راه نزدیک...

پرسید کدام راه نزدیک تر است؟

گفتم به کجا؟

گفت به خلوتگه دوست!

گفتم تومگر فاصله ای میبینی بین دل وآنکس که دلم منزل اوست؟!!!

----------------------------------------------------

شهادت لباس تک سایزی است که باید تن آدم به سایز ان در آید

.هروقت به سایز این لباس تک سایز در آمدی پرواز میکنی

.مطمئن باش   

    - سید مرتضی آوینی-




:: برچسب‌ها: شهدا, مذهبی

نویسنده : آرش
تاریخ : دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
کلام اوینی

سعی کردم"خودم "رااز میان بردارم تا هرچه هست "خدا" باشد.وخداراشکر که بر این تصمیم وفادار مانده ام...

>>شهید آوینی<<

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام به همه.الان که بچه ها کمن ولی خوب عید که تموم شد میان.آق رییس ماخیلی مخلصیم.قربونت مرخصی با حقوق رد کن میخوایم بریم بدرسیم.البته با دعای خیر دوستان.کنکور هم شده معضلی برای جامعه وجوانان.اینجاس که میگن آش کشک ...

امیدوارم تعطیلات به همه خوش گذشته باشه.زدم چشم احسان رو درب وداغون کردم.رفته شکایت.شما وساطت کنید شایدمنصرف شد.آخه من برم زندون خرج خانوم بچه ها رو کی می خواد بده.؟ایشالا همه تو زندگی موفق باشین.هیچ وقت از یاذ همدیگه غافل نشین.مارو هم حلال کنید.خوش گذشت ایام




:: برچسب‌ها: شهید آوینی, دست نوشته, شهدا

نویسنده : آرش
تاریخ : یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
مناجات شهید چمران
نویسنده : آرش
تاریخ : یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
جای یک دست

افسر عراقی خبر آورده بود که نزدیک بصره یک گلستان دسته جمعی از شهدای ما وجود دارد

اما عراقی ها به ما اجازه نمی دادند ف وارد منطقه شویم . نقشه ای کشیده بودیم و هر روز به گونه ای

کار می کردیم که در پایان کار به آن نقطه نزدیک تر شویم . بالاخره رسیدیم . آن روز یکی از غمگین ترین

روز های کاری بچه های تفحص بود . 46 شهید غواص بودند که چشم ، دست و پایشان با سیم تلفن

بسته شده بود و زنده به گورشان کرده بودند . بعثی ها پلاکهایشان را نیز از آنها جدا کرده بودند

تا شناسایی نشوند ؛ در میان این همه پیکر ، دستی بود که انگشتر فیروزه به انگشت داشت .

با دقت بررسی کردم ؛ همه پیکر ها کامل بود و صاحب دست را پیدا نکردم.

 

مدتها این دست مونس تنهایی های من شده بود!

هر قوت کار تفحص گره می خورد و راهها به رویمان بسته می شد ، از داخل چفیه بیرونش می آوردم

و به برکت وجودش ، همه ی گره ها به طرز شگفت انگیزی باز می شد . گویی دستی بود که

آمده بود دستگیرمان باشد.

                                ( آسمان مال آنهاست )

 

_________________________________________________________________

پا نوشت :

1)از همه دوستانی که تو این مدت ازم حمایت کردن و یا بهم سر زدند واقعا تشکر می کنم

لایق احترام ، محبت ، سر زدن و نگران شدن تون نبودم            اما همیشه لطف داشتید به من.

و بابت این محبت واقعا شرمنده ام.

 

2) تو این چند مدت دوستای زیادی رو تو این وبلاگ از دست دادم.

شاید بخاطر نوشتن پست قبلیم باشه.

اینجاست که ارزش کلمات درک خواهند شد و خواهی فهمید یک حرف یک عبارت یک حس

چقدر تغییر ایجاد می کنه. اینجاست که می شه فهمید که چرا به قلم قسم خورده.

اما ناراحت نیستم . نه از بابت رفتن دوستانم از کنارم .

بلکه به خاطر تنها شدن خودم ناراحت نیستم.

اینم یه سیلی بود که بهم بفهمونه که یه شبه می تونه ورق برگرده .

یه شبه می تونه دور و برت خلوت شه .  یه شبه می تونه راه نفس ات قطع شه.

