای توضیح دادن آمده بودم

همین

و تو هیچ وقت نگذاشتی که ...

 

کاری کرده ای که از سایه ام نیز فرار کنم

می ترسم

می ترسم  با سایه ام درد دل کنم

پیش خود می گویم

نکند  این سایه ی من نیست

فر دا شاکی شوند  که با سایه شان ...

و شکایت کنند  و شکایت

 

اما دلم می گوید

تو که قصد تصاحب سایه ات را نداری که کسی ناراحت شود و شکایت کند

تو فقط درد  دل خواهی کرد برای یک گوش شنوا

همین

 

اما عقل می گوید

به شر اش نمی ارزد

بر خیز و از این سایه هم دور شو

از سایه خودت هم دور شو

از همه دور شد

دور بایست

و این چنین بود که دور شدم

و نیست گشتم

و تنها شدم

 

[ آنها که می شناسند ام     می دانند   همیشه دور می ایستم

همیشه عقب    همیشه با فاصله     صحبت هم کنند ، نگاهشان هم نمی کنند ]

احتیاط شرط عقل است

و پیش گیری بهتر از درمان

و به قول عقل : به شر اش نمی ارزد

 

حال پیدایت کردم

بازگشتی به خانه ی سابق ات

شب بود و سرد

برف هم می بارید

از پشت پنجره      درون خانه ات را می نگریستم دیشب

در خانه ی جدیدت ( سابق) مهمانی به پا بود

مهمان ها همانی بودند که می شناختم

سابق هر وقت به خانه ات می آمدم

آنها را آنجا می دیدم ...

 

همه بودید  بجز من

سوال دارم

چرا به خانه ی سابق ات برگشتی؟

شاید خیالت راحت بود  که دیگر به آنجا نمی آیم

 

اما کاش به پلکان خانه ات نگاه می انداختی

هر شب در نبود تو یک شمع روشن می کردم

شب قبل

آخرین شمع را گذاشتم و دیگر جایی نبود برای روشن نمودن شمع امشب

آمدم که هر طور است شمع روشن کنم

اما آمده بودی

 

غرق در شادی

در میهمانی

همه بودند و من نه

 

تو امروز آمدی و من میروم

خدانگهدار

 

________________________________________________________________

( پست توضیحی ندارد ، فقط یک مخاطب دارد ، همین )

همین




:: برچسب‌ها: دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
اعتراف من

من همین جا اعتراف می کنم ،  از اهدافی که داشتم در این وبلاگ دور

گشته ام ، خیلی وقت است که اینجا را می خواهم تغییر دهم

همین جا اعتراف می کنم ، دچار خود بزرگ بینی ، غرور ، خاله زنک بازی

و یک سری افعال دیگر شده ام

من دوست دارم در این وبلاگ از این پست ها بنویسم

پست هایی که خواننده آخرش بگوید ، عجب ، در فکر فرو رود ، تامل کند

 

به همین دلیل با وجود حضورم در نت ، کرکره اینجا رو تا اطلاع ثانویه می کشم

پایین ، تا خودم رو پیدا کنم ، و صفات مذکور رو کنار بگذارم و ریکاوری انجام بدم

احتمالا این ، پایین بودن کرکره بیش از 1 ماه طول نخواهد کشید.

 

دوستان مارو ببخشید.

از این به بعد کسی واسه مطالب نظر نزاره

یعنی تعریف نکنه ، یعنی تمجید نکنه

حرف دلشو در مورد چیزی که فهمید بزنه

نخواست هم نظر نزاره

نه من ناراحت می شم نه چیز دیگه

اینطوری هم من راحت ترم هم شما

نه غرور بنده رو می گیره

نه شما مجبورید بخاطر نوشته های صد تا یه بچه غاز بنده ، تعریف کنید!

شما ها همیشه به بنده لطف داشتید

ازتون ممنون ام!

خدانگهدار

 

_________________________________________________________________

تو این مدت که کرکره اینجا پایینه ، تو نت هستم

یعنی بهتون سر می زنم

یعنی تو وبلاگ های دیگه ام هم می نویسم

خلاصه همه جا هستم ، اینجا هم هستم

اما آپ نمی کنم!

من الله توفیق

خدانگهدار

بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین




:: برچسب‌ها: دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
اعتراف

ریش داشت اما ریشی نبود

هیچ وقت ریش نمی گذاشت

برایش مسخره بود

 

برای کسی که قبلا می شناختش

ریش اولین چیزی بود که متعجب اش می کرد

 

شروع کرد به اعتراف

به گناه ها

اعتراف تمام شد

پرسیدن از او ؛ آیا نصیحتی داری ، حرف آخرت را بزن.

سرش را پایین گرفت ، همانطور شروع کرد به صحبت کردن

از صلابت معروف در صدایش خبری نبود

شروع کرد به گفتن :

"من این راه رو رفتم ، هیچی تهش نیست

نیان ، جوونا نیان

تهش هیچی نیست   آخرش همینه

آخرش یه روز صبح ..."

 

دیگر نتوانست

بغض اش ترکید

دیگر چیزی نگفت

سرش را بالا گرفت  ، چشمانش قرمز بود

اشکی سرازیر شد بر گونه اش

پاکش کرد

 

[ حرف های آخرش خیلی برایم آشنا بود ، عینا همان حرف هایی بود که قبلی های

او می زدند ، همیشه همین حرف ها را می زنند ، دروغ نمی گویند ، اما همه به یک

حقیقت مشنرک می رسند ]

 

داشت گریه می کرد

کسی که ، جرات نداشتیم اسمش را بیاوریم

کسی که اشک بسیاری را در آورده بود

کسی که ده ها نوچه داشت

 

آخر این همه پشیمانی صادقانه

رفت بالا

دست و پا زدن اش که تمام شد ،  پایین آوردن اش

کبود بود

مخصوصا گردن و دست هایش

و به همین راحتی تمام شد

آن همه ادعا

آن همه منم منم

آن همه ....

 

 

مرد

اما به مقصدش رسید

هر که اینگونه قدم بر داشت به مقصد ش رسید

خر شیطان همیشه خوب به مقصد می رساند ما را

اما مقصد از نوع خودش

 

 

 

وقتی از دست هم ناراحت می شویم ، وقتی از اشتباهات دیگران ضربه می خوریم

جواب سلامشان را هم نمی دهیم ، اصلا نگاهشان نمی کنیم ، بعضی اوقات آرزوی

مرگ برایشان می کنیم ، لعنت می کنیم شان

 

اما وقتی از او ضربه می خوریم ، دور می شویم ، آسیب می بینیم

برای دفعه بعد چرا آغوشمان برایش  باز است؟؟؟

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی :

* : من همین جا اعتراف می کنم ،  از اهدافی که داشتم در این وبلاگ دور

گشته ام ، خیلی وقت است که اینجا را می خواهم تغییر دهم

همین جا اعتراف می کنم ، دچار خود بزرگ بینی ، غرور ، خاله زنک بازی

و یک سری افعال دیگر شده ام

من دوست دارم در این وبلاگ از این پست ها بنویسم

پست هایی که خواننده آخرش بگوید ، عجب ، در فکر فرو رود ، تامل کند

به همین دلیل با وجود حضورم در نت ، کرکره اینجا رو تا اطلاع ثانویه می کشم

پایین ، تا خودم رو پیدا کنم ، و صفات مذکور رو کنار بگذارم و ریکاوری انجام بدم

احتمالا این ، پایین بودن کرکره بیش از 1 ماه طول نخواهد کشید.

 

**: تو این مدت که اینجا رو آپ نمی کنم، بقیه وبلاگ هام بازن ، سایت هم بازه

تو بقیه سایت های اجتماعی هم هستم ، تو دوکوهه هم هستم!

 

*** : بازدید وبلاگ پایین اومده شدید

احتمالا بخاطر تضعیف قوت نوشته هامه

خواننده ای نباشه ، حس و حال نوشتن ها خوب هم از بین میره

 

*** * : انجمن سایت _ وبلاگ  تیررس با 109 عکس با موضاعات فتنه ، جنگ نرم

بیداری اسلامی ، و 21 قالب مذهبی وبلاگ و تعدادی نرم افزار و تم مذهبی

شروع به کار کرد !

______________________________________________________________

بی ربط

# :

تو چشمات ماله من نیست و     نگات دنبال من نیست و

چشاتو دزدکی دیم                 تو قهوه ت فال من نیست و

نمی دونی دیگه حالی            توی احوال من نیست و  نمی دونی

 

تو از من دلخوری اما               اینا اشکال من نیست و

از اون وقتی که هیچ گوشی دیگه   اشغال من نیست و

نه تو  نه هیچ کس دیگه         تو استقبال من نیست و   نمی دونی

 

تو قلب تو دیگه جایی        واسه امثال من نیست و

یه ذره دلخوشی حتی      توی  اقبال  من  نیست و

بهارش اینجوری باشه      نه امسال سال من نیست و  نمی دونی  نمی دونی نمی دونی

 

# : شاید بعضی ها ، بیان اینجا نظر نزارن یا با اسم دیگه نظر بزارن

یا فقط بیان سرگوش آب بدن که ما بعد اون ماجرا حالمون چطوره! بدونید

فراموشتون کردیم ، اما همیشه جای زخم می مونه ، حتی اگه خودتو به اون راه بزنی!




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
دانشگاه

به نام خدا [ نقطه سر خط ]

 

روز های مهر و آبان از پس هم می گذرند [ نقطه سر خط ]

 و ما همچنان درگیر خرید کتاب و جای خالی دادن از رفتن به سر کلاس هستیم[ نقطه سر خط ]

البته اینجا کسی خرمان (خر= نه بمعنی حیوان چهارپا ) را نمی گیرد [ نقطه سر خط ]

و به قول دوست عزیزی اینجا سگ صاحاب اش را نمی شناسد و ما با گذشت روز ها

تازه به حرفشان رسیده ایم که واقعا همین طور است[ نقطه سر خط ]

و این مفهوم را وقتی واضح دریافت کردیم ، که سعیدمان را سر کلاس بردیم و مجددا کسی

خرمان را نگرفت

حتی آن موقع که در ساعات غیر درسی مان سر کلاس می نشستیم هم کسی

خرمان را نمی گرفت

[کلا اینجا کسی خر کسی دیگر را نمی گیرد بجز ...]

 

ما در همین  چند روزه دریافتیم که دانشگاه به غیر از چند مورد [ 3 نقطه دار] ، تفاوت دیگری

با مدرسه مان ندارد[ نقطه سر خط ]

و این تفاوت ها به شرح زیر است ؛

وجود همکلاسی دختر

وجود استاد غیر مرد

احتیاج شدید به راهنما برای پاس دروس

دادن پول زوری به نام شهریه برای کلاس ها و پول زیاد تری برای خرید راهنما بجای کمکاری

اساتید و بی حالی جنابشان

و ژتون غذا

 

که این آخری تنها نکته ی مثبت دانشگاه است و اما ما از آن بی بهره ایم

زیرا دکترمان ما را از خوردن هر غدایی منع کرده ، البته به جز سوپ جو بدون مرغ

و کباب از هر نوع اش بدون برنج و نان!

و ما در دانشگاه تحت شکنجه قرار می گیریم وقتی دوستانمان جلوی چشممان

قرمه سبزی می خورند [ کوفتشان شود ][ نقطه سر خط ]

 

در دانشگاه البته صمیمیت بسیار است

و ما این را در فضای سبز دانشگاه به شدت حس کردیم[ نقطه سر خط ]

در کلاس هم البته همین طور است ، اما از نوع دیگر

 

در دانشگاه نکات عجیب و نقاط شگرفی وجود دارد

مثلا

این پسر پشت سریمان ، هی این جلویی مارا عزیزم صدا می کند

و این جلویی همش می گوید : ایش

و تحقیق کردیم تا  ببینیم این دختر جلویی اهل کدام کشور منطقه است

و به چه زبانی صحبت می کند

که جواب محبت را اینگونه می دهد

 

با تحقیقات اولیه به این گمان رسیده ایم ( که ایشان خوشتر ندانن چی ار درن )

که یکی از مسئولان دانشگاه پدر دختر مذکور می باشد

 

زیرا وقتی آن شخص می آید ، این پسر از آن  دختر دور می شود

پدر دختر آدم عجیبیست ، همواره لباس خاکستری با خط های سرمه ای و شلوار

سرمه ای می پوشد و پشت لباس اش فامیلی اش را بزرگ نوشته است [ نقطه سر خط ]

خب فامیلی قشنگی هم ندارد آخر

حراست هم شد فامیلی

خوب است من پشت لباس ام بنویسم ریوا؟

اصلا بی خیال    بگذریم

 

روز اول دانشگاه روز عجیبی بود [ نقطه سر خط ]

تنها تصویری که برایم در آن لحظات تداعی می شد

تالار عروسی پسر یکی از اقوام بود [ نقطه سر خط ]

اولین صندلی در کنار در جا خوش کردیم و شروع کردیم به نظاره دیوار های کلاس

تنها چیزی که روی  دیوار بود ، یک کلمه ی انگلیسی بود که با ماژیک آبی روی در

نوشته بودند : zoo

و ما آن لحظه معنی آن را نفهمیدیم و ذهنمان به بازی زوی خودمان رفت [ نقطه سر خط ]

اما بعد از کلاس عزیزی این را برایمان ترجمه نمود و ما فهمیدیم این اثر هنری

کار استادی حکیم و هنرمندی بزرگ بوده که توانسته کل یک ساعت و نیم کلاسمان را

با بیان کلمه ای معنی بفرماید که الحق واژه ای مناسب و کارا خلق نموده بودند.

بگذریم

 

چند روز پیش بعد از کلاس راهی پارکینگ دانشگاه شدیم برای عزیمت به سمت منزل

دستمان پر بود و عجله داشتیم

کلاسر و خودکارمان را روی سقف خود رو قرار دادیم

و ریموت پراید عزیز را نواختیم تا در ها برایمان گشوده شود

درون خودرو نشستیم و دوست چتر خود را سوار نموده و به چند متری راه به راه نیفتاده

بودیم که صدایی عجیب از پشت خودرو شنیده شد و ما هم لاجرم ترمز کردیم

و پیاده شدیم و دیدیم ( ای برا ) (ای برادر ، کلاسر را از روی سقف ماشین

برنداشته بودیم که)

که کلاسر عزیمان نقش خیابان شده است و جزواتمان کف خیابان ولو

دوان دوان به سمت اش دویدیم که ناگهان یکی از اساتید گران قدر با کمال خونسردی

از روی کلاسر مذکور رد گردید( البته خودش نه ، با خودروش ( ال 90 ))

 

و خورد شدن ریتم های کلاسر و گیره هایش همانا و پاره شدن و گلی شدن

جزواتمان همانا

 

خلاصه بگذریم بسیار طولانی شد و از حوصله خارج

همین بس است

خدانگهدار

 

 

__________________________________________________________________

پا نوشت * : امتحان دارم شدید این هفته ولی بازم پیشتون میام.

 

پا نوشت ** : این پست از مجموعه نوشته های بنده به نام انشاء هست

بخاطر همین یه موضوع به موضوعات راه اینجاست اضافه شده به نام انشا

از این به بعد هر ماه یا هر دو ماه یک بار یه انشا می زارم!

 

پا نوشت *** : بعضی ها از طریق فرم تماس ، اجازه می گیرند برا ی استفاده از مطالب

وبلاگ ،... مشکلی نیست ، فقط زیرش یادی هم از ما کنید ، یا منبع را بنویسید

یا  اگر سخت است ، فقط بنویسید ، احسان ریوا

حال نداشتید ، همین ها را هم ننویسید!

