افسر عراقی خبر آورده بود که نزدیک بصره یک گلستان دسته جمعی از شهدای ما وجود دارد
اما عراقی ها به ما اجازه نمی دادند ف وارد منطقه شویم . نقشه ای کشیده بودیم و هر روز به گونه ای
کار می کردیم که در پایان کار به آن نقطه نزدیک تر شویم . بالاخره رسیدیم . آن روز یکی از غمگین ترین
روز های کاری بچه های تفحص بود . 46 شهید غواص بودند که چشم ، دست و پایشان با سیم تلفن
بسته شده بود و زنده به گورشان کرده بودند . بعثی ها پلاکهایشان را نیز از آنها جدا کرده بودند
تا شناسایی نشوند ؛ در میان این همه پیکر ، دستی بود که انگشتر فیروزه به انگشت داشت .
با دقت بررسی کردم ؛ همه پیکر ها کامل بود و صاحب دست را پیدا نکردم.
مدتها این دست مونس تنهایی های من شده بود!
هر قوت کار تفحص گره می خورد و راهها به رویمان بسته می شد ، از داخل چفیه بیرونش می آوردم
و به برکت وجودش ، همه ی گره ها به طرز شگفت انگیزی باز می شد . گویی دستی بود که
آمده بود دستگیرمان باشد.
( آسمان مال آنهاست )
_________________________________________________________________
پا نوشت :
1)از همه دوستانی که تو این مدت ازم حمایت کردن و یا بهم سر زدند واقعا تشکر می کنم
لایق احترام ، محبت ، سر زدن و نگران شدن تون نبودم اما همیشه لطف داشتید به من.
و بابت این محبت واقعا شرمنده ام.
2) تو این چند مدت دوستای زیادی رو تو این وبلاگ از دست دادم.
شاید بخاطر نوشتن پست قبلیم باشه.
اینجاست که ارزش کلمات درک خواهند شد و خواهی فهمید یک حرف یک عبارت یک حس
چقدر تغییر ایجاد می کنه. اینجاست که می شه فهمید که چرا به قلم قسم خورده.
اما ناراحت نیستم . نه از بابت رفتن دوستانم از کنارم .
بلکه به خاطر تنها شدن خودم ناراحت نیستم.
اینم یه سیلی بود که بهم بفهمونه که یه شبه می تونه ورق برگرده .
یه شبه می تونه دور و برت خلوت شه . یه شبه می تونه راه نفس ات قطع شه.
3) بابت پست قبلی ، فکرم مشغوله . یه حسی دارم مثه وقتی که از خودت بدت میاد.
مثه یه وقت هایی که پلید می شی .
4) از این به بعد به این زیر یه حس نوشت هم اضافه می شه!
حس نوشت هر پست مجموعه حس و شرایط من در نوشتن اون پست هست.
__________________________________________________________________
حس نوشت : پخش مدام یک آهنگ ( مجید خراطها - مهربونی) به همراه چشم درد.
___________________________________________________________________
بی ربط : می خوام جواب دو دوتا چهار تا تو پنج بدم
می خوام اگه یه روزی برای اولین خواستی بهم بگی عاشقمی ، بهت بگم : جمع کن داداش ، عشق سیخی چنده ، پاشو برو بابا
می خوام وقتی دست رو شونم میزاری ، دستت رو پس بزنم و بلند شم و برم.
می خوام وقتی با لبخند جلو میای و دست میدی و حالم رو می پرسی ، دست ام رو از جیبم در نیارم
و با جدیت تو چشات خیره بشم و بگم ، فکر نکنم حالم به شما ربط داشته باشه
می خوام وقتی که حالت خوبه و خوشحالی و بهم نزدیک می شی
یعقه ات رو بگیرم و بچسبونم ات به دیوار تا بفهمونم ات که حالم خرابه
می خوام روزی که دنبالم می گردی ، برم و دیگه پیدام نشه
و تو بمونی با یه عالم افسوس ، با یه عالمه فکر و خیال
با یه عالمه عذاب وجدان
دیگه از مهربونی هات از این حس تو دل سردم
اگرچه پیشمی اما تورو یک عمر گم کردم
اگر رفتی نیار یادت چه قول های به من دادی
به فکر من نباش اصلا برو عشقم تو آزادی
...
همیشه بدرقه ات بودن همین چشم های مرطوبم ...
( مجید خراطها-مهربونی)
این روز ها سنگینی قدم های ابلیس رو روی شونم احساس می کنم
برام دعا کنید
:: برچسبها:
مذهبی,
شهدا