 

3) بابت پست قبلی ، فکرم مشغوله . یه حسی دارم  مثه وقتی که از خودت بدت میاد.

مثه یه وقت هایی که پلید می شی .

4) از این به بعد به این زیر یه حس نوشت هم اضافه می شه!

حس نوشت هر پست مجموعه حس و شرایط من در نوشتن اون پست هست.

__________________________________________________________________

حس نوشت : پخش مدام یک آهنگ ( مجید خراطها - مهربونی) به همراه چشم درد.

___________________________________________________________________

بی ربط : می خوام جواب دو دوتا چهار تا تو پنج بدم

می خوام اگه یه روزی برای اولین خواستی بهم بگی عاشقمی ، بهت بگم : جمع کن داداش ، عشق سیخی چنده ، پاشو  برو بابا

می خوام وقتی دست رو شونم میزاری ، دستت رو پس بزنم و بلند شم و برم.

می خوام وقتی با لبخند جلو میای و دست میدی و حالم رو می پرسی ، دست ام رو از جیبم در نیارم

و با جدیت تو چشات خیره بشم و بگم ، فکر نکنم حالم به شما ربط داشته باشه

می خوام وقتی که حالت خوبه و خوشحالی و بهم نزدیک می شی

یعقه ات رو بگیرم و بچسبونم ات به دیوار   تا  بفهمونم ات که حالم خرابه

 

می خوام روزی که دنبالم می گردی ، برم و دیگه پیدام نشه

و تو بمونی با یه عالم افسوس ، با یه عالمه فکر و خیال

با یه عالمه عذاب وجدان

دیگه از مهربونی هات از این حس تو دل سردم

اگرچه پیشمی اما تورو یک عمر گم کردم

اگر رفتی نیار یادت چه قول های به من دادی

به فکر من نباش اصلا برو عشقم تو آزادی

...

همیشه بدرقه ات بودن همین چشم های مرطوبم ...

                                                                           ( مجید خراطها-مهربونی)

 

این روز ها سنگینی قدم های ابلیس رو    روی شونم احساس می کنم

برام دعا کنید

 




:: برچسب‌ها: مذهبی, شهدا

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
عمه بیا ...

برای بچه های تفحص و برای آنها که به دنبال گمشده ی خود می گردند

هیچ لحظه ای زیباتر از لحظه ی کشف پیکر مطهر شهید نیست ؛ اما زیباتر

از آن ، لحظه ای است که زیر نور آفتاب یا چراغ قوه ، پلاکی بدرخشد . در

طلاییه هنگامی که زمین را می شکافتیم ، پیکر شهیدی نمایان شد که

همراه او یک دفتر قطور اما کوچک بود ؛ شبیه دفتری که بیشتر مداحان

از آن استفاده می کنند . برگ های دفتر را گل گرفته بود و باز نمی شد. آن را

پاک کردم. به سختی بازش کردم. بالای اولین صفحه اش نوشته شده بود :

«  عمّه بیا گم شده پیدا شده ! »

 

 

آسمان مال آنهاست-تفحص-ص55

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دل نوشت : یعنی میشه.....؟

دست نوشت : کاش ما هم طوری بودیم که اینگونه می شد برایمان بنویسند!

بی ربط : ما در رکاب قمر تیغ می زنیم / با خون و با قلم همه سرباز رهبریم

بی ربط : خاکریز ها را باید مستحکم کرد! طوفان ها نزدیک اند!

_________________________________________________________________

پاورقی

1) از همه دوستان که این مدت به روز شدن و نتونستم بهشون سر بزنم

عذر خواهی می کنم

انشالله جبران می کنم!

 

2) ترفیع لینک را در یکی از وبلاگ های محبوبمان را به خودمان تبریک می گوییم!

دست شان  درد نکند! همیشه ایشان به ما لطف دارند!




:: برچسب‌ها: شهدا

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
میروم به جای علی!

از مدرسه برگشته و برنگشته ، دیدم مسجد شلوغ است . رفتم

خانه . نهار می خوردم که ابجی زهرا با چشم های خیس امد داخل.

- علی ! نشستی؟ احمد را بردن!

-کجا؟

- بهشت زهرا.

هنوز یک ماه نمی شد. توی مدرسه بغل دست خودم می نشست!

نگذاشتم کسی سر جایش بنشیند. گفته بودم جایش را نگه می دارم

تا بر گردد.