من الله توفیق

__________________________________________________________________

بی ربط : سالروز ازدواج بزرگ زوج اسلام رو بهتون تبریک می گم و اگه تو فامیل عروسی

مروسی چیزی دارید ، پیشاپیش مبارک باشه و به پای هم پیر شن!

 

بی ربط ** :بین دنیای من و تو فاصله خیلی زیاده

                 امشب ام خاطره هامون منو دست گریه داده

                 آی تو که رفتم از دلت بگو دلت به کی خوشه؟

                 بغض نبودت (عجیب) داره صدامو می کشه




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته, انشاء

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠
هیهات

هرجا رفتیم

دیدیم که هست

دیدیم که می بیند مارا

اما با بی خیال مرغ ایمان مان را سر بریدیم

ای هیهات ....




:: برچسب‌ها: دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠
ما فرصت نمی خواهیم ، راه در رو می خواهیم

صدای جیغ ترمز   پر می کند گوشم را

دستانم را کشیده   روی فرمون نگه داشته ام  و خیره به جلو

شیشه جلوی ماشین شکسته است

قطره ی خونی از محل شکستگی شیشه پایین می چکد

به خودم می آیم

کمربند قفل شده است

با سختی پیاده می شوم

جنازه چند متر عقب تر از خودرو  افتاده

به حالت سجده می نشینم به زمین

پیشانی ام را در سکوت نیمه شب  روی زمین می گذارم

 

صدای کشیده شدن فلز بر روی فلز می آید

کسی صدا می کند

باید برویم

می آیند به همراه دکتر

معاینه می کند و می گویید سالم است

کشان کشان تا چوبه ی دار می برند ام

چه خواب مرگ باری

باران می بارد

چند نفر با پالتوی بلند زیر چوبه ی دار

و چند سرباز با لباس فرم

و یک نفر که صورت اش دیده نمی شود

 

بالا می برند ام

هزار فکر در سرم می چرخد

اما زمان کم تا پایان زندگی

مهلت پرداختن به افکارم را نمی دهد

تنها حسی که دارم

حسرت روز های از دست رفته است

 

خیلی بد زندگی کردم

خیلی بد

فقط فرصت می خواهم

 

به خودم می آیم

از سرعت وقوع حادثه و گنگی بعد از آن جیغ می کشم

اما چهارپایه زیر پایم نیست

و طناب صدایم را خفه می کند

به عضلاتم فشار فراوانی می آورم تا شاید راه گریزی پیدا کنم

تمام قوت ام می شود فریاد آخری که برمی خیزم بعد از آن

 

صورت ام پر از عرق است

پتو را کنار می زنم

ضربان قلبم بالا رفته و به سرعت نفس می کشم

قبل از اینکه به هوشیاری برسم

مادر بالای سرم هست

_ چیزی نیست ، چیزی نیست ، خواب دیدی!

 

تنها چیزی که زمزمه می کنم این است

فرصت گرفتم از خدا

فرصت گرفتم

 

انگار واقعا تا دقایقی پیش بالای دار بودم و حالا فرصت گرفته ام

خیلی خوشحالم که زنده ام

 

روز شروع می شود

به اولین دشت گناه که می رسم

تنها فکری که به ذهن ام می رسد این است که

_ اون فقط یه خواب بود   بی خیال

 

و باز دوباره

زندگی ادامه پیدا میکند و عین خیالمان نیست

 

نمی ترسیم از خواب های واقعی  انگار

 

 

_______________________________________________________________

* : ببخشید بازم طولانی شد

 

** : از اینکه به خیلی ها دیر به دیر سر می زنم  عذر خواهی می کنم.

 

*** : داداش مهدی دوباره وبلاگ ات پاک شده؟؟؟

چی شده؟؟ هر کاری می کنی به ما خبر بده لطفا!

________________________________________________________________

(بی ربط : ما کافر ، ما ظالم ، اصلا ما یهودی و صهیونیست

شما که خوبی و درست و منزه    چرا اینگونه رفتار می کنید؟

 

ما را بخاطر یک عکس ، فرضا مغرضانه از دم تیغ گذراندید

ابن عباس  لقبمان دادید

در مورد شهره عام و خاص  سخنی بر اساس حقایق گفتیم و نقل قول کردیم

مارا  ظالم ، غیر منصف و ... خواندید    چگونه خودتان به این آسانی مارا متهم می کنید

و لقب مان می دهید     بدانید   دلمان شکست    به خدا واگذارتان کردیم)




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
گفت بیا تو

اومدیم تو حسینیه

از خستگی نمی تونستم رو پام وایستم

ولو شدم رو فرش

 

 

غروب گفت بریم؟

گفتم بریم!

 

تو شهر که قدم میزدم تا برسیم

انگار تو شهر خودمون بودم

 

نه حسی

نه چیزی

 

همین که آخرین چهار راه رو رد کردیم

اومد تو چشم

 

چشم ام بهش بود تا رسیدیم به

جایی که ما رو می گشتن برا ورود

 

یهو دلم ریخت

انگار یکی زد تو گوشم

انگار آب یخ ریخت رو م

 

انگار یکی بهم گفت:

تو دیگه کجا داری میای؟

 

دستم از دست اش جدا شد

چند قدم جلو تر وایستاد و بهم خیره شد

فهمید دلم رم کرده

 

 

تازه اون موقع بودکه فهمیدم  اومدم مشهد

هیچی نگفت

نیومد جلو

 

[ خودش بعدا گفت ، اون کسی که اون همه راه تورو تا اینجا آورده ، این چند قدم هم ترو میاره]

 

من بی سرو پا  و   مشهد؟

من رو دیگه برا چی آوردی؟

 

انگار همه چی آروم شد

همه چی ساکت شد

 

 

سکوت مطلق

تو سکوت خودم شکستم

تو سکوت م  خورد شدم

تو سکوتم خجالت کشیدم

 

خجالت کشیدم از اومدن ام

خجالت کشیدم از بد تا کردن ام

از شکستن نمک دون خدا

خجالت کشیدم از خودم

 

 

گفت بیا تو

 

می دونست گناه کارم ولی گفت بیا تو

می دونست بد کردم ولی  گفت بیا تو

 

 

می دونست دلم شکست

گفت بیا تو

 

__________________________________________________________

* : تولد هشتمین قمر  رو به همتون تبریک می گم!

 

** : ای کاش پدر و مادرم رو می تونستم ببرم مشهد!

شما دعا کنید امام رضا بطلب شون!

 

*** : اللهم عجل لولیک الفرج

چقدر این روز ها تنهاییم! چقدر منتظر یه خبر بزرگیم ! چقدر منتظرتیم یا بن الحسن

کی پرده زه چهره می گشایی ...؟

------------------------------------------------------------------------------------------

بی ربط : برای همه آرزوی وصال داریم.

برای خواهران پاکم  و برای  برادران گلم!

برای همه کس

حتی تویی که میروی.




:: برچسب‌ها: مذهبی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
باید از این روز ها ترسید

اینجا

طرفای ما

خیلی نعمت می بینی هر روز

از بازار محلی با اجناس ارزون

سبزی تازه    میوه ی تازه

جنگل دم دست

دریا دم گوش

بارون به موقع

برف گاهی

خلاصه همه چی رو به راه

 

قبلا براتون از حجت گفتم

گفتم که هرچقدر که بهت می دن ، همون قدر هم ازت می خوان

نه بیشتر نه کمتر

اون طور برات سوال طرح می کنن

که بهت آموزش دادن و امکانات در اختیارت گذاشتن

 

وقتی این همه امکانات برات میریزه

باید از امتحان سخت ترسید

خدا ترس نداره

اما امتحان اش چرا

 

وقتی می فرستت مشهد

یعنی به مشهد نیاز داری

یعنی یا اوضات خرابه

یا قراره خراب بشه

یا امتحان تو راهه!

 

یعنی اوضاعت آروم نیست

و اروم نخواهد موند

که می فرست ات   به  تجدید قوا

 

باید از نتیجه امتحان ترسید

اما فقط استواری قدم کمکت می کنه

نه استاد

نه حذف

و نه ....

 

 

------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن : این روز ها بوی امتحان میاد، سخت و بزرگ!

توکل بر خدا

 

پ ن بی ربط : بوی محرم کم کم میاد ، به قول خودم ، اگه نمی تونی آدم خوبی باشی

حداقل بین خوبی ها و آدم های خوب بمون  و بچرخ  تا بدی ها دستشون بهت نرسه.

تا شاید بوی تنشون رو بگیری و خوب بشی!

 

پ ن 1 : این روز ها کوتاه نوشتن رو  ترجیح می دم!

خودم رو جاتون میزارم ، این روز ها حوصله خوندن متن های طولانی رو ندارم!

 

پ ن آخر : نوید خیلی چیزها میاد! _________________________________________________________________

بی ربط : این روز ها ، مرور کردن ، شده است  حرف دل خیلی هاااا

یعنی اینقدر اوضاع مون خرابه و شبیه که .....

 

بی ربط 1 : عشق را باید دور ریخت ، این روز ها خیلی ها مدعی شده اند!

خیلی ها دروغ می گویند! این روزها اسباب بازی خیلی ها شده است.

سنگ باشی ، بیشتر دوام خواهی آورد![البته این را توصیه نمی کنم

عاشقانه مردن ، بهتر از سنگ   زنده بودن است!]

 

 

بی ربط آخر: خدا بیامرزدتان   چقدر  دوست تان داشتیم!

یادش بخیر




:: برچسب‌ها: دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
خدای من اینگونه است

نمی دانم چه شده است مرا

دیروز یک بار برای تمام زندگی ام را مرور کردم

تمام زندگی ام

نمی دانم این چه بازیست که خدا می کند!

می خواهم از همینجا شروع کنم ، لطفا به ریا و کلاس گذاشتن متهم ام نکنید

من به هیچ وجه در شرایطی نیستم که بخواهم چیزی را به رخ کسی بکشم!

زیرا هر چه هست از خدا و هرچه داریم و نداریم در دست اوست!

دلیل این نوشتن هم فقط و فقط کمک خواستن از شماست

نه هیچ چیز دیگر!

پس مقدمه کوتاه می کنم

شروع

من پسری هستم 19 ساله

در کودکی نقاشی می کشیدم ... همه تعریف و تمجید می کردند

اما بعد از تمرین های بسیار ...  بعد از مدتی کوتاه  دیگر نتوانستم نقاشی خوبی بکشم

حتی تقلید های طرح های  قبلی  هم بد و زشت می شدند!

نقاشی را کنار گذاشتم!

 

در نوجوانی اگر متنی بود  ، زور می کردند که من بخوانم متن را برایشان

همه خوششان می آمد  ... دیگر نتوانستم متنی را بخوانم زیرا گلویم خشک می شد

و بعدها هم هرگاه شروع به خواندن متنی می کردم ، نکلت به سراغ ام می آمد و همه

چیز اینگونه تمام شد   نکلت ام برطرف شد   اما کسی دیگر نخواست که برایش بخوانم

 

دبیرستان را با خوشنویسی شروع کردم!

چند تابلو هم به قلم اراستم. با وجود تمرین

انگار دستم شکسته شده بود برای نوشتن ...  حال اگر بتوانی خط ریزم را بخوانی

باید شکر کنی    زیر آفتاب فرار می کنند

 

بزرگ تر که شدم  دفتر هایم شد  جای اشعارم

محافل فامیلی بود و اشعار من ... این هم گذشت و  دیگر نتوانستم آنگونه شعر بگویم

دفتر شعر من هم گم شد  ... با دفتری جدید شروع کردم

همه اشعارم در این دفتر در بیت اولشان گیر کرده اند!

 

به توصیه دوستان وارد ورزش شدم

از نوع فوتسال اش       خودم از کارم راضی بودم

شاید هم تیمی هایم هم همین طور

به خاطر شرایطی ،،،  داشتم به دروازه بان فیکس تیم در می آمدم که ...

اما حالا چه

توپ که به طرفم می آید انگار مغزم خاموش می شود

می بینم    می شنوم   اما اعضای بدنم خشک می شود

نمی توانم فکر کنم     تنها نظاره گر توپ شده ام

و در آخر از دروازه بانی تیم بیرون رفتم

 

 

به نوشتن دست به قلم شدم!   بسیار نوشتم!

یادم هست روزی که رجا نیوز یکی از دست نوشته هایم را لینک کرده بود

چه خوشحالی پوچی    چه بازدیدکنندگان بسیاری

دفترم پر شد از جملات خصوصی و غیر خصوصی

اندکی را در اینجا منعکس کردم

اما حال نمی دانم چه شده است که نمی توانم بنویسم

جملاتم ابتدایی و بی مفهوم و بی مغز شده اند! شاید هم از اول این چنین بودند

و من همواره اسیر توهم بودم ... نمی دانم

نمی خواهم سر درگم کنم شما را

اما تصویر ذهنی من از خدایم اینگونه شده است ؛

 

خدایی که مرد مهربان و میان سالیست

دست ام را گرفته و در بازاری پرسه می زنیم

دست ام را می کشد و به حجره ای می برد و می گوید

نگاه کن

مشغول و محو هنر صاحب حجره می شوم

ناگهان دست ام را می کشد و می گوید بس است باید برویم

دست ام را محکم تر می گیرد بر سر حجره ی دیگر می رسیم

من را می نشاند بر چهار پایه ی و می گوید ببین

همین که توجه ام جلب می شود به دست های استاد

دست ام را باز می گیرد و به حجره ای دیگر می برد

[همواره با مهربانی]

با این که دستان کوچک ام را محکم گرفته است

اما از اینکه دستانم در دستانش حبس است ، لذت می برم

زیرا در این تصویر من خردسالم و این محکم گرفتن دست

به من آرامش می دهد!

به حجره ای دیگر می رسیم باز همان توصیه ها را می کند

و باز نمیه کاره دست ام را می کشد و می برد

قضیه تا به آن جا برایم تکرار می شود که به انتهای بازار می رسیم

 

دست ام را رها می کند

و خم می شود و روی دو زانویش می نشیند

درست رو به روی من

[تقریبا هم قد من  می شود]

و می گوید من تو را برای این کار ها اینجا نیاورده ام

 

و باید بهتر بگویم

عینا می گوید : من تورا برای دیدن این چیزها اینجا نیاورده ام

رویای من تا اینجا روشن و واضح است

اما در هیچ کدام از رویا هایم ، یادم نمی آید بقیه حرف های خدا را

دوست دارم بدانم و بپرسم

پس من را برای چه  آورده ای؟

 

 

------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن  : حالم شده است مانند موسیقی متن زمستان ام!

آرام  بی حرکت  ، غرق در فکر

 

پ  ن 1 : شاید بخواهید بگویید که گناهانم باعث این اتفاقات اند

شاید ، اما خودم این چنین فکر نمی کنم!

نه اینکه بی گناه و پاکم ، نه! آنقدر گناه کار هستم که آثارشان این چنین

ظهور کنند ، اما این رویا های صادقه می خواهند چیزی دیگر را نشانم دهند!

 

پ ن 2 :  شاید بگویید از نعمت خوب استفاده نکردم یا در راه بد استفاه کردم

و یا شکر نعمت نکرده ام که این چنین ... اما درست است که شکرش را آنگونه که باید

و شاید نکرده ام ، اما کفران نعمت هم نکرده ام!

_________________________________________________________________

بی ربط : همیشه به فکرتم. درسته که رات دوره ولی همیشه تو قلب منی!

نمی دونم تو این مدت کم چقدر منو شناختی . اما ما یا به کسی دست نمی دیم

یا اگه دادیم ، تا ته تهش هستیم!

تا تهش باهاتم

 

حرف دل : این روز ها منتظرم یه خبر بزرگ ام!

اتفاقی قرار نیست بیوفته! اما ته دلم داره بهم میگه که یه چیزایی تو راهن!

شاید توهم گرفته ام! شاید هم توهم مرا گرفته است! نمی دانم.

 

وبلاگی : بعضی روز ها دلم در وبلاگ هایتان جا می ماند.

احساسم می شود همانی که قلم می زنید

بگذارید بهتر بگویم حرف دل آن روز ام را می زند دست نوشته ی آن روزتان

بگذارید بهتر بهتر بگویم  روی احساساتم قلم میزنید

 

نو رسیده : این روز ها دلم پیش وبلاگ زمستان خودم گیر کرده است

خالی است و نو رسیده    اما نوید بخش اتفاقات بزرگ خواهد شد برای من

این را هم احساسم به من می گوید!

 

ببخشید مارا : این روز ها حرف دل هایم طولانی می شوند.

توقع خواندن شان را از کسی ندارم!

می نویسم تا خالی شوم . می نویسم تا گفته باشم . همین




:: برچسب‌ها: دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠
ستاره

خیلی خسته شده بودم

نگاه انداختم به ساعت گوشی

۰۱:۱۵بامداد

سرم رو بالا گرفتم

من این صحنه رو خیلی دوست دارم

همه شون روشن و زیبان

می درخشن

انگار تازه صیغلشون دادن

 

 

یاد این جمله ی کلیشه ای افتادم " من یه ستاره هم تو هفت آسمون ندارم "

 

یه لحظه فکرم رفت طرف خیلی چیزها

با خودم گفتم

ما ستاره های آسمون پدر و مادریم

اما داریم براشون چیکار می کنیم

 

حواسم پرت شد

ذهنم به یه حدیث قدسی رفت که :

فرشته ها از خدا در مورد نور هایی که روی زمین می دیدند می پرسند

و خداوند پاسخ می دهد

اینان مومنان هستند که از این فاصله اینگونه می درخشند

 

 

بی چاره خدا

چقدر ما تلاش می کنیم خودمون رو روشن نگه داریم؟

راستی رو زمین از اون بالا چند تا نور می درخشه

خدا چند تا ستاره داره!؟

 

 

 

 

تقدیم به خدای ماه

---------------------------------------------------------------------------------------------

پا نوشت یک : سلام!

از همه معضرت می خوام! واقعا سرم شلوغه شدید!

ثبت نام دانشگاه و مسافرت ها  و .... وقت ام رو خیلی گرفته اما بی معرفت نیستم!

حتی بخاطرتون پام به کافی نت باز شد بعد مدت ها!

ما بیشتر از 5 دقیقه نتونستم بمونم و کار برام پیش اومد!

خونه ام که وصل می شم ، نمی دونم ایرانسل چه مرگشه ، همش سرکت پایینه!

در حد افتضاح! خلاصه ببخشید که نه ،   تونستم سر بزنم  و نه   تونستم به شما سر بزنم!

واقعا شرمنده! چند روزی هم در خدمت هشتمین ماه هستیم و از بایت چند روز اینده

هم معضرت می خوام!

 

 

پا نوشت دو :

دوستانی که در دوکوهه مارو دنبال می کنند ، این نوشته براشون آشناست!

از این دوستان عذر می خوام که با یه پست تکراری خستشون کردم!

 

 

پانوشت سه :

دوستان نویسنده در  وبلاگ دوکوهه!

این نسخهی اولیه از این نوشته نیست! بلکه بعد از ستاره ی مذکور در دوکوهه

ویرایش گشته ( البته ناچیز ) و حال اینگونه در راه اینجاست  ثبت گردیده!

پس تبعیضی در کار نیست!

حتی من از این حق خود استفاده نکردم!

زیرا می توانستم ابتدا این متن را در وبلاگ شخصی خودم ثبت کنم

و بعد ، در دوکوهه انتشار اش دهم! اما ...  البته منّتی هم نیست!




:: برچسب‌ها: دست نوشته, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
نتیجه ی کنکور (انشاء)

به نام خدا

بیستم شهریور بود.[ نقطه سر خط ]

سایت آزمون را لود کردیم![ نقطه سر خط ]

ما به هیچ وجه استرس نداشتیم! [ نقطه سر خط ]

اصلا ما انسانی نیستیم که استرس بر ما غلبه کند![ نقطه سر خط ]

بعد از وارد کردن شماره داوطلبی و ....

متوجه  شدیم که

در بلای خانه مان سوزی به نام دانشگاه قبول شده ایم [ نقطه سر خط ]

ما اگر چاره داشتیم ، امسال زیر بار این خفت ( داشنگاه رفتن ) نمی رفتیم!

اما چه کنیم که چماقی روی سر و خنجری زیر گلو به نام خدمت وظیفه

در 16 آذر 90 انتظار ما را می کشد و ما که باید 2 سال کامل را بگذرانیم

 البته اگر به جرم سیاسی بودنمان ، اضافه خدمت نخورده باشیم

خیلی عاقلانه از بین     خیلی بد     و        خیلی خیلی خیلی خیلی بدتر

خیلی بد را انتخاب کردیم![ نقطه سر خط ]

 

البته ما از رشته ی قبولی خود ، که مدیریت صنعتی در دانشگاه "بنجل" ( و شاید "خیلی بنجل" )

باشد راضی نیستیم![ نقطه سر خط ]

البته هر کس مزد دست رنج خود را می خورد

و ما که هیچ رنجی نکشیدیم ، همین را شکر می کنیم

و از سرمان  هم زیاد است ! [ نقطه سر خط ]

 

 

اما قصد ادامه تحصیل در این رشته را نداریم.[ نقطه سر خط ]

و قصد داریم در کنکور 91 شرکت بنماییم.

اگر کنکوری در کار باشد و ما زنده باشیم.[ نقطه سر خط ]

و اگر عمری باشد ، کنکور هنر دهیم و در رشته مورد علاقه مان قبول شویم ( انشالله )!

 

اما نتیجه کنکور دوستان به این شرح است!

ما هفت رفیق فابریک هستیم.[ نقطه سر خط ]

دوتایمان در مدیریت صنعتی دانشگاه بنجل

دوتای دیگرمان در رشته ی علوم اجتماعی همان دانشگاه بنجل

آن یکی مان در رشته ی الهیات همین دانشگاه بنجل

یکی دیگرمان در رشته ی مدیریت جهانگردی همان دانشگاه بنجل مذکور

و پاره ی دل مان ، سعیدمان در رشته ی حسابداری دانشگاه آمل قبول شد

که پشیمان است شدید.[ نقطه سر خط ]

و طبق آخرین درد دلی که به گوشمان رسیده است

قصد گرفتن انتقالی را دارد به همین دانشگاه بنجل.[ نقطه سر خط ]

و ما هم گفتیم ، مگر مرگ داشتی که آنجا انتخاب رشته کردی

و با نوازشی پدرانه ، پسر گردنش را مورد عنایت خودمان قرار دادیم!

و گفتیم

و چرا عاقل کند کاری که بعدا انتقالی بگیرد و تشریف بیاورد به

دانشگاه بنجل مذکور، از همان اول از سهمیه ی بومی استفاده می کردی

که همین جا ( در دانشگاه بنجل )قبول شوی و صندلی های این دانشگاه مذکور خالی نماند!

و تو هم بعدا به مشکلات بعدی دچار نشوی!

از جمله خرید خانه و چتر شدن ما در آن خانه ی مذکور

و از درس و مشق افتادن تو ، همانا!

 

اما الان دیگر چه فایده دارد![ نقطه سر خط ]

ما از این که از سعیدمان دور می شویم ، بسیار نا خرسندیم.[ نقطه سر خط ]

و اگر ما را مورد سرزنش قرار ندهند و بعدا حرف و حدیث برایمان درست نکنند

و پیش خودمان بماند ، باید بگویم که دیشب بغضمان ترکید و ... .[و چهار  نقطه سر خط ]

آخر ما ایشان را بسیار دوست می داریم

و ایشان از اول دبیرستان دوست صمیمی اینجانب محسوب می شوند

و ما اگر 3 روز ایشان را نبینیم

آنجای دلمان یک جور می شود.[ نقطه سر خط ]

در نتیجه از این دوری بسیار بسیار ناراحتیم!

و به خودشان هم گفته ایم!

شاید کسی نداند ولی ما انسانی بسیار عاطفی هستیم و شدیدا اجتماعی

و بسیار زود رنج هم هستیم!( این را گفتم تا بدانند )

فردا قرار است برویم و ته و توی ثبت نام را در بیاوریم.[ نقطه سر خط ]

اما همچنان از دوری دوست و یار قدیمیمان شدیدا نارحتیم!

انشالله خداوند ایشان را دوباره به ما نزدیک بفرماید.[ نقطه سر خط ]

 

دوستان من با انگیزه های مختلف وارد دانشگاه می شوند!

مثلا سعیدمان دانشگاه می رود تا انتقالی بگیرد!

و یا مثلا صابر مان دانشگاه را فقط برای مدرکش می خواهد تا مشغول به کار شود!

دیگری مان می رود داشنگاه تا کارت دانشجویی بگیرد و سرعت ای دی اس ال اش را

از 256 به 512 تبدیل کند!

و من می روم تا از سربازی فرار کرده ، و در کنکور 91 شرکت کنم!

و یکی دیگر از دوستان می رود برای ازدواج دانشجویی!!!!!!

و من دوسه باری قصد داشتم با پشت دست بر دهانش بکوبم

اما حال و حوصله ی زدنش را نداشتم و فرصت محیا نشده است!

خدا را شکر ما خواهر نداریم ، وگرنه ایشان 24 ساعته دم در خانه ی ما پلاس بود![ نقطه سر خط ]

البته ایشان پسر با حیایی هستند!

وگرنه در این سن دنبال .... می رفتند تا ازدواج!

البته جرات مورد اول را هم نداشتند!

زیرا پوستشان را می کندیم و درونشان کاه پر می کردیم!

از ایشان پرسیده ایم آیا فرد خاصی را در نظر داری؟

با خنده گفته است نه!

وقتی می خندد ، یعنی پای یک نفر در میان است!

دهن اش بوی شیر می دهد ، باید در فرصت مناسبی پشت دهانش را مورد عنایت

قرار بدهم!

زیاد از حد پر رو شده است![ نقطه سر خط ]

و خیلی وقت است کتک نخورده است[ نقطه سر خط ]

البته بین خودمان بماند ، او را سپرده ایم که اسم ما را دقیقا زیر اسم خود

در لیست ثبت نام ازدواج دانشجویی بنویسد![ نقطه سر خط ]

و گفته ایم که جلوی اسم مان پرانتز باز کند و بنویسد " زیاد هم عجله نداریم "

" می خواهیم درسمان را ادامه دهیم"!

البته این جمله احتمالا جلوی اسم مان جا نخواهد شد

در نتیجه باید دنبال جمله ای کوتاه و گیرا بگردیم.[ نقطه سر خط ]

 

 

خلاصه

این بود انشای من!

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی

 

یک : هم باشگاهی ها ، کمی عصب دست راستم دوباره ، آسیب دیده است

و تکان دادن مفاصل این دست ، برایم دردناک و سخت شده !

در نتیجه جمعه ی آینده ، به فکر دروازه بانی دیگر باشید!

شاید با آتل برایتان دفاع بودم! ولی دروازه بانی نخواهم کرد!

 

دو : ببخشید که باز هم با یک پست شخصی وقتتان را گرفتم!

بر ما ببخشید!

 

سه : همیشه به آخری که می رسیم یادمان می رود

شاید باید خداحافظی کرد در آخر

نمی دانم

شاید باید به نظراتتان سلام کرد!

شاید ...

 

چهار: این دست نوشته ساعت 11:10 دقیقه روی نت قرار گرفت!

و سپس توسط بنده در ساعت 01:03 دقیقه ویرایش شد و به آن

خط هایی اضافه و خط هایی هم حذف گردید!

این را گفتم که اگر نمونه ی اول را خوانده اید ، بدانید که متن ویرایش شده

و این نسخه ی نهایی آن است!




:: برچسب‌ها: دست نوشته, انشاء

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
هشت ماه با پادشاه

در اثتای شب بود که خوابی تلخ برگرفت ما را

در خواب هیاهوی بسیار بود

پادشاهی را دیدم در آن رویا

که سلطنت می کرد بر مردم

اما این مردم حاکم داشتند و ما نفهمیدیم که چه خبر است

 

پادشاه بود و دستور می داد

پادشاه خاندان بسیار مستحکم و فولاد زرهی داشت

پادشاه مرد سخاوتمندی بود

و خوش دست

 

احداث کرده بود

مکتب خانه ای آزاد ، وسیع ! درندشت! در" آنجا    سبی" حکومت می کرد!

و همی داشت  وقف می کرد برای تحصیل!

قربتا الی الله! که ...

خلاصه ایشان هر قسمت از جایی را که می خواستند می بخشیدند

و وقف می کردند

پادشاه مردی غنی بود

همان طور که دخترک اش گفته بود ، انقلاب با پول پدر من به ثمر نشست!

خلاصه

 

ما که نگفتیم پادشاه است

دوستانش این چنین صدایش می کردند

ما در خواب سر در گم بودیم

مردی می فرستاد سراغ حسین قدیانی

آن اخوی هم انگار پرسه می زد

شاید در مه

عجیب خوابی  بود

آشنا را می زدند

و غریبه را آزاد می کردند

( و ما مفهوم غریبه و آشنا را نفهمیدیم )

 

خلاصه آشوبی بود در این هشت ماه خواب

ما هم نفهمیدیم چه شد

نهم ماهی بود

ریختند و جمع کردند آشوب را

 

از خاندان یکی را از مرز فرستاندن آن طرف

و کسی با چراغ قوه دنبالش افتاد

که بیابد اش

که جلویش بود ولی نمی دید

 

[ببخشید چراغ قوه اشتباه است!

سران قوه درست است!

خواب بیش ار پیش مغشوش بود

نتوانستم درک کنم چه خبر است!]

 

خلاصه خواب بدی بود

از این سو به آن سو کشیده می شدیم

مثله سناریو های فیلم های تلویزیون های ضرغامی

[عجب ترکیب اضافه ای ]

[ و چه بد ترکیبی ست ]

 

جایی بود که می نوشتند برای ماه

گمانم یک قطعه بعد از قطعه ی بیست و پنج بود!

برادری آنجا به شبیه مردی نامه نوشته بود!

شبیه مرد ، خوشش نیامد!

ما البته حق را به شبیه مرد ، می دهیم

زیرا او چه فرقی با برادرش دارد؟

مگر خون برادرش رنگین تر از خون خودش است!

چرا برادرش سلیقه ای رفتار کند و او نه

 

خلاصه

سلیقه اش نکشید

و شب ساعت 2 ! نیم ساعت کم

ریختند و محل نامه را "فیل  تر" اش کردند!

ما نفهمیدیم این چه کاریست؟؟؟

فیل   تر کردن یعنی چه؟

شاید منظورشان بود بزرگ تر اش کردند!

شاید ارج نهادند به نویسنده ی نامه!

نمی دانم!

 

ادامه دارد ...




:: برچسب‌ها: سیاسی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
گله

سلام!

کلی این ور و اون ور رفتم

نفهمیدم این گله چند بخشه!