به بهشت زهرا که رسیدم ، دیدم کفش نپوشیده ام!

از پایم خون می آمد!

با پای خونی رفتم ثبت نام کردم برای جبهه!

 

آسمان مال آنهاست




:: برچسب‌ها: شهدا, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
چرا من نه؟

کمی دقت نمی کردی، بیل مکانیکی به گل می نشست. زمان می گذشت

اما از شهدا خبری نبود. داشتم با خودم حرف میزدم :« خدایا من هم با

اینها بودم ، چی شد اینها را انتخاب کردی؟ مگه ما بدها دل نداریم؟

خدایا اینها چی داشتند که ما از داشتن اون بی بهره بودیم؟»

توی پاکت بیل ، یک تکه پارچه قرمزرنگ ، توجهم را جلب کرد.

دویدم و برداشتمش. گل ها را از روی آن پاک کردم.

جواب سوالم بود؛ رویش نوشته شده بود!

عاشــــــــقان شــــــــهــادت!

 

 

آسمان مال آنهاست




:: برچسب‌ها: شهدا

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
هرچی رهبرمون بگه

عراقی ها گشته بودند ، پیدایش کرده بودند. آورده بودنش جلوی

دوربین برای مصاحبه. قد و قواره اش ، صورت بدون مویش ، صدای

بچه گانه اش ، همه چیز جور بود.

پرسیدند :«قبل از این که بیایی جنگ چه کار می کردی؟»

گفت:« درس می خوندم »

گفتند: « کی تورو به زور فرستاده جبهه؟»

گفت : « نمی آوردنم . به زور آمدم. با گریه والتماس. »

گفتند :« اگر صدام آزادت کنه چیکار می کنی؟»

گفت: « ما رهبر داریم ، هرچی رهبرمون بگه .»

فقط همین سه تا سوال رو پرسیده بودند که یک نفر گفت :« کات »




:: برچسب‌ها: شهدا, مذهبی

نویسنده : احسان
تاریخ : سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩
پیچش به روایت جنگ

پدرش اجازه نمی داد  برود. یک روز آمد و گفت :« پدر جان ! می خواهیم

با چند تا از هم کلاسی ها برویم دیدن یک مجروح جنگی.»

پدرش خیلی خوشحال شد. سی صد تومان داد تا چیزی بخرند و ببرند.

 

چند روزی از او خبر ی نبود، تا اینکه زنگ زد و گفت من جبهه ام.

پدرش گفت :« مگر تو نگفتی می روی به یکه مجروح سربزنی؟»

گفت:« چرا ، ولب آن مجروح آمده بود جبهه»

پدرش فقط پشت تلفن گریه می کرد.




:: برچسب‌ها: شهدا

نویسنده : احسان
تاریخ : جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩
امتحان!

با هم سره جلسه امتحان بودیم. من جواب سوال ها را نمی دانستم.

عرق کرده بودم. اما او تند تند جواب ها را می نوشت ، برگه را داد به

مسئول جلسه ، بعد به من گفت :« قبول شدم»

صبح که بلند شدم نمی دانستم، تعبیر خوابم چیست. فردا که خبر

شهادتش را شنیدم ، فهمیدم که قبول شده!




:: برچسب‌ها: شهدا

نویسنده : احسان
تاریخ : سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩
عباس حاضر است، برای همیشه!

محسن نعمتی!

- حاضر.

فریدون جعفری!

- حاضر.

عباس ایران نژاد!

- ....

صدایی نیامد. بچه های کلاس اول به هم نگاه کردند

و بعد به دسته گلی که گذاشته بودند ، به جای عباس.

گل های سفید انگار می گفتند که عباس حاضر است.

برای همیشه.




:: برچسب‌ها: شهدا

نویسنده : احسان
تاریخ : دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
بچه یا مرد!

اندازه ی پسر خودم بود ، سیزده ، چهارده ساله!

وسط عملیات یک دفعه نشست! گفتم :« حالا چه

وقته استراحته بچه؟»

گفت:« بند پوتینم شل شده ، می بندم راه می افتم»

نشست ولی بلند نشد. هر دو پایش تیر خورده بود.

برای روحیه ی ما چیزی نگفته بود!




:: برچسب‌ها: شهدا

نویسنده : احسان
تاریخ : یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