گلّه دوبخشه

اما گله چند بخشه؟

اصلا بی خیال از گلّه و گله!

گله ی من  زیاد بخش داره!

البته همش گله نیست!

 

بخش اول:

طبق قول و قراری که گذاشته بودم شروع به لینک تکونی کردم!

به همه سر زدم!

کلا هفتادو یکی لینک داشتم!

نزدیک به بیست و سه - چهار لینک ، اصلا مارو لینک نکرده بودن!

یا بعدا پاک کرده بودن! که به تعدادی فرصت داده شد ( و بینشون امان نامه پخش شد)

و ما بقی هم حکم به پاک کردنشون صادر کردیم !

تو این هفته ام چیدمان لینک هارو مورد بررسی قرار میدم!

یه سری دوستان باید بیان بالا و یه سری دیگه هم باید برن پایین!

خب این از بحث لینک ها!

 

 

بخش دوم :

این بخش مخصوص اون کاربری که نمی دونم کیه

ولی همش سوال می کنه : "کچلی؟"

کچلمون کردی بابا!

بیا اینم عکسم ( کلیک کن تا خوب ببینی)

نیگا کن چقدر مو هام بلنده ( پشت روحانی سمت چپی )

( البته همیشه اینقدر ژولیده نیست ها ، چون تو سفر بودم این شکلی شده )

پس کلا کچل نیستم!

اما یه ماهی هست که از ته زدم موهامو!

خب پس دیگه سوالی در مورد موهام نپرس!

اینی که کلاه می زارم هم بخواطر اینه موهام بلنده و توی کلاه

جاش می کنم!okey

 

 

بخش سوم!

من هفتاد و یکی لینک دارم!

فرضا که بیست تا صاحب وبلاگ هم  مارو لینک کرده باشن!

اما ما اسم چند نفر رو تو قسمت نظرات می بینیم!؟؟؟؟

از هفتاد و اندی لینک فقط اسم چند نفر تو نظرات یه چشم می خوره!

آبجی قلم دوش! علی آقا! داداش مهدی!

و یه سری از دوست ها که حضورشون پر رنگ نیست!

+ ره گذر ها و لینک شده های جدید!

خب این اعداد و ارقام خیلی عجیبه!

و باید از دوستای بالا که پای ثابت وبلاگن تشکر کنم!

 

 

بخش چهارم!

من در این سن و در این زمان اعلام می کنم که به اینترنت

به شدت معتاد شده ام!

در نتیجه قصد کم کردن مصرف اینترنت رو دارم!

ولی این به این معنی نیست که ارسال پست هام دیر به دیر بشه!

فقط ممکن دیر به دیر به نظرات جواب داده بشه و یا اینکه

اگه به روز کنید من جزء نفرات اول توی قسمت نظراتتون نباشم!

انشالله که بتونم اینترنت رو کم کتم!

 

 

بخش پنجم!

نمی دونم دقت کردید یانه!

نزدیک به یک ماهه که من

قست پایینی وبلاگ حدود ، ده پست تو هفته به بازدیدکنندگان وبلاگ

معرفی می کنم که این پست ها از وبلاگ های خودتونه!

یه نیگا بهش بندازین بد نیست!

 

بخش ششم!

بخش ششمی در کار نیست!

فقط یه سوال!

دوست داشتنی ترین جمله ای که شنیدین چی بوده؟

و از کی؟




:: برچسب‌ها: دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
سوختی داداش؟

یه سری می سوزن به رو خودشون نمی آرن

یه سری دیگه می سوزن به روی خودشون می آرن

یه سری دیگه ی دیگه می سوزن ، حتی به روی دیگران هم می آرن!

 

حالا می خوام این سوال کلیشه ای رو بپرسم ازش

سوختی داداش؟

 

یه دفعه تقی به توقی خورد ( اینجوری می نویسن؟)

دید داره شیر تو شیر میشه

نگذاشت صبح بشه

( گفت : نکنه شبونه واسه طرف حکم بزنن ، بعد ما از قافله ی چاپلوسان عقب بیوفتیم )

شبونه یه دیدار با رفیق اش کرد

صبح هم بهش تبریک گفت

حتی یکی از روزنامه هاش هم تیتر یک زد!

 

آب ها که از آسیاب افتاد

دید اوضاع خیته

رفت پیش مردم قم شعار داد

***یت  ***یت

و ادعای  ***یت مداری کرد

 

ولی این حرفا که راضیش نمی کرد

مجبور بود! می فهمید

دید ضایع شده

 

خلاصه

آدم سوخته چیکار می کنه؟؟؟؟

مطمئنا گاز نمی گیره

ولی این مورد استثنا ست!

گاز می گیره

هی گاز گرفت پاچه ی این بنده خدا، دکتر رو!

اصلا بی خیال این مورد سوختگی در ارکان بلند قوه می شیم!

 

می ریم سراغ یه رکن پایین تر

سوختگی رو اونجا مورد برسی قرار می دیم

 

شروع شد

یا این اوس محمود رای آورده توسط مردم یا تقلب شده ( که می دونیم نشده )

اگه تقلب کرده

پس چرا هی می گی ریس جمهور محبوب

چرا هندونه زیر بقلش می زاری؟

خودش که میگه نیاز به این چاپلوسی ها نداره!

 

اگه تقلب نکرده و خودش رای آورده ( که آورده )

پس چرا اینقدر می کوبیش

چرا گیر بی خود میدی؟

مرض داری مگه؟

بنده خدا داره حرف اول نه

ولی دوم کشور رو می زنه

بعد رهبر ، مهمترین شخص مملکتیه!

داره مصاحبه می کنه

می گه : غرب ابر هایی که از اون قسمت وارد کشور می شن رو

در همونجا باردار می کنه تا هون جا خالی شن

و وقتی به ایران می رسن ، نبارن و ایران رو دچار خشک سالی کنن!

تا بدین وسیله ایران ور تحت فشار قرار بدن!

 

بعد یه یارویی ( مغز نخودی ) میکروفن دست اش می گیره

خودش رو دلاور می دونه ( دلاور صداش می کنن ) ( اگه دلاوری ... استغفرالله)

میاد یه تیکه از این صحبت دکترو پخش می کنه

و بعد می گه : آقای ریس جمهور غربی ها بی خودی دارن زور می زنن

چون آقای ریس جمهور

 هیچ سامانه ی بارش زایی از غرب وارد کشور ما نمی شه!!!و می خنده!

آخه یکی نیست بگه بی شعور که چی!!!

بلد نیستی مجبوری حرف بزنی!

بی صاحاب بادی که  از آذربایجان و کردستان و ایلام وارد کشور می شه

و میاد مازندران و گیلان رو می خیسونه

بعد هم میره گلستان رو سیل می بره و....

پس از کجا میاد!

تو عراق باد هوا میدن؟؟؟

خلاصه از این مورد سوختگی در سیما هم می گذریم!

 

به یه رکن پایین تر می رسیم!

مسعود ده نمکی رو آوردن!

چپ و راست

بهش گیر میدن

هزار تا انگ بهش می چسبونن!

هزار تا ایراد می گیرن!

 

بابا مردم دوست دارن فیلمشو!

حتما شما از مردم بیشتر می فهمین!

نکنه شما هم سوختی داداش!

پاشو برو بابا

برو جدایی نادر از سیمین ات رو نگاه کن!

چرا از این فیلم اینقدر تقدیر شد!؟؟( منظورم جدایی نادر از سیمینه )

چرا ورق یک شبه به نفع این فیلم برگشت!

اصلا چرا جدایی نادر از سیمین هم قبل اخراجی ها روی پرده رفت

هم بعد!؟

در صورتی که زمان پخش این فیلم با اخراجی ها یکی نبود!

راستی چرا کسی نگفت ( البته دلسوزان گفتند )

چرا در این فیلم برخورد بازیگران زن و مرد عادی جلوه داده شده!؟

چرا کار های بد در این فیلم هیچ عقوبت بدی در فیلم ندارد؟

چرا هیچ کس از انجام چنین اعمالی در فیلم ، پشیمان نشد؟؟

و هزاران دلیل دیگر که نشان از سوختی عظیم در پوسته ی سینما دارد!

 

حالا امروز دعوت کردن از ده نمکی تو یه برنامه زنده!

مجری راست راست برگشته می گه

داستان هواپیما ربایی و بردن سرنشینان به اردوگاه عراقی

کمی دور از ذهن است

و کمی تخیلی

و ما با تعدادی از اسرا مصاحبه کردیم و اونا گفتم چنین چیزی نبوده!

 

یکی نیست بگه آخه ..... برو تاریخ بخون

مگه هواپیمای ما در جنگ تحمیلی به سرقت نرفت

و در خاک دشمن ( کویت یا عراق یادم نیست ) ننشست و مسافراش رو

به اردوگاه اسرا نبردن؟؟؟؟

نمی دونم والله اینا چرا اینجوری می کنن!

واقعا انگار بی سوادن!

آخه یخرده مطالعه

یه خرده تفکر

چقدر طوطی وار متن از پیش نوشته ی یکی دیگه رو می خونن

بدونه اینکه بفهمن چه خبره!

 

خلاصه اگه بخوای پی  این سوختگی ها رو بگیری

به یه کسایی می رسی مثلا

خوده اقای بووووووووووق

و یا حتی از اون بالاتر

آقای خیلی خیلی بوق بوق بوق بووووووووووووووووق

به قول دکتر

تو این کشور نخ مفاسد اقتصادی رو که می گیری

از یه جاهایی سر در میاری و صدای یه کسای در میاد که نگو  نپرس

 

و این مسائل به مفاسد اقتصادی ختم نمی شه و راه ادامه دارد همچنین

 

خلاصه در کشور آمار سوختگی و پدر کشتگی زیاده

که خداوند همه رو شفای عاجل عنایت بفرماید!

 

 

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

1_ سلام!

 

2_ متن ام طولانی شد این دفعه

اگه خوندی تا تهش! اگه دوست داشتی نظر بده!

اگه حال نداشتی و نخوندی ، جان من الکی نظر نده!

 

3_ امروز لینک تکونی رو شروع می کنم!

 

4_ من عادت ندارم کسی رو دعوت کنم برای نوشتن

چون اونجوری خیلی ها الکی نظر می دن!

پس خودتون بیان!

 

5_




:: برچسب‌ها: سیاسی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠
و آنگاه که تمام می شود

رمضان

بهترین بهانه

تمام می شود

و باز ما می مانیم و ما

 

و یک دنیا وسوسه

 یک دنیا فرصت

و یک دنیا امتحان

 

و دوباره ی ای نفس خطا کار

باید شروع کنی

مبارزه ات را مقابل دشمن قسم خورده ات

شیطان

تا رستگار شوی

 

آیا به آن که برای نابودی ات قسم خورده

و مهلت خواسته است

و مهلت خواهد داشت

تا وقت المعلوم

دست دوستی خواهی داد؟

 

یا شاید هم سنت شکنی خواهی کرد

و به مشتاق ویرانی ات

خیر

خواهی گفت!

 

 

نمی دانم چه می کنی!

 

اما این را خوب می دانم

در تمام لحظات زندگی ات

در گمراهی ات

در نورانیت ات

حتی در روز هایی که کفر می بندی

بر آستان مقدس اش

و کوچک می شمری اش

آنکه خلق ات کرد

و دمید از روحش درونت

و قرار داد تو را خلیفه ی خود بر زمین اش

 آن کسی که تمام موجودات اش را دستور داد

سجده کنند بر تو

و تورا از مقربین درگاه اش قرار داد

هنوز منتظر برگشت توست

حتی اگر قدرش را قدر ندانی

حتی اگر کفر بسته باشی

بر این آستان

حتی اگر پشت پا زده باشی بر کسی که

پشت پا زد به تمام مخلوقات اش برای تو

حتی ...

و صد ها حتی دیگر

 

اما او هنوز منتظر است

آیا منتظر می گذاری  منتظر همیشگی ات را؟

یا این انتظار به پایان خواهد رسید؟

 

 

 

بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین

 

--------------------------------------------------------------------------------

پاورقی:

1- دوستان سلام!

تا اطلاع ثانویه( بیست شهریور انشالله ) ، دیر به دیر به روز خواهم شد!

و دیر به دیر سر خواهم زد!

مشغله ی کاری و فکری زیاد شده!

 

2- بعد از آمدنم یک لینک تکونی شدید خواهم داشت!

اونایی که سر نمی زنن و لینک هارو پاک کردن در جریان باشن!

 

3- شاید واسه عید فطر نرسم بیام اینجا!

پس پیشاپیش به همتون این عید رو تبریک می گم!

 

4- جریان سایت شدن ما!

ما هنوز تصمیم داریم که سایت شویم ( وبلاگ هم باز خواهد بود و به روز )

اما کمی  مشکل از طرف سرویس پرشین بلاگ وجود دارد

و کمی هم تاخیر و تعلل شرکت مورد قرار داد ما در تحویل دومین آی آر

باعث این مشکلات شده است!

در صورت برطرف شدن مشکل این طرفین

سایت شروع به کار خواهد کرد

و ما نیز شما دوستان رو در جریان خواهیم گذاشت!

 

5- اگر همدیگر رو ندیدیم

ما رو حلال کنید!

اگر عمری باقی بود! بنده حقیر این وبلاگ و وبسایت رو اداره خواهم کرد!

اگر نبود و نبودم!

یکی از دوستان عزیز و نزدیک من

مدیریت این وبلاگ رو بر عهده خواهد گرفت!

 

بقیه الله مایه ی خیر و نیکی است برای ما  اگر مومن باشیم!

خدانگهدار




:: برچسب‌ها: دست نوشته, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠
سومالی در پنجه مرگ

می آید نزدیک

به سختی بلند می شوم

هوا گرم نیست

 

اما

روزه

بی حالم کرده است    (این را گفتم که بدانی - صرفا جهت ریا ی خالصانه )

 

می پرسد : کدام صندوق برای سومالی ست؟

جواب می دهم : این!

 

می پرسد : مردم خودمان فقیرند ، چرا کمکشان کنیم؟

می دانم ، می خواهد مزه ی دهانم را بداند

بقول خودش ، می خواهد بداند منی که سره صندوق نشسته ام

آیا چیزی بارم هست با نه؟

یاد سوال های کلیشه ای مجریان صدا و سیما می افتم

 

 

علاقه ندارم با نا محرم ، هم کلام شوم

جواب اش را نمی دهم

رمقی برای کل کل های سیاسی برایم نمانده است

 

دوباره سوال اش را می پرسد :

چرا کمکشان کنیم؟مردم خودمان فقیر اند!

 

نگاه اش را می کشانم به سمت خودرو های پارک شده!

با چشمانم ، قیمتشان را به رخ اش می کشم!

و از روی تمسخر می گویم : بله همین طور است؟

و خنده ی بی مفهومی می کنم!

 

منظورم را می فهمد!

کمی عقب نشینی می کند

می گوید : آخه میدونی ، خون هایی که برای غزه فرستادیم را پس فرستادند

گفته اند ، خون شیعه را نمی خواهیم! می گویم این هم مثله آن نشود!

 

می گویم : نه نمی شود

 

خنده ی بی معنی می کند!

خدا حافظی می کند

تشکر می کنم

 

با خود می گویم : پول ات را برای چه فرستادی؟

برای حرف و تشکر یک سیاه پوست سومالیایی؟

 

ته دلم سرد می شود

می گویم : برای  خدا که بفرستی

برایت مهم نیست

هدیه ات را

استفاده کنند

کنار بگذارند

و یا حتی

دور بریزند اش

 

چون تو برای رضای او فرستادی

نه برای حرف و حدیث های بعد آن!

 

 

*              *                     *

 

 

از کنارم رد می شود

 

کاغذ نوشته شده روی هر صندوق را می خواند!

یکی برای سومالی ست

یکی برای ایتام

 

خنده ی سردی می کند

می رود کنار خودرو اش

 

بوی ادکلن اش هنوز می پیچد

کنار خودرو می ایستد

دوباره نگاه ام می کند

کمی خیره می شود

در را باز می کند

سویچ می اندازد

خودرو اش را روشن می کند

آن ور خیابان همه به خودرو اش خیره اند

 

آرام از کنار صندوق رد می شود

 

بلافاصله بعد رفتن اش

موتوری می ایستد

لباس هایش خاکی ست

گمان کنم

گاره گر است

شاید هم کارتون جمع می کند

 

کنار صندوق اول پارک می کند

هنوز روی موتور نشسته

دست می اندازد

و از جیب پشت اش

اسکناس هایش را در می آورد

دو عدد پنج هزار تومانی جدا می کند

 

یکی را در صندوق اول می اندازد

دیگری در صندوق دوم

 

منتظر تشکر من نمی شود

روشن می کند

می رود

رسید هم نمی گیرد  مثله بقیه!

شاید او میداند فقر یعنی چه

شاید او می داند سومالی در پنجه مرگ است

 

 

 

 

بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین

احسان ریوا

---------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقی :

 

جهاد گران وبلاگی دست به اقدامی جالب زده اند!

آنها مطالب خود را با نام ("سومالی در پنجه مرگ") می نویسند

متن نوشته ها با هم فرق می کند ، ( سیاسی ، مذهبی ، اجتماعی ، دل نوشته و ... )

اما عنوان همه این مطالب یکی است!

بنده از شما دعوت به عمل می آورم که شما هم مطلبی را در وبلاگتان با موضع

سومالی بنویسید و عنوان آن را عینا عنوان بالا بگذارید!

زیرا در جستجوی موتورهای جستجوگر نتیجه مثبت دارد


و یک موج بسیار زیبا را در دنیای مجازی خلق خواهد کرد!

اجرکم عند الله 




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
ما ادراک

امشب می نویسند قلم ها

سرنوشت ات را

امشب زندگی خواهی کرد برای یک سال آینده

و امشب است آن شب قسم داده شده

 

امشب است که معلوم می شود

تمام می کنی یا تمام می شود

 

امشب آیا ثابت خواهی کرد

پشیمان شده ای؟

آیا تمام می کنی

قطار سلسه گناه های غفلت بارت را؟

 

امشب را برای تو می شنود

و می شنوند تمام ملکوت

زجه هایت را

ناله هایت را ثبت می کنند

 

اما آیا ناله هایت

پشیمانی ات را فریاد خواهند زد

و آیا اثبات می شود

پشیمانی ات

 

و آیا ای نفس معصیت کار ، باز خواهی کرد

در خانه ی پروردگارت را

و ای دل ، قدر این شب را خواهی دانست؟

 

و قطعا   ما ادراک ما لیله القدر




:: برچسب‌ها: دست نوشته, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠
لطفا باور کنید

سلام

- علیک سلام

....

- این ؟

نه

- این چی ؟

نه نه!

- این یکی چی ؟

نه بابا این که ...

- این آبی چطوره؟

داداش اینو می پوشن؟

- نه می خورن! می پوشن دیگه! تا الان تو خیابون ندیدی؟

آخه اون موقع ها که نقاشی میرفتم ماله من این شکلی میشد!

خجالت می کشیدم بیام تو خیابون!

- خجالت نداره که مده

- این کارامون هم هست ، جدیده!

نه ممنون!

خدانگهدار!

 

اینها تمام مکالماتی بود که بین من و فروشنده شلوار رد و بدل شد!

و این فقط ، یک نمونه از چند مغازه ی دیگر بود!

باید برای خرید شلوار به شهر های اطراف بروم!

باور نمی کنید؟

لطفا باور کنید!

لطفا باور کنید آقا ی مسئول!

 

باور کنید هیچ یک از وعده وعید های تان را باور نمی کنم

باور کنید باور ندارم ، شما کار هم می کنید

باور کنید اگر به شما توهین شود ، از شما دفاع نخواهم کرد

باور کنید از دیدن چهره تان در تلویزیون کلافه می شود

کلافه می شوم وقتی مراسمی را به چشم می بینم

و شما آقای وزیر آن را انکار می کنی

باور می کنید ، باورم شده است شما مشکل دارید

باور کنید حتی شبکه را عوض می کنم ( اگر از دهانم چیزی در نیاید )

باور کنید پیدا نکردم لباسی را که می خواستم

شاید مثله دیگران از این به بعد شلوار پاره بپوشم

باور کنید ، بد زیستن ، بسیار راحت تر از خوب زیستن شده است

باور کنید ، اگر تمام بد حجاب های عالم را هم زندانی کنید

باز هم بد حجاب بر روی زمین وجود دارد

زیرا آنها که در زندان اند ، هنوز هم ( در فکر ) بد حجاب اند!

و روزی بیرون خواهند آمدند!

باور کنید ، اگر قحطی لباس های کوتاه و مورد دارد ، بیاید

خیلی ها مجبورند لباس خوب بپوشند

و کم کم به ان عادت خواهند کرد

مثله خیلی ها که برای اولین بار لباس مورد دار می پوشند

و بعد به پوشیدن اش عادت می کنند!

 

لطفا باور کنید

 

 

 

بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
اللهی العفو

همه چی خوب داشت پیش می رفت

که یکهو علی بلند شد و

بحث موتور خریدن اش رو وسط کشید

چیزی که نباید اتفاق می افتاد ، افتاد

 

آقا مهدی حرفشو قطع کرد

شروع کرد به دلیل آوردن

ولی علی نمی خواست گوش کنه

بلند شد و مهمونی رو با عصبانیت ترک کرد

آقا مهدی داد زد : پسر ، من خیرتو می خوام!

 

 

سکوت تمام فضا رو پر کرد

همه خودشون رو به یه چیزی مشغول کردن

ولی جو ، هنوز ساکت بود.

تنها چیزی که سکوت رو در هم شکست

صدای بسته شدن در حیاط توسط علی بود.

 

آقا مهدی یه نگاه به دور و بر اش کرد

دست رو زانو هاش گذاشت  و بلند شد و  رفت بیرون

رفتم دنبالش

 

دیدم لب حوض نشسته

 

- باهاش خیلی صمیمی ام -

 

آروم کنار اش نشستم

 

خواستم حرفی بزنم

که گفت : « دیدی پسره چه رفتاری کرد؟ آقا احسان من بد می گم!؟ اصلا پسره حرف

حالیش نمی شه! دو کلمه حرف حساب متوجه نمی شه!

"یه چی می دونم که می گم موتور بده ،ولی  اون عقل اش کامل نیس ، نمی فهمه!" »

 

گفتم : یه چی بگم ناراحت نمی شی؟

گفت : بگو!

گفتم : چقدر خدا بهت گفت لب به شراب نزن!؟؟؟

سرش رو پایین گرفت

- خیلی ناراحت بودم که این حرفا رو بهش می زدم -

ادامه دادم : اون بالایی هم یه چی می فهمید که گفت نخور!

ولی شما متوجه نمی شدی!

می گفتی : مگه شراب ضرر داره؟؟

الان پسرت هم همین رو میگه : میگه مگه موتور ضرر داره؟؟

 

اون دلیل مخالفت ات رو نمی فهمه!

همون طور که تو دلیل مخالف ات خدات رو نفهمیدی!

چون با عقل نتونستی جواب براش پیدا کنی

زدی زیر همه چی

مهمونی خدا رو ترک کردی

 

دیگه بغض توی گلوش داشت می ترکید

وضو گرفت

تنهاش گذاشتم

رفتم تو کوچه

بغض اش ترکید

صدای گریه ش تو کوچه رو پر کرد

 

 

 

 

 

بقیه الله خیرلکم ان کنتم مومنین

احسان ریوا




:: برچسب‌ها: مذهبی, اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠
داری با کی لج می کنی؟

دیشب مراسم خیلی خوش گذشت

خیابون خیلی خشگل شده بود

 

مولودی زیبای حاج محود

و ماهی که از بالای سر مراسم رو نگاه می کرد

هوا یه خورده ابری بود

ولی هردفعه که ابر میومد جلوی ماه

انگار ما با دستاش اون ها رو کنار می زد

تا چیزی ار مراسم تو خیابون رو از دست نده

مراسم با نور افشانی  کامل تر شد

 

حال و هوای عجیبی بود

 

از گل دادن بچه های پایگاه به مردم

از شیرنی پخش کردن مردم

از تبریک ها

و تیکه های ره گذر ها

از افرادی که وقتی از جلوی مراسم رد می شدن ، سینه می زدن!!!!!!!

 

یکی شون خیلی حال و هوام رو عوض کرد

 

مسئول این بودم

که دم در مراسم که تو خیابون کشیده شده بود ، خودرو پارک نکنه

و واینسته

 

داشتم ماشین هارو به جلو هدایت می کردم

جلوم پام وایستاد

متوجه وایستادن اش نشدم

 

از بوق ماشین های پشت سرش متوجه شدم که

وایستاده ...

 

یه راننده بود و دو تا مرد هم پشت نشسته بودن

راننده کمی پا به سن گذاشته بود

شاید هم سیگاری بود که شکسته شده بود

شاید

 

سرم رو  بردم جلوی پنجره اش

محترمانه گفتم : حاجی میشه بری

پشت ات ترافیک درست کردی!

سرش رو برگردوند طرف من

یه نگاه تمسخر آمیز به سر و وضع ام کرد

گفت : چی؟

گفتم : میشه سریع تر حرکت کنی

جلوت خالیه

پشت سرت ترافیک شده

 

لجوجانه جواب داد : اصلا می خوام دنده عقب برم

گفتم : می خوای دنده عقب بری؟؟؟

فهمیدم لج کرده

چشمام خیره موند تو چشماش

یه سر تکون دادم

و سرم رو از جلوی پنجره ،عقب کشیدم

 

و به ماشین های پشت سرش نگاه کردم

 

چند ثانیه دست اش رو از روی فرمون برداشت

ولی بوق ماشین ها ی پشت سرش

اجازه موندن بیش از این رو بهش نمی داد

انداخت یک

و راه افتاد

 

 

خیلی دلم براش سوخت

تو دل خودم گفتم : داری تو مراسم کی ، با کی لج می کنی؟

با امام زمان ؟

 

 

 

احسان ریوا

بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین




:: برچسب‌ها: مذهبی, اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
یک هیچ به نفع شیطان

خیلی دیر اومد خونه

 

ده دقیقه ای می خواست تا نماز اش قضا بشه

سریع وضو گرفت

شروع کرد

چهار رکعت نماز عشا می خوانم ....

 

الله اکبر

 

 

 

اگه می خواست با adsl به اینترنت وصل شه ، بیشتر طول می کشید!

چه برسه به خدا!

زودی دولا راست شد و سلام داد و مثه فنر از جاش پرید ، و رفت پای کامپیوتر!

گفتم : اخوی چه خبرته؟

 

گفت : می خوام برم تو اینترنت ، یه وبلاگ بزنم

بابای  شیطان و هم دستاشو در بیارم!

 

 

خنده ام گرفت

و نگام خیره موند به سجاده ی پهن اش ، وسط سالن!

گفتم : اخوی فعلا که شیطان یک هیچ ازت جلو!

 

متوجه نشد

گفت : هان؟؟؟

گفتم : هیچی راحت باش!

 

 

 

 

 

احسان ریوا

بقیه الله خیرلکم ان کنتم مومنین




:: برچسب‌ها: اجتماعی, مذهبی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠
حجت

حجت چیست؟

خداوند خیلی مهربونه ، تا به ما آموزش نشده ، یا فرصت آموزش را برا ما مهیا نکنه

از ما امتحان نمی گیره!

این معنی شخصی من از حجت است!

 

حالا یعنی چی؟

یعنی خداوند به اندازه سطح هر مخلوق ازش انتظار داره!

وقتی خداوند در سره راه شما یک نشانه قرار میده

یا یک سفره معنوی خاص می گذاره

و در اون سفر القاء ات ( این جوری می نویسن اش ؟) معنوی خاصی رو به شما

می کنه ، یعنی وقتی سطح درک معنوی شما از حال قبلی تون بیشتره میشه

اون وقته که سطح انتظار خداوند نیز بالا میره!

 

یه مثال

چرا الان به اون صورت عذاب الهی نمی بینیم

مثلا از این عذاب های شدید ی که نمونه هاش تو قرآن اومده!

زیر رو  شدن زمین ، برای قومی که از پیامبرشان سرپیچی کردند!

و انواع معصیت هایی که منجر به قهر الهی و در نتیجه عذاب شد ،

( که اون معصیت ها باید در مقابل معاصی حال حاضر زانو بزنند )

 

دلیل اش این است که حجت الهی بر اون قوم بود

یعنی خداوند هر آنچه باید به آنها می اموخت را آموخت

و هر انچه فرصت برای خوب شدنشان بود را به آن ها داد!

در نتیجه خداوند اتمام حجت کرد و عذاب فرو فرستاد!

 

 

اینهایی که گفتم فقط مقدمه بود!

 

هر وقت که از گناهت توبه می کنی

تا فاصله ی انجام گناه بعدی

ممکن است

حجتی بر تو وارد شده باشد

نشانه ای بر تو وارد شده باشد

و حجت بر تو تمام شده باشد

و هنگامی که دوباره مرتکب گناه می شوی ...

.

.

.

« و عذاب الهی بسیار نزدیک است »

 

ممکن است

به موجود دیگری تبدیل نشوی

ممکن است

در آن حال بلای آسمانی بر سرت نازل نشود

ممکن است

مرگ به سراغت نیاید

 

اما

چه عذاب بدتر از این که مورد خشم خداوند قرار بگیری

و خداوند تو را از گروه کسانی که عاقبت به خبر می شوند

جدا سازد

 

پس

 

قدر نشانه ها را بدان

و حرامشان نکن

تا شاید از بهشتیان باشی!




:: برچسب‌ها: مذهبی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
وقتی کلمه ها باور ایجاد می کنند

 وقتی برادر صدایت می کنم 

وقتی برادر باورت می کنم

اگر در گوشه ی خیابان ، لاستیک خودرویت پنچر شده باشد

حتی اگر خسته هم باشم

دلم برایت می سوزد

کمک ات می کنم

 

وقتی خواهر باورت کرده باشم

وقتی تورا مانند خواهرم ، "خواهر" صدا کنم

اگر مزاحمت شوند

به غیرتم بر می خورد

برایم مهم می شوی

چون خواهرم هستی

 

حتی بخاطرت حاظر خواهم شد

جانم را هم بدهم

تا نا موس ام در آرامش باشد!

 

اما امان از وقتی که غیرتم را بشوند

و کلماتم را عوض کنند!!!

امان

 

امان که عوض کردند مرا

 

برادر و خواهر هایم را از فرهنگ لغاتم پاک کردند

و برایم لغات فریبنده ای چون ، شهروند و امثالهم آورند!

 

این کلمات را برایم درست کردند

تا وجدانم را خاموش کنند

زیرا وقتی من شهروند هستم و تو هم یک شهروند دیگر

برایم چه فرقی دارد ، چه بلایی می خواهد به سرت بیاید

 

زیرا تو نه   برادر من هستی   نه  خواهر من

تو فقط یک شهروند هستی که مثله من در این شهر بزرگ زندگی می کنی

و مشکلاتت را باید خودت در سیستم شهری سروسامان بدهی

و توقع کمک نداشته باشی!!

 

 

قبلا هم همین کار ها را با من کرده بودند

و من گزیده شدم

دوبار هم گزیده شدم

آن هم از یک سوراخ

 

آن زمان که امام ام به من دو کلمه آموخت

امام و امت

که آنها برایم خیلی معنی داشتند

که من آن روز پی نبردم به معانیشان

وقتی به خمینی گفتیم امام

یعنی اثبات کردیم به همگان که اگر حرفی میزند در کشور

یعنی حرف تمام امت است

پس چون و چرایی در آن نیست

و این امام به یک کشور محصور نمی شود

بلکه امام تمام آزادگان علی الخصوص مسلمانان است

 

وقتی به ما گفته شد امت

یعنی ما در حصار مرز های جغرافیایی ایران محصور نیستیم

بلکه یک امت واحد هستیم که اگر در برای هر کداممان مشکلی

پیش آید ، انگار که برای همه ی مان مشکلی پیش آمده است

زیرا همه قسمتی از یک امت واحد هستیم

 

و آنها از این ترسیدند

و من که خواب تر از هیشه بودم نفهمیدم چه دارد بر سرم می آید!

امام ام را به رهبر تغییر دادند

و امت ام را ملت کردند!

به بند کشیدنمان

ما را به کشور هایمان محصور کردند!

در خانه هایمان محصور کردند!

 

و مرا به خودم مشغول کردند

من را چه به مردم بی دفاع غزه

چه به کمک برای آبادی لبنان

چه به اسلام در آن ور مرز های خاکی

و حتی در کشورم

از خواهر و برادر هایم نیز غافل شدم!

 

آنها اینگونه مرا محصور کردند!

همانگونه که پدر فتنه 88 گفته بود : نمی خواهیم همانند امام خمینی به سید علی

بگویند امام!

اینگونه است که کلمات برایمان معنی پیدا می کنند!

آنقدر عوضمان می کنند!

که سید حسن با لهجه ی فسیح خود می گوید : امام خامنه ای

و خبرنگار واحد مرکزی خبر ترجمه اش می کند : آیت الله خامنه ای!

 

اینگونه عوض می شویم!

 

 

 

بقیه الله خیرلکم ان کنتم مومنین

احسان ریوا




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠
چ خ

تنها چیزی که منو اذیت می کنه

فقط همینه

اگه کمی دغدغه ی کشورت رو داشته باشی

و جراید رو مطالعه کنی

می بینی تعدادشان زیاد هم ،‌کم  نیست

کاملا محسوس اند ، نیاز به شامه ی قوی نداری

راحت پیدایشان می کنی

از بین آن همه اسم

همه جور آدم بین شان هست


از دادستان کل کشور گرفته تا رئیس قوه ی قضاییه و مجلس و ...


آقایان دغدغه ی کشور پیدا کرده اند

یک شبه

درست مانند میرحسین ملعون



دیروز بود که اعلام کرده بود

: قرار است به مفاسد اقتصادی جریان انحرافی رسیدگی سریع شود!


چه سریع؟! دغدغه پیدا کردی آقای دادستان!

چه کسانی هم پیگیر شده اند!!!؛

١- لاریجانی .: پ و : توهین به خانواده نظام ، بد است! بد که شاخ و دم ندارد!

( کسی نبود به این آقا بفهماند ، البته ایشان می دانند چه می گویند!

کسی نبود به ایشان بگوید ، شمایی که دم از ولایت می زنید و ولایت شده است

لق لقه ی زبانتان ، آنگاه که به شخص رهبری توهین می شد شما کجا بودی؟

در جلسات شخصی آقای هاشمی بودید ، یا داشتید قیمت نان و نمک آقا را حساب می کردید؟

کدام اش را!)

( آقای لاریجانی ، هم شما و هم برادرتان ، خوب به ملت ماهیت خودتان را نشان دادید)


٢- دادستان کل کشور .:( در مورد ایشان چیزی نمی گویم ، ایشان به قدر کافی تابلو

تشریف دارن )



یک سوال برایمان پیش می آید


شما اگه راست می گویید ، برادریتان را در مورد مفاسد اقتصادی پسران هاشمی

و آقا زاده ها اثبات کنید!

یا نه

رک و راست بگویید

دردتان اجرای عدالت نیست

می خواهید رئیس جمهور را زمین بزنید!؟

مرضتان این است

بوی گوشت نسیت!

اینجا خر داغ کرده ایم!

بروید


چرا دنبال ما راه افتاده اید

می خواهید مثله ما ، با جریان انحرافی مبارزه کنید؟؟؟

چایی نخورده پسر خاله شده ای رئیس مجلس

هنوز یادمان هست

اولین کسی بودی که تبریک گفتی

درست گفتم نه؟

یک روز اون وری می چربید

حالا این وری!

چقدر بادی به هر جهت شده ای!

به قیافه پر غرور و متکبرت نمی آید!

مرد باش!


برو دنبال بازی خودت

با این بازی ها رای نمی آوری

برو

برو پشت سرت رو هم نگاه نکن

ریاست مجلس از سرت زیاد است

چه برسد به ریاست جمهوری

برو برادر

تو در حد این حرف ها نیستی

اینقدر هم نرو بین مردم قم

نگو ولایت ولایت

مگر بر پیشانی ما چیزی نوشته شده است

برو

خودتی!



.: هلاک نشدند مگر کسانی که از ولی سبقت گرفتند و یا از او عقب افتادند :.




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
حقیقت یه چیزه

اومد جلو

خواست یکی مون رو شکار کنه

و بقول خودش گوشه ی رینگ گیر بیاره و حسابی ...

 

مسعود رو انتخاب کرد

شروع کرد به مدرک آوردن که ثابت کنه تقلب شده یا نه ، دیکتاتور ...

 

بد کسی رو انتخاب کرده بود

مسعود خدای بحث

ولی اون شب حالش اصلا خوب نبود

به زور چشماش باز میشد

سرش خیلی درد می کرد

وگرنه پسر رو سه سوته کیش و مات می کرد!

 

صحبت های پسره تموم شد و مسعود هیچی نگفت

پسر گفت : دیدی حق با منه

از قیافه مسعود میشد فهمید که هیچی به ذهنش نمی رسه

که پسره رو کیش و مات کنه

 

پسره ادامه داد : دیدی نتونستی انکارم کنی

حق با منه!

 

مسعود خیلی خون سرد برگشت گفت : این که من نتونستم تورو قانع کنم

یعنی اینکه چیزی که ازش دفاع می کردم ضعیفه یا من ضعف در دفاع از اون دارم!؟

پسره حالیش نشد مسعود چی میگه!

 

مسعود ادامه داد : دو ضرب در دو چهار تا میشه! حتی اگه بتونی جواب رو به یه بی سواد

چیزه دیگه ای اثبات کنی!

شاید بی سواد نتونه اثبات کنه که دو ضرب در دو میشه چهار!

اما آیا حقیقت تغییر می کنه!

حقیقت همونی هست که هست!

٢ ضرب در ٢ میشود ۴

حتی اگه تو ۵ اثبات اش کنی

 




:: برچسب‌ها: اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
شهدا با ذره بین زندگی می کردند! + نه چندان طنز

هر ورق از زندگی نامه شهدا را که بخوانی ، هزاران درس برای آموختن وجود دارد

مثلا همین شهید بزرگوار : شهید برونسی!

نمی خواهم منم منم بکنم!

اما خیلی وقت ها که دچار اشتباه می شم ، یا سره دوراهی قرار می گیرم

از خودم سوال می کنم ، اگه شهید اینجا بود ، کدوم رو انتخاب می کرد ، اصلا چیکار می کرد!

خودش یه راهه حل مفیده!

 

هرکی برا رفتارش یه الگویی داره!

یکی دوست اش! یکی پدرش ! یکی برادرش و ....

 

چند وقت پیش که داشتم زندگی نامه شهید برونسی رو می خوندم ( خاک های نرم کوشک )

 

متوجه شدم هر لحظه از زندگی اش یک جور امتحان بود!

من تا قبل از این اصلا وصیت نامه شهدا را نمی خواندم!

چون فکر نمی کردم ، چیزه با ارزشی درونش نهفته شده باشد!

اما اشتباه می کردم!

 

شهدا از اتفاقاتی که ما ساده از آن رد می شویم ، هم ، با تعمل و دقت عبور می کردند!

خیلی وقت ها می بینیم ، اصلا اینها انگار زندگی شان را به ثانیه اداره می کردند!

نه مثله بعضی از ما ها!

اصلا بگذار اینگونه بگویم : شهدا یا ذره بین زندگی می کردند!

هدف همیشه خدایی بود! همیشه اخلاص!

هر لحظه زندگیشان درسی است به امثال من ، که سر سری از اتفاقات رد می شویم!

من و امثال من ، خیلی وارد جزئیات نمی شویم!

دقت نمی کنیم در امر خدا!

اما در کاره غیر خدایی ، تا فیها خالدون اش را در می آوریم!

آنقدر وقت برایش می گذاریم ، تا خسته شویم!

اما خدا نکند ، خداوند چیزی بخواهد ، صد جور ادا در می آوریم که به قول

معروف ، بپیچونیم! خدا رو!

                  *                            *                           *

 

2 - بعضی وقت ها به خودم می گم ، تو ای که شهادت رو دوست داری، این شکلی

می خوای شهید بشی؟؟؟

 

نمی دونم به خدا!

 

برزخ هم اغتشاش نمی شه ، ما وسط اون شلوغی ها بپیچونیم بریم بهشت!

تا اغتشاشات اروم بشه و سران اغتشاشات رو بگیرن ( دوسالی طول میکشه

البته اگه گرفتنی در کار باشه )، ما واسه خودمون ، تو بهشت

میون اون جنات نعیم ، همون هایی که تحت الانهاره ، حالی به حولی!

کلی می چرخیم ، حالشو می بریم!

بهشت هم خیلی وسیعه ، تا حراست بهشت بخواد مارو پیدا کنه ، هفت هشت ماهی

طول می کشه!

تازه پدرم ادم خوبیه ، پارتیش کلفته ، در ضمن ریس حراست اینجا هم آدم چیزیه!

( من نگفتم خنگ ها ،،، یه وقت سوء برداشت نشه! )

بهش میگه ، علی مون که رفته بیرون ، اونو بگیرین!

به احسانمون گیر ندین! ( تا علی از فتوحات دانشگاه آزاد برگرده ، اووووووه)

اونا هم منتظره علی ان! کاری به من ندارن ،! گفتم که رئیسه اش آدم چیزیه!

 

اصلا فوق اش بچه های حراست مارو بگیرن!

مگه چی میشه! خب مارو مثه قضیه " آزادی " که نمی زنن!!!

پرچم که تو جیبمون نمی ذارن!!!

رئیس حراست هم آدم اهل حالیه ! خودش تو قصه است!

بهش میگم داشتم ساندویچ میخوردم ، آزادمون می کنه!

( بهشته هااااا ، هیچ چیز ممنون نیست برای "ما"، حتی لیدری اغتشاشات ...)

 

اینجا که ایران نیس ، اغتشاش کنی ، سه سوت بیان دمه خونت ببرنت!

مثه عمو موسوی و خاله فائزه (جلبک )!

اینجا بهشته! اگه هشت ما هم ملت رو مچل کنی و هر روز یه غلطی ، کسی

پیگیرت نمیشه ، کاری به کارت ندارن!

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

در ضمن

وبالإضافة إلى ذلک

In addition

此外

به خانواده های داغ دیده توصیه میشود


العائلات الثکلى ویوصى


Bereaved families are recommended


死者家屬推薦

 

 

زیاد پیگیر قضیه بهشت نشین!

لا متابعة هذه المسألة الکثیر من السماء

Do not pursue the issue too much heaven

不追求問題太多天堂



خانواده ی ما پارتی شون کلفته

دیگه اینو به چه زبونی بگیم!

 




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
دشمن چگونه رفتار می کند؟

کنار دریا نشسته بودم

صدای امواج سکوت اطراف را می شکست

کنار دریا که بنشینی

چه اهل تفکر باشی و یا نه

نا خوداگاه صدای تکراری امواج ، تو را به فکر فرو می برد!

من هم در فکر فرو رفته بودم!

 

نگاه می کردم به اطراف

به اتفاقات زندگی

به اتفاقات کشورم

 

داشتم به این چیز ها فکر می کردم ؛

چرا بعضی از جوانان در هنگام دفن شهدای گمنام در دانشگاه ، کف و صوت می زدند؟

چرا بعضی از افراد از تفکر بسیج و رزمندگان اسلام در جنگ هشت ساله نفرت دارند؟

چرا تعدادی از هموطن هام از اسلام بیزارند و کشته مرده ی زرتشت!؟

چرا بعد از سالیان ، بعضی ها به دانشجویانی که لانه جاسوسی را گرفتند

تند رو می گویند و کارشان را اشتباه محض دانند؟؟؟

چرا ...

 

یه چیز مشترک تو این سوال ها داشت اذیتم می کرد!

یه چیزی که من رو قانع می کرد ، این سوال ها حرف های اینان نیست!!!

اون ، چیزی نیست جز ، توطئه دشمن!

شاید فکر کنید ، خیالاتی شده ام!

 

اما من در این تفکر ها فهمیدم : هر وقت دشمن از جایی از ما ضربه خورد

خواست برای جبران اش ، حرف هایی را در دهان بعضی ها بخوراند!

و خوراند

و آنها هم شدند بلندگوی دشمن!

 

 

فکر می کنید ، دشمنان ما چقدر از تفکر بسیج ، ضربه خوردند؟؟

چقدر از استقامت رزمندگان اسلام در ایران ، لبنان ، فلسطین ضربه خوردند؟؟

چقدر آسیب دیدند از اسلام! از صراحت اش در برابر دشمنان ، از این اتحاد ها!

 

حتما شنیده اید ، حملات انتحاری در مناطق شیعه نشین و سنی نشین به صورت

جدا انجام می دهند!!

برای چه ؟؟

خوب می گویید برای از بین بردن وحدت!!!

چگونه به این حقیقت پی بردید؟؟

خیلی ساده بوده است! نه؟

خب حالا گوش کنید!!

 

هرگونه فشار به حزب الله لبنان جوابگو نیست و آنها را تحت فشار قرار نمیدهد ، بجز

قطع رابطه ی ایران با حزب الله!!!

حالا دشمن چه کرد؟؟ راه های ارتباطی را مسدود کرد!! اما این راه جواب نداد!!

اما ما در همین مقطع زمانی می بینیم ، که جریاناتی در داخل سعی می کنند

نارضایتی مردم را نشان دهند ، نارضایتی از ارسال کمک به لبنان ، فلسطین

و هر جای دیگر... و خیلی ها از این مردم ، شدند سخنگوی دشمن!

یعنی فشار به دولت برای قطع رابطه با حزب الله و دیگر نقاط ....

دشمن از داخل به ما حمله کرد!

یعنی همان چیزی که دشمن می خواست ،،، با جنگی روانی القا کرد!

 

چقدر از اسلام ضربه خورد؟؟

باستان گرایی را روی کار آورد!

برای اینکه بگوید حجاب چیست ؟ نماز چیست ؟ روزه چیست ؟

و از همه مهمتر شهادت و جهاد چیست؟

چیز هایی که همیشه از اینها ، ضربه خورده بود!

یک عده ام شدند ، جار چی حرف های مفت دشمن!

 

دشمن از هر جایی ضربه بخورد ، توطئه می کند ، نارضایتی درست می کند

اشکال می تراشد ، قبح می شکند ، حرف هایش را می خوراند به تعدادی

و تعدادی هم بلند گوی دشمن می شوند

و حرف هایش را نشخوار می کنند

به همین سادگی

به همین خوشمزگی

 

 

 

 

بقیه الله خیرلکم ان کنتم مومنین

احسان ریوا




:: برچسب‌ها: سیاسی, اجتماعی, دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
ما نمی دانستیم ، مارا ببخشید

خدا می داند چقدر فحشمان دادند

چقدر بد و بی راه به ما نسبت دادند!

و خداوند می داند که چند بار خاندان مان را متذکر شدند!

چند بار به یادمان آوردند ، آن بندگان زیر خاک خفته را!

 

فقط کتک مان نزدند در آن وضعیت!

بعد از آن که رفتند!

خیلی در فکر فرو رفتم!

پیش خودم گفتم : مگر ما چه کار کرده بودیم که آن قدر فحشمان دادند!

مگر چه کار خطایی کرده بودیم؟؟؟

 

مگر از آنان چه پرسیده بودیم ؟؟؟

فقط پرسیده بودیم! آن هم مودبانه :
نسبت شما دو نفر با هم چیست؟

 

مگر ما جز امره به معروف و نهی از منکر کاری دیگر هم کرده بودیم!

یعنی این کار اینقدر زشت و شنیع شده است؟؟؟

نمی دانستم

 

خب چه کار باید می کردم!!!

من تازه از راهیان نور آمده ام!!!

خبر نداشتم که امر به معروف کاری زشت می باشد!!!

آنجا در فکه ، در شلمچه ، در اروند ، چیزه دیگری نشانمان داده بودند!!!

آنان به ما امره به معروف را یاد داده بودند!!!

داد و فریاد نداشت که!

می گفتند : دیگر تکرار نمی کردیم!

دیگر امر به معروف نمی کردیم!

دفعه بعد که به راهیان رفتم ، به شهیدان می گویم

به ما درس ایثار و شهادت برای امره به معروف ندهند

زیرا اینها ، در اینجا کاری بس قبیح است و به کارمان نمی آید

 

دوستم که خبر نداشت ، امره به معروف کاری بس نا پسند است ، گفت :

درست شده اند مانند کوفیان!

دیگری گفت : نه!

هنوز مانده است چون آنان شوند!

هنوز سرمان سره جایش است!

هنوز سرمان را بالای نیزه نبرده اند!!!

 

هنوز کار دارد ، که شبیه به کوفیان شوند!

چند ترمی ، برنامه های فارسی وان را به خوبی با نمرات بالا

پاس کنند ، دیگر می شوند ، همانان که گفتیم!!!

 

خواستم به آنان بفهمانم که امره به معروف کاری بس نا پسند است!

ولی آنها متوجه نمی شدند!

کمی کتاب دکترین سناتور های سبز را برایشان خواندم!

انگار متوجه نمی شدند!

انگار داشتم با زبانی دیگر سخن می گفتم!

یکی شان برگشت و گفت:

اگر حقیقت چنین است که می خوانی

پس این خون های غلتیده در خاک برای چیست؟

گفتم :  

 

 

نه  هیچ نگفتم!




:: برچسب‌ها: دست نوشته, اجتماعی, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
یاران من . اندوه بحرین کشت مارا

فقط نشسته ایم آن ور شیشه و نگاه می کنیم!

گاهی هم از دستمان در می رود ، دعا !

تنها کاره ممکن برای تسلی دل شده است ، تعویض شبکه!

بیشتر اوقات نیز خاموش کردن تلویزیون ، تنها راه چاره است!

 

می گویند ، چیزهایی که در تلویزیون پخش می شود ، سره سوزنی

از ماجرا هم نیست!

هر روز خبر ، هر روز عکس ، هر روز جنازه!

آسمان و زمین را به هم می دوزم ، تا شاید راهی یابم برای

خروج از کشور!

نمی شود که نمی شود!

می گویند راه بحرین بسته است!!!

ما از غم یاران خود در بحرین می سوزیم!

اما یک عده در وب لاگ هایشان عکسمان را می زنند!

وزیر اش می نویسند ، جنایتکار جنگی ، شخصی که دست اش به خون

ملت آغشته است!

در خواست می کنند از خوانندگان!

آنها که مرا میشناسند ، گزارش دهند!

مارا می خواهند شکار کنند ، مطلب می نویسند با عنوان " شکار بسیجی "

شکار چی هم ثبت نام می کنند!

قرار است مرا شکار کنند!

کاش شکار کنند!

کاش با یک تیر خلاصم کنند!

تا دیگر این چنین از پشت این شیشه ی سرد ، شاهد صلاخی عزیزانم نباشم!

اما ...

لیاقت هم نداریم!

حتی لیاقت نداریم ، مانند کاظم کتک بخوریم!

یا مثله مصطفی ابرو یمان بشکند!

لیاقت هیچ چیزرا نداریم!

تنها باید بنشینیم ، حسرت و خون دل میل بفرماییم!

تنها همین!

 

بنشینم و پوستر بسازم!

 

(لطفا روی عکس کلیک کنید)




:: برچسب‌ها: سیاسی, مذهبی, دست نوشته, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
از بچه یاد بگیر

سره ظهری

آفتاب دیگه داشت کلافه ام می کرد

تمام تنم رنگی بود

یک جا صورتی یک  جا آبی

دستام رو با تینر شستم

اما چیزی نبود که تینر دستام رو باهاش پاک کنم!

 

اومدم لباس بپوشم ، اذان شروع شد

لباس که می پویشیدم ، داشتم از خستگی می افتادم

هوا خیلی گرم بود!

کی حال داشت نماز بخونه!؟

مسیر مدرسه تا خونه ، طولانی تر از همیشه و من دو دل برای نماز خواندن!

آفتاب همین جور داشت بر و بر من و مسعود رو تماشا می کرد!

می خواستم بی خیال نماز بشم!

اما مسعود می خواست من رو قانع کنه!

ولی رفته بودم تو دنده ی لج!

که گفت : چیزی نمی گم فقط جلو رو نگاه کن!

 

سرم که پایین بود را بلند کردم ، ببینم چی می گه !

 

داشت رد میشد!

با اون چادر مشکیش!

پنج  وجب بیشتر قد نداشت!

خیلی سن داشت ، میتونست بره مهده کودک!

 

خیلی تعجب کردم!

چادر مشکی تو اون هوا!

من با یه لا پیرهن داشتم می پختم!

 

 

همیشه همینه!

هر وقت می خواد نکته ی رو آموزش بده ، باید اول قشنگ ما رو بزنه بعد!

زد تو سرم و گفت یاد بگیر!

گفتم چی کار کنم چادر سرم کنم ؟؟؟

یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد و

گفت : برو نمازتو بخون




:: برچسب‌ها: دست نوشته, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
خط فقط خط علی

دیگه داشت میرفت تو مخ ام
هی تیکه می انداخت
هی می گفت : دیدی دیدی! اینم از احمدی نژادتون!
دیدی اینی که اینقدر سنگ شو به سینه میزدین ، خراب از آب در اومد!
دیدی چه جوری قافیه رو باخت!

دیگه داشت ام داغ می کردم!
رو کردم و گفتم : حالا که اتفاقی نیافتاده و احمدی نژاد چپ نزده!
ولی یه روزی اگه بخواد چپ بزنه و خط رهبر رو نخونه ، مثه موسوی میشوریم اش و میزاریم اش کنار!
مثه شما ها نیستیم ، که با اینکه می دونستین موسوی مشکل داره ، ولی هنوز هم دارید ازش دفاع می کنید!
اصلا فرق ما با شما همینه!
اگه محبوب ترین چهره ی سیاسی ما هم بخواد از حکم رهبری تخدی کنه
به راحتی کنار اش میزاریم!
اینو گفتم و ساکت شدم!
دست کرد تو جیب اش و گوشی اش رو در آورد و گفت :
دیر شده ، باید بروم جایی! اگه وقت داشتم حالتو می گرفتم!


گفتم برو به کارات برس ولی بدون ما بین رهبر و هر کس دیگه ، رهبرمون رو انتخاب می کنیم!
نه کس دیگه!
و بقیه برای ما تا وقتی عزیز اند که پیروی رهبرمون باشن!

حتی محمود احمدی نزاد عزیز

 

 

 

انشا الله که هیچ وقت این اتفاق نمی افته!

من بر این باورم که ایشان با اینهمه کار و خدمت گسترده به ملت

هیچ گاه به این سادگی از تاریخ افکار ما نخواهد رفت و خداوند هم

چنین نمی خواهد!

ولی دکتر عزیز بدان که ما دوستت داریم

ای کاش تخم نفاق از دامان تو ، بر باد رود

 

بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین




:: برچسب‌ها: دست نوشته, اجتماعی, سیاسی

نویسنده : احسان
تاریخ : شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
رفیقه من ، یه چیه دیگس

داشت با تلفن همراه اش صحبت می کرد!

صدای اون طرف خط به قدری بلند پخش میشد که تا چند نفر بعده

من هم می شنیدن اش!

صدا به قدری بلند بود که نا خداگاه تمام مکالمات شان را شنیدم!

اتوبوس از نظر جمعیتی شلوغ ولی چون سره ظهری بود ، کسی حال صحبت کردن

رو نداشت و از این جهت ساکت!

تو خیابون ترافیک شدید بود! و در نتیجه اتوبوس آروم حرکت می کرد!

و توی اون گرما صدایه موتورش هم در نمیومد!

پسرک غرق صحبت بود!

اصلا متوجه اطراف نبود!

انگار تمام ذهن اش ، مشغول آن ور خطی شده بود!

صدای اش می آمد!

سوال کرد ، حسین! حاضری به خاطر من چیکار کنی؟

و باز ادامه داد : یعنی تا چه حد مایه میذاری؟

پسرک پس از کمی تامل ، جواب داد:

حاضرم همین الان ماشین ام روبه نام ات کنم!

اون ور خطی بازم سوال کرد: اِااااااا فقط همین؟

پسرک کمی من من کرد و به اطراف اش نگاهی انداخت و جواب داد!

سارا ، اینجا شلوغه ، بعدا باهات تماس می گیرم!

 

صدای اذان پیچید توی اتوبوس!

یکهو از پنجره ی اتوبوس سرم رو بردم بیرون تا نفس بکشم!

یاده حرفه دوست ام افتادم که می گفت :

اگر بندگانم میدانستند که من برای آمدن شان چگونه منتظرم و چنان شوغی دارم،

که بند بند بدنشان از هم می گسست و در عطش رسیدن به من می سوختند!

و همانا من بهشت ام را نصیبشان میکردم!

ولی آنها ، برای رضایت ودیدار من تشنه تر اند تا برای بهشت من!

 

رفیق من اینجوری مایه میذاره!

خیلی دوستت دارم خدا!

 

 

 

بقیه الله خیرلکم ان کنتن مومنین

احسان ریوا




:: برچسب‌ها: دست نوشته, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
تغییر در 45 دقیقه!

سلام!

همیشه می دیدم اش! اما فقط توی خیابون!

هیچ وقت باهاش ارتباط نداشتم! حتی برای سلام کردن!

اصلا باید بهتر بگم ، اصلا با اینجور آدم ها رابطه بر قرار نمی کردم!

ازشون بدم میومد!

وقتی می دیدمشون انگار ریا داشت از هیکلشون می ریخت!

بگذارید کمی ازش براتون تعریف کنم!

یک دست لباس ساده می پوشید!

به طوری که لباس اش نزدیک به دو وجب از کمر بندش پایین تر کشیده میشد!

یقه اش هم ، یقه آخوندی بود و همیشه بسته نگاه اش میداشت!

کفش هایش هم معمولا کفش بود! نه چیزه دیگر!

گاه گاهی هم دمپایی جلو بسته می پوشید!

از دور که نگاه می کردی شبیه میشد به یک طلبه!

اما طلبه نبود!

یک چفیه هم همیشه به دور گردن اش آویزان بود!

که حس ریا را بیشتر به من منتقل می کرد!

همان طور که گفتم فقط از دور می دیدم اش!

از همان دور ها ، همیشه تبسم به لب داشت!

که این تبسم اش ، به من احساس از خود متشکری اش را منتقل می کرد!


از این دیدار های سطحی و از راه دور گذشت و گذشت تا اینکه بنده به همراه

دوستانم قرار شد که به جنوب برویم! برای زیارت مناطق عملیاتی!

به اضافه ی این اقا!


یک هفته مانده به این سفر بود که متوجه شدم این شخص با من ارتباط فامیلی دارد!

و ما باید به صرف نهار ، می رفتیم خانه شان!

کلی اما و اگر آوردم که من نمی ایم ، آنجا معذبم و از این جور حرف ها!

اما کو گوش شنوا! مادرم گفت ، اون بنده ی خدا ها که دختر ندارند معذب بشی!

خلاصه ما به هر دری زدیم ، ولی نشد که رفتن رو بی خیال بشن!


با کلی فکر از اینکه مجبور بودم ساعاتی از روزم را با یک آدم خر مقدس بچرخم

وارد خونه شدیم!

بوی فسنجون تمام فضای خانه را پر کرده بود!

شازده خونه نبود و این به من تسلی می داد!

 مادر و پدر خون گرمی داشت!

و خانه ی نقلی زیبا و گرمی هم داشتند!


خلاصه بعد از مدتی نشستن ، وقت پهن کردن سفره شد!

سفره چیده شد و مشغول خوردن غذا شدیم که! زنگ خونه به صدا در اومد!

مادراش سریع بلند شد و یک قدم به سمت در برداشت ولی برگشت به سمت ما و گفت

محمدمه!

و به رفتن ادامه داد!


اقا تشریف فرما شده بودن!

تقریبا همه سره سفره برایش بلند شدن و او با همه دست داد ، البته به جز خانوم ها!!!

و بعد رفت تو اتاق اش تا لباس اش را عوض کند!

خلاصه سرتان را درد آوردم!

....

بعد از نهار دستم را گرفت و برد توی اتاق اش!

بوی عطر گل سرخ تمام اتاق را پر کرده بود!

تنها چیزی که از کل وجود اش مرا به خود اش جلب کرد ، همین عطر گل سرخ اش بود!

تمام در و دیوار اتاق پر از عکس شهید برونسی بود!

عکس هایی از رهبر و امام خمینی و پوستر هایی از شلمچه و دیگر مناطق عملیاتی!

پوستر های قشنگی بود! کم کم داشتم به اتاق اش علاقه مند میشدم که ناگهان!

چشم ام به چفیه اش افتاد و یاد ذهنیت قبلی ام افتادم!

نه که از چفیهه اش بد بیاید نه به هیچ وجه!

یاد روزهایی که در خیابان می دیدم اش افتادم!


دستم را همچنان داشت ، از بدو ورود به اتاق تا الان!

من را دعوت کرد تا روی صندلی اتاق اش بنشینم!

من را به اسم کوچک ام صدا کرد و من را متعجب کرد!

از او پرسیدم مرا میشناسی!

گفت بله اقا احسان!

- خیلی دوست داشتم وارد جمع شما شوم و مخصوصا با شما صحبت کنم!
تعجب تمام مرا بر گرفت!

صدایم را محکم کردم و گفتم ، برای چه؟

گفت : همیشه نوع لباس پوشیدن ما با هم فرق داشت ولی همیشه در مراسمی که من

شرکت می کردم ، شما را هم میدیدم!

- از رفتارتان خوش ام می آید!

باز گفتم برای چه؟

- گفت : شلوار لی می پوشید ! در حالیکه سنگ شور هم شده است!

- لباس هایتان معمولا مدل های ساده نیست و طرح دارد!

- مو هایتان!

و دیگر هیچ چیز نگفت!

نگاه صادقانه ای کرد و بر محاسن اش دستی کشید و سرش را پایین انداخت!

 انگار مرا سحر کرده بود ، با تمام وجود از او خوش ام می آمد!

کسی که با تصور 45 دقیقه پیش من فرق داشت!

سر اش را بالا گرفت و مشتاقانه منتظر صحبت کردن من بود!

ولی من انگار مبهوت رفتار اش شده بودم!

وقتی دید من حرفی نمی زنم ، خود اش ادامه داد!

داشت رو حیات خود اش را توصیف می کرد!

از علاقه اش به رهبر و چفیه ای که از او دریافت کرده است ، گفت!

همان چفیه ای که همیشه به گردن اش بود!

تا بحث چفیه را پیش کشید ، جرات پیدا کردم و گفتم ؛

چرا همیشه توی خیابون ازش استفاده می کنی؟

مردم بهت نگاه بد می کنند!

بهت می گن ریا کاره که اینجوری می کنه!

گفت : مردم هر چی دوست دارند میگن ، من که نمی تونم راضیشون نگه دارم!

گفت: این چفیه اهدایی رهبره ، وقتی تنها بیرون میرم و مردم تیکه میندازن

وقتی چفیه باهامه ، انگار رهبرم باهامه!

آخه بوی رهبرمو میده!

حرفاش رو کاملا می فهمیدم!

درسته ظاهرم اصلا شبیه به بسیجی ها نبود ، ولی خدایش رهبرمو خیلی دوست داشتم!

اگه حتی یکی نگاه بد به عکس اش می کرد ، حاضر بودم گردن اش رو بشکنم!

دیگه چیکار کنیم ، هر چقدر هم اسیر مادیات شده باشیم ، یه ذره غیرت تو رگامون مونده!!!

خلاصه دیدار خوبی بود!

اون شب موقع خواب ، همش به حرفاش فکر می کردم!

خیلی دیگاه منو وسیع کرده بود!

*                    *                  *
الان دیگه یک هفته از سفر راهیان نورمون گذشته!

یک چفیه دارم که به خاک شلمچه و فکه  تبرک کردم!

خیلی دوست دارم وقتی بیرون میرم ، رو گردنم بندازم ولی به خاطر بعضی مسائل نمیشه!

ولی اگه بتونم چنین کاری می کنم!

داشتم دمه اذانی تلویزیون تماشا می کردم!

اون صحنه از فیلم داشت پخش میشد که :

پادشاه رو به مسلمانان کرد و روی زمین یک خط کشید و گفت ، همانا فاصله میان ما
و شما به اندازه ی همین خط است!نه بیشتر!

و همانا فاصله ی بین من و اون فقط یک خط ظاهری بود!


---------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی ؛
من نمی گویم انسان های ظاهر نما و خر مقدس وجود ندارند!
بلکه می گویم خیلی از ما ها را ظاهر و گمان هایمان از هم دور کرده است.
و میان ما فقط به اندازه ی یک خط فاصله است!

 

بقیه الله خیر لکم ان کنتم مو منین

احسان ریوا




:: برچسب‌ها: دست نوشته, مذهبی, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
همیشه به اصل وصل باشید!

با محسن نشسته بودیم تو پارک!

که یک دفعه یه عده به اصطلاح بسیجی اومدن جلو!

یکی شون پاگذاشت روی صندلی که من و محسن نشسته بودیم و گفت :

داداش پاشو برو و یه صندلی دیگه بشین!

گفتم : چرا خودت نمی شینی؟

گفت : به تو چه ؟ می گم بچه ها برنت امره به معروف و یه حالی ازت بگیرن ها!

خواستم باهاش کل کل کنم ولی محسن زد روی پام و گفت:

احسان پاشو بریم ، بی خیال صندلی!

منم حرفشو زمین ننداختم و بلند شدم!

 

همینجوری که داشتیم میرفتیم ، محسن شروع کرد به غرغر کردن که گوره بابای اون بسیجی

که بسیجی هاش این شکلی ان!

و شروع کرد به فحش دادن!

من هم وقتی دیدم جایی برای نصیحت کردن من باقی نگذاشته ، بی خیال شدم!

همین طوری داشت ادامه می داد ...

گوره بابای این ....

 

از این ماجرا چند روز گذشت

 

*                            *                              *

 

آدم با صفاییه!

شوخ  ولی جدی و با صلابت!

آدم با محبت و خوش خلقیه!

حاج علی رو میگم!

فرمانده گردانمونه!

ولی از بس با بچه ها  یک دسته ، که به اسم کوچیک صداش می کنیم!

حاج علی خالی!

 

از ماجرای تو پارک براش گفته بودمو اون هیچ عکس العملی نشون نداده بود!

 

پس فرداش زنگ زد و گفت که بیام گردان ، آخه رزمایش بود!

45 دقیقه ای ( 45 عدد جالبیه ) آماده شدم و با محسن رفتیم گردان!

تا رسیدیم ، دیدم رو جلدول کنار خیابون نشسته و داره به کفه دست اش نگاه می کنه!

تو فکر بود!

زدم پشت اش و گفتم : سلام حاجی!

برگشت و گفت : سلام حاج احسان ( اینقدر این اقای مهدی .ن به ما گفت حاجی که جواد شدیم)!

با محسن هم خوش و بش کرد! زیاد همدیگرو نمی شناختن!

 

نشستیم بغلش و داشتیم صحبت می کردیم ، که یکهو یه بسیجی اومد و سلام کرد و رفت تو گردان!

همین طور که داشت پله های گردان رو بالا می رفت،،، داد زد : حاجی عطرو داشتی ؟

و یه خنده ی از ته دل کرد و سریع پله ها رو بالا رفت!

 

رو کردم به حاجی و گفتم ، قضیه عطر چیه؟
گفت : چیزی نپرس فقط بیا لباسمو بو کن!

گفت : فقط عمیقه عمیق بو کن!

بو کردم!

عطر خوبی زده بود!

 

بعد از بو کردن لباس حاجی ، خودش ادامه داد!

امشب که تو چادر خوابیدین ، ببینین چه حرفایی در مورد عطر من میزنن!

گفتم باشه!

غروب وقتی از میدون تیر ، اومدیم تو چادر ها برای خواب ، یاد حرف حاجی افتادم!

خواستم چیزی بگم که سره صحبت واشه ، ولی یکی خودش شروع کرد به صحبت!

از حرفاشون فهمیدم که می خوان مثه حاجی عطر بزنن تا یکم شبیه به حاجی بشن!

آخه چند هفته پیش هم مدل ریشه حاجی رو جواد کرده بودن!

 

از بغل دستی ام پرسیدم این عطر چیه به خودت زدی ؟

گفت : عطر حاج علی!

( عطری که زده بود ، به هیچ وجه بوی عطر حاجی رو نمی داد ، خیلی بد بو و دقیقا مزخرف بود)

این موضوع تو چند تای دیگه صدق می کرد!

فقط بعضی هاشون ، همون عطری رو استفاده کرده بودن که ، حاجی زده بود!

بقیه اصلا چیزه دیگه ای رو به لباسه شون زده بودند!

 

فرداش قضیه رو واسه حاجی تعریف کردم!

 

حاجی برگشت و رو کرد به من و گفت : بشین!

نشستم!

گفت اقا احسان و اقا محسن ، یه سوال از شما دارم!

گفتم : بپرس حاجی!

گفت : اگه یه رهگذر از کنار یکی از بچه های گردان که عطر بد بو زده بود ، رد میشد

و از اون بچه می پرسید این چه عطریه که زدی؟؟؟

اون بچه بسیجی چی جوابشو می داد؟؟؟

گفتم : لابد می گفت عطر حاجیه !

گفت : اگه رهگذره از این عطه بدش میومد ، چه فکری پیش خودش می کرد!؟؟

گفتم : نمی دونم حاجی!

خودش جوابشو داد و گفت : اون رهگذر می گفت : حاج علی عجب عطر بدی داره!

ولی ایا عطر من بد بو است؟؟؟

گفتم : نه حاجی ، اون بچه بسیجیه تو زدن عطر شما اشتباه کرده!!!

باز پرسید : چرا شما مثه اون رهگذر رفتار نکردید ، وقتی اون عطر بد رو حس کردید!

گفتم : خب آخه عطر شما رو قبلا بو کرده بودم و می دونستم ، عطر شما ، اون عطری

نیست که اون بسیجی زده! عطر شما خوش بو ست!

رو کرد به محسن و گفت ، همیشه حاج علی خودتو بشناس تا وقتی نا ملایمتی و بد بویی را حس کردی

به پای حاج علی ات نذاری!

گفت : سرچشمه رو خوب بشناس تا اگه آلودگی رو در پایین چشمه دیدی ، به حساب چشمه نذاری!

و از چشمه نا امید نشی!

حرف اش حق بود خدایی! مثاله قشنگی زده بود!

محسن سرشو انداخت پایین و گفت : حاجی شرمند ام ، بخاطر قضیه ی پارک!

و حاجی یه دست روی سرش کشید و گفت : عیبی نداره ، فقط دیگه تکرارش نکن!

 

بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین

احسان riwa




:: برچسب‌ها: دست نوشته, اجتماعی

نویسنده : احسان
تاریخ : پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
شاید برای شما هم اتفاق بیافتد

سلام.

یک شب پس از پشت سر گذاشتن یک روز بسیار پرگناه ، موقع خواب

دردی عجیب به سراغم آمد،

که باعث شد این مطلب را برای شما بنویسم.

وقتی وارد بسترم شدم ، دردی شدید از اطراف قلبم ، مرا زمین گیر کرد!

دردی که اجازه ی ، پلک زدن را هم از من گرفته بود!

صدایم به لرزه افتاد ، کسی پیشه من نبود که متوجه ی حالت بدم شود!

نگاهم میخ شده بود به دیوار روبه رویم ، انگار منتظر بودم کسی را ببینم

کسی که از دیوار بیرون خواهد آمد

اما چه کسی؟

خیلی عجیب بود ، پیشانی ام غرق شد از عرق سرد!

دست هایم به لرزش افتاد ، وپاهایم سردو کرخ شده بود!

ناگهان ، حضور کسی را احساس کردم!

انگار او بر گرده ی من نشته بود!

موی بدنم سیخ شد! گرمی وجودش را ، درست پشت سرم ، می توانستم حس کنم!

وجودش مطمئنا ، بیش از یک وجب ، با گردن من فاصله نداشت!

ولی یک آن فکرم منحرف شد ، فارغ از وجودش ، حس کردم که فرشته ی مرگ است!

یک لحظه تمام زندگی ام جلوی چشمم گذشت! به جرعت می گویم

امیدی به برگشتن نداشتم!

انگار داشت مراحل قبض روح از پاهایم شروع می شد!

در آن لحظه تمام فکر و ذهنم این بود ، که برسرم چه می آید ، بهشت یا جهنم.

البته جهنم! خیلی می ترسیدم! پیشه خودم گفتم ، حتی یک وصیت نامه هم ننوشتم.

خیره سرم می خواستم شهید بشوم ، ولی الان در بدترین حالت ، دارم می میرم!

خواستم ، تلاشی کنم ، برای رهایی از مرگ ، از آنچه بعد از آن بر سرم می آمد.

ولی نشد! مراحل قبض روح بود انگار ، آن حالات!

انگار دیگر به گلویم رسیده بود ، که متوسط شدم به امام عصر!

تنم داغه داغ شده بود. از اطراف گیج گاهم ، عرق بود که سرازیر میشد!

مراحل قبض روح انگار داشت تکمیل میشد ، که چشمانم را بستم و از ته دل ، صدایش کردم.

اولین قطره ی اشک ام ، انگار آبی شد بر آتش درونی ام!

 یک آن صدای تیک تاک ثانیه شمار ، ساعت ، تمام اتاق را پر کرد!

شاید زمان دوباره می خواست شروع به کار کند!

چشمانم را باز کردم. هنوز داغ بودم و درد داشتم!

ولی از آن حالات غریبه خبری نبود ، باز توکل کردم ، و آن درد و اثراتش نیز رفت!

باور نمی کنید! یا باید بهتر بگم ؛ نمی فهمید ، تا خودتان تجربه نکنید!

انگار تازه متولد شده بودم! حس می کردم مرا از ارتفاعی ، بر روی تشک ام

انداخته اند ، واقعا خوشحال بودم ، که زنده ام و می توانم جبران کنم !

تازه می فهمم ، مرگ چقدر به انسان نزدیک است! و ما چقدر غافل!

فکر همه چیز و همه کس هستیم

الا مرگ!

و فهمیدم ، که راست است ؛ چقدر زود دیر می شود!




:: برچسب‌ها: دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
جنگ جای خود . درس هم جای خود

درسش خیلی خوب بود. چند روز قبل از امتحان ها از جبهه می آمد،

یک صندلی می گذاشت زیر درخت نارنگی وسط حیاط، آن چند روز را

درس می خواند و با نمره های خوب قبول میشد. نمره هایش هست.

تازه با همین وضع توی کنکور هم قبول شد .آن هم دانشگاه امیر کبیر.




:: برچسب‌ها: دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
همیشه یکی هست

دیگه دوستت ندارم

این آخرین جمله ای بود که گفت. اینو گفت و رفت. حتی پشت سرش رو هم نگاه نکرد.

سرم گیج رفت و چشمام سیاهی!

فقط تونستم با دیوار خودمو سرپا نگه دارم.

وقتی رفت انگار دیوار هم تاب تحمل منو نداشت.

نشستم رو زمین.

ذهنم یهو رفت به چیز هایی که داشتم ، به چیز هایی که دارم

به چیزهایی که از دستشون داده بودم.

داشتم به این فکر میکردم که چه جوری فراموشش کنم.

ولی ... بازم فکرم رفت به سمت چیزهایی که گمشون کرده بودم.

انگار از درون گمشده هام ، کسی داشت منو صدا میکرد ، ولی کی؟؟؟؟

یه صدایی  حواسمو به خودش جلب کرد.

اره صدای اذان بود.... صدایی که خیلی وقت بود ،  دیگه بهش توجه نکرده بودم...

تازه فهمیدم کی رو گم کردم و کی داشت منو صدا میکرد.

ناخوداگاه خودمو تو حیاط مسجد دیدم. خواستم برم تو ولی از صاحب خونه خجالت کشیدم.

با بغض مسجد رو ترک کردم و رفتم خونه!

خیلی نگران بودم ،،، آیا خدا منو قبول می کرد دوباره، یا مثه دیگرون......

خیلی نگران بودم ، خیلی ناراحت!

اون شب رو با گریه خوابیدم و با ترس.

اگه منو قبول نمیکرد چی؟؟؟؟ میخواستم چیکار کنم؟؟؟؟...... کی رو بجز اون داشتم؟؟؟؟

.....

ولی قبولم کرد... اینو از خوابی که اون شب دیدم فهمیدم.

قربونش برم خدایی رو تموم کرد.

تازه می فهمم پدر و مادرم چی می گفتن!

واقعا به این میگن یه رفیق خوب!

 

رفیقی که همیشه میشه روش حساب کرد!




:: برچسب‌ها: دست نوشته

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